|
ابوذر
غفاري
2 مظهر
ديانت،
منادي عدالت واحد
فرهاد توسكي
كارشناس
ارشد تاريخ
ابوذر
منادي عدالت چنانچه
ذكر شد،
ابوذر در
دوره ابوبكر
و عمر در كنار
ديگر
مسلمانان و
همراه آنان
بود و مشكلي
نداشت تا
اينكه عثمان
بنعفان
خليفه شد.
يكي از
حوادث مهم
خلافت وي شكلگيري
اعتراضات
عمومي بود كه
بخش عمده آن
به بذل و بخشش
بيتالمال و
ثروتاندوزي
عمال وي برميگشت.
همانطور كه
يكي از عوامل
حكومت ثروت
است خليفه
براي حفظ
حاكميت
خويش، به اين
سمت گرايش
يافته، بنياميه
را حاكم و دست
آنها را در
ثروتاندوزي
بازگذاشت به
مرور اسلام
را به ابزار
حكومتي
تبديل نموده
و عدالت كه
اصليترين
عنصر هدفمند
اسلام است از
جامعه رخت
بربست. به
اين ترتيب
روح ثروتاندوزي
و پولپرستي
در همه لايههاي
جامعه رسوخ
مينمود و
هنگامي كه
دردمندان
دوستدار
امت پيامبر(ص)
از
نابسامانيها
به عثمان
شكايت ميبردند
و سختگيري
دوره عمر را
خاطر نشان مينمودند
خليفه ميگفت:«عمر
به منظور
رضاي خدا
كسان و
خويشان خود
را محروم ميداشت
و من به منظور
رضاي خدا به
كسان
وخويشان خود
چيز ميدهم،
مانند عمر سه
كس پيدا نميشود.»23
عمثان
بدون توجه
جدي به
نابسامانيهاي
اجتماعي،سياست
مبتني بر
مسلط نمودن
هر چه بيشتر
بنياميه را
تداوم ميداد
به عنوان
نمونه، خمس
غنائم
افريقا و
پانزده هزار
درهم و
همچنين فدك
را به مروان
بن حكم بخشيد.24
و در مدينه
هفت ساختمان
ساخت كه خانهاي
را به نائله و
خانهاي به
عايشه، قصري
از چوب نيز به
مروانبن
حكم داد و چون
دخترش را به
ازدواج
عبدالله بن
خالدبن اسيد
در آورد به او
ششصد هزار
درهم بخشيد.25
و دستور داد
از بيتالمال
بصره آنرا
بپردازند. همچنين
از ديگر
كساني كه در
خلافت عثمان
به ثروتهاي
كلاني دست
يافتند يكي
زبيربن عوام
بود كه خانههايي
در بصره،
مصر، كوفه و
اسكندريه
داشت و پس از
مرگ «پنچاه
هزار دينار و
هزار
اسب،هزار
غلام و كنيز»
بجاي گذاشت. طلحهبنعبيدالله
نيز از املاك
عراق روزانه
هزار دينار
درآمد داشت.
عبدالرحمنبن
عوف ،
ثروتمند
ديگري بود كه
بعد از مرگ
اموال
انباشتهاي
برجاي گذاشت
در مورد
زيدبنثابت
خزانهدار
عثمان گفتهاند
كه چندان طلا
و نقره بجا
گذاشته بود
كه آنرا با
تبر ميشكستند26ً
با اين توصيف
جامعه اي
طبقاتي شكل
گرفته بود كه
در آن، روز به
روز فاصله
فقرا و
اغنياء
بيشتر ميشد
و عدالت كه
ستون
پايداري و
سلامت
جوامعه بشري
است ناچيز
شمرده ميشد
در نتيجه
ضعفا از دستيابي
به حقوق خود
محروم
ماندند. بطور
كلي همه
ارزشهاي
اسلامي مورد
تهاجم روح
فسادگر
خاندان بنياميه
قرار ميگرفت
حتي جهاد كه
براي نجات و
اصلاح جوامع
بشري بود
روحي منحط،
غيرديني و
قدرت طلبانه
مييابد و
براي انتخاب
شخصيتها و
مديران،
ملاك ديانت و
تقوا به
كناري ميرود
و همه چيز
مورد هجمه
فسادگران
قرار ميگيرد.
بدين
ترتيب
نابهنجاريهاي
دوره عثمان
براي
شيعيان، كه
مدافعان
واقعي اسلام
و امت پيامبر(ص)
بودند. رنجآور
بود. همانطور
كه ميدانيم
فقر يكي از
مخوفترين
دشمنان
جوامع بشري
است تا جايي
كه گاندي،
رهبر مبارز
هند عليه
استعمار
انگليس، ميگويد:«چگونه
ميتوان با
مردمي كه در
روز نميتوانند
روزي دو وعده
غذا داشته
باشند از خدا
حرف زد؟ براي
آنها خدا فقط
به صورت نان و
پنير جلوه ميكند.»27 اسلام
نيز نسبت به
اين موضوع
حساسيت خاصي
دارد چنانچه
امام علي(ع) ميفرمايند:«…
همانا فقر،
دين انسان را
ناقص، و تعقل
را سرگردان و
عامل دشمني
است فقر مرگ
بزرگ است.»28 مگر
نه اين است كه
اسلام براي
نجات انسان
آمده است و
نجات انسان
بقدري ارزش
يافته است كه
رنج جهاد و
شهادت
بالاترين
ارزش را
يافته است پس
چه شده بود كه
خليفه
مسلمين و
عمالش در ناز
و نعمت بسر ميبردند
و فارق از غم،
مسلمان
محروم را در
چنگال فقر و
بيعدالتي
رها كرده،
منفعت طلبي و
خودخواهي را
براسلام
خواهي كه
عنصر اصلياش
عدالت و نجات
ديگران است
برتري دادند! لذا
در چنين
شرايطي
ابوذر كه
صحابي بزرگ
پيامبر(ص) بود
و سادهزيستي
و شكوه
پيامبر(ص) را
به خاطر داشت
و براي
پايداري
اسلام رنج
برده بود، و
مظهر عدالت،
امام علي(ع) را
بدور از
مديريت
سياسي ميديد،
شخصيتي
الهي، كه
پيشنهاد
بخشش و برتري
نهادن عرب بر
عجم و اشراف
بر بينوايان
، براي بدست
آوردن
پيروزي بر
معاويه ، را
چنين پاسخ مي
دهد: آيا به من
مي گوييد كه
پيروزي را با
پايمردي ستم
فرا چنگ
آورم؟ به خدا
سوگند ، تا
اين خورشيد
مي دمد و
اختران بر
آسمان مي
درخشند چنين
نكنم …والله
اگر آن مال نه
از بيت المال
، كه از آن من
مي بود باز هم
مواسات مي
ورزيدم ،پس
چگونه چنين
نكنم در حالي
كه مال متعلق
به آنهاست29 و
حتي فراتر از
اين ،به
تساوي در
مصرف مي
انديشد
چنانچه وقتي
مي بيند كه
ميثم تمار ( از
ياران امام
علي ع) خرماها
را به دو قسمت
خوب و بد
تقسيم نموده
، هر كدام را
به قيمتي مي
فروشد او را
منع نموده
دستور مي دهد
خرماها را
مخلوط كند و
به يك قيمت
بفروشد! با
اين اوصاف
است كه ابوذر
به عنوان
مسلمان
وشيعه
راستين امام
علي(ع) آن
دردهاي
سنگين را بر
نميتافت و
فرياد بر ميآورد
و در كوچه و
بازار با
تكيه بر قرآن
وضعيت موجود
را محكوم مينمود
و باصداي رسا
اين آيه را
تذكر ميداد:«كساني
كه زر و سيم مياندوزند
و آنرا در راه
خدا انفاق
نميكنند
آنان را به
شكنجه
دردناك مژده
بده» هنگامي
كه عثمان
ابوذر را از
چنين عملي
منع ميكند
در پاسخ
خليفه ميگويد:
آيا عثمان
مرا از
خواندن كتاب
خدا بازميدارد؟
به خدا سوگند
كه من خشنودي
و رضايت خدا
را برخشنودي
و رضايت
عثمان ترجيح
ميدهم.30 آنچه
كه روح و جان
ابوذر را
مغموم مي
نمود اين
واقعيت بود
كه مي ديد
جامعه نويي
كه با رنج
پيامبر(ص) شكل
گرفته ، و همه
را برادر وار
و در كنار هم
، با احساس
مسئوليت
نسبت به
يكديگر، در
زير سقف مسجد
گرد آورده ،
گرفتار
فاصله
طبقاتي
گرديده كه
بين برادران
ديني گذشته،
مسافتي
ايجاد شده
بود به فاصلة
ميان كوخ و
كاخ ! و عمده
هاي امت
اسلام
برادراني
شده بودند كه
ديگر دسترسي
به آنان وجود
نداشت و تنها
عنوان
مسلماني و
برادري را
يدك مي
كشيدند بدون
اينكه احساس
هم نوعي ، و
انساني
داشته باشند! براي
شخصيتي چون
ابوذر ، و روح
دردمند و
سرشار از عشق
و ايمانش ،
ديدن مسخ
اسلام و
كاركردهاي
ديانت قرآني
و تبديل
جامعة ساده ،
برادرانه و
شور انگيز
ساختة دست
پيامبر اكرم(ص)
! به اجتماعي
مبتني بر بي
عدالتي در
اقتصاد و
معيشت، و با
كاركرد
جايگاهي
مبتني بر
حاكم و محكوم
!...غير قابل
تحمل بود!
اما
عثمان نه
تنها خاندان
بنياميه و
تبعيديان و
دشمنان
پيامبر(ص) را
برمردم حاكم
نموده بود
بلكه دوستان
و اصحاب بزرگ
رسولخدا(ص)
را كه
مدافعان حق
بودند تحقير
ميكرد
بخصوص
عبدالله بن
مسعود را از
عامليبيتالمال
بركنار و
عمار ياسر و
ابوذر را در
وضعيت بسيار
نامطلوبي
قرار داده
بود. مضافاً
اينكه تحمل
شنيدن حق را
نيز نداشت و
ابوذر را از
فتوا دادن
منع مي نمود.
ولي هنگامي
كه به ابوذر
گفته ميشد
مگر
اميرالمؤمنين
تو را از فتوي
دادن نهي
نكرده است؟
پاسخ ميداد:«به
خدا سوگند
اگر شمشير بر
گلوي من
بگذاريد تا
گفتاري را كه
از رسولخدا(ص)
شنيدهام،
نقل نكنم،
پيش از آنكه
گلويم را
ببريد آن را
خواهم گفت.»31 چنين
وضعيتي، در
حالي بود كه
عثمان كعب
الاحبار
يهودي را
مشاور خود
نموده بود و
در مسائل
مالي فتوا
صادر مينمود: چنانچه
«…
يك روز ابوذر
به مجلس او
حاضر بود
عثمان گفت: «بنظر
شما كسي كه
زكات مال خود
را داده ديگر
كسي حقي در آن
دارد؟» كعبالاحبار
گفت:«نه اي
اميرمؤمنان»
ابوذر به
سينه كعب زد و
گفت:«اي يهوديزاده
دروغ گفتي»
آنگاه اين
آيه را
بخواند«نيكي
آن نيست كه
روهاي خود را
سوي مشرق و
مغرب
بگرداند …»
عثمان گفت:«آيا
اشكالي دارد
كه ما چيزي از
بيتالمال
مسلمانان
برگيريم و در
حوائج خود
خرج كنيم و
بشما نيز
بدهيم؟» كعب
گفت:«اشكالي
ندارد» ابوذر
عصا را بلند
كرده و بسينه
كعب زد و گفت:«اي
يهوديزاده
به چه جرأت در
باره دين ما
سخن ميكني؟»32
بدنبال
اين مجادله،
خليفه ابوذر
را روانه شام
نمود. ابوذر در
مركز سلطنت
معاويه: «اَلَم
تعلم اَن
الله لهُ
مُلك
السموات و
الارض و
مالكم من دون
الله من ولي و
لا نصير»33 (آيا
نميداني كه
خدا
فرمانرواي
آسمانها و
زمين است و
شما را جز او
ياري و ياوري
نيست.) خليفه
بهترين
مكاني را كه
براي مسخ
اصالت و
عدالتخواهي
ابوذر در نظر
گرفت بارگاه
تجملاتي، و
شكوه خيره
كنندة سلطنت
معاويه در
شام بود اما
تبعيد و شكوه
ظاهري
معاويه چيزي
نبود كه
ابوذر را به
سكوت وادارد
او صحابي
روشن ضمير
رسولخدا(ص) و
مأنوس با روح
قرآن بود و
ريشه
انحرافات را
به خوبي ميشناخت
چنانچه علتالعلل
همه فسادهاي
گريبانگير
امت بعداز
پيامبر(ص) را
چنين بيان ميكند:
«…
اي امت
سرگردان پس
از پيغمبرش،
هان اگر شما
كسي را كه خدا
پيش داشت،
مقدم ميداشتيد
و كسي را كه
خدا پس
آنداخته عقب
ميانداختيد
و ولايت و
وراثت را در
خاندان
پيامبر خود
مينهاديد …
دوست خدا
نادار نميشد
و سهمي از
فرائض خدا از
ميان نميرفت
و دو كس در حكم
خدا اختلاف
نميكردند
مگر آنكه علم
آن را از كتاب
خدا و سنت
پيامبرش نزد
اينان مييافتيد،
ليكن اكنون
كه چنين
كرديد پس
بدفرجامي
كار خود را
بچشيد،« ...وسيعلم
الذين
ظلموااي
منقلب
ينقلبون » زود
است كه
ستمگران
بدانند به چه
بازگشتگاهي
باز ميگردند.»34 لذا
به علت همين
شناخت و
آگاهي و
استواري در
عقيده، در
شام نيز به
شيوة خود عمل
ميكند كه
آمر به معروف
و ناهي از
منكر است
بدون اينكه
از قدرتي
هراس داشته
باشد. هرچند
كه خليفه،
شام را به
دليل اقتدار
و سلطنت
مقتدرانه
معاويه
بهترين
تبعيدگاه
براي او
دانسته، اما
ابوذر شكوه و
عظمت دروغين
كاخ معاويه
را نيز به
لرزه در ميآورد. هر
روز بعد از
نماز بامداد
بر دروازه
شام ميايستاد
و به صداي رسا
ميگفت:«خدا
لعنت كند امر
كنندگان به
معروف و رها
كنندگان آن
را، و خدا
لعنت كند
بازدارندگان
از منكر و
انجام
دهندگان
آنرا.»35 اين
سخنان و
نقاطي كه
مورد تعرض
ابوذر قرار
ميگرفت
گوياي شخصيت
آگاه و عميق
اوست كه
اسلام ابزار
شده براي
سلطنت را
دشمن اصلي
اسلام نبي
اكرم(ص) ميدانست.
در
چنين شرايطي
است كه براي
چاره مشكل،
معاويه چنين
ميانديشد
كه به همان
ابزاري كه
ديگران را
رام مينمود
متوسل گردد
لذا براي او
سيصد دينار
ميفرستد
اما ابوذر آن
مبلغ را با
پاسخي
اينچنين پس
ميدهد: «اگر
اين پول به
حساب مقرري
خود من است كه
امسال از آن
محروم
گرديدم، ميپذيرم
و اگر صله و
بخشش است مرا
به آن نيازي
نيست» همچنين
هنگامي كه
معاويه كاخ
سبز را بنا مينهد
فرياد برميآورد
كه:«اگر اين
كاخ را از مال
خدا ساختهاي
خيانت است و
اگر از مال
خودت باشد
اسراف!»36 و ميگفت
به خدا سوگند
كارهايي
صورت ميگيرد
كه هيچ راهي
براي آن نميدانم
كه نه در كتاب
خداست و نه در
سنت رسول خدا(ص)،
به خدا سوگند
كه ميبينم
كه حق خاموش
ميشود و
باطل زنده ميگردد
و چه بسا راست
گو كه او را
تكذيب ميكنند
و بدون
هيچگونه
تقوايي
افراد
برگزيده ميشوند…. اي
گروه
ثروتمندان
با بينوايان
و مستمندان
مواسات كنيد
و كسانيكه
سيم و زر
اندوختهاند
و در راه خدا
انفاق نمينمايند
آنان را مژده
دهيد كه سكههاي
ايشان را در
آتش داغ ميكنند
و پيشانيها و
پهلوهاي
آنان را داغ
خواهند كرد و
همواره چنين
ميگفت تا
اينكه فقرا و
بينوايان
اين كار را بر
ثروتمندان
واجب
دانستند.» اين
روند ادامه
داشت بطوري
كه معاويه را
مستأصل
كرده، كه
براي نجات
خويش ، و به
چنگ آوردن
ابوذر،
ترفندهاي
مكارانهاي
طرح مينمود
از جمله
شبانه هزار
دينار براي
ابوذر
فرستاد و
ابوذر هم
همان شب آن
هزار دينار
را به
مستمندان
رساند،
معاويه روز
بعد كسي را كه
پول را به
ابوذر
رسانده بود
خواست و گفت:
پيش ابوذر
برو و بگو من
اشتباه كردهام،
معاويه پول
را براي كس
ديگري
فرستاده است
و اكنون مرا
از خشم
معاويه نجات
بده. وقتي
فرستادة
معاويه خبر
را به ابوذر
رساند ابوذر
به آن شخص گفت:
به معاويه
بگو كه به خدا
سوگند از پول
او چيزي پيش
من نمانده
است ولي سه
روز مهلت دهد
تا جمع كنم و
بپردازم.»37 معاويه
چون در برابر
اعمال و
گفتار
صادقانه
ابوذر خود را
عاجز ديد او
را خواسته و
ميگويد:اي
دشمن خدا و
رسول، چرا ما
را رها نميكني؟
كه در جواب
چنين پاسخي
دريافت ميكند:
من دشمن خدا و
رسولش نيستم
بلكه تو و
پدرت دشمن
خدا و رسول
خداييد، به
ظاهر اسلام
آورديد و كفر
خود را پنهان
داشتيد.38
سپس احاديثي
از قول
پيامبر(ص)
عليه معاويه
ذكر مينمايد.
پس
معاويه با
همه شكوهي كه
در انظار
عمومي تهيه
ديده بود
نامهاي به
خليفه مينويسد
كه اگر شام را
ميخواهي
چارهاي
بينديش،
خليفه نيز
دستور ميدهد
كه ابوذر را
بر شتري با
جهاز بيروپوش
سوار نموده،
در
كوتاهترين
مدت به مدينه
برساند.39 ربذه
ترسيم كننده
شكوه ابوذر! هنگامي
كه صحابي
باوفاي رسولخدا(ص)
به مدينه مي
رسد عثمان
خطاب به
ابوذر ميگويد:
اي جندب،
تويي كه گمان
ميكني من
گفتهام كه
خداي متعال
درويش است و
ما
توانگرنيم؟
ابوذر با
منطق خاص
خويش چنين
ابراز داشت : «اگر
چنين
اعتقادي نميداشتي
اموال خدا را
بربندگانش
انفاق ميكرديد،
وانگهي من
گواهي ميدهم
كه رسول خدا(ص)
فرمود:«چون
پسران
ابوالعاص سينفر
شوند مال
خداي را
وسيله اقبال
و دولت خويش
كنند و
بندگان خداي
را
خدمتكاران و
چاكران خويش
گردانند و در
دين خداي
خيانت كنند.»40
در
اين باب
خليفه از
مردم گواهي
خواست كه
گفتند
نشنيدهايم
ولي امام علي(ع)
به راستگويي
ابوذر گواهي
داده و
فرمودند: او
راست ميگويد
چرا كه من خود
از رسول خدا(ص)
شنيدم كه
فرمود: آسمان
بركسي
راستگوتر از
ابوذر سايه
نيفكنده است
و زمين
راستگوتر از
او را بر پشت
خود حمل
نكرده است. در
اين موقع
الفاظ تندي
ميان خليفه و
ابوذر رد و
بدل ميگردد
كه امام علي(ع)
نيز به دفاع
از ابوذر سخن
ميراند و
سخنان
خصمانهاي
نسبت به
همديگر ميگويند.
در
نهايت خليفه
ميگويد از
پيش ما و
سرزمين ما
بيرون برو.
ابوذر نيز
همسايگي با
او را
ناخوشايند
ميخواند و
هنگامي كه
تصميم بر
تبعيد او
گرفته شد
ابوذر گفت:«…
اگر فرمايي
به شام روم»
عثمان گفت: ما
تو را از شام
بازخواندهايم
كه آنجا
كلمات قبيح
ميگفتي و آن
ناحييت را بر
ما تباه
گردانيده
بودي. آنجا
اجازت
نفرمايم»
چندين جا نام
برده شد كه
خليفه با
رفتن به آنجا
مخالفت كرد
سپس ابوذر
گفت:«هرجا كه
باشم، سخن حق
خواهم گفت. تو
هركجا كه
فرمايي آنجا
روم. عثمان
گفت: كدام
موضع را
دشمنتر
داري؟ ابوذر
گفت: هيچ جا را
دشمنتر از
ربذه ندارم.
عثمان گفت
برخيز و آنجا
برو…»41
نكته
جالب توجه
اينكه، هر
چند كه ابوذر
با سن
كهولت و
مصيبت و رنج
سفر، از شام
رانده شده،
بازهم شام را
براي مكان
تبعيد خود
بيان ميكند.
اينجا سؤال
اساسي كه
مطرح ميشود
اين است كه
چرا شام را
درخواست
كرد؟ در حالي
كه علاوه بر
رانده شدن
همراه با
سختي و
تحقير، در
كنار معاويه
بودن نيز
براي وي رنجآور
بود. و با
اينكه
انسانها
معمولاً سعي
دارند كه از
افراد مورد
تنفر خود
دوري جويند
اما ايشان به
رفتن شام
ابراز تمايل
مينمايد!
براي
دستيابي به
علت چنين
درخواست غير
متعارفي، ميبايست
وضعيت
اجتماعي شام
را مورد دقت
نظر قرار داد.
آنچه كه از
منابع دست
اول بر ميآيد
اصليترين
عاملي كه در
اين انتخاب
مؤثر بوده،
هوشياري و
درك ابوذر
نسبت به قدرت
تهديد كننده
شام عليه اصل
اسلام ميباشد،
و معاويه نيز
از اين
خصوصيت شامي
ها احساس
قدرت مينمود
چنانچه
معاويهبنابي
سفيان در
مجلسي به
عمار ميگويد: «اي
عمار در شام
يكصدهزار
جنگجو هست كه
همگي با
فرزندان و
بندگانشان
از بيتالمال
حقوق ميگيرند
آنها نه علي
را ميشناسند
نه خويشي وي
با پيامبر
را، نه عمار
را ونه سابقهاش
را، نه زبير
را و نه صحابي
بودن او را،
نه طلحه را و
نه هجرت وي
را، و از
عبدالرحمن
بنعوف و مال
او هم ترسي
ندارند پس تو
را از فتنهاي
باز ميدارم
كه بگويند
اين قاتل
عثمان است و
اين قاتل علي
است.»42 لذا
ابوذر براي
ايفاي نقش
اصلاحگرانه
و تغيير
وضعيت
اجتماعي
شام، آنجا را
انتخاب ميكند.
ولي عثمان از
رفتن به شام و
مكانهاي
ديگر منع
كرده تنها
ربذه را برميگزيند
و مروانبنحكم
را دستور ميدهد
كه ابوذر را
از مدينه
بيرون برده
اجازه سخن
گفتن با هيچكس
را ندهد اما
عليرغم
چنين
فرماني،
امام علي(ع) و
برادرش
عقيل، و
حسنين(ع)، و
عمار ياسر،
او را مشايعت
ميكنند. چون
نگاه ابوذر
به امام علي(ع)
افتاد،
گريسته و ميگويد:
من هرگاه تو و
فرزندانت را
ميبينم
گفتار
پيامبرخدا(ص)
را به ياد ميآوردم
و شكيبايي
ندارم تا
گريه كنم.43
مروان براي
جلوگيري از
همراهي و
تكريم
ابوذر، ميگويد:
اميرالمؤمنين
از سخن گفتن
با اين مرد
نهي كرده است
اگر نميدانيد
بدانيد. در
اين هنگام،
امام علي(ع)
تازيانهاي
بر مركوب
مروان زد و
گفت دور شو
خدايت به آتش
درافكند! سپس
به ابوذر ميگويد:
اي ابوذر، تو
براي خدا خشم
گرفتهاي و
آنان از تو
بردنياي خود
ترسيدند.
مروان قضيه
را به عثمان
گزارش داد و
خليفه با
مردم سخن
گفته ميگويد
اي مسلمانان
من با علي(ع)
چكار كنم؟ و
به امام
علي(ع) ميگويد:
مگر نهي كردن
من از سخن
گفتن با
ابوذر به تو
نرسيده بود؟
امام علي(ع)
پاسخ دادند
كه: مگر به هر
گناهي كه تو
فرمان دهي
بايد از تو
اطاعت كنيم!
بخدا اطاعت
نميكنم.44 بدينترتيب
ابوذر صحابي
نامي پيامبر
اكرم(ص) در سال
30 هجرت به
ربذه تبعيد
شد و در سال 31
يا 32 در
همانجا رحلت
نمود. به
هنگام رحلت،
خانوادهاش
نگران بودند
كه آنان را
دلداري ميداد
به گفته
پيامبر(ص) كه
فرموده بود
وفات تو در
غربت خواهد
بود و آنگاه
جماعتي از
نيك مردان
وارد خواهند
شد.45 لذا
در زمان رحلت
، گروهي كه از
زيارت كعبه
ميآمدند،
ازجمله
عبداللهبنمسعود
و مالك اشتر
نيز همراه
آنان بودند،
بر جسم بي روح
صحابي بزرگ
رسول خدا
وارد شدند، و
بدينگونه
ابوذر ! فرياد
وجدان بيدار
انسانيت و
مظهر ديانت
اسلام را به
خاك سپردند.
مرگ صحابي
رسول خدا(ص) در
تبعيد تأثير
بسياري بر
خشم مردم،
بخصوص بر
مالك و عمار،
عليه خليفه
داشت به هر
تقدير،
صحراي دور
افتاده و
گمنام ربذه!
ترسيم كننده
ثبات ديانت و
بزرگي
ابوذر،
خجالت و
سرافكندگي
براي اجتماع
بشري، و
حقارت براي
معاويه
صفتان گرديد. ابوذر
«انسان برتر» يكي
از
بيماريهاي
نفرت انگيز
اجتماعي بشر
، كه در اصل
زير بناي همه
ظلمهاست،
خود خواهي
است و در
مقابل
،عدالت زير
بناي همه
خوبي ها و
عامل حركت
انسان
اجتماعي به
سوي رشد
وكمال مي
باشد كه عنصر
اصلي اديان
الهي نيز بر
اين پايه
استوار بوده
است. بانگاهي
اجمالي به
تاريخ،
مشاهده
خواهد شد كه
اساس رنج بشر
از خودخواهي
ها بوده است
به همين لحاظ
دغدغه اصلي
انعكاس
يافته و
سفارشات
مؤكد اديان
الهي و غير
الهي نيز بر
اين محور
قرار گرفته
است كه؛ آنچه
براي خود مي
خواهي براي
ديگران نيز
بخواه، و
آنچه بر خود
روا نمي داري
بر ديگران
نيز روا مدار ! روح
و وجدان الهي
را كه عنصر
تشخص انسان
است ، مطيع
جسم دون پايه
خاكي نگردان
تا گرفتار
پستي مطلق
نشوي ! عارفان
نيز در مورد
رابطه روح و
تن نكته
سنجيهاي
جالبي دارند
، روح را اسير
زندان تن
ميدانند ،
زنداني كه
بواسطه عادت
به آن ، بزرگي
و علو سرشتيش
را از ياد
برده ، و نوكر
تملق گو
وپادوي
چاپلوس تن
شده است! اما
در ميان
زمينييان
حقير
،انسانهايي
نيز قدم بر
كرة خاكي
نهاده اند
كه برتر بوده
و محور و پايه
تغيراتشان
را حقيقت و
ديانت رقم
زده است. «
...انسان برتر
نگران است كه
مبادا حقيقت
را بدست
نياورد .ولي
از فقر و
درويشي
نگران نيست...»46 ...
و ابوذر
زيباترين
چهرة انساني
است كه ارزش
انساني خويش
را در كنار
پست شدگان
حقير ،حفظ
نمود.! ...
وپيامبراكرم
(ص) ارزش اين
يار با وفاي
خويش را به
خوبي شناخت و
به لحاظ
استحكام
ديني و
انسانيش بود
كه مخصوصاً
پيمان دفاع
از حق را
بر عهده اش
گذاشت! ويژگيهايي
چون : 1-
نماد ديانت
اسلام و
پايبندي به
انسانيت 2-
هميشه
انقلابي اي
كه در هيچ
شرايطي به
ارتجاع و
دنياگرايي
نپيوست
3- خواستن دين
براي دين نه
براي خويش
4- راستگوئي و
صداقت در
رفتار
5- عدالت
خواهي در عمل
6- مظهر و
الگوي شيعه
بودن
7- و از همه
مهمتر ، توان
همراهي با
علي (ع) ! و
اما گسترة
معناي انسان !
از پست ترين (لجن)
« و لقد خلقنا
الانسان من
صلصال من
حماء مسنون »
تا روح خدا « ...
ونفخت فيه من
روحي ...»47 را
در بر مي گيرد
و ابوذر ! با
جسم نحيفي كه
مطيع محض روح
بزرگ و خدايي
اش بود
به پاس مقام
و مرتبت
انسانيت ، و
تحقير
حقارتها ، بر
قله عزت وفخر
...قدم زد، و در
پايان راه،
بر «ربذة» تهي
از همه چيز
معنايي نو
بخشيد! پي
نوشتها: 23-
طبري، تاريخ
الرسل و
الملوك،
حوادث23هـ.. 24-يعقوبي،
تاريخ، ج2، ص58.
ابن قتيبه،
المعارف،ص195.
الامامه و
السياسه ج1، ص32.
ابن طقطقي،
تاريخ
الفخري ،ص133. 25-يعقوبي،
پيشين، ج2، ص62.
ابن قتيبه،
الامامه و
السياسه، ج1،
ص33. 26-
مسعودي،
مروجالذهب،
ج1، ص690. 27-
گاندي، همه
مردم
برادرند، ص237. 28-
نهجالبلاغه،
حكمت، 319، 163.
29- ثقفي
كوفي،
الغارات،ج1،ص75.
نهج ا
لبلاغه،
خطبه 126. 30-
ابنابيالحديد،
پيشين، ج4،ص208. 31-ابنسعد،
پيشين، ج2، ص339
-338. 32-مسعودي،
مروجالذهب،
ج1،ص696. ابنابيالحديد،
پيشين، ج4،ص208. 33-قرآن
مجيد، س
بقره،آيه 107. 34-يعقوبي،
تاريخ، ج2، ص66. 35-
همانجا. 36-ابنابيالحديد،
پيشين،ج4،ص209.
نويري،
پيشين،ج5،ص45. 37-نويري،
پيشين،ج5،ص46. 38-
ابنابيالحديد،
پيشين،ج4،ص210.
39- يعقوبي،
تاريخ، ج2، ص67.مسعودي،
پيشين،ج1،ص697.
ابنابيالحديد،همانجا. 40-
يعقوبي،
همان.مسعودي،همان.
ابناعثمكوفي،
الفتوح،ص321.
ابنابيالحديد،همان،
ص211. 41-
ابناعثمكوفي،
همان،ص323. 42-
ابن قتيبه،
الامامه و
السياسه، ج1،
ص28. 43-
يعقوبي،
همان، ج2، ص68.
مسعودي،
پيشين،ج1،ص697. 44-
نهجالبلاغه،خطبه130.
مسعودي،
همان، ص699. ابنابيالحديد،
همان،ج4،ص206. 45-
ابناعثمكوفي،
همان،ص325. 46-
ويل دورانت ،
لذات فلسفه،
ص 405.. 47-
قرآن مجيد،
سوره الحجر،
آيه 26 و 29 . |