|
روح هنر اسلامى كتاب:
تجليات حكمت
معنوى در هنر
اسلامى ص 117 نويسنده:
محمد مددپور هنر
اسلامى چون
شانى از شئون
فرهنگ و تمدن
اسلامى از
فيض همان
حقيقتىبهرهمند
است كه علم و
سياست
اسلامى از آن
برخوردار
بوده است.بدين
تفصيل كه چونباطن
اسلام«اسم
الله اكبر»است،علم
اسلام نيز،«معرفت
الله»و
سياست اسلام
هم تحقق«ولايت
الله»است و
هنر حقيقى
اسلام نيز در
مقام ابداع«وجوه
الله»است.اما
آنچه از
هنر،علم و
سياست در
بخشى از
تاريخ رسمى
اسلام غلبه
داشته
هيچكدام به
معنى تام و
تمامهنر،علم
و سياستحقيقى
اسلام نبوده
است.همچنانكه
در باب علوم
مىتوان
ملاحظهكرد
و اگر ادوارى
را به تناوب
غلبه علوم
شرعى و عقلى
مىتوان
قائل شد،در
هنر نيزوضعى
چنين غالب
است،و با
وجود بعد
تدريجى
بسيارى از
عامه مسلمين
از ولايت،
وغلبه اهواء
و نفسانيات و
پذيرش ولايت
فرعونى و
روحيه تكاثر
خلفا،دوره
سومى
نظيردوره
احياء تفكر
دينى در هنر
مشاهده مىشود.قبل
از اين در
بخشى از تمدن
اسلامى
نظيرشام
تمام سنن
هنرى باطل
همچون
احساسات دين
گريزانه
اموى رشد
يافته بود. به
هر تقدير
صورتهاى
هنرى رايج در
تمدن اسلامى
را نمىتوان
بالكل به
نحلههاىباطل
رجوع داد
بلكه بايد
پذيرفت كه كم
و بيش از
حقيقت اسلام
بهرهمند
شدهاندعلى
الخصوص بخش
اعظم
هنرهايى
نظير
خط،موسيقى،نقاشى،معمارى
و صنايعمستظرفه
كه با فتوت و
سير و سلوك
عرفانى عصر
احياى دين
تاليف يافته
بود،و
يااشعارى كه
قريب به يقين
نمىتواند
محاكات و
ابداع وجوه و
اسماء الله
نباشد و در آن
شاعر كه در
مقام حكيم
انسى است نمىتواند
مشاهده و
مكاشفه
جلوات و
تجلياتحق
تعالى در
عالم و آدم
نكرده باشد.حتى
در نقوش
مينياتور
نيز به نحوى
تفكر و
فرادهشدينى
و ميتولوژيك
جلوهگر مىشود
به ويژه
آنجايى كه
اين نقوش از
تابعيت فضاى
طبيعىاقليدسى
متافيزيك
يونانى و يا
فضاى
مكانيكى
دكارتى تخطى
مىكنند،و
يا نقوشاسليمى،
خطايى و كلا
نقوش هندسى و
گياهى و
حيوانى در
تذهيب و
تشعير و غير
آنفضايى را
محاكات مىكنند
كه نه فضاى
طبيعى
يونانى است و
نه فضاى بصرى
جديد. على
الخصوص كه
خطوط اسلامى
و قرآنى به آن
افزوده مىشود
و حالتى
روحانى به آنمىدهد.
با
اين همه باز
نمىتوان
گفت كه كل
هنرهاى
موجود در
تمدن اسلامى
به حقيقت
اسلاميعنى
الله اكبر
رجوع دارند.فى
المثل ابنيه
و قصور فسق و
فجورى كه در
تزئينات
تابع همان
قواعدى بودهاند
كه در ابنيه
دينى رعايت
مىشده يا
نقاشيها،
حجاريها و گچبريهايىكه
چيزى جز
نمايش ارضاى
شهوات شاهان
و اميران و
زينت قصور و
منازل اينان
نبوده ويا
اشعارى كه در
مدح نفوس
امارهاى
چنين سروده
شده و موسيقى
و غنايى كه
چون
عصرجاهلى
چيزى جز
محاكات جنبش
نفس نمىتوانسته
باشد و همين
موسيقى است
كهزينتبخش
محافل عياشى
خلفا و
اميران شده
است.اين
هنرهاى
ممسوخ همان
هنرهايىاندكه
با آمدن
پيامبر و
ظهور ولايت و
ولايت نبوى و
تاسيس مدينه
اسلام منسوخ
گرديدهاند،شان
نزول روايات
و آيات تحريم
به منع همين
نقاشى و
موسيقى،شعر،صنايع
و قصور
ومعابد كفر
آميز و باطل
رجوع مىكند
(1) .اما همه
اين هنرهاى
جاهلى (2) با
صور خيالى
باطل
ومنسوخشان
با حمايتخليفگان
و امرا به
نحوى به حيات
خويش در
حاشيه تمدن
اسلامىادامه
مىدهند.حتى
آنجايى كه
اين خلفا و
سلاطين در
دوره بسط و
غلبه معارف
اسلامى وطرد
فلسفه غير
دينى و
زنادقه و
باطنيان
اباحى مذهب
ظاهرا به
علماى اهل
سنت و جماعتدر
مقابله با
فرهنگ
يونانى مدد
مىرسانند،خود
علوم و
هنرهاى باطل
را تقويت مىكنند
ورواج مىدهند
(3) . قدر
مسلم اين است
كه چنين وضعى
در هنر-با
مشابهتى كه
با علوم رايج
در تمدناسلامى
دارد-ناشى از
همان عالمى
است كه در
سياست نيز
جلوهگر و
اقامه شده
است وآن
عبارت است از
جدايى«ولايت
از ولايت»و«سياست
از دين»كه با
جريان سقيفه
آغازمىشود
و در وجود
خلفاى اموى و
عباسى كه از
دين به نهايتبعد
داشتهاند
به اوجمىرسد.اينان
سياستشان
ديگر سياست
نسبتا شرعى
خلفاى سهگانه
بعد از
پيامبر نيست
ودر راه فسق و
فجور و تجاهر
و تظاهر به آن
گوى سبقت را
از هم مىربايند
و برخىجريانات
علمى نيز به
تبع
سياستهاى
ايشان با
اغراض غير
دينى شكل مىگيرند
و علما
وهنرمندان
در حقيقت
تابع ولايتى
مىشوند كه
جداى از
ولايت است و
به عبارتى
تابعولايت
طاغوت هستند
نه ولايت
الله كه
گفتيم حقيقتسياست
تمدن اسلامى
است. بنابر
ايناهميتخاص«سياست
اسلامى»كه
اثر اساسى در
هدايت افراد
جامعه دارد(الناس
علىدين
ملوكهم)معلوم
مىگردد و
وقتى ولايتسياسى
به دست غير
اهل بيفتد
طبيعتا
انحرافحتى
به عرصه هنر
نيز تسرى
پيدا مىكند
و در چنين
اوضاعى ديگر
صاحبان
حقيقىولايت
و ولايت الهى
محك و ميزان
رسمى براى
سنجش علوم و
هنرها و
سياستحق
وباطل در
چنين جامعه
منحرفى
نيستند و از
اينجا
سياستها و
هنرها و علوم
باطل رواج
ورونق پيدا
مىكنند و
اگر مبارزهاى
بر عليه اين
امور چه از
سوى ائمه و
شاگردانشان
كهمخفيانه
در جامعه
منحرف به
فعاليت مىپردازند
و چه از سوى
علماى رسمى
اهل سنتصورت
مىگيرد به
جهت فقدان
حكومت رسمى
صاحبان علم
لدنى(ائمه
معصومينسلام
الله عليهم
اجمعين)منشا
اثر كلى نمىگردد-گرچه
در ظاهر و
باطن ائمه
حجت وميزان
حق و باطل
باشند در عمل
حكمشان
منشائيت اثر
محدودى در
صحابه و
پيروانى كهاز
خوف ظلمه به
تقيه زندگى
كنند دارد.بىترديد
تاثير اساسى
روح ائمه و
حقيقت مهدىدر
باطن مومنان
است كه
توانسته به
ابداع و
محاكات وجوه
الله
بيانجامد.و
الا مؤمنان
درظاهر
گفتار عالم
يونانى-يهودى
زده دربار
خلفا و
اميران بودهاند.
نخستين
ضلالتها در
زمان پيامبر
آشكار شده
بود،اما
پيامبر با
قوه وحيانى
خود همهضلالتها
را سركوب مىكرد
و از حالت
فعليتخارج
مىساخت.اما
سرانجام
جاهليتبالقوه
در دوران
بسيارى از
صحابه كه
عمرى در فضاى
شرك آميز
زيسته بودند
و اباحيتذاتى
(4) عرب
جاهلى،در
عصر اموى در
صورتى نو به
فعليت رسيد.حكومت
امويان هنرىرا
جستجو كردند
كه آشكارا
كافرانه و
دنيوى و غير
مقدس (profane) بود.
اين هنر
درادوار
بعدى از حالت
جلى به صورت
خفى درآمد
بوركهارت
يكى از(علل
دنيوى شدن (secularisation) هنر
عصر اموى را
در-كنار
عصبيت ظلمت
آميز قومى و
گريز از سنتنبوى-وجود
نا مسلمانان
يا نو
مسلمانان
ظاهرى در
بخشهايى از
جهان اسلام
مىداند كهگرايشهاى
هلنيستى را
در دربار
امويان ظاهر
ساختند.دنيوى
شدن سياست
موجبكناره
گيرى
نيروهاى
معنوى از
عرصه سياست و
انتقال
تعاليم دينى
به ميان امت
مؤمن كهسياستمداران
را اغلب اهل
ظلمه مىدانستند
شد.نفوذ
روحانى
متفكران و
رهبران دينى(روحانيت)از
نفوذ دنيوى
حكمرانان
فزونى گرفت
كه اين خود
موجب تفاوت
نوععملكرد
سياست دينى و
دنيوى
مسيحيت و
اسلام در
عرصه هنر شد.در
اين دوران
عدهاىاز
علما و
متفكران
اسلامى از
كار و اثر
هنرى موجود
در جامعه
اسلامى
بالكل
بريدند
وتنها عرفا و
برخى از فقها
توجهى بدان
مبذول
داشتند.در
اين ميان
فلاسفه و
برخىمتكلمين
متاثر از
تفكر يونانى
كار يدى
هنرمندان را
شايسته تامل
نديدند و
چونان
ارسطوو
افلاطون
بيشتر به شعر
و حكمتشعرى
نظر كردند و
فلسفه هنر
آنان نيز در
واقع فلسفهشعر
بود تا فلسفه
صنايع
مستظرفه و
هنرهاى زيبا
و فنون
جميل،و اين
فلسفه نيز
بيشترترجمه
فن شعر ارسطو
بود و كم و بيش
يونانى زده
ماند. دوگانگى
حضور و غياب
روحانيت در
هنر اسلامى و
مسيحى گفتيم
كه هنر دينى
را مىتوان
محاكات و
ابداع امر
غيبى و
تجليات حق
تعالىدر
صورت خيالى
دانست،اين
هنر در قرب و
نسبتبىواسطه
با حق حاصل مىشود.
از
اين رو هنر با
قرب و دوستى و
محبت مرادف
مىشود و با«ولايت».هر
چه هنرمند
قربو
ولايتش به حق
بيشتر
باشد،مقام و
منزل هنر او
برتر خواهد
بود و نهايتا
مصداق انسانكامل
خواهد گرديد.در
مقابل هنر
دينى،هنر
دنيوى
محاكات امر
نفسانى و حجب
مظاهرالهى
است.اين هنر
در بعد از حق و
نسبتبىواسطه
با نفس اماره
غافل و اشياء
و امورى كهدر
حجب اوهام و
پندارهاى
نفسانى
افتادهاند
متحقق مىشود.بدين
معنى هنر
جديدبه معنى
خاص هنر
دنيوى در بىهنرى
و بىولايتى
استقرار و
بسط و تماميتيافته
است. اما
هنر موجود در
تمدن اسلامى
با تذكر به
اينكه برخى
از شئون آن در
بعد از حقيقتاسلام
متحقق شده
است (5) ،چه
وضعى پيدا
كرده؟آيا
اين هنر
بالتمام در
قرب و ولايتحقيقى
به حق و حقيقت
اسلامى ظهور
كرده يا در بىولايتى؟آيا
شعر،موسيقى،نقاشى،
صنايع
مستظرفه و
معمارى
موجود در
تمدن اسلامى
همه منشا
دينى و
اسلامى
دارند؟
آياشعر
ابونواس و
موسيقى
فارابى و
نقاشى رضا
عباسى،فرشها
و فلزكارى
سلجوقى
ومسجد جامع
دمشق و كاخ
الحمرا همه
در نسبت و قرب
با حقيقت
اسلام متحقق
شدهاند؟
وهمه مظهر
ولايت
اسلامى
هستند يا
نشانهاى از
غفلت از اين
حقيقت؟ قدر
مسلم اين است
كه اوضاعى در
تمدن اسلامى
سيطره داشته
كه در ديگر
تمدنهاىدينى
از جمله تمدن
مسيحى آن را
نمىتوان
مشاهده كرد و
آن وضع خاص
روحانيتاست.اين
وضع خاص كه
عبارت است از
دورى نسبى يا
مطلق يا
نزديكى مطلق
بهجريانهاى
سياسى موجود
است.بدين
تفصيل كه
علماى
اسلامى يا
بالكل تابع
حاكمانبوده
يا استقلال
تام و تمامى
نسبتبدانان
داشتند:گاهى
نيز با وجود
نزديكى در
جهاتى،در
جهات ديگر
چندان دخالت
در امور نمىكردند.به
هر حال كمتر
اتفاق مىافتد
كهروحانيون
ضمن شركت در
فعاليتهاى
رسمى سياست
موجود بر
ملوك و
سلاطين و
خلفااستيلاء
داشته باشند.در
حالى كه در
جهان مسيحى
تشكيلات
روحانى چون
دولتى در
برابرتشكيلات
حكومتى عمل
مىكرده
است،و حتى در
غرب عالم
مسيحيتيعنى«امپراتورى
مقدس روم
غربى»اين
پاپ بود كه
رياست و حق
فرمانروايى
را به سلاطين
وامپراتوران
اعطاء مىكرد.از
اين رو
كليساى
كاتوليك در
وضعى برتر
نسبتبهسياستمداران
قرار مىگرفته
است.بسيارى
از
امپراتوران
متدين در
قرون وسطى
درتقرب به
كليسا و پاپ
مىكوشيدند.هنگامى
كه پاپها به
فساد
گراييدند و
دستگاه
مسيحىرو به
ضعف نهاد،
سياستمداران
از موضعى
برتر
برخوردار
شدند و پاپ
تابع سياست و
امرآنها
گرديد،تا
آنكه پس از
رنسانس قدرت
دنيوى
جايگزين
قدرت دينى شد.به
هر حالتاثيرات
متقابل
روحانيون و
سياستمداران
بنابر وجود
دو نهاد دينى
و دنيوى
بسيار بود. اما
در عالم
اسلام
نزديكى علما
به دربارهاى
حكومتى
غالبا با از
دست دادن
استقلالروحانى
و تابعيت
نسبتبه
اوامر
حكومتى
سلاطين و
توجيه شرعى
عمل فاسد
سياسىآنان
همراه
بود،تا آنجا
كه سياست
ظالمانه امر
را براى حفظ
جامعه لازم
مىشمردند و
اورا اولى
الامر خطاب
مىكردند.در
مقابل
بسيارى از
علما و فقهاى
پارسا و عرفا
و صوفيهاز
سيطره
حكومتى مىگريختند
و مقامات
دنيوى از
جمله مقامات
قضايى را نمىپذيرفتندو
در اين ميان
متفكران
شيعه بيش از
علماى اهل
سنت چنين
بودهاند.از
اينجا
تاثيرروحانيون
و علما چون
مرجعى با
تشكيلات
قدرتمند
دينى و سياسى
و با موازنه
قدرتدر
برابر
سياستمداران
بسيار كمتر
بوده است-على
الخصوص در
مقايسه با
قدرت
كليسادر عصر
دولتهاى
كليسايى. اصلاحات
دينى در تمدن
اسلامى از
قبيل احياء
نقل و دين در
برابر عقل و
فلسفهيونانى
نظير آنچه كه
از سوى ائمه
اطهار و
علماى شيعه-كه
بر طبق آن
سادهترين
صوراتكاى
ادله شرعى بر
عقل و قياس و
اجماع بسيار
محدود
گرديد،تا
رخنه
خواهشهاىنفسانى
براى تحريف
كتاب و سنت
كاسته شود-در
كنار احياء
علوم شرعى و
دينىغزالى
و صوفيه قبل
از او با تكيه
بر شريعت و
ماثورات
دينى و
التزام كتاب
و
وحى،بسياركمتر
از احياء
اصول فقر و
محبت ديرهاى
كولونى
رهبانان
مسيحى در
قرون دهم و
يازدهممسيحى
در سياستسياستمداران
تاثير
گذاشته است.اصلاحات
دينى در تفكر
متفكراناسلامى
اغلب مقارن
با دورى
ايشان از
حكومتها
بوده است،و
تاثيرش را
فقط در اذهان
وقلوب عدهاى
محدود از
همفكران و
علما مىتوان
ديد.شايد از
جهتى اين وضع
در تمدناسلامى
از آن ناشى مىشده
كه
سياستمداران
خويش را در
مقام روحانى
مىديده و
حتىخود را
فوق علما مىدانستهاند.در
واقع علم در
عالم اسلامى
در انحصار
علما و
روحانيوننبوده
و روحانيت
اسلامى چون
روحانيت
مسيحى طبقهاى
خاص و مشرف به
حلقهروحانيون
محسوب نمىشدهاند،تا
در مقابل
سياستمداران
به عنوان
نيرويى
برابر يا
برترعمل كند.علاوه
بر اين در
جهان اسلام
هيچگاه
تفاوتى
آشكار ميان
آثار معنوى
مقدس (sacred) و
دنيوى غير
مقدس (profane) به
وجود
نيامد،از
اينجا
تمايزى كامل
ميان قدرتدينى
و دنيوى وجود
نداشت. به هر
حال در
مسيحيت قرون
وسطى وضع
چنان بود كه
احياء دين بىواسطه
موجبتحولات
بزرگ در
سياستسياستمداران
مىگرديد (6) ،در
حالى كه در
تمدن اسلامى
برخىجنبشهاى
عقيدتى از
طرف
سياستمداران
و
فرمانروايان
دامن زده مىشد
و چنانكه
دوران«محنت»و
جدال نقليان
و اهل شرع و
حديثبا اهل
عقل و معتزله
در عصر
مامون،واثق،معتصم
و متوكل با
اغراض سياسى
همراه بود.از
اينجا در
تمدن اسلامى
غالبا سياستولايى
شرعى اسلامى
بر اساس
امامت(چه بر
مبناى بيعت
اهل حل و عقد و
مردم با امام
وقول به
اتفاق و
اختيار امت و
چه بر اساس
گزينش و
انتصاب و قول
به نص الهى)در
برابرسياست
ولايى عقلى و
طبيعى خلفاى
اموى و عباسى
دچار فتور
شده است.جهاد
اسلامىاغلب
صرفا توجيه
دينى اعمال
قدرت طلبانه
فرمانروايان
بوده تا
توسعة ملك
خدا وحكومتشرع
اسلام.در اين
بين بسيارى
از روحانيون
تابع
فرمانروايان
شدهاند.اما
درمسيحيت
همان طورى كه
گفتيم بنابر
غلبه ادوارى
تشكيلات
كليسايى اگر
حكمتسياسىمسيحيت
قرون وسطى (7) و
جهاد دينى در
عمل به كار مىآمد،منشا
و مصدر قدرتسياسى،روحانيون
كليسا بود و
اگر اين حكمت
لفافهاى
براى عمل
سياسى و
توسعه طلبىبوده
باز نقش
اساسى در اين
بين از آن
مقامات
روحانى بوده
تا مقامات
سياسى و
دنيوى. به
هر تقدير
همواره
كليسا به جهت
تشكيلات
منظم كه
غالبا همراه
با قدرت
مستقل وگاه
برتر سياسى
در جنب
مرجعيت
روحانى و
دينى،بروز
كرده
است،تاثيراتى
به مراتببيش
از روحانيون
و مرجعيت
علمى در
اسلام بر
سياست موجود
داشته است. آنچه
كه در مطلب
فوق بدان
اشاره
داشتيم،آثارى
است كه فرع بر
وقايع اساسى
درتاريخ اين
دو دين به
وقوع پيوسته
است.اما اين
وقايع و
حوادث چه
بودهاند كه
تاريخ دوامت
دينى بر اساس
آن در دو مسير
جداگانه سير
كرده است. اين
امر در اسلام
جدايى ولايت(حكومت
و سياست)از
ولايت(قرب و
دوستى) است (8) .بدين
تفصيل كه با
رحلت پيامبر
كه جامع
ولايت و
ولايتبود
با خلافت
اولين
خلفاميان
اين دو تفرقه
افتاد و
ولايت از آن
كسانى شد كه
ولايت
نداشتند.مدت
كوتاه خلافتعلى
بن ابى طالب(ع)نيز
بيشتر ناشى
از مصالح
اسلام مىشد
تا تحقيق امر
طبيعى در
مسيرعادى،على
الخصوص كه
على(ع)مىدانست
كه ديگر با
بدعتهاى
فراوان نمىتوانبه
آسانى راه
پيامبر را
ادامه داد و
چنين نيز شد و
سر انجام
دوباره باز
ماجراى
جدايىولايت
از ولايت
تكرار شد.در
حالى كه ائمه
صاحبان
حقيقى حق
ولايتبر
امت اسلامى(بر
اساس ولايت و
قرب به حق)عملا
از اين حق
برخوردار
نگشتند و
حاكمان غاصب
جورو
عالمانى كه
بر جدايى
ولايت و
ولايت اصرار
مىورزيد بر
امت اسلامى
استيلا
يافتند،وشد
آنچه كه
نبايد مىشد.از
اينجا تاريخ
اسلام پرگشت
از بدعتهايى
كه با ميزان
باطلمستقر
شده بودند.در
اين وضع
اجتهاد بر نص
سبقتيافت و
هر كه توانستبه
معارضه
بامعارف
قرآنى
برخاست.اين
دوره همان
دورهاى است
كه در روايت
ماثورات
اسلامى بهدوره
آخر الزمان و
غيبت كبرى
تعبير شده
است. اما
در مسيحيت
نيز انحراف
از لحظه
معراج عيسى(ع)آغاز
گرديد.پس
ازاندك
زمانى
بدعتها به
وقوع پيوست و
سخن از
دوگانگى
لاهوت و
ناسوت چون دو
امرىكه در
وجود عيسى
جمع شده و
تفكيك دو امر
روحانى و
جسمانى به
نهايتبروز
كرد. بر
اين اساس
سياست و دين
دو امر جدا از
هم پنداشته
شد(به صورت
سياست و
هدايتجسمانى
و سياست و
هدايت
روحانى).از
اينجا كليسا
چون«مرجع
روحانى»و
حكومتچون«مرجع
جسمانى»تلقى
گرديد كه
مرجع جسمانى
مىبايست
تابع مرجعيت
روحانىباشد
تا كارها
راست آيد و
كژيها رفع
شود و آدمى با
عنايت الهى و
به مدد
كليسابه
رستگارى
نائل شود.بدين
ترتيب عملا
در عصر غلبه
دين در قرون
وسطى توفق از
آنكليسا
بوده و بدين
معنى سياست و
دين انفكاك
ذاتى و تباين
نداشتهاند،به
عبارت
ديگرجدايى
مطروحه در
روايات
انجيلى صرفا
نوعى تفكيك
نظرى و نه
عملى را به
همراهداشته
در حالى كه در
تفكر اسلامى
در روايت
ماثوره و
آيات قرآنى و
تاريخ اسلامعكس
اين امر
اتفاق
افتاده،بدين
معنى كه
هيچگونه
تفكيكى از
لحاظ نظر و
ماهيت ميانسياست
و دين مطرح
نگرديده،اما
در عمل ديانت
از سياست و
سياست از
ديانت وبه
عبارت
ديگر،ولايت
دينى از
ولايت،و
حكومت و
سياست و قدرت
دنيوى جدا
شدهاست.و
حتى دو مرجع
دينى و دنيوى
واجد قوايى
متوازن و
متعادل در
برابر
يكديگرچون
تشكيلات
كليسايى در
برابر
تشكيلات
حكومتى
نبوده است.البته
از مطالب فوقنبايد
چنين
استنباط كرد
كه در اسلام
سياستبه
هيچوجه
توجيه شرعى
نمىشده
ومناسبات
انسانى بدون
توجه به
شريعت تكوين
يافته
است،يا
اينكه در
مسيحيتسياستمبتنى
بر دين حقيقى
بوده
است،خير،سخن
ما در اينجا
اين است كه در
تمدن اسلامىميان
سياست موجود
و ديانت
اسلامى(بدون
تفكيك اصول)جدايى
بيشتر بوده،
حال آنكه
سياست مسيحى
از ديانت
مسيحى موجود(ضمن
تفكيك اصول)بيشتر
برخوردار
بوده،كه در
واقع سبب
اساسى اين
تفاوت،فقدان
دو مرجعيت
تشكيلاتى
باقدرت
سياسى برابر
بوده است.از
اينجا هر گاه
اصلاحى و
احيايى در
دين اسلام
واقعمىشد،به
جهت فقدان
قدرت فوق
العاده
سياسى در
برابر
سياستمداران
اين اصلاحبه
حكومت تسرى
پيدا نمىكرد
و فقط در
محدوده علما
و متفكران
اسلامى كه
ازجريانات
رسمى حاكم
دور بودهاند
باقيمانده و
از آن رو كه
الناس على
دين
ملوكهم،اصلاح
و احياى دين
در اكثريت
عامه و ناس
نيز كمتر
مؤثر افتاده
است.و تنها
عدهاى
ازايشان به
جهت غلبه
احساس دينى
در وجودشان و
نفوذ
متفكران
اسلامى در
جامعه به اينآثار
گرايش مىيافتند.اين
مسئله را در
جنبش تصوف
اسلامى
بيشتر
مشاهده مىكنيم
و اگرگاهى
مشاهده مىكنيم
كه
سياستمداران
از جنبشى
نظير جنبش
حنبليان و
پيرواناحمد
بن حنبل و اهل
حديث و شريعت
در برابر
معتزليان
عقلى مذهب
حمايت مىكنند،
بيشتر اغراض
سياسى در كار
است،تا
مقاصد دينى و
اصلاح جامعه
و نيل به جمع
ميانسياست
و ديانت.اين
جمع اساسا
بنابر
روايات
اسلامى فقط
در جامعه
معنوى مهدوىبالتمام
دوباره
متحقق مىشود
(9) . اما
اين وضع خاص
سياست و
ديانت در هنر
منشا چه اثرى
شده است؟ غلبه
و سيطره مطلق
و يا نسبى
كليسا در شرق
و غرب عالم
مسيحيتبه
عنوان نهادىمستقل،موجب
شده كليسا
خود مصدر
بسيارى از
فعاليتهاى
هنرى در
زمينه شعر
وموسيقى و
نقاشى تا
معمارى و
صنايع
گردد،از اين
رو كليسا در
كنار قدرت
سياسىبزرگترين
سفارش دهنده
يا ناظر
مستقيم
اجراى
بسيارى از
آثار هنرى
مسيحى بود
وبسيارى از
ديرها خود
مبادرت به
ابداع آثار
هنرى مىكردند.همچنين
بزرگترين
آثارشعرى و
ادبى و منظوم
و منثور از
سوى رهبانان
و روحانيون
مسيحى به
وجود آمده
است.در
جنبشهاى
هنرى و ضد هنر
نيز همواره
روحانيون
مسيحى سهمى
بسزا داشتهاند،فى
المثل پس از
تاثيرات
افكار
تنزيهى و
انديشههاى
توحيدى و ضد
جسمى و بتشكنانهاسلام
كه به بيزانس
رسيد،يكى از
امپراتوران
بيزانس به
نام لئون سوم
اقدام به
نابودىايكونها
(10) و
شمايلهاى
مسيحى نمود.اما
روحانيون
مسيحى در
مقابل او به
رهبرى
يوحناىدمشقى
به معارضه
برخاستند و
در كار خويش
توفيق
يافتند و در
دوره جديد
نيز به دنبالنهضتهاى
هنرى قرون
وسطى نظير
نهضت هنرى«رومانسك»،
«گوتيك»و
بيزانس«نهضت
اصلاح دين»و«ضد
اصلاح دين»هر
كدام در
پيدايش نحلههاى
هنرى خاص
منشاآثار
بودهاند.اين
وضع هنرى و
ارتباطى كه
تشكيلات
رسمى
روحانيت
عيسوى با
آثارهنرى
داشتهاند
در اسلام
اتفاق
نيفتاده است
و همين دورى
روحانيت
اسلامى به
هنرموجود در
تمدن اسلامى
در بعضى جهات
وجه غير دينى
بيشترى به آن
داده است. تا
آنجا كه از
نمونه حقيقى
مورد تائيد
متفكران
اسلامى در
حوزههاى
تجسمى و
معمارىكمتر
مىتوان
سراغ گرفت.البته
اين بدان
معنى نيست كه
هنر دينى و
معنوى حقيقى
بامميزاتى
كه قبلا بدان
اشاره كرديم
در تمدن
اسلامى به
ظهور
نپيوسته است.
خير سخن ايننيست،بلكه
سخن از
ارتباط
روحانيتبا
كل آثار هنرى
است،آنچنانكه
در تمدن
مسيحىرخ
داده و حتى
نهايتا به
افراط رفته و
در آراى
شوراهاى
رسمى و
متفكران
رسمى بسيارىاز
اين آثار
نظير
ايكونها
واجد معنايى
متعالى تلقى
گرديده و
شايسته توسل
براى تقرب بهعيسى
و خدا شدهاند.
قدر
مسلم اين است
كه دخالت
مستقيم
روحانيت در
هنر مسيحى آن
را به معنى
اصيللفظ
دينى نمىكند،اما
به هر تقدير
موجب دينىتر
شدن و نزديكى
آن به حكمت
معنوى
وتجربيات
دينى مىگردد.در
حالى كه در
مقابل چنين
وضعى،گسيختگى
آثار و تجربههاىهنرى
از نظارت
مستقيم
متفكران
دينى و اهل
تفقه آن را از
حكمت و تجربه
دينى
دورترمىكند.
به
هر صورت با
تمام اوصاف
فوق هنر
اسلامى از
حكمت ولايى
انسى و معنوىاسلام
برخوردار
شده است،على
الخصوص در
شعر و هنر
مربوط به
حكمت انسىمتفكران
اسلامى اين
امر بيش از
ديگر صور
هنرى مشاهده
مىشود،و
آنچه كه تحتعنوان
ولايت و قرب
حقيقى به
حقيقت اسلام
نام برديم در
هنر و شعر
هنرمندان
وشاعران
ولايى اسلام
متحقق شده
است. اما به
تحقيق صورى
از شعر و
موسيقى و
نقاشى
وصنايع و
معمارى
موجود در
تمدن اسلامى
چنين وضعى
نداشتهاند
با وجود
اينكه
بنابرحكم
كلى در تمدن
اسلامى
بالذات يا
بالعرض تحت
تاثير روح و
صورت نوعى
اينتمدن
قرار گرفتهاند.
مميزات
هنر اسلامى كريستين
پرايس در
كتاب تاريخ
هنر اسلامى
درباره آغاز
هنر اسلامى
چنين مىنويسد:
«داستان
هنر اسلامى
با چكاچاك
شمشير و آواى
سم ستوران در
بيابانها و
بانگ
بلندپيروزى
الله اكبر
آغاز مىشود»
(11) .كلمات
پايانى سخن
كريستين
پرايس در
واقع بيانحقيقت
و باطن هنر
اسلامى(الله
اكبر)است.جهادى
كه در آغاز
كلمات آمده
است مقامنفى
كننده تفكر
اسلامى را
نسبتبه
صورت نوعى
شرك آميز هنر
ملل و نحل
بيگانه بيانمىكند.اين
دو ساحت
ظاهرى و
باطنى در همه
صور هنرى
عالم اسلامى
كم و بيش
متجلىشده و
تا آنجايى
غالب گشته كه
چون«روحى
كلى»در هنر
اسلامى به
نمايش در مىآيد
وبه تعبير
حافظ از يك«حقيقت
مطلق»نقشهاى
گوناگون در
آيينه اوهام
افتاده است و
ازجلوه چنين
حقيقتى است
كه با وجود
صور مختلف
هنرى در هنر
اسلامى و
تاليفاتى كه
از هنرهاى
ملل و نحل
قديم در حكم
ماده براى
صورت،بهره
گرفته شده،
هنرهاى
اسلامىبه
وضوح قابل
تشخيص است.خاور
شناس
فرانسوى«ژرژمارسه»كه
از
هنرشناسان
وپژوهشگران
هنر اسلامى
است در مقدمه
كتابى كه
درباره اين
مبحث نوشته
استخوانندهرا
به آزمايشى
آموزنده
دعوت مىنمايد.وى
مىگويد:«فرض
كنيم شما در
هنگام فراغتمجموعههاى
مختلفى از
عكسهاى
هنرهاى
بسيار
گوناگون را
كه در اختيار
داريد بدوننظم
و ترتيب خاص
تماشا مىكنيد.در
ميان اين
عكسها
تنديسهاى
يونانى و
نقاشيهاى
مقابرمصرى و
تجيرهاى
منقوش ژاپنى
و نيم برجستههاى
هندى ديده مىشود.ضمن
اينبررسى و
تماشا به
تناوب به
آثارى چون
تصوير يك
قطعه گچبرى
متعلق به
مسجد قرطبه
وسپس صفحهاى
از يك قرآن
تزيين شده
مصرى و آنگاه
به يك ظرف
مسين قلمزده
كارايران
برخورد مىكنيد.در
اين هنگام هر
چند نا آشنا
به عالم هنر
باشيد با اين
همه
بلافاصلهميان
اين سه اثر
اخير«وجوه
مشتركى»مىيابيد
كه آنها را به
يكديگر
پيوسته مىسازد
وهمين عبارت
است از«روح
هنر اسلامى»
(12) . مطالب
فوق مؤيد اين
حقيقت است كه
تعاليم و
عقايد
اسلامى بر كل
شئون و
صورهنرى
رايج در تمدن
اسلامى
تاثير
گذاشته است و
صورتى
وحدانى به
اين هنر داده
وحتى هنرهاى
باطل نيز نمىتوانستهاند
خود را از اين
حقيقت متجلى
بر كنار
دارند.
بنابراينهمه
آثار هنرى در
تمدن اسلامى
به نحوى مهر
اسلام خوردهاند.همچنانكه
اشتراك
دردين باعثشده
تا اختلافات
و تعلقات
نژادى و سنن
باستانى
اقوام مختلف
در ذيل علايقو
تعلقات دينى
و معنوى قرار
گيرد و همه
صبغه دينى را
بپذيرند.
وجود زبان
دينىمشترك
نيز به اين
امر قوت مىداده
است. غلبه
وحدت دينى در
هنر اسلامى
تا آنجا پيش
آمده كه
تباين هنر
دينى و
هنرغير دينى
را بر داشته
است،و
تباينى كه
بين هنر مقدس
و غير مقدس در
مسيحيتبه
وضوحمشاهده
مىشود در
اينجا از بين
رفته است.گرچه
مساجد به
جهاتى شكل و
صورتمعمارى
خاصى پيدا
كردهاند
ولى بسيارى
از اصول
معمارى و نيز
تزئينات
آنها درستمطابق
قواعد و
اصولى بوده
كه در مورد
ابنيه غير
دينى هم
رعايتشده
است.از اين
روروحانيت
هنر اسلامى
نه در تزئين
قرآن يا
معمارى
مساجد بلكه
در تمام شئون
حياتهنرى
مسلمين تسرى
پيدا كرده و
هر يك بنابر
قرب و بعد به
حق صورت
روحانىتر
يامادىترى
يافتهاند. از
مميزات هنر
اسلامى كاهش
تعينات و
تشخصاتى است
كه هنر مسيحى
(13) بر اساس آنتكوين
يافته است.«ارنست
كونل»هنر
شناس غربى
درباره اين
مميزه چنين
مىگويد: «تقوايى
هراس آلود (14) مانع
گرديد كه
علاقه به
واقعيات و
گرايش به سوى
كثرات
بتواندموانع
را از پيش پا
بر دارد و اين
موضوع باعثبه
كار بردن
طرحهايى
تزيينى
گرديد كه
خودملهم از
واقعيتبود.مخالفتبا
گروندگان به
سوى طبيعت آن
چنان در طبع
فرد
فردمسلمانان
رسوخ كرده
بود كه حتى
بدون تذكرات
مؤكد پيامبر(ص)هم
مىتوانست
پا بر
جابماند.به
اين علت
فعاليت
استادان هنر
اسلامى فقط
محدود به
كارهاى
معمارى و
صنايعمستظرفه
مىشود و به
علت فقدان
نقاشى و
مجسمه سازى
آن طور كه در
مراحل اوليه
هنراروپايى
قرار گرفته
بود مورد
توجه نشد
يعنى صنايع
مستظرفه
پيشاپيش از
نقشى كه در
راهخدمتبه
عهده داشتبيرون
كشيده شد و از
نظرات ظرافت
تكنيكى و فرم
در جهتدرخشانى
پيش مىرفت (15)
. به
هر تقدير
دورى از
طبيعت محسوس
و رفتن به
جهانى وراى
آن با صور
تمثيلى
ازاشكال
هندسى نباتى
و اسليمى و
خطايى و گرهها
به وضوح به
چشم مىآيد.وجود
مرغانو
حيوانات
اساطيرى بر
اين حالت
ماوراء
طبيعى در
نقوش افزوده
است.وجود
چنينتزئيناتى
با ديگر
عناصر از نور
و حجم و
صورت،فضايى
روحانى به
هنر اسلامىمىبخشد.اين
مميزه در
حقيقت گاهى
از صور خيالى
قصص اسلامى
به نقوش تسرى
پيدا مىكند.اين
صور كه وصف
عالم و آدم و
مبدا عالم و
آدم مىكنند
در قلمرو هنر
اسلامىدر
آغاز در شعر و
حكايات جلوهگر
شده است،و
حتى مشركين
قرآن را در
زمره اشعار
وپيامبر را
شاعرى از
شاعران
انگاشتند.بدينسان
روح هنر
اسلامى سير
از ظاهر به
باطناشياء
و امور است.هنرمندان
اسلامى در
نقش و نگارى
كه در
صورتهاى
خيالى خويش
ازعالم كثرت
مىبينند،هر
كدام جلوه
حسن و جمال و
جلال الهى را
مىنمايند.
بدين معنىهنرمند
همه موجودات
را چون مظهرى
از اسماء
الله مىبيند
و بر اين اساس
اثر هنرى
اوبه مثابه
محاكات و
ابداع اسماء
الله است. هر
نقش و نگارى
كه مرا در نظر
آيد حسنى و
جمالى و
جلالى
بنمايد جهان
در تفكر
اسلامى جلوه
و مشكات
انوار الهى
است و حاصل
فيض مقدس
نقاشازلى،و
هر ذرهاى و
هر موجودى از
موجودات
جهان و هر نقش
و نگارى مظهر
اسمى
ازاسماء
الهيه است و
در ميان
موجودات،انسان
مظهر جميع
اسماء و صفات
و گزيده عالماست.
هنرمند
در پرتو چنين
تفكرى،در
مقام انسانى
است كه به
صورت و ديدار
و حقيقتاشياء
در وراى
عوارض و
ظواهر مىپردازد.او
صنعتگرى است
كه هم عابد
است و همزاير،او
چون هنرمند
طاغوتى با
خيالاتى كه
مظهر قهر و
سخط الهى
است،سر و
كارندارد.وجودى
كه با اثر اين
هنرمند
ابداع مىشود
نه آن وجود
طاغوتى هنر
اساطيرى
وخدايان
ميتولوژى
است و نه حتى
خداى قهر و
سخط يهوديان
يعنى«يهوه»،بلكه
وجودمطلق و
متعالى حق عز
شانه و اسماء
الله الحسنى
است كه با اين
هنر به ظهور
مىرسد.ازاينجا
صورت خيالى
هنر اسلامى
متكفل
محاكات و
ابداع نور
جمال ازلى حق
تعالى
است،نورى كه
جهان در آن
آشكار مىشود
و حسن و جمال
او را چون
آيينه جلوه
مىدهد. در
حقيقتبود
اين
جهانى،رجوع
به اين حسن و
جمال علوى
دارد و عالم
فانى در
حدذات
خويش،نمودى
و خيالى بيش
نيست: هستى
عالم نمودى
بيش نيست سر
او جز در درون
خويش نيست در
نظر هنرمند
مسلمان به
قول غزالى«عالم
علوى حسن و
جمال است و
اصل حسن
وجمال تناسب
و هر چه
متناسب
است،نمودگارى
است از جمال
آن عالم،چه
هر جمال وحسن
و تناسب كه در
اين عالم
محسوس
است،همه
ثمرات جمال و
حسن آن عالم
است. پس
آواز خوش
موزون وصورت
زيباى
متناسب هم
شباهتى دارد
از عجايب آن
عالم» (16) . پس
او مجاز را
واسطه حقيقت
مىبيند و
فانى را مظهر
باقى،به
عبارتى،او
هرگز به جهانفانى
التفات
ندارد،بلكه
رخ اوست كه
اين جهان را
برايش خوش مىآرايد:
مرا
به كار جهان
هرگز التفات
نبود رخ تو در
نظر من چنين
خوشش آراست پس
او با رخ حق و
جلوه رخ حق در
مجالى و
مظاهر اعيان
ثابته كه عكس
تابش حقندو
ديدار وجه
الهى سر و كار
پيدا مىكند.در
اين
مرتبه،صورت
خيالى براى
هنرمندمشاهده
و مكاشفه
شاهد غيبى و
واسطه تقرب و
حضور به اسم
اعظم الهى و
انسبه حق
تعالى است.
بدين اعتبار
او«لسان
الغيب»و«ترجمان
الاسرار»الهى
مىگردد و
قطعتعلق از
ما سوى الله
پيدا مىكند
و به مقام و
منزل حقيقى
يعنى
توحيد،كه
مقام و منزلمحمود
انسانى استسير
مىكند.هنرمند
با سير و سلوك
معنوى خويش
بايد از جهانظاهرى
كه خيال اندر
خيال و نمود
بىبود و
ظلال و سايه
عكس
است،بگذرد و
بهذى عكس و
ذى ظل برود و
قرب بىواسطه
به خدا پيدا
بكند. به
هر تقدير
جلوهگاه
حقيقت در
هنر،همچون
تفكر
اسلامى،عالم
غيب و حق است. به
عبارت
ديگر،حقيقت
از عالم غيب
براى هنرمند
متجلى است و
به همين جهت،
هنراسلامى
را عارى از
خاصيت مادى
طبيعت مىكند.او
در نقوش
قالى،كاشى،تذهيب
وحتى
نقاشى،كه به
نحوى به جهت
جاذبه خاص
خود مانع
حضور و قرب
است،نمايشعالم
ملكوت و مثال
را كه عارى از
خصوصيات
زمان و مكان و
فضاى طبيعى
استمىبيند.در
اين نمايش
كوششى براى
تجسم بعد سوم
و پرسپكتيو
ديد انسانى
نيست.تكرارمضامين
و
صورتها،همان
رفتن به اصل
است.هنرمند
در اين
مضامين از
الگويى ازلى
نه ازصور
محسوس بهره
مىجويد،به
نحوى كه گويا
صور خيالى او
به صور مثالى
عالم ملكوتمىپيوندد.
نكته
اساسى در هنر
اسلامى كه
بايد بدان
توجه كرد
عبارت است از
توحيد.اولين
آثاراين
تلقى،تفكر
تنزيهى (17) و
توجه عميق به
مراتب
تجليات است
كه آن را از
ديگر هنرهاىدينى
متمايز مىسازد.زيرا
هنرمند
مسلمان از
كثرات مىگذرد
تا به وحدت
نايل آيد. انتخاب
نقوش هندسى و
اسليمى و
خطايى و
كمترين
استفاده از
نقوش انسانى
و وحدتاين
نقوش در يك
نقطه،تاكيدى
بر اين اساس
است: نديم
و مطرب و ساقى
همه اوست
خيال آب و گل
در ره بهانه طرحهاى
هندسى كه به
نحو بارزى
وحدت در كثرت
و كثرت در
وحدت را
نمايشمىدهد،
همراه با
نقوش اسليمى
كه نقش ظاهرى
گياهى
دارند،آن
قدر از طبيعت
دورمىشوند،كه
ثبات را در
تغيير نشان
مىدهند و
فضاى معنوى
خاصى را
ابداع مىنمايند
كهرجوع به
عالم توحيد
دارد.اين
نقوش و طرحها
كه فاقد
تعينات نازل
ذىجان
هستند،آدمى
را به واسطه
صور تنزيهى
به فقر ذاتى
خويش آشنا مىكنند.
تفكر
توحيدى چون
ديگر
تفكرهاى
دينى و
اساطيرى در
معمارى
مساجد،تجلى
تامو تمام
پيدا مىكند.معمارى
مساجد (18) و
تزيينات آن
در
گنبد،منارهها،موزائيكها،
كتيبهها،نقوش
و مقرنس
كارى،فضايى
را ابداع مىكند
كه آدمى را به
فضايى
ملكوتىپيوند
مىدهد و تا
آنجا كه ممكن
است«اسقاط
اضافات»و«افناى
تعينات و
تعلقات»دروجود
او حاصل كند: نشانى
دادهاند
اهل خرابات
كه التوحيد
اسقاط
الاضافات معماران
و نقاشان و
خطاطان در
تمدن
اسلامى،پيشهورانى
مؤمن هستند
كه اين فضا
راابداع مىكنند.آنها
در صدد تصوير
و محاكات
جهان خارج
نيستند.از
اينجا به طرحصورت
رياضى و
اقليدسى هنر
يونانى-رومى
نمىپردازند.بهرهگيرى
از طاقهاى
ضربىو
گنبدها،چون
نشانهاى از
آسمان و
انحناها و
فضاهاى چند
سطحى و اين
گونه
تشبيهات
واشارات در
هنر
اسلامى،عالمى
پر از راز و
رمز را ايجاد
مىكند كه با
صور خيالى
يونانىمتباين
است.فى
الواقع
مسلمين كه به
جهت محدوديت
در تصوير
نقوش انسانى
و حيوانىنمىتوانند
تلقى توحيدى
و نگاهى را كه
بر اساس
آن،جهان،همه
تجلىگاه و
آيينه گردانحق
تعالى
است،در قالب
تودههاى
مادى و سنگ و
فلز بريزند-كه
حالتى كاملا
تشبيهىدارد-با
تحديد فضا و
ايجاد احجام
با تزييناتى
شامل نقش و
نگار و رنگ
آميزيهاى
تندو با
ترسيمات
اسليمى،اين
جنبه را
جبران و به
نحوى نقش و
نگارهاى
عرشى را
درصورت
تنزيهى
ابداع مىكنند.به
قول«ا.ه.كريستى»در
كتاب ميراث
اسلام،اشيائى
كهمسلمين
چه براى
مقاصد مذهبى
و چه به جهت
امور عادى مىسازند
بىاندازه
با نقش ونگار
است كه انسان
گاهى گمان مىكند.اين
اجسام وراى
ساختمان،داراى
روحاسرار
آميزى هستند. با
توجه به
مقدمات
فوق،معمارى
نيز كه در هنر
اسلامى
شريفترين
مقام را
داراست،
همين روح
اسرار آميز
را نمايش مىدهد.معماران
در دوره
اسلامى سعى
مىكنند تا
همهاجزاء
بنا را به
صورت مظاهرى
از آيههاى
حق تعالى
ابداع
كنند،خصوصا
در ايران، كهاين
امر در دوره
اسلامى به حد
اعلاى خويش
مىرسد.از
اينجا در
نقشه
ساختمانى و
نحوهآجر
چينى و نقوشى
كه به صورت
كاشى كارى و
گچبراى و
آيينه كارى و...كار
شده
است،توحيد و
مراتب تقرب
به حق را به
نمايش مىگذارند
و بنا را چون
مجموعهاى
متحد وظرفى
مطابق با
تفكر تنزيهى
دينى جلوهگر
مىسازند: حسن
روى تو به يك
جلوه كه در
آينه كرد اين
همه نقش در
آيينه اوهام
افتاد اين
همه عكس مىو
نقش نگارين
كه نمود يك
فروغ رخ ساقى
است كه در جام
افتاد از
اين روست كه
مىبينيم
بهترين و
جاودانهترين
آثار يا در
مساجد و يا
برگرد
مزارامام
معصوم با ولىاى
از اولياى
خدا متجلى مىگردد
كه سرتاسر
مزين به آيات
الهى،اعماز
نقش و خط است.نمونههايى
از آن مظاهر و
تجليات را كه
الهامات
غيبى بر دل
مؤمنانخداستياد
مىكنيم تا
ببينيم
چگونه بخشى
از تاريخ
تمدن بشرى
ماده مىگردد
تا صورتدينى
به خود بگيرد. معمارى
اسلامى چون
ديگر
معماريهاى
دينى به تضاد
ميان فضاى
داخل و خارج
وحفظ مراتب
توجه مىكند.هنگامى
كه انسان
وارد
ساختمان مىشود،ميان
درون و بيرون
تفاوتى
آشكار
مشاهده مىكند.اين
حالت در
مساجد به
كمال خويش مىرسد،به
اين معنىكه
آدمى با گشت
ميان داخل و
خارج،سير
ميان وحدت و
كثرت،و خلوت
و جلوتمىكند.هر
فضاى داخلى
خلوتگاه و
محل توجه به
باطن،و هر
فضاى خارجى
جلوتگاه
ومكان توجه
به ظاهر،مىشود.بنابر
اين،نمايش
معمارى در
عالم
اسلام،نمىتواند
همهامور را
در صرف ظاهر
به تماميت
رساند و از
سير و سلوك در
باطن تخلف
كند. به
همين اعتبار
هنر و
هنرمندى به
معنى عام،در
تمدن اسلامى
عبادت و
بندگى و سير
وسلوك از
ظاهر به باطن
است (19) . وقتى
صنعتگران و
هنرمندان
اسلامى به
كار مشغول مىشوند
با روشى خاص
سر و كارپيدا
مىكنند و به
كار،روحانيتى
دينى مىدهند.نمونهاى
از روحانيت
كار را در
احوالصنعتگران
در رساله چيتسازان
مىيابيم،وقتى
كه كار به
صورت اسرار
آميز و
سمبليكچونان
سير و سلوك در
مقامات و
منازل معنوى
تلقى مىگردد
و از مرحله
گرفتن قالب
وپختن رنگ تا
شستن
كار،همچنان
كه از حضرت«لوط»پيامبر
ياد گرفتهاند
تا در
دنيانامدار
و در قيامت
رستگار
باشند،معنويت
و روحانيت
كار به وضوح
نمايان
است،ياآنجا
كه قالب را
مظهر چهار
ركن
شريعت،طريقت،حقيقت
و معرفت،و
رنگ سياه
رامظهر ذات
حق مىگيرند،همه
حكايت از
احوالات
روحانى
هنرمند مىكند.تمثيل
ورازگونگى
كار هنرى به
وضوح در اين
مقام مشاهده
مىشود: سياهى
گر بدانى عين
ذات است كه
تاريكى در او
آب حيات است اساسا
هنرهاى دينى
در يك امر
مشتركند و آن
جنبه سمبليك
آنهاست،زيرا
در همهآنها
جهان سايهاى
از حقيقتى
متعالى از آن
است.از اينجا
در هنرها
هرگز قيد به
طبيعت كهدر
مرتبه سايه
است وجود
ندارد.به
همين جهت،هر
سمبلى،حقيقتى
ماوراء اين
جهانپيدا
مىكند.سمبل
اينجا در
مقام ديدارى
است كه از
مرتبه خويش
نزول كرده تا
بيانمعانى
متعالى كند.اين
معانى جز با
اين سمبلها و
تشبيهات به
بيان نمىآيند،
همچنان كهقرآن
و ديگر كتب
دينى براى
بيان حقايق
معنوى به
زبان رمز و
اشاره سخن مىگويند.
در
جلوهگاه
معنى،معشوق
رخ نموده
دربارگاه
صورت،تختش
عيان نهاده
از نيست هست
كرده،از بهر
جلوه خود
وانگه نشان
هستى بر بىنشان
نهاده از
مميزات هر
هنرى اين است
كه هنرهاى
گذشته را
ماده خويش مىكند.به
اين
اعتبار،هنر
اسلامى نيز
صورت وحدانى
جديدى استبراى
مادهاى كه
خود از هنر
بيزانسى،ايرانى،هندى
و مغولى
گرفته شده
است.اين صورت
نوعى
وحدانى،به
تلقى خاص
اسلاماز
عالم و آدم و
مبدا عالم و
آدم و به حضور
و شهود
مشتركى كه
حامل تجليات
روحاسلامى
است و همه
هنرمندان
مسلمان به
معنى و صورت
آن را
دريافتهاند،
رجوع دارد. در
اين ميان در
هنر
اسلامى،بيشتر
آن بخش از
هنرهاى
گذشته ماده
قرار گرفته
كه جنبهتجريدى
و سمبليك
داشته
است،نظير
اسليميها و
نقوشى از اين
قبيل در
تذهيب كه
مادهآنها
از حجاريهاى
دوران
ساسانى است و
در تمدن
اسلامى صورت
دينى اسلامىخواندهاند.
قدر
مسلم اين است
كه هنر
اسلامى جلوه
حسن و جمال
الهى است و
حقيقتى كه در
اينهنر
متحقق شده
رجوع به ظهور
و تجلى حق
تعالى به اسم
جمال دارد.از
اينجا هنر
اصيلاسلامى
با ابليس و
جهان ظلمانى
اساطيرى و
حتى
مكاشفاتى كه
مستلزم بيان
صور قبيحهاست،تا
آنجا كه به
حقيقت اسلام
قرب و حضور
پيدا مىكند
(20) ،سر و كار
ندارد.اما
اينحسن و
زيبايى و در
مقابل آن قبح
و
زشتى،بنابر
ادوار
تاريخى،ملاكى
غير از ملاكديگر
هنرها دارد.به
اين
اعتبار،با
زيبايى در
هنر جديد،كه
غالبا با
زيبايى هنر
يونانى كهزيبايى
اينجهانى
است،متفاوت
است.و باز اين
معنى با ملاك
زيبايى
هنرهاى
اساطيرىكه
مظهر اسماء
طاغوتى
است،تفاوت
مىكند(در
حالى كه ملاك
در هنرهاى
اساطيرىعالم
ظاهر و
زيبايى
مجازى نيستبلكه
ملاك،عالم
باطن و
زيبايى علوى
است). با
توجه به
مراتب
فوق،بىوجه
نيست كه وقتى
بعضى مورخين
هنر غربى به
هنر اسلامىمىپردازند
كمتر
ملاكهاى
زيباشناسى
تاريخ جديد
را در آن
اعمال مىكنند،على
الخصوص كه
جمال و
زيبايى هنر
اسلامى با
نفى
شمايلهاى
مقدس و نفى
تجسم الهىدر
وجود آدمى و
منع تقليد از
فعل صانع با
نقاشى و
پيكرتراشى،حالتى
خاص پيدا
كردهاست كه
فاقد فضاى
طبيعى سه
بعدى،يعنى
پرسپكتيو
حسى،و
همچنين فاقد
سايه روشن
وچهرههاى
طبيعى
است،هيچگاه
مظهر تام و
تمام هنرهاى
اسلامى و جدا
از هنرهاىتجسمى
مقدس نبوده و
بالنتيجه
هنرهاى
اسلامى به
سمبليسم و
زيبايى
سمبليك
گرايشپيدا
كرده است (21) و
آنچه كه موجب
اين امر شده
همان تفكر
تنزيهى-تشبيهى(جمالتشبيهى
با توجه به
باطن جلال
تنزيهى)اسلامى
است كه هنر
تنزيهى-تشبيهى
اسلامى رابه
دنبال داشته
است.با اين
مميزه
تنزيهى است
كه هنر
اسلامى از
تفردى كه در
هنر مسيحى(در
وجود حضرت
مسيح)و هنر
جديد وجود
دارد،دور مىشود.
به
هر تقدير،با
اين تنزيه در
تفكر اسلامى
و عدم تفرد و
تمركز معنوى
در وجود
واحد،هنر
اسلامى با«اسقاط
اضافات»و
تعلقات،صورتى
ديگر پيدا مىكند(ضمن
آن كهبه
مراتب توجه
دارد).اين
تفكر و تلقى
در معمارى
نيز بسط مىيابد.سخن
بوركهارت
دراين باب
قابل تامل
است او مىنويسد:«در
حالى كه
شبستان دراز
و مستطيل شكلكليساهاى
بزرگ اساسا
راهى است كه
انسان را از
عالم خارج به
سكوى مخصوص
عبادتدر
كليسا هدايت
مىكند،و
گنبدهاى
مسيحى يا به
آسمان صعود
مىكنند يا
به سكوىعبادت
در كليسا
نزول مىنمايند
و كل معمارى
يك
كليسا،براى
مؤمن حاكى از
اين معنىاست
كه حضور
ربانى از
اجراى مراسم
عشاء
ربانى،در
سكوى عبادت
فيضان مىيابد،درست
مانند نورى
كه در ميان
تاريكى مىتابد،در
نقطه
مقابل،سراسر
زمين براىمسلمانان
جايگاه نماز
مىشود و بعد
هيچ بخشى از
مسجد(محراب)نيز
بر خلاف
كليسا،كه در
سكوى عبادت
تمركز پيدا
مىكند،فضيلتى
بر ساير
بخشها ندارد.خانه
مسلمانان
نيزمىتواند
مسجد مؤمن
باشد.به اين
معنى،مؤمن
حقيقى يا
عارف مىتواند
حضورحق
تعالى را در
همه جاى زمين
احساس كند و
اين طور نيست
كه ظلمت همه
جا را گرفته
وفقط يك نقطه
باشد كه حضور
حق در آن
احساس شود.»اينجاست
كه يك مسلمانعارف،همچون«مغربى»،
ناظر بر معنى
روايت على(ع):«ما
رايتشيئا و
رايت الله
قبله وبعده و
معه»،مىگويد:
هر
كجا مىنگرد
ديده بدو مىنگرد
هر چه مىبينم
از او جمله
بدو مىبينم
تو زيك سوش
نظر مىكنى و
من همه سو تو
زيك سو و منش
از همه سو مىبينم
بنابر
مبانى تمدن
اسلامى،همچون
بسيارى از
تمدنهاى
دينى،مراتب
قرب و بعد
درهنر بر
خلاف هنر
مسيحى به دو
ساحت مقدس (sacred) و
غير مقدس (Profane) قسمتنمىشود.از
اينجا نفى
هنر مقدس به
معناى مسيحى
لفظ،در تمدن
اسلامى (22) ،وحدت
دينىو
روحانى را
وسيعتر كرده
تا آنجا كه هر
فردى مىتواند
روحانى شود و
هر صنعتى
وپيشهاى،چه
در مسجد به
كار رود و چه
در خانه،مىتواند
حامل
روحانيتباشد
و تنها
هنركفر است
كه هيچ بهرهاى
از روحانيت
ندارد.اساسا
در تمدن
اسلامى،تنها
مراتب قربو
بعد و
روحانيت و
شيطانيت در
هنر وجود
دارد،نه هنر
مقدس و غير
مقدس،در
اينجا هنرو
هنرمندى از
قرب نوافل تا
قرب فرايض
سير مىكند.بدين
معنى هنرمند
مسلمان وقتىبه
كار مىپردازد،بنابر
مراتب قرب،
در مرتبه قرب
نوافل است و
گاه از اين
مرتبه به قربفرايض
مىرود.در
اين مقام است
كه از هنر به
معنى خاص مىگذرد
و به مقام
محمودولايت
مىرسد.اگر
بعد و كفر
سراغ او
بيايد،به يك
معنى قرب و
حضورش با اسم
كفراست.چون
صنعت و هنر
جديد كه قربش
در هر دو صورت
به اصل
آن،يعنى
انسان و نفساماره
اوست (23) ،زيبايى
و جمال متجلى
در آن نيز در
همين
انسانيت
كفر،تفسير
مىشود. حال
آن كه در
تمدنهاى
دينى،هر اثر
زمانى از حسن
و كمال و جمال
برخوردار
است كهآينه
وجودش
بتواند صفات
جمال حق را
بنمايد.بدين
معنى اساس هر
هنرى در قرب
وبعد نسبتبه
جمال و جلال
الهى متحقق
مىشود،بر
اين
اساس،هنر در
دوره جديد و
يونانكما
بيش در عصر
اساطير،به
جلال يعنى
قهر و سخط
حجاب الهى
رجوع دارد. همانطورى
كه قبلا
اشاره
داشتيم،هنر
به معنى عام و
اصيل
لفظ،حكمت
معنوى است. هنر
دينى با از
دست دادن اين
حكمت معنوى و
انسى متلاشى
مىشود.اين
حكمت معنوىاست
كه به هنر به
معنى خاص
آن،نظير
نقاشى و
موسيقى و
معمارى و شعر
و صنايعمستظرفه،
روحانيت و
معنويت و جان
مىبخشدو آنگاه
كه هنر مسيحى
و اسلامى اينروحانيت
را از دست مىدهند،به
انحطاط
كشيده مىشوند
(24) .همين حكمت
معنوى است كهدر
بىپيرايهترين
هنر
اسلامى،يعنى
خوشنويسى،به
نمايش در مىآيد
و حقيقت
اسلام
رامتجلى مىكند،در
حالى كه هيچ
كدام از
هنرهاى
تجسمى
اسلامى
مستقيما
ظاهر كلماتقرآن
را تصوير نمىكنند،
فقط خط است كه
كلمات خدا را
مستقيما به
نمايش در مىآوردو
همين است كه
آن را در كنار
معمارى،عاليترين
و شريفترين
هنرهاى
تجسمى
اسلامىكرده
است. اما
سر انجام هنر
اسلامى نيز
چون هنر
مسيحى از
سادگى
نخستين به
پيچيدگى
گرايشمىيابد
و به
تدريج،حكمت
معنوى خويش
را،كه باطن
آن است،از
دست مىدهد
وبه تقليدى
صرف،تبديل
مىشود،تقليدى
كه در هنر
اسلامى،به
دليل فقدان
الگوى
مستقيماز
قرآن(چنان كه
هنر مسيحى به
تصوير وقايع
عهدين
پرداخته و يا
همان طورى كه
هنرودايى و
بودايى در
معمارى و
پيكر تراشى و
نقاشى هندى-چينى
تجلى پيدا
كرده است) به
اوج خود مىرسد.با
بسط انقلاب
رنسانس و
جهانى شدن
فرهنگ جديد
غرب و رسيدنآن
در قرن نوزده
به
امپراتورى
عثمانى و
شمال آفريقا
و ايران و
هند،هنر
اسلامى كه
مسخشده
است،به
تدريج فرو مىپاشد
و جايش را به
هنرى بىريشه
مىدهد كه
فاقد هر گونهتفكر
اصيل دينى
است.در حقيقت
هنر ممسوخ
غربى در
صورتى منحط
به سراغ
مسلمينمىآيد
و در صدر
تاريخ
جديد،هنر
غربزده جهان
اسلام،ذيل
تاريخ هنر
غربى واقعمىشود.غفلت
از تفكر و
رسوخ در
مبادى هنر
غربى و تكرار
ظاهر،با
الهام از
نسيمشيطانى
هواى هنرى
غرب،وضعى
غريب را
مستقر مىكند
كه حكايت از
بحران مضاعفوهم
زده دارد.در
اينجا
هنرمند،در
جهانى
دوگانه و
اختلاطى
گرفتار آمده
كه نه در زمينريشه
دارد و نه در
آسمان.او
هنوز نيست
انگارى عميق
غربى را در
وجود خويشدل
آگاهانه و يا
خود آگاهانه
احساس نكرده
تا اثرى از
خود ابداع
كند كه در
مرتبه
هنرغربى
قرار گيرد،و
نه در مقام
تجربه معنوى
دينى قديم
است كه در
هنرش جهانى
متعالىابداع
شود. در
اين
مرتبه،هنرمند
مسلمان
غربزده،كه
هيچ تجربهاى
ذيل تفكر
تكنيكى
ومحاسبه
گرانه و هنر
آن
ندارد،ميان
زمين و آسمان
در خيالات و
اوهام خويش
به محاكاتاز
محاكاتهاى
اصيل(محاكات
ناشى از
تجربه معنوى
جديد)مىپردازد
و گاه به
هنرانضمامى
كلاسيك و
رومانتيك و
گاه به هنر
انتزاعى و
وهمى مدرن و
پست مدرن
گرايشپيدا
مىكند.و
عجيب آن كه در
اين تجربيات
ممسوخ،هنر
وهمى خويش را
كه برتكرار
صرف صورت و
نقش و نگار
غربى(بدون
حضور و درك
معنى آن)مبتنى
است،روحانى
و دينى مىخواند.البته
در عصر بحران
متافيزيك
جديد و هنر
ابليسى
آن،عدهاى
در جستجوى
گذشت از صور و
نقوش و زبان
هنرى جديد
هستند.تجربيات
هنرىعصر
انقلاب
اسلامى نيز
نشانه اين
جستجوست،اما
تا رسيدن به
تحول
معنوى،هنرمندان،خواسته
و
ناخواسته،اسير
اين صور و
نقوش هستند.هنرمندان
ملحد غربزده
ممالكاسلامى
نيز حامل
همان تجربه
ممسوخ غربى
هستند و در
وهم خويش هنر
اصيل غربى
راتجربه مىكنند.اينان
تمام همشان
سير به سوى
هنرى است كه
پايان هنر
غربى است،در
حالى كه برخى
از هنرمندان
غربى در
جستجوى راهى
براى گذشت از
هنر رسمى غربتلاش
مىكنند. پىنوشتها:
1)
اشارهوار
بعضى از
روايات و
آيات را در
اين نوشته
ذكر خواهيم
كرد. 2)
جاهل به معنى
جهل به الله
است نه جهل در
مقابل علم به
طور اعم. 3)
نظير نهضت
ترجمه و يا
مبارزه
متوكل با
معتزله و
فرهنگ
يونانى. 4)
اباحيت ذاتى
يعنى آزاد
تلقى كردن
هرگونه كوشش
شهوانى و
مباح دانستن
همه تجربههاى
ممنوع وضد
مقدس. 5)
برخى از شئون
موجود در
تمدن اسلامى
كه
مستشرقينى
چون
گوستاولوبون
يا زيگريد
هونكه از
آنهابه
عنوان كمال
اين تمدن بحث
مىكنند،همه
در بىنسبتى
با حقيقت
اسلام متحقق
شدهاند.از
اين جملهسياست
رسمى در تمدن
اسلامى است.ترويج
فرهنگ
الحادى
يونان و
انديشههاى
دهرى و طبيعىدر
عصر نهضت
ترجمه و پس از
آن،از ديگر
نشانههاى
بىنسبتى
علوم اوايل
با حقيقت
اسلام است. چگونه
مىتوان
نهضتى را كه
در معارضه با
شريعت
اسلامى و نقل
و عقل ايمانى-با
سلاح عقلمشرك
يونانى-بر پا
شد،نهضت عصر
طلايى معارف
اسلامى
دانست،در
حالى كه
معرفت اصيلاسلامى
كه در كلام
ائمه اطهار
متجلى بود در
جامعه يونان
زده عباسى و
پس از آن هر چه
بيشتر منزوىمىشد.البته
نمىتوان
اين را متذكر
شد كه بسيارى
از اين معارف
عقلى يونانى
به تدريج
صبغه اسلامىگرفته
تحت تاثير
روح اسلامى
قرار گرفتند
و اين به معنى
انقلاب در
ذات و ماهيت
آنها بود.امادر
حقيقت هر چه
معارف و علوم
در تمدن
اسلام بسط
يافتهاند،ولايت
محمدى كه
باطن و حقيقتديانت
اسلامى است
در حجاب شده
است و غايب. 6)
در قرن دهم
فساد در
روحانيت و
سياست رسمى
قرون وسطاى
مسيحى ريشه
دوانده بود.
در ايناوضاع
و احوال مسند
پاپى و اسقفى
و ديگر مناصب
روحانى چون
تيولى خريد و
فروش مىشد
وگاه به صورت
ارثى درآمده
بود و
مال،جانشين
تقوى و علم و
ايمان شده
بود.فساد به
حدى درعادات
و اخلاق اهل
شرع راه داشت
كه روحانيت
از اعتبار
افتاده بود.در
اين دوره عدهاى
از اهلديانت
در صدد
برآمدند با
مفاسد اخلاق
روحانيت و
سياستمداران
بجنگند.در
اين راه
راهبان
ديركولونى
پيشرو بودند
اما از آنجا
كه تشكيلات
روحانى تنها
به كمك پاپ مىتوانست
اصلاح شود
بايدپاپى
مستقل سركار
مىآمد و
براى
اصلاحات
لازم
استيلاى
مطلق مىداشت.رهبانان
با التزام
اينپاپ جان
بر كف گرفته
بر اساس علم و
تقوى به
مخالفتبا
كسانى كه خود
گاو فربه و
گوسالهافسار
گسيختهشان
مىخواندند
به راه
افتاده عامه
را ضد ايشان
بر مىانگيختند.بدين
ترتيب تحولى
درسياست
موجود ايجاد
كردند كه پس
از مدتى قدرت
آن فروكش كرد
و اصلاحاتى
ديگر از
ناحيهرهبانانى
نظير«سن
برنارد»، «سن
فرانسيس»و«سن
دومنيك»جايش
را گرفتند. 7)
از منظر تفكر«سن
آوگوستينوس»كه
بزرگترين
متفكر مسيحى
در قبل از
قرون وسطى و
بانى ومفسر
بسيارى از
اصول و فروع
اعتقادات
مسيحى
است،با توجه
به معنى
رستگارى،سرزمينها
وشهرها بر دو
گونهاند:بخشى
ملك و مدينه
خداست(به
لاتينى De CivitasDei )،
اين شهرهاو
مدينهها،سرزمين
مؤمنانى است
كه ايمان خود
را در عشق و
محبتخدايى
به منصه
ظهورمىرسانند.بخشى
ديگر از
سرزمينها،ملك
و مدينه
شيطان است(به
لاتينى De
CivitasDiaboli ) ، اين مدينه
شامل مقام
تعميد
نيافتگان و
غير مسيحيان
و گمراهانى
است كه سر
سپرده
شيطانند.تاريخبشريتبه
نظر اگوستين
عبارت است از
نزاع دائمى
ميان اين دو
مدينه و در
اين بين
فرزندان
روشنايىبه
رستگارى
جاودانى
نائل مىشوند
و فرزندان
تاريكى
محكوم به
بدبختىاند.بسيارى
از
امپراتورانو
سلاطين
مسيحى حكومتسياسىشان
بر اساس نظر
فوق تكوين
يافت.آنان
خود را واجد
رسالتىالهى
براى گسترش
ملك خدايى مىدانستند
و اين از دوره«شارلمانى»آغاز
گرديد و با«اتوىبزرگ»ادامه
يافت و در
دوره«هاينريش
سوم»كه
بنابر
روايات
مسيحى مردى
متقى بود به
اوجرسيد،او
دين را فوق
سياست مىدانست
و بارها در
برابر مردم
به گناهان
خود اقرار
كرد.او
هموارهبر
ياد آورى
آلام و مرگ و
قيام مسيح بر
اساس
اعتقادات
عيسوى براى
دست كشيدن از
دشمنى
واحترام به
صلح خدا (TrevgaDei) بنابر
سنتشواليهگرى
فرانسه
تاكيد مىكرد.
8)
بنابر اصول
حكمتسياسى
اسلام،هر
ولايت و
نبوتى مبتنى
استبر
ولايت و قربى
خاص(به منزلهباطن
ولايت) كه نبى
يا امام نسبتبه
خدا دارد،هر
چه ولايتبيش
ولايتبيش.از
اينجا ولايتبىولايت،نمىتواند
ولايت و
سياست و
حكومتى
حقيقى باشد.در
حقيقت اين
ولايتخود
برولايت
مبتنى است كه
در صورت خود
بنياد آن در
دوره جديد به
صورت
امپرياليسم
و قهر و غلبهبىولايت
درآمده است.به
عبارت ديگر
ولايت
امروزى بر
ولايتشيطانى
استوار
گرديده است. 9)
ولايت فقيه
جمع مقدماتى
سياست و
ديانت استبر
اين اساس كه
ولايت دينى
يعنى حكومتبر
اساس فقه و
فقاهت در
وجود يك رهبر
سياسى و دينى
جمع مىشود.از
اين لحاظ
انقلاباسلامى
به جهتخاص
خويش منشا
چنين تحولى
در جهان شده
است كه ولايت
و ولايت جمعگردد.
10)
ايكونها Icons صورتهاى
خيالى در
تفكر مسيحى
است كه در
قالب آثار
هنرى مدار
توجه
تفكرتشبيهى
روحانيون و
هنرمندان
مسيحى بودهاند.ايكونها
به زعم
متفكران
مسيحى براى
عوام هماناهميتى
را دارند كه
كلام انجيل
براى خواص.از
اينجا ايكون
واسطه تقرب
به مسيح است. به
اين جهت نيز
هنر تشبيهى
مسيحى غالبا
خود مانع از
كندهشدن
آدمى از صورت
و نيل به معنىمىشود
و به تدريج
صورتهاى
مقدس براى
عدهاى به
صورت بت در مىآيد
بدون آن كه
معنى سنتىبت
را آن چنان كه
در تفكر
اساطيرى استبدهد.اسلام
با تفكر
تنزيهى
هرگونه تعين
صورى را كهمانع
سير حضورى
آدمى به باطن
امور شود
تحريم كرد. 11)
تاريخ هنر
اسلامى،كريستين
پرايس،ترجمه
مسعود رجب
نيا،تهران،علمى
و فرهنگى، 1364،ص
50 12)
نقاشى
ايرانى از
كهنترين
روزگار تا
دوران
صفويان،اكبر
تجويدى،ص 61-62. 13)
اساس هنر
مسيحى تذكر
خداوند بر
روى زمين است
و به عبارتى
تجسم لاهوت
در ناسوت،از
اينجاتمام
هم هنر مسيحى
در تاكيد بر
صورت مسيح و
مريم و
قديسين كه
مظهر اين
تجسماند
تماميتمىيابد.
14)
به اصطلاح
صحيحتر خوف
اجلال كه
مبناى تقوى و
ورع الهى است
و در برابر
عظمت و جلال
الهىكه
اسقاط
اضافات از
آدمى مىكند،هر
گونه تشبيه و
خيال را از
آدمى دور مىسازد.
15)
هنر
اسلامى،ارنست
كونل،ص7. 16)
غزالى،كيمياى
سعادت،ص 358. 17)
همين ويژگى
تفكر اسلامى
مانع از
ايجاد
هنرهاى
تجسمى مقدس
شده است. 18)
ابن خلدون
اغلب هنرها و
صنايع را-از
قبيل
درودگرى،ظريفكارى،منبتكارى
روى چوب،گچبرى،آرايش
دادن روى
ديوارها با
تكههاى
مرمر،آجر يا
سفال يا
صدف،نقاشى
تزيينى و حتىقاليبافى
كه از هنرهاى
ويژه عالم
اسلام است-منسوب
به معمارى مىداند.از
اينجا حتى
هنرخوشنويسى
را نيز مىتوان
از اين گروه
دانست و تنها
مينياتور از
اين محدوده
خارج مىشود. «مقدمه
ابن خلدون»،ترجمه«محمد
پروين
گنابادى»،ج 2،صفحات9-806.
19)
اساسا اسلام
جمع ميان
ظاهر و باطن
است و تمام و
كمال بودن
ديانت اسلام
به همين
معناست،چنان
كه«شهرستانى»در
كتاب ملل و
نحل در اين
باب مىگويد:«آدم
اختصاصى
يافتبه
اسماء ونوح
به معانى اين
اسماء و
ابراهيم به
جمع بين آن
دو، پس خاص شد
موسى به
تنزيل(كشف
ظاهر وصور) ،و
عيسى به
تاويل(رجوع
به باطن و
معنى) و مصطفى-صلوات
الله عليه و
عليهم
اجمعين-به
جمع بين آن دو
كه تنزيل و
تاويل است(«توضيح
الملل»ترجمه«الملل
و النحل»،جلد
اول،صفحه16) .چنين
وضعى در
اسلام و
فرهنگ و تمدن
اسلامى سبب
مىشود كه
هنر اسلامى
بر خلافهنر
مسيحى صرفا
بر باطن و
عقبى تاكيد
نكند و يا چون
هنر يهودى
تنها به دنيا
نپردازد،بلكه
جمع مياندنيا
و عقبى كند و
در نهايت هر
دو جهان را
عكس روى حق
تلقى كند: دو
جهان از جمال
او عكسى×عالم
از روى او
نمودارى استو
ضمن آنكه
اصالتبه
عقبى در
برابر دنيا
دهد هر دو را
فداى عشق حق
بداند: جهان
فانى و
باقى،فداى
شاهد و ساقى
كه سلطانى
عالم را طفيل
عشق مىگيرم 20)
جدايى سياستخلفا
و سلاطين عصر
اسلامى از
ديانتحقيقى
اسلام،و كفر
بالقوه و
بالفعل
درجامعه
اسلامى،منشا
پيدايش هنرى
شد كه گرچه
متاثر از روح
اسلامى
است،اما در
حقيقت
محاكاتظهورات
نفس اماره
هنرمندان
است.اينجا مىتوان
شاهد
دوگانگى هنر
دينى و هنر
غير دينى
درعصر
اسلامى بود.هنر
دينى را در
نهايت
كمال،در شعر
شاعران عارف
و حكيمان
انسى و كشفمخيل
و تجربه
معنويشان
مشاهده مىكنيم.در
واقع هنر و
عرفان در
وجود اهل
معرفت در شعر
و هنرانسى
جمع مىشود و
هنرمند عارف
مىشود و
عارف هنرمند.در
مراتب نازل
هنر
دينى،هنرمندان
ازانفاس
قدسى اهل
معرفتبهرهمند
و هنرشان
ملهم از حضور
عارفانه مىشود.در
صنايع نيز
اين اهلمعرفت
هستند كه با
تاليف فتوت
نامهها و
رسالههايى
چون چيتسازان
و آهنگران
صورتى دينىبه
آن مىدهند و
به هر كارى از
منظر سير و
سلوك معنوى
نگاه مىكنند
و در صنع
بشرى،نحوى
صنعالهى،كه
از حسن و كمال
بهرهمند
است مىبينند
و آن را عين
ذكر الله مىدانند.اما
در مقابل اينوضع،وضعى
است كه حاكى
از محاكات
وساوس و
هواجس و
خواطر
نفسانى و
شيطانى
هنرمنداست.
خمريات و
زهديات و
بزميات
شاعرانه كه
شرح فسق و
فجور و الحاد
نسبتبه
اسماء
الحسنىو لا
اباليگرى
هنرمندان
است،بالكل و
بالتمام در
مقابل هنر
عرفانى
اسلامى قرار
دارد.در
مراتبديگر
نيز اهل
صنايع و
هنرهاى
تجسمى ملهم
از اين
احوالات و
خطورات
شيطانى
هستند.بين
اين دووضع
بعضى
هنرمندان
حالتى
بينابين
دارند و گاه
از حق مىگويند
و گاه از
باطل،كه در
حقيقت ايننيز
نشانه دو قطب
متضاد هنر در
عصر اسلامى
در وجود
هنرمندان
است.نكته
اساسى ديگرى
كهنشانه
دوگانگى هنر
اسلامى است،
غفلت از نقد
معنى و حكمت
هنر اسلامى
در تاريخ
ادبيات و
علوماز حد«ارسطو»در
فن شعر فراتر
نرفتند.البته
بعضى
عرفا،از
جمله
عطار،از اين
حكم مستثنىهستند
و با
اينان،رجوع
به باطن هنر و
معنى آن
پيدايى شعر
حكمى و
عرفانى و نقد
معنى اصيلاسلامى
و گذشت از
صورت آغاز
شد،ولى هيچگاه
به صورت بحث
نظرى و درسى
در نيامد.لكنبه
هر تقدير مىتوانستبر
مبناى چهار
حكمت نظرى
كلام،تصوف،اشراق
و مشاء،چهار
حوزهنظرى
در حكمت هنر
اسلامى پديد
آيد. 21)
بيشتر
سمبوليسم
هنر اسلامى
متاثر از
قرآن،در
متون عرفانى
و اشراقى اعم
از شعر و نثر
جمع شدهو به
اين جهت
متونى نيز در
حكم فرهنگ
اصطلاحات
عرفانى و
هيئت تاليفى
رموز نوشته
شدهاست،حال
آن كه در
هنرهاى
تجسمى اين
رموز بسيار
كاهش پيدا مىكند.
22)
يكى از معانى
اسلام مقدس
است. 23)
اصل و
فرع،فرض و
نقل هنر
جديد،انسان
است. 24)
«تيتوس
بوركهارت»اساس
هر هنرى را
حكمت
معنوى،صنعت(فن
و مهارت) و علم(هندسه)
مىداند.به
عقيده او
بناى هنر
سنتى ممكن
استيا از
بالا(حكمت
معنوى) فرو
ريزد و يا از
پايين(صنعت)
ويران شود.براى
تفصيل مطلب
رجوع كنيد به
كتاب هنر
اسلامى،
ترجمه«مسعودرجب
نيا». |