|
سينماي
تجاري به
مسئله
جذابيت
اصالت مي دهد “
جذابيت ” از
لوازم ذاتي
سينماست و از
اين نظر
سينماهاي
تجارتي
تفاوت نيست.
سينماي غير
تجارتي و
بالا خص
سينمايي كه
مي خواهد در
خدمت اسلام
قرار بگيرد ،
اگر چه نمي
تواند مساله
جذابيت را به
طور كامل
منفي كند اما
بايد بتواند
از آن عبور
كند. سينماي
تجاري به
مساله
جذابيت
اصالت مي دهد
و مخاطب خويش
را نيز
همواره
انساني مي
كند ضعيف ، بي
اختيار ،
عجول ،
احساساتي ،
اهل تفنن ،
قدرت طلب و …
يعني بنيان
خطاب خويش را
هميشه بر ضعف
هاي روحي بشر
قرار مي دهد.
سينمايي كه
مي خواهد در
خدمت اسلام
باشد ، بايد
روي خطاب
خويش را به
فطرت الهي
انسان باز
گرداند. سينما
به عنوان هنر
، نحوي “ بيان ”
است با لوازم
و قواعد خاص
خويش. از
مفهوم “ هنر ”
در روزگار
كنوني بيشتر
به “ جنبه
بياني ” آن
توجه مي شود و
هنرها ،
نهايتا
وسايلي در
خدمت بيان
نفسانيات
هنرمند
هستند. اما
براستي وقتي
اين وسيله در
خدمت بيان
حقيقت نباشد
، چيست كه با
آن بيان مي
شود ؟ وقتي در
اين روزگار ،
حقيقت نيز
همچون ساير
امور ، امري
نسبي تلقي مي
شود ، ديگر چه
وظيفه اي
براي هنر و
هنرمند باقي
مي ماند ؟ هنرمند
نيز در تبعيت
از خود پرستي
رايج ، نفس
خويش را مطلق
مي انگارد و
به جاي سير در
خزاين غيبي
حقيقت ، در
ساحت دنيايي
نفس خويش سير
مي كند …
بر مركوب
خيال ، كدام
خيال؟ …
جواب اين
سؤال بماند. هنرمند
اهل شهود و
حضور است و
هنر نوعي
معرفت شهودي
در حقايق
متعالي عالم
وجود. اثر
هنري بيان آن
واقعيت شهور
و حضور است ؛
پس هنرمند
بايد اهل
بيان نيز
باشد ؛ يعني
بايد “ فن
بيان ” را نيز
بداند. در
روزگار
كنوني ، از
هنر بيشتر به
“ جنبه بياني ”
آن توجه مي
شود ، چرا كه
اين روزگار
عصر اصالت
ابزار و روش
است و هنرمند
معاصر نيز به
آسمان حقايق
متعالي
اعتقادي
ندارد. او در
ساحت ناسوتي
نفس خويش
سرگردان است .
چون به آسمان
مي انديشد ،
آن را فضايي
محدود و كروي
، خالي از رمز
و راز تقديس
مي بيند. از
ماه به ياد “
آپولو ” مي
افتد و ازز
خورشيد به
ياد “
فرآيندهاي
گرما هسته اي
” ! …
عالم او
ديگر عالمي
نيست كه
مجلاي اسماء
و صفات حضرت
حق باشد و
چنين كسي را
به آسمان قدس
و بساتين
بهشت راه نمي
دهند. او
محكوم است كه
زمين گير ، در
اسارت نفس
اماره و
تعلقات
گرانبار آن
بماند و
محروم از سير
و سلوك باطني
، به تفرجي
شيطاني در
سراب موهوم
خيالات باطل
بپردازد. اهميت
تكنيك بيان ـ
فن بيان ـ در
هنر جديد تا
آن جاست كه
سير تماميت
تاريخي هنر
مدرن ، در
حقيقت ، سير
جستجويي است
كه هنرمندان
متجدد براي
يافتن سبك
هاي بياني
تازه تر
انجام داده
اند. اما آيا
هرگز جاي اين
سوال وجود
ندارد كه
محتواي هنر
مدرن چيست ؟ براستي
اين همه تلاش
براي بيان
چيست ؟ اگر
هنرمند ديگر
انس حضور
ندارد و اثر
هنري ديگر
بيان اوقات
شهود و حضور
نيست ، پس
چيست ؟ به
كارهاي “
وازارلي ” و
يا به آثار
هنري
دكوراتيو
رجوع كنيم ؛
غايت
وازارلي از
توليد آثاري
اين چنين
چيست ؟ ايجاد
كمي تفنن و
مختصري
شگفتي ؟ آيا
او سعي دارد
با حيله هايي
اپتيك اسباب
تفنن و تعجب
بيننده را
فراهم كند؟ چرا
سير تماميت
تاريخي
هنرمدن به
اين جا مي رسد
؟ اگر كسي به
جايگاه
تكنيك در هنر
مدرن ، آن
چنان كه
هنرمندان
معاصر
اعتقاد
دارند ،
اهميت ندهد
هرگز به نقطه
اعتبار كار
وازارلي
وقوف پيدا
نمي كند. در
كارهاي
آبستر مطلب
بدين وضوح
نيست. در
كارهاي
كاندينسكي
نقطه ها ،
خطوط و رنگ ها
، همگي به
گونه اي شگفت
انگيز ،
جلوهايي
تصويري از
احساسات
مكنون
هنرمند
هستند و اگر
از اين لحاظ
مورد تامل
قرار گيرند،
شايد جاي
تعمق بسياري
در آثار او
وجود داشته
باشد ؛ اما
بالاخره
نبايد پرسيد
كه : “ اين
تكنيك در
خدمت بيان چه
محتوايي به
كار رفته است
؟ ” عمق اين
سخن در نقاشي
مدرن چندان
جلوه نمي كند.
براي تفهيم
كاملتر بايد
به سراغ
سينما رفت. هنر
مدرن ، اگر چه
به تكنيك
بيان اصالت
مي دهد ، اما
هرگز در حد
تكنيك محض
توقف نمي كند.
در سينما اگر
چه سناخت
تكنيك آن از
همه چيز
مهمتر است
اما سينما
نهايتا فقط
تكنيك نيست
كه اگر تنها “
دستور العمل
كاربرد ” آن
را از غربي ها
فرا بگيريم ،
ما را كفايت
كند. شايد
رابطة
رختشويي با
مباني متا
فيزيكي تمدن
غرب چندان
روشن نباشد ،
اما در سينما
، فيلمساز
تكنيك سينما
را در خدمت
بيان
نفسانيات
خويش مي
خواهد و
بنابراين
هرگز در حد
تكنيك محض
توقف نمي كند .
فيلمساز
نسبت به همه
مسايل عالم
وجود نظر مي
دهد و هيچ حد و
مرزي براي
كار خويش نمي
شناسد ؛
تاريخ ،
سياست ،
جامعه ، روح و
روان ، فلسفه
، هنر ، دين و … همه چيز .
با اين ترتيب
آيا جاي اين
پرسش وجود
ندارد كه : مگر
فيلمساز از
صلاحيت
اظهار نظر در
همه اين
موارد
برخوردار
است ؟ در
جهان امروز ،
عموم هنر
مندان ، حق
مسلم خويش مي
دانند كه
دربارة
عمومي
هنرمندان ،
حق مسلم خويش
مي دانند كه
دربارة عموم
مسايل اظهار
نظر كنند ،
چرا كه مي
گويند : “ تخيل
آزاد لازمه
كار هنري است
” ؛ اما چون از “
تعهد ” با
آنان سخن
گوييد ، روي
ترش مي كنند
كه : “
هنرمند تنها
نسبت به هنر
خويش متعهد
است و هر نوع
تعهد ديگري
منافي تخيل
آزاد است ”.
براستي مگر
اين تخيل
چيست كه مي
تواند از
تعهد آزاد
باشد ؟ سخنان
اين چنين از
عفلت نسبت به
ماهيت تخيلي
بر مي آيد .
كساني كه
سخناني از
اين قبيل بر
زبان مي آرند
، نمي دانند
كه فضاي
پرواز خيال
انسان ،
آسمان
اعتقادات و
نفسانيات
اوست ، اگر چه
خيال نيز
حقيقي است
فراتر از
افراد و
اشخاص.
همچنان كه
عقل را نيز
است متعالي ،
فراتر از عقل
افرار و
اشخاص ، اما
از اين حقيقت
، افراد را به
مقتضاي
مراتب وجودي
آنها نصيب
داده اند. “
توسن خيال ”
نه آنچنان
است كه هر
خيال پروري
را با خود به
معراج بود ؛ “
فضاي طيران و
جولان خيلا
هر كس به وسعت
رواح اوست ” و
شخص با بال
هاي خيال كه
نمي تواند به
ناكجا آبادي
بيرون از
دنياي
معتقدات و
عدات و
تعلقات خويش
پرواز كند ؛
بنابراين هر
چه بگويد و
بنويسد و هر
نقش كه
بپردازد
خويش را بيان
مي دارد ،
همان گونه كه
هست. فرد در
درون خود و
معتقدات و
عادات و
تعلقاتش است
و هرگز نمي
تواند از
تعهد آزاد
باشد. بعد از
مرگ نيز ،
انسان در
عالم اعمال
خويش زندگي
مي كند. انسان
در درون خودش
زنداني است ،
اما اين
زندان نفس را
مي تواند آن
همه وسعت
ببخشد كه
آسمان و زمين
را در برگيرد.
خداست كه
فرموده است : “
لا يسنعي
ارضي و لا
سمائي بل
يسعني قلب
عبدي المومن
”. انسان اگر
بتواند خود
را در
خدافاني
سازد ، نور
الانوار
طلعت شمس حق ،
ازاو نيز
متجلي خواهد
شد و عزت و
عظمتي خواهد
يافت ، بي
نهايت . و اگر
نه ، زندان
تعلقات و
عادات
دنيايي
تنگتر و
تاريكتر از
گور است و
خيال نيز
بالتبع يا “
براق بلند
پرواز آسمان
معراج ” است ،
يا “ خفاش روز
كور مغازة
تنهايي ” . فيلمساز
نمي تواند در
حد تكنيك محض
توقف داشته
باشد و لاجرم
، در حدوده
همة مسايل
مربوط به
انسان و عالم
وجود اظهار
مي كند. “
دانشجويي
نيهليست ، در
بن بست محال و
پوچي از
زندگي بيزار
شده است ، اما
جرات انتخاب
نيز ندارد .
جوان معتادي
را راضي مي
كند كه اين
كار را براي
او انجام دهد… و
بالاخره ، در
يك قبرستان
اين عمل
انجام مي شود.
جوان معتاد
با رولوري كه
همان دانشجو
تهيه كرده
است او را از
پشت هدف مي
گيرد و به قتل
مي رساند ” .
نكته سخن اين
نسبت كه اين
اتفاق محتمل
است يا خير ؛
سخن در اين
جاست كه اين
اتفاق چرا
بايد در قالب
يك زمان
نوشته شود و
يا در قالب يك
فيلم به
نمايش در آيد
؟ آيا اين
فيلم نهايتا
، از اصل
تعهدات
اعتقادي و
اخلاقي
سازنده اش
منشا نگرفته
است ؟ آيا اين
مهم نيست كه
حقيقت چيست و
انسان چگونه
بايد در جهان
زندگي كند ؟
آيا هر بيمار
روحي مايوس
از حيات به
مصرف اين كه
تكنيك سينما
را آموخته
است ، حق دارد
ياس شيطاني
خويش را
ترويج كند ؟
براستي در
نقد چنين
فيلمي چه
بايد گفت ؟
آيا بايد
اعتقادات
فيلمساز را
به نقد كشيد
يا تكنيك او
را ؟ آيا مي
توان تعهدات
اعتقادي و
اخلاقي
فيلمساز را
از تكنيك
هنري او جدا
كرد و بر هر يك
حكمي
جداگانه روا
داشت ؟ با
اين مقدمات
يك بار ديگر
از خود سوال
كنيم كه تخيل
آزاد يعني چه
؟ اين آزادي ،
آزادي از
چسيت ؟ آزادي
از حقيقت ؟ … يعن
هنرمند حق
دارد در جهان
توهمات و
تصورات
بيمار گونه و
ماليخوليايي
خويش ، هرچه
مي خواهد
بگويد و
بنويسد و هر
نقش كه مي
خواهد
بپردازد و هر
فيلمي كه مي
خواهد بسازد
و … كسي هم حق
نداشته باشد
كه چون و چرا
كند ؟ مي
گويند : خلط
مبحث نكنيد ،
بحث هاي
اخلاقي را با
هنر اشتباه
نكنيد . بايد
پرسيد : مگر
هنرمند مي
تواند حد نگه
دارد و از
اظهار نظر در
باب اخلاق
پرهيز كند ؟ براستي
روزگار
بسيار غريبي
است ! چه كسي
مي تواند
تصور كند كه
در كره زمين
روزگاري پيش
خواهد آمد كه
به نام علم ،
نظر و عمل را
اين چنين از
يكديگر جدا
خواهد ساخت و
ميان علوم و
معارف سياست
و دين هنر و
اقتصاد و
اخلاق …
مرزهايي
محكمتر از
مرزهاي
جغرافيايي
خواهد كشيد ؟
وقتي شركت و
كفر صورت
علمي پيدا
كند ، تفريق و
تشتت ، وجوده
مختلف حقيقت
واحد را با
نام علم از
يكديگر
انتزاع
خواهد كرد.
تفرق و تشتت ،
وجوده مختلف
حقيقت واحد
را به نام علم
از يكديگر
انتزاع
خواهد كرد.
تفرقه ، خواه
، ملازم شرك
است ؛ به خلاف
وحدت كه
ملازم توحيد
است. مراد
اين است
كهمرزبندي
هاي موجود در
تفكر مرسوم
غربي ناشي از
همان كلي
فلسفي است كه
جدايي نظر و
عمل را اثبات
مي كند. سياست
، دين ، هنر ،
اخلاق ،
اقتصاد ….
وجوه مختلفي
از يك حقيقت
واحد و كلي
است كه در
عالم تجلي
كرده است .اگر
اين مرزبندي
در تفكر
مرسوم غربي
موجود نبود و
ما غربزده
نبوديم ،
هرگز توهم
نمي كرديم كه
هنرمند آزاد
است و با اين
حكم ، مي
تواند هر نوع
تفكر و
اخلاقي را در
سايه هنر
خويش ترويج
كند. تمثيل
فيل و خانه
تاريك از
مولوي در اين
باره بسيار
بليغ است و در
خانه تاريك و
هم ، بشر
ناچار است كه
با كف سودن
يعني منطق حس
و تجربه محض
به شناخت
عالم
بپردازد و
نتيجة
شناختي اين
چنين ، اين
است كه نه
تنها در
تشخيص
اشتباه رخ مي
دهد ، بلكه
ارتباط و
تناسب اجزاء
و مظاهر
حقيقت واحد
با كل آن نيز
از دست مي رود
؛ گوش فيل ،
بابزن مي شود
و پاي آن ستون
و اين نه تنها
اشتباه در
تشخيص است ،
بلكه تناسب و
ارتباط اين
پاره و آن گوش
با فيل نيز گم
مي شود و بشر
گرفتار و هم ،
حكم اين
اجزاء را با
وجود اشتباه
در تشخيص ، بر
كل آن جاري مي
سازد. و مي
گويد : “ آه
فهميدم ! آن
فيل كه مي
گيند اصلا
بادبزن است.
ديگري مي
گويد : خير ،
فيل اصلا
ستون است ” .
آيا اين
اشتباه عينا
براي بشر
امروز هم رخ
نداده است ؟
علوم رسمي هر
يك ، از يك سو
سعي مي كنند
شناخت خويش
را از اجزاء
عالم بر كل آن
جاري سازند و
از سوي ديگر
ارتباط و
تناسب علوم
با حقيقت
واحد نيز گم
شده است. مرزبندي هاي مرسوم بين علوم و معارف ناشي از همين عدم اعتقاد به يك حقيقت وحد ثابت و كلي است و هنر نيز ، در تبعيت از اين حكم عام ، از دين و اخلاق و تعهد و حكمت ... و ديگر مظاهر حقيقت جدا شده است . في المثل بسيار عجيب مي نمايد اگر كسي در اين روزگار درباره ارتباط بين حكمت و ادبيات و هنزر سخني بگويد. گويي هنرمندان از ما بهتراني هستند كه نياز به حكمت ندارند و هر گونه ديوانه تر ، هنرمند تر ! حالا آن كه انسان در هر عملي كه انجام مي دهد ؛ گفتن ، نقاشي كردن ، فيلم ساختن … ادراكات خويش را از عالم وجود بيان مي دارد و چاره اي هم جز اين كار ندارد. يعني اگر آن شخص حكيم باشد ، گفتار و نوشتار نقاشي و فيلم او حكيمانه خواهد شد و اگر نه ، نه . تعهدات اخلاقي و اعتقادي انسان ، عادات و تعلقات او لاجرم و اعمال او اظهار مي شود و اين يك حكم عام است كه شامل هنرمندان نيز مي شود ، اما هنرمندان ، در اين بابت احكام خاصي نيز دارند كه بايد بيان شود ـ اگر چه اين مقاله حوطله بيان آن را ندارد.
|