تعامل
دين وهنر
محمد
الله اكبري/پكاه
حوزه، ش37 آنچه
در اين مقاله
از رابطه دين
و هنر منظور
شده است،
بيشتر
ارتباط
احكام و
روايات فقهي
با مقولات
هنري همچون
نقاشي،
مجسمه سازي و
موسيقي است؛
هر چند
نويسنده در
پايان مقاله
نتايج كلي
تري نيز
گرفته است. وي
عوامل
ناسازگاري
دين با هنر در
اين حوزه ها
را به سه عامل
كلي باز مي
گرداند: 1-
عوامل درون
ديني كه ريشه
در احكام دين
و روايات
دارد؛ 2-
عوامل برون
ديني كه به
برداشت هاي
سليقه اي و
صنفي از
احكام دين
باز مي گردد و
تأثير اديان
ديگر، آداب و
فرهنگ قومي و
بالاخره
تأثيرات
حكومت و
سياست وقت را
در آن مي توان
مشاهده كرد؛ 3-
عوامل هنري
كه شرايط خاص
هنر و ظهور
گرايشات
مبتذل
وانحرافي
باز مي گردد. در
مجموع،
نويسنده
معتقد است
رواياتي كه
در نهي از
مجسمه سازي
ونقاشي آمده
است، يا ناظر
به بت پرستي
است يا به
وجود مجسمه
ونقاشي در
مكان نماز
اشاره دارد
ويا به حضور
ابتذال در
اين گونه
هنرها در آن
روزگار
بازمي گردد
هيچ دليلي كه
نشان دهد
نقاشي ها و
مجسمه هاي
تزييني مورد
نهي و
طردقرارگرفته
اند، وجود
ندارد. از آن
سو ايشان
معتقد است كه
برداشت هاي
فقيهان يا
غير فقيهان
از اين
روايات،
ناشي از
شرايط
فرهنگي يا
اجتماعي
روزگار خود
بوده است و
البته
ابتذال و
برهنگي در
اين گونه
آثار، كه
بيشتر در بين
درباريان
واشراف بوده
است، در صدور
اين روايات و
فتاوا بي
تأثير نبوده
است. نويسنده
در پايان با
استناد به
حضور پر رنگ
هنرهاي
مختلف در
محراب،
مساجد،
زيارتگاه
ها، تعزيه
خواني ها و به
طور كلي آيين
ها، نيايش ها
ومراسم
مذهبي،
برسازكاري
دين وهنر
تأكيد مي كند
ومي نويسد: «پس
فرياد برآور
كه هنر را با
دين دعوايي
نيست. هنرمند
باش؛ اما هنر
خود را
باگناه
ميالاي. از
هنر بهره ببر!
ولي گناه مكن». به
نظر ميرسدكه
عنوان مقاله
و نتيجه گيري
نهايي
نويسنده با
اصل مقاله
چندان
هماهنگ و
همسو نيست.
تعامل ميان
دين و هنر،
پيش و بيش از
آن كه به حوزه
شريعت
وفقاهت
مربوط باشد،
به حوزه
فلسفه،
زيبايي
شناسي و
اخلاق
ارتباط مي
يابد. از سوي
ديگر، تلاش
ارجمند
نويسنده
درنشان دادن
شرايط
بيروني و
تاريخي، به
هيچ روي نمي
تواند
جايگزين
استنابط و
اجتهاد فقهي
و عميق در
روايات بشود.
|