مردي از جنس بديع الزمان

 

يادى از استاد فروزانفر و تدريس او

دكتر محمدمهدى ركنى

دانشگاه فردوسى مشهد

جاودانگى و شكيبايى

زمانه چون رودى جارى در حركت و گذر است. از اين گذشت زمان و در پايان، رفتن خود انسان در جهان چه برجا مى ماند كه گفتنى باشد؟ جز خاطراتى خوش يا ناخوش كه در ذهن و زبان مردم است. اما از دانشمندان بجز خاطره و ياد، آثار علمى و ادبى هم برجا مى ماند، دفتر شعرى يا كتابى كه بازماندگان از آن بهره برند و نام نيك او را زنده نگهدارند.

اين خواست طبيعى و علاقه فطرى كه انسان مى خواهد پس از درگذشت از او به نيكى يادكنند خود دليلى است روشن براين واقعيت كه روح آدمى ناميراست و هركس در عمق وجودش خويشتن خويش را جاودانه مى داند. نشنيده ام كسى بگويد بعد از مرگ مرا دشنام دهيد و بدكارشمريد يا درود و آفرين گوييد برايم يكسان است. آرى همه آگاهانه و ناآگاه در پى «نام نيك» هستيم و مى خواهيم آثارى نيك هم برجا گذاريم.

بسيارى از مراكز خيريه و درمانى و انجمن هاى علمى و فرهنگى و آموزشى در جهان از اين علاقه و انگيزه فطرى نشأت گرفته است.

آنچه بنده به مناسبت مجلس بزرگداشت استاد استادان بديع الزمان فروزانفر مى خواهم عرض كنم اين است كه كار تعليم و آموزش دادن ـ در هر سطحى باشد ـ اين رجحان را دارد كه به خودى خودكارى نيك، شايسته و ارزشمند است، زيرا شاگردان و تربيت شدگان، خودآثارى گويا و نشانى هويدا بردانش و بينش استادان هستند كه هم به نيكوكارى يا خدمات علمى مى پردازند و هم نام نيك معلمان و استادان را زنده نگاه مى دارند. به سخن ديگر معلمى ـ مخصوصاً در علوم انسانى و ادبى ـ انسان سازى است كه شريف ترين كار و هنر است و به اين معنى است كه پيامبر اكرم ما فرمود: «انما بعثت معلما»

چگونگى تدريس

تقدير چنين بود كه سالى چند اين بنده از كلاس درس استادبديع الزمان فروزانفر بهره مند شود و بتواند يادداشت كوتاهى از آنچه در خاطرش مانده تقديم مجلس بزرگداشت آن استاد كند و شرح آثار علمى و ادبى او را به ديگران واگذارد.

معمولاً دانشجو پس از فراغت از تحصيل و رها شدن از امتحان و نمره، اگر دنبال كار استادش را بگيرد يعنى معلم ـ در سطوح مختلف آموزشى ـ شود، آن زمان قدر استاد و درس و بحث وى را بهتر مى فهمد، زيرا عملاً مى يابد آنچه در ضمن تدريس به كارش مى آيد، تقريراتى است كه نوشته و گرچه شتابزده بوده ولى راهگشاى مشكلاتش است. با آنكه نويسنده اين توفيق را داشت كه محضر استادان بزرگ آن زمان ـ سال تحصيلى ۱۳۳۰ـ ۱۳۳۵ را درك كند و از هر يك نكاتى آموخته و قدرشناس همه باشد، اما در يك مقايسه اجمالى آنچه در ابتداى تدريس (مهر۱۳۳۵) به كارش آمد، يادداشت هايى بود كه از تدريس دفتر چهارم مثنوى و غزلياتى از حافظ در دست داشت. نگاه همه جانبه و فراگير استاد در تعليم يك متن، بحث لفظى و لغوى، بحث هاى عرفانى و تاريخى لازم،توضيح ويژگى هاى دستورى و استشها به نظم و نثر ديگران همه و همه در تدريس استاد فروزانفر وجود داشت. بحث با اين تفصيل طبعاً موجب مى شد كه از لحاظ كميت استاد نتواند ابيات زيادى را شرح دهد، آرى ناگزير نتيجه همين بود، ولى كيفيت تعليم، قدرت بيان، شور و حالى كه خود او داشت و به مخاطبان منتقل مى شد اولاً شيرينى اشعار را به دانشجو مى چشاند و با بحث هاى لفظى طولانى او را خسته و دلزده نمى كرد، ثانياً روش تدريس را عملاً مى آموخت و راه بيرون شد از مضايق سخن را تعليم مى داد. ازتذكرات سودمندش كه امروز كمتر بدان توجه مى شود بردن دانشجو بود به عصر شاعر يا نويسنده و توضيح آداب و رسوم و فرهنگ عامه و وضع زندگى و ابزارهايى كه به كار مى بردند، زيرا بازتاب آن همه به گونه اى در شعر و نثر ديده مى شود، چنانكه به آيات و روايات و امثالى كه در آنها آمده نيز اشاره كافى داشت. شرح مثنوى شريف مثل اعلاى اين گونه توضيحات است و احاديث مثنوى و قصص و تمثيلات دو دفتر جداگانه براى فهم اشعار مثنوى معنوى.

پاسدارى مقام استاد

در آن زمان استادان هيبت و شكوه فوق العاده اى داشتند. شمار آنان اندك بود و مانند هر نادره اى، فريده بيش بها بودند. وقت گرفتن دانشجو از استاد بسادگى انجام نمى گرفت، چون استاد تمام وقت نبود و كمتر در دانشكده مى ماند، خاصه كه بيشتر آنها مشاغل مهم دولتى داشتند و فرصتى اندك. ديدار رسمى و قطعى دانشجو با استاد همان جلسه امتحان شفاهى بود كه حال و كار دانشجو درآن برهه از زمان معلوم است!

استاد فروزانفر رئيس دانشكده الهيات دانشگاه تهران بود و افزون برقدرت علمى و تفوق استادى از پشتوانه قدرت دولتى هم برخوردار بود، به اين جهت دركلاس درس او كسى حق نداشت سؤالى كند كه بوى اعتراض و اشكال دهد و اگر غفلت مى كرد يا جسارت به خرج مى داد و سخن مى گفت «فى المجلس» تنبيه علمى مى شد. بخاطر دارم در تلفظ كلمه اى، يكى از دانشجويان از آخر كلاس گفت اين كلمه را در تهران چنين ادا مى كنند. استاد فرمودند: من تلفظ زن دهاتى بشرويه اى را از تلفظ شما تهرانى ها درست تر مى دانم. زبان شما تهرانى ها «دخيل» است و لهجه آنها اصيل.

يك بار هم حقير از سرخامى و جوانى با شنيدن شبهه ابن كمونه تاب نياورده سؤالى اعتراض گونه كردم و پاسخى شنيدم كه ديگر دم فروبسته و ادب درس آموختم. بعدها دوستان مرا متوجه كردند كه نبايد در حين تدريس استاد سخن گوييم.

آن زمان سال سوم پايان مقطع ليسانس بود. تدريس تاريخ ادبيات سده ششم و هفتم را معظم له برعهده داشت. انصاف اين است كه در تحليل تاريخ سياسى و ادبى آن عصر و علت حوادثى كه روى داده و حمله مغول استادانه بحث مى كرد و تأثير وقايع سياسى را برآثار ادبى توضيح مى داد. در رساله تحقيق احوال و زندگانى جلال الدين محمدمولوى و كتاب «سخن و سخنوران» نمونه اى از اين بحث ها به چشم مى خورد. آن سالها جلد نخست تفسير كشف الاسرار تازه ازچاپ بيرون آمده بود. از جمله كتاب هايى كه به عنوان «متون عرفانى» در مقطع فوق ليسانس مى بايست بياموزيم اين تفسير بود. قرار براين بود كه خود ما آن را خوانده مشكلات را در كلاس از استاد بپرسيم. كلاس شور و حال خاصى داشت و استاد فروزانفر پرسش ها را نيكو پاسخ مى داد. گاه به غلط هاى چاپى مى رسيديم كه فقط استاد مى توانست صورت صحيح كلمه را بيان كند. يك روز عصبانى شد و با تندى گفت: بايد اجازه انتشار چنين كتاب هاى پرغلطى صادر نشود. بعضى حدس زدند اعتراضش تلويحاً به على اصغر حكمت بوده كه از دولتمردان آن زمان بود. به هر صورت، كتاب هايى كه وى تصحيح و چاپ كرده شرايط لازم يك تصحيح انتقادى را داشت. مثلاً علاوه بر فهرست هاى چندگانه، نوادر لغات را نيز دارا بود. از اين دست است: معارف بها ولد، فيه مافيه، كليات شمس تبريزى و غيراينها.

گاه بعضى دانشجويان ـ كه اكثر كارمند يا دبير بودند ـ شيطنت كرده سؤالاتى را مطرح مى كردند كه استاد را به حرف آورند. مثلاً از ريشه باستانى بعضى كلمات مى پرسيدند كه در آن عصر متداول شده بود و نوعى عربى ستيزى و زردشتى گرايى را در پرده داشت و استاد فروزانفر با آن سخت مخالف بود و در پاسخ آن فتنه انگيزان به تسخر مى گفت: از علماى ريشه بپرسيد!كوتاه سخن اين كه بديع الزمان فروزانفر استادى خوش ذوق با حافظه قوى و دانشى گسترده از قرآن و حديث و معارف اسلامى بود كه اين اطلاعات را با روش تحقيقى علمى (نقد و نقادى) به كار مى بست و در نتيجه توانست تحقيقاتى روشمند و كم مانند به پيشگاه ادبيات فاخر فارسى هديه كند. روانش شاد كه پاسدار زبان فارسى و فرهنگ اسلامى بود.

 

مناقب استاد

دكترمحمدامين رياحى ـ تهران

 

... فروزانفر از نظر احاطه وسيع به زبان و ادب و فرهنگ اسلامى ايران بى ترديد در عصر ما نظير نداشت و دريغ كه در حد خود شناخته نشده است. به سبب اين كه حاصل كار او در سطحى بود كه براى عامه قابل درك نبود. جزو هيچ گروه و دسته اى هم نبود كه براى او تبليغ كنند و در حياتش و بعد از وفاتش بتى از او بسازند. حسد همكارانش هم از علل ناشناخته ماندن او بود.فروزانفر از نسلى است كه در آن استادان بزرگى در رشته هاى مختلف ادب و فرهنگ ايرانى شهرت يافتند و قدر همه را بايد بشناسيم. اما بايد دانست كه هيچ يك به پايه او نرسيدند. او آفتاب درخشانى در ميان ستارگان علم و ادب عصر خود بود.

در آن شصت سال پيش كه من در دانشكده ادبيات تهران درس مى خواندم به ياد دارم كه بيشتر استادان به اختصار به عنوانى ناميده مى شوند. مثلاً ميرزا عبدالعظيم خان قريب كهنسال ترين استاد ما كه سنگ بناى دستور زبان فارسى را در عرصه جديد نهاده بود «جناب ميرزا» ناميده مى شد. شيخ محمد حين تونى «جناب فاضل» خوانده مى شد، علينقى خان وزيرى به «كلنل» شهرت داشت و كلمه «استاد» مختص بديع الزمان فرزوانفر بود.

امروز روحيه مبالغه و گزافه گويى و تعارف سبب شده است كه كلمات استاد و حتى علامه و غيره را بى دريغ و نابجا درباره اشخاص به كار مى برند اما واقعيت اين است كه تعبير علامه در عصر ما و قرون اخير درباره او مصداق داشت. وقتى لب به سخن مى گشود يا قلم بركاغذ مى نهاد حتماً مطلب بديعى داشت كه بر دل ها مى نشست و خواننده و شنونده احساس مى كرد كه تاكنون آن را نشنيده است. هرگاه در يك مجموعه علمى شركت مى كرد همگان چشم و گوش مى شدند و مى دانستند كه گره هاى ناگشوده اى را خواهد گشود و راه هاى تازه اى را پيش پاى اهل تحقيق خواهد نهاد.

هوش سرشار و حافظه حيرت آور و ذوق لطيف و استنباط قوى او در همه آثارش پديدار است. حافظه اش چنان بود كه همه خوانده هاى ساليان دراز را پيش چشم داشت. وقتى نكته اى را از منبعى نقل مى كرد نيازى نداشت كه به كتاب مراجعه كند. صفحه و سطر مطلب را دقيقاً از حافظه بيان مى كرد. موارد بسيارى را به ياد دارم كه با ذكر آنها سخن به درازا خواهد كشيد.لطيف ترين اشعار فارسى از قرون مختلف را به خاطر داشت و به مناسبت مى خواند و نظرى كه درباره هر شعر و هر شاعر اظهار مى كرد مورد قبول همگان قرار مى گرفت. مثلاً در آن شصت هفتاد سال پيش، شعر دوره صفوى به طور در بست مردود و مطعون بود و اين تحت تأثير تذكره نويسانى مثل آذر و هدايت و تعليمات استادان خراسان و انعكاس داورى خورشناسانى مثل براون در ايران بود. اما فروزانفر تابع مذهب مختار زمانه نبود و نظر مستقل خود را داشت. لطف شعر را درك مى كرد و تنها استادى بود كه ابيات نغز و لطيفى را از شاعران معروف به سبك هندى در سر درس مى خواند و تعريف مى كرد. داورى او اعتبارى به سبك هندى مى بخشيد.فروزانفر با تحقيق و درس هايش تأثير عميق و وسيعى در شناخت ادب فارسى در جامعه ما داشت. پيش از او تعبيرات كلى و مبهمى درباره شاعران و آثار آنها در تذكره ها آمده بود و همانها در تحقيقات معاصران تكرار مى شد. او در كتاب ارجمند «سخن و سخنوران» سبك و ارزش سخن هر شاعرى را به دقت بررسى و بيان كرد و اين سرمشقى براى تحقيق علمى در ادبيات فارسى شد. با اين كه آن كتاب اولين اثر او و حاصل دوره جوانى او و يادگار سالهايى است كه هنوز بسيارى از منابع شناخته نشده بود، هنوز عمده مطالب آن ارزش و تازگى خود را حفظ كرده و آنچه او براى نخستين بار نوشته امروز مورد قبول همگان است. او را به حق بايد پدر و بنيان گذار تاريخ ادبيات فارسى شناخت.

از آن ميان شناخت مولوى و ادبيات مولويه را مرهون فروزانفر هستيم. پيش از او در قرون اخير در ايران كسى مولوى را چنانكه بايد نمى شناخت. از غزل هاى شورانگيز و دلاويز او كم كسى خبرى داشت. مثنوى هم با وجود شهرت مورد طعن و ملامت بود و قشريان آن را با انبر برمى داشتند و مثنوى خوانى انحصار به محافل محدود صوفيان داشت. فروزانفر با تأليف و چاپ رساله زندگى مولانا آن شاعر بزرگ را مطرح كرد و با نشر تحقيقات خود درباره مثنوى و ساير آثار مولوى و طريقت مولويه و سرانجام چاپ ديوان كبير، مولوى را شناساند و همه كسانى كه در ايران و خارج از ايران در اين زمينه كارى كرده اند ريزه خور خوان او هستند.

به تأثير تحقيقات فروزانفر، شهرت مولوى و شناخت ارزش آثار او در جهان به جايى رسيده كه امروز ترجمه غزل هاى مولوى در آمريكا پرفروش ترين كتاب در آن كشور شده است.

دوره دكترى زبان و ادبيات فارسى در دانشگاه تهران قائم به وجود او بود و از اين راه جان تازه اى در كالبد فرهنگ كشور دميد. دريغا كه بعد از او برنامه و طرز كار به انحراف كشانده شد و به جايى رسيد كه بهتر است ذكرى نكنم.نقش مؤثر او در تربيت دانشجويان كه مستعدترين آنها نظير صفا، خطيبى، خانلرى، زرين كوب و چندتن ديگر خود استادان ارجمندى شد معروف خاص و عام است.محضر درس فروزانفر گرم و شيرين و جان بخش بود. لطايفى كه ضمن سخن به مناسبت بيان مى كرد و ابيات نغزى كه مى خواند، درس او را شيرين ترين ساعات عمر شاگردانش مى كرد.

مباحثى كه در آن حلقه جنون مى رفت

وراى مدرسه و قال و قيل مسأله بود

بعد از وفات او همواره وقتى همدرسان (كه دريغا همه رفته اند و به او پيوسته اند) دور هم جمع مى شديم، او را در ميان خود احساس مى كرديم صداى او در گوشمان بود و هنوز بحث از خاطرات ساعات شيرين درس او بود.كار استاد ادبيات دانشگاه اين نيست كه سال تولد و وفات شاعران يا فهرست آثار مؤلفان را ذكر كند. اين همه را مى توان در لغتنامه ها و دايرة المعارف ها يافت. او تازه ترين و پيچيده ترين مباحث را تجزيه و تحليل مى كرد و درهاى تحقيقات علمى را به روى دانشجويان مى گشود و تحولى در فكر و روح آنان ايجاد مى كرد. درس او برنامه امتحانى نداشت. هر دانشجويى هر وقت خود را آماده مى يافت به عرض استاد مى رسانيد و در روزى كه استاد تعيين مى كرد مى رفت و امتحان مى داد. كسانى از دانشجويان سالهاى سال امتحان خود را عقب مى انداختند يا بعد از امتحان هم دل از درس او برنمى كندند. از جمله خود من نزديك به ده سال از فيض تدريسش برخوردار شدم.

امروز ميراث عظيمى از فكر و قلم فروزانفر در دست داريم. ولى اين همه قطره از درياى مواج دانش و انديشه است. او «كم گوى و گزيده گوى» بود و تا نكته جديد و مهمى نداشت قلم روى كاغذ نمى گذاشت. وقتى مجموعه مقالات او را كه دكتر عنايت الله مجيدى گردآورى و چاپ كرده است ورق مى زنيم مى بينيم هر نوشته او در تاريخ انتشار محتوى كشف و استنباط تازه اى بوده است، اگرچه امروز برسرزبان ها و قلم هاست.

نثر فروزانفر خاص خود اوست. او كه همواره از ابتذال گريزان بود نغزترين و زنده ترين تعبيرات متون نظم و نثرفارسى را جان تازه اى مى بخشيد و براى بيان انديشه هاى خود به خدمت مى گرفت. حاصلش اين بود كه نوشته هاى او در همان حال كه انديشه هاى بديع او را به روشنى منتقل مى كند از نظر لطف و استحكام ممتاز است.

در پايان ذكر خاطره اى از استاد را زينت بخش اين نوشته مى كنم. در سال ۱۳۲۷ دانشگاه تبريز كه به عنوان نخستين دانشگاه ايران در خارج از پايتخت تازه تأسيس شده بود، براى تحكيم اساس خود مناسب ديده بود كه از استادان بزرگ ادبيات دعوت كند كه براى استادان و دانشجويان سخنرانى كنند.استاد يك روز در اوايل خردادماه بعد از پايان درس فرمود هفته ديگر من سفرى در پيش دارم، نخواهم آمد و متونى را معين كرد كه دانشجويان پيش خود بخوانند و اگر مشكلاتى داشتند دو هفته بعد كه ايشان بر مى گردند مطرح بحث قرار دهند. آنگاه مرا صدا كرد و گفت تو نمى خواهى با من به تبريز بيايى. از لطف استاد غرق شوق و لذت شدم و پذيرفتم. همان شب قصيد ه اى ساختم و بعدها در تبريز تقديم حضورشان كردم.

استاد در تبريز دو سخنرانى ايراد كردند: يكى قديم ترين اطلاع از زندگى خيام در رساله «التنبيه...» فخر رازى كه در نشريه دانشكده ادبيات در همان روز ها چاپ شد و ديگرى شعراى آذربايجان كه ضمن آن ابراز لطفى هم به من فرمودند و به اشاره ايشان قصيده خود را خواندم و در جواب من قطعه اى بالبديهه سرودند و در روزنامه هاى تبريز منتشر گرديد. در اين جا ادبياتى از قصيده خود را مى آورم.

 

براى مجلس استاد فقيد، فروزانفر

دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن ـ دانشگاه تهران

چون اين توفيق را نيافتم كه در مجلس ياد بود استاد فقيد، بديع الزمان فروزانفر شركت جويم، با عذرخواهى و احساس غبن، اين چند كلمه را روانه مى كنم.

بازهم جاى اندكى اميدوارى است كه پس از گذشت سى وچند سال، از درگذشت اين مرد نامى، كسانى به فكر افتاده اند كه تجديد يادى از او به ميان آورند. فروزانفر استادى بود كه پررنگ ترين خاطره ها را در ذهن شاگردانش بر جاى نهاده است، بنابراين، اين ديركرد را بايد به حساب غفلت زمانه گذارد.

من چون در دانشكده ادبيات درس نخوانده ام، هر گز كلاس درس فروزانفر را نديده ام، ولى خارج از درس، فرصت فيض مجالست او را يافته ام و مورد لطف او بوده ام.

طى پانزده سال آخر عمر استاد، هر دو سه ماه يك بار تلفن مى كردم و به ديدار ايشان مى رفتم، كه غالباً دو به دو بوديم. پشت ميزك كوتاه، روى دشكچه نشسته بود و كتاب ها اطرافش پراكنده بودند. اين ديدارها در خانه خيابان بهار صورت مى گرفت. يكى دو بار هم به باغ نياورانش رفتم، كه جوى آبى در آن روان بود و تابستان ها را يكى دو ماه در آنجا مى گذراند. آن قدر زمانه دگرگون شده كه به نظرم مى رسد كه از آن زمان ها قرن ها گذشته است.

آنچه در اين جلسه ها از مصاحبت وى دستگيرم شد، اين بود كه فروزانفر يك مرد تاريخ ديده بود. از پهنه خراسان كه بيشترين بار تاريخى ايران بعد از اسلام را برپشت داشته است، بيرون آمده بود؛ مانند بسيارى از نام آوران اين سرزمين، زاده و پرورده بيابان، محيط كم آب، آفتاب سرشار و آسمان نيلوگون. در جوانى با تجدد دوره رضاشاهى مقارن گشت و خيلى خوب خود را با اين تجدد وفق داد.معلوماتى كه از عربيت و فرهنگ اسلامى اندوخته بود، زمينه فكرى محكمى به او بخشيد و او اين زمينه را با وديعه يك حافظه استثنايى و هوش و درك قوى همراه كرد و در محافل ادبى زمان خود توانست به درخشش كم نظيرى دست يابد. فروزانفر در شخصيت و رفتار داراى سبكى خاص شناخته گشت و از همين رو هم بود كه قضاوت هاى دوگانه درباره اش مى شد.او فرهنگ و تاريخ ايران را مى شناخت و مى دانست كه ايرانى برايش دشوار است كه يكرويه زندگى كند.

براى آن كه موقعيت خود را محفوظ دارد، خود را به يك غشاء دفاعى مى آراست، و اين تا حدى، خصوصيت كسى بود كه «رند» معرفى گرديده است، يعنى كسى كه مى داند قضيه از چه قرار است، ولى در بيرون نوع ديگر وانمود مى كند.

از سوى ديگر از تاريخ آموخته بود كه براى آن كه بشود در امنيت نسبى زندگى كرد، بايد در سايه قدرت زمان به سر برد، زيرا در تاريخ ايران همه چيز ها از جانب قدرت ارزانى شده بود، حتى خواب شب. در عين حال اين را هم مى دانست كه قدرت يك تكيه گاه شكننده است.

فروزانفر به بالاترين مقام علمى دست يافت، زيرا فرد شاخص ادبيات كشور بود و دانشكده ادبيات تا زمان او با اعتبارترين دانشكده هاى ايران حساب مى شد، ولى او نمى خواست به آن اكتفا كند، مى خواست از طريق سياست، با مركز قدرت اتصال مستقيم بيابد. خوشبختانه به آن دست نيافت.گرچه من تجربه دست اول از كلاس درس فروزانفر نداشته ام، ولى گمان مى كنم كه درس هاى شفاهيش پربارتر از نوشته هايش بوده است.

نفسى گرم و گيرا داشت و با لهجه خاص خود - كه سبك مولوى را تقليد مى كرد - مفاهيم را آب و تاب مى بخشيد.شايد آنچه از نوشته هايش نمى شد گرفت، از لحن بيانش مى شد استنباط كرد. نوشته هايى كه در باره تاريخ و فرهنگ ايران داشت، بسيار سنجيده و حساب شده بود و به اين علت گرچه مستند بود، از دايره معهود و متداول خارج نمى شد. از اين روست كه «شرح مثنوى شريف» ، كه مهم ترين كتاب اوست، از ذكر آيه و حديث و مآخذ، فراتر نمى رود و به كنه و بطن ولايه زيرين نمى پردازد. همچنين در مورد عطار. اگر شاگردانش بيشترين خاطره را از كلاس هاى درس او دارند، براى نفس گرم و كنايه دار اوست كه به هر حال چيزى از گوشه سخن او مى تراويد، ولى در نوشتن محاباى بيشترى داشت، كه مبادا جاى حرف باقى بماند. تا زمان فروزانفر هنوز قرب ادب فارسى محفوظ بود و شاگردانى كه از زير دست او بيرون مى آمدند، مى شد به آنها اطمينان كرد كه بويى از كار برده اند. او را مى توان نماينده اى از يك دوران گرفت كه ورقى در آن باز مى گردد و ورقى ديگر بسته مى شود.وى از دورانى بود كه هنوز زحمت كشيدن، دود چراغ خوردن، جدى فكر كردن، علاقه به آموختن، تبديل به دكتراى هاوايى، مدرك مكاتبه اى و سواد ناشى از مقام دولتى نشده بود.فروزانفر همه جوانب زندگى را دوست مى داشت. مردى بودتر و باز به روى انديشه ها؛ با آن كه استاد مسلم ادبيات بود، عقيده محكمى به ادبيات موجود نداشت، شاخه هاى ديگر دانش را زنده تر مى ديد. زندگى دوست بود، ولى سنت و سوابق اواجازه نمى داد كه خود را بگشايد و شيوه ديگرى از زندگى در پيش گيرد. با گذشته ها سروكار داشت، اما تجدد را دوست مى داشت. روانش آرميده باد.

 

استاد بديع الزمان فروزانفر و اصفهان و اصفهانيان

دكتر محمدجواد شريعت ـ دانشگاه آزاد اسلامى

 

رابطه شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر با اصفهان و اصفهانيان در اين مقاله بررسى مى شود و از ارتباط آن استاد عزيز با دو نفر از علماى بنام اصفهان و شرح احوال مختصرى از آنان و ذكر سخنرانيهاى استاد در اصفهان و پرورش استادان اصفهان ذكرى به ميان مى آيد.

از استاد عزيز و فقيد ما بديع الزمان فروزانفر سخنان طنزآميز و لطايف بديع زيادى نقل مى كنند و ما خود از زبان حضرتش بسيار شنيديم و بهره ها برديم. اما در سخن طنزآميز او نيز رگه هاى مشخص درس و تعليم و تربيت و آغالش و تحريك وجود داشت كه سخنان طنزآميز او را از گفته هاى طنزآميز ديگران جدا و ممتاز مى كرد.

اين بنده محمدجواد شريعت پيش از آن كه دانشجوى دانشگاه تهران در رشته ادبيات فارسى شوم، با خواندن خلاصه «مثنوى» و «سخن و سخنوران» با استاد فروزانفر آشنا شده و رابطه معنوى برقرار كرده بودم، اما ايشان را از نزديك مشاهده يا ملاقات نكرده بودم. در سال سوم دانشجويى دو ساعت درس تاريخ ادبيات روزهاى پنجشنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۲ براى ايشان در برنامه درسى دانشكده اعلام كرده بودند كه دانشجويان براى فرا رسيدن اولين روز درس و ملاقات با ايشان دقيقه شمارى مى كردند. بايد متذكر شوم كه در سالهاى اول و دوم و سوم درس اصلى تاريخ ادبيات را استاد فقيد دكتر ذبيح ا صفا عهده دار بودند و استاد فروزانفر مقدارى از تاريخ ادبيات دوره مغول را كه با دوران مولانا ارتباط داشت، تدريس مى كردند. روز اول كه ما توفيق حضور در كلاس استاد فروزانفر را پيدا كرديم، در آغاز كار ايشان فرمودند كه من نمى دانم شما دانشجويان عزيز تاريخ ادبيات را تا كجا خوانده ايد. من كه در صف جلو نشسته بودم، با اجازه حضرت استاد به عرض ايشان رساندم كه ما جلد اول تاريخ ادبيات دكتر صفا را در دو سال قبل خوانديم و قرار است جلد دوم تاريخ ادبيات ايشان روز چهارشنبه اين هفته به دست ما برسد. حضرت استاد از بنده پرسيدند كه نام تو چيست؟ عرض كردم (شريعت). فرمودند نامت را پرسيدم نه نام خانوادگى ات را. عرض كردم (محمدجواد). فرمودند: محمدجواد، تو مانند دولتشاه سمرقندى هستى، زيرا او تاريخ نمى دانست و تو هم نمى دانى. پسرجان، امروز روز پنجشنبه است و معمولاً پنجشنبه روز آخر هفته است و بعد از چهارشنبه همين هفته قرار دارد و با اين سخن كلاس را به خنده انداختند و مرا خجل ساختند، اما با همين سخن طنزآميز، فهميديم كه نبايد به تاريخهاى دولتشاه سمرقندى اعتماد كنيم.در دوره دكترى ادبيات فارسى روز اولى كه وارد كلاس درس استاد شدم، استاد با خنده فرمودند كه «محمدجواد عجيب است كه روز و ساعت درس را اشتباه نكرده اى» و من از حافظه شگفت انگيز استاد كه پس از چند سال نام مرا و اشتباه مرا به ياد داشتند، تعجب كردم و ارادتم به ايشان چند برابر شد.

كلاسهاى درس استاد در دوره دكترى روز پنجشنبه از ساعت ۸ داير مى شد، ولى پايان معينى نداشت. گاهى تا ساعت ۱۳ و اگر حضرت استاد سر دماغ نبودند، از ساعت ۹ به بعد و حتى در جلسه اى ساعت هشت و نيم درس تعطيل شد. بنده و دوست عزيزم آقاى دكتر جليل دوستخواه از اصفهان هر هفته به تهران مى آمديم و در سر درس استاد حاضر مى شديم و حتى يك جلسه هم غيبت نكرديم. پس از يك سال، استاد مطلع شدند كه ما هر هفته از اصفهان به تهران مى آييم و با آن حافظه قوى متعجب شدند كه ما دو نفر اصلاً يك جلسه هم غيبت نداشته ايم، لطف ايشان به ما زياده شد و جلد سوم كليات شمس را به بنده دادند كه فهرست ابيات و اعلام و لغات آن را براى حضرتشان تهيه و تقديم كنم و بسيار تعجب كردند كه من دو جلسه بعد همه را منظم كرده، تحويل ايشان دادم. پس از آن چند بار نامه هاى دربسته به اين بنده مى دادند كه آن را خدمت حضرت آيت ا حاج آقا رحيم ارباب در اصفهان مى بردم و پاسخ آن را همانگونه در پاكت دربسته تقديم ايشان مى كردم. پس از دو سال كه در كلاس درس ايشان شركت كرده بوديم، به اين بنده و دكتر جليل دوستخواه اجازه امتحان دادند، در صورتى كه كسانى بودند كه ده، دوازده سال در كلاس درس ايشان شركت كرده بودند، اما تاكنون اجازه امتحان دادن نيافته بودند.استاد بديع الزمان فروزانفر مى فرمودند من در اصفهان دو قبله دارم؛ يكى حضرت ارباب و ديگرى محمدباقر الفت و هر وقت به اصفهان مى آمدند، اولين كار ايشان ملاقات با اين دو نفر بود. براى اين كه خوانندگان يا شنوندگان اين وجيزه اين دو قبله استاد را بشناسند، به معرفى اين دو مى پردازيم:

حضرت آيت الله حاج آقا رحيم ارباب (۱۲۵۶ ـ آذر ۱۳۵۵ش) (۱۲۹۷ـ۱۳۹۶ ق) از علماى بزرگ و دانشمندان مشهور در رشته هاى مختلف علوم اسلامى (عقلى و نقلى) و فقيه و مجتهد و از مدرسان علوم قديمه بود. پدرانش همه از اعيان قريه چرمهين از قراى معروف لنجان اصفهان و صاحب ضياع و عقار بودند و به همين سبب به لقب «ارباب» خوانده مى شدند. وى تحصيلات مقدماتى را در مكتب خانوادگى نزد معلم سر خانه آموخت، آنگاه به اصفهان آمد و علوم ادبى را نزد مرحوم سيدمحمود كليشادى و فقه و اصول را در محضر مرحوم حاج ميرزا بديع درب امامى و مرحوم آقا سيدمحمد باقر درچه اى و مرحوم سيدابوالقاسم دهكردى آموخت اما مرحوم آخوند كاشى و مرحوم جهانگيرخان قشقايى بزرگ ترين استادان او بودند كه نزد آنها انواع علوم و فنون از فقه و اصول و كلام و فلسفه و رياضى و هيأت را فرا گرفت. او را بايد در واقع بزرگ ترين وارث و شاگرد خاص الخاص اين دو تن دانست. در استنباط احكام شرعى مشربى معتدل و متوسط بين اصولى و اخبارى داشت، از آراى فقهى او لزوم بقاير تقليد ميت، وجوب عينى نماز جمعه، ارث بردن زن از اعيان تركه شوهر و طهارت اهل كتاب را مى توان نام برد. در رياضيات و هيأت و نجوم قديم استاد مسلم بود. حكمت و فلسفه را هم محققانه تدريس مى كرد. خطى خوش و استوار داشت. نمونه خط او را در حواشى تفسير تبيان شيخ طوسى (چاپ سنگى) و نمونه تعليقات رياضى او به خط خوش در حواشى كتاب (منهاج معادن التجنيس) (نسخه خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران) موجود است.

استاد ايرج افشار نوشته اند كه حضرت آيت الله حاج آقا رحيم ارباب اصفهانى را در سفر ۱۳۳۸ در مشهد ديدم. با مرحوم فروزانفر از هرات به مشهد آمده بوديم؛ ايشان چون شنيد مرحوم ارباب در مشهد است به ديدنش رفت و مرا همراه برد.

شيخ محمد باقر الفت اصفهانى (۱۳۰۱ ـ ۱۴۸۴ق‎/ ۱۳۴۰ش) فرزند شيخ محمد تقى آقانجفى اصفهانى، متخلص به «الفت»، از علماى شيعى ايران، پدرش آقانجفى از روحانيون بزرگ اصفهان و جد او شيخ محمدباقر از مراجع و مشايخ روزگار خود بودند. در جوانى براى تكميل تحصيلات به نجف رفت و از مجلس درس استادانى چون آخوند خراسانى (م۱۳۲۹ ق) و شيخ الشريعه اصفهانى (م۱۳۳۹ ق) بهره مند گرديد و در انواع معارف اسلامى از فقه و اصول و فلسفه و حديث و عرفان و ادب استادى يافت. سرانجام به درجه اجتهاد نائل آمد و در علم تاريخ نيز از سرآمدان عهد خويش گرديد. پس از آن به فرا گرفتن رياضيات قديم و جديد پرداخت و اندكى بعد به آموختن زبان فرانسه روى آورد. «الفت» در فلسفه، علوم اجتماعى، رجال و فرقه شناسى و به ويژه فلسفه تاريخ استاد بود. استعدادى سرشار و حافظه شگفت انگيز داشت. اما با اين همه مردى فروتن و وارسته بود. به علم و علما علاقه اى فراوان مى ورزيد و خانه او در اصفهان مجمع فضلاى شهر بود. آثارش عبارتند از: مجله آفتاب، داستان هفت برادر، پرورش استقلال (ترجمه از فرانسه)، ابواب الروضات، سفرنامه (۲ جلد)، رساله مهمانى افلاطون (ترجمه از عربى)، كشف الحجب، نسبت نامه، مجمع الاجازات و منبع الافادات (۲ جلد)، دانشنامه، وسائل رستگارى (ترجمه از فرانسه) و ديوان اشعار.

شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر هر وقت فرصتى به دست مى آوردند و از ايشان دعوت مى شد كه به اصفهان تشريف بياورند با كمال ميل رنج سفر را تحمل و فرهنگيان و فرهنگ دوستان اصفهان را مفتخر مى فرمودند و در هر سفر چند سخنرانى در مجالس مختلف ايراد مى كردند كه مورد استقبال شديد مردم قرار مى گرفت. اين بنده تا آنجا كه به ياد دارم بيش از هشت سخنرانى از ايشان در شهر اصفهان شنيده ام كه مهمترين آنها در جلسه فرهنگيان اصفهان در سالن دبيرستان سعدى اصفهان بود كه در باب (تساهل و تسامح) ايراد فرمودند و با اين ابيات ناصر خسرو سخنرانى خود را شروع كردند.

فضل تو چيست بنگر بر ترسا      از سر هوس برون كن و سودا را

تو مؤمنى گرفته محمد را      او كافر و گزيده مسيحا را

اينان پيمبران و رفيقانند      تو دشمنى به بيهوده ترسا را

سخنرانى ديگرى در يكى از انجمن هاى ادبى اصفهان درباره جمال و كمال اصفهانى ايراد فرمودند كه همه حضار از حافظه شگفت انگيز حضرت استاد در بهت و حيرت فرو رفته بودند و مى گفتند كه ما گمان مى كرديم كه حافظه ايشان در مورد آثار مولانا چنين است اما حضرت استاد آنقدر از قصائد جمال و كمال براى حضار خواندند كه صداى احسنت احسنت از حاضران كه همه اديب و شاعر بودند برخاست.

در يكى از همين سخنرانى ها بود كه حضرت استاد فرمودند كه من در اصفهان د و قبله دارم؛ يكى حضرت آيت الله حاج آقا رحيم ارباب و ديگرى محمدباقر الفت و درباره مرحوم الفت فرمودند تسلطى كه ايشان بر مثنوى مولوى دارند مايه شگفتى و تعجب من است.

استاد فروزانفر شاگردان اصفهانى زيادى داشتند كه طى سال هاى تدريس خود آنها را با معارف ادبى و عرفانى ايران آشنا كردند و آنها نيز اين ارمغان را به اصفهان آوردند و به اين ترتيب فرهنگ اصفهان مع الواسطه مرهون آن استاد عزيز است. بعضى از اين افراد هنوز زنده اند و بعضى روى در نقاب خاك كشيده اند.از ميان انبوه آنان، مرحوم دكتر محمد شفيعى و مرحوم منوچهر قدسى و مرحوم دكتر بحرالعلومى از رفتگان اند و دكتر لطف الله هنرفر و دكتر سيدجعفر سجادى و دكتر جليل دوستخواه و دكتر محمد فشاركى و اين بنده و بسيارى ديگر از روندگان.در سال ۱۳۷۴ خانمى اصفهانى به نام مريم السادات رنجبر كتابى به نام فرهنگ فروزانفر فراهم آورد كه مجموعه اى از افادت لغوى و تركيباتى مرحوم استاد فروزانفر است.از درگاه پروردگار براى روح بلند استاد عزيزمان طلب مغفرت مى كنيم و از او مى خواهيم كه درجات و مراتب او را در بهشت برين هر ساعت افزونى دهد. آمين يا رب العالمين.

منابع و مآخذ:

مجله جاويدان خرد، سال دوم، شماره ۲ (۱۳۵۵ش)، ۷۶ـ۱۷۸.

مجله دانشكده ادبيات دانشگاه اصفهان، شماره ۱۳ (۱۳۵۵ش) ۷۴ ـ ۳۸۶.

مجله راهنماى كتاب، سال ،۱۹ شماره ۷ـ۱۰ (مهرـ دى ۱۳۵۵) ۷۵۵.

هنرفر، كتاب اصفهان، ۴۳۳ـ۲۳۵.

الذريعه، ۱ـ۱۲۴.

سخنوران نامى معاصر ۳۹‎/۳۷/۲.

طبقات اعلام الشيعه، ۱۹۸‎/۱.

افشار، ايرج، نادره كاران، ۳۷۲.

دائرةالمعارف تشيع، جلد دوم، صص ۵۲ و ۳۱۳.

 

روزنامه ايران 1/9/83