گذري
بر زندگي
استاد شهيد
علي
تاجديني
تولّد و
دوران كودكي شهيد
مطهري تولد
فرخنده اي
داشته است . به
مادر وي در
رؤيايي ،
عاقبت نيكوي
مطهري را
اعلام كرده
اند : « در
زماني كه
استاد مطهري
را هفت ماهه
حامله بودم ،
در خواب ديدم
كه در مسجد
فريمان
نشسته اند و
من هم آن جا
هستم . يك دفعه
ديدم كه خانم
بسيار محترم
و مقدسي با
مقنعه وارد
شدند و دو
خانم ديگر
دنبال ايشان
مي آمدند ، در
حالي كه گلاب
پاش هايي را
در دست
داشتند . آن
خانم مجللي
كه در جلو آن
دو خانم
بودند ، به
آنها گفتند
گلاب بريز ،
آنها روي سر
تمام خانم ها
گلاب
پاشيدند .
وقتي به من
رسيدند ، سه
دفعه روي سر
من گلاب
ريختند . ترس
مرا فراگرفت
كه نكند در
امور ديني و
مذهبي ام
كوتاهي كرده
باشم . ناگزير
مجبور به
سؤال كردن
شدم ، از آن
خانم پرسيدم
چرا روي من سه
دفعه گلاب
پاشيدند ؟
ايشان در
جواب گفتند
به خاطر آن
جنيني كه در
رحم شماست .
اين طفل به
اسلام خدمت
هاي بزرگي
خواهد كرد . » (همسر
شهيد مطهري ،
به نقل از
كتاب پاره اي
از خورشيد ص 97) نقش
مادر
استاد
مطهري در
خانواده اي
متدين از
مادري و پدري
عالم و اهل
معنا متولد
شد . در كتاب
هايي كه
درباره ي
شهبد مطهري
نوشته شده ،
از پدر وي
بيشتر از
مادر استاد
ياد شده ، حال
آن كه مادر
استاد از نظر
تأثيرگذاري
به ويژه از
نظر قدرت ذهن
و بيان رسا و
آشنا كردن
استاد به
حوزه ي
ادبيات و هنر
و عرفان
تأثيري عميق
بر وي نهاده
است . استاد
درباره ي
مادرش گفته
است كه « مادر
ما يك
كامپيوتر
است » . نقل مي
كنند گاهي كه
استاد منبر
مي رفت و شعري
مي خواند ،
مادر دنباله
ي شعر را مي
خواند مي گفت كه
از كدام شاعر
است . مادر
استاد داراي
نيروي بيان و
منطق خيلي
قوي و زيبا
بوده است . اگر
در مجلسي مي
نشست كه
پانصد زن بود
، تنها او
سخنگو بود .
استاد بارها
مي گفت : « من
چهل سال است
كه با اين
مادر سر و كار
دارم ، عجيب
است الآن هم
كه صحبت مي
كند ، من
جملات بكر و
ضرب المثل
هايي از او مي
شنوم كه
برايم تازگي
دارد . » برادر
استاد نقل
كرده است كه
مادر استاد
خيلي شجاع و
پردل و قوي
بوده است . وي
مي گويد : « من
در سن پانزده –
شانزده
سالگي ، جوان
و ورزشكار
بودم . گاهي
سربه سر
مادرم مي
گذاشتم . يك
بار مادرم به
من گفت مثل
اين كه خيلي
به خودت
مغروري ،
خيال كردي
مردي شده اي ؟
آن گاه بلند
شد و دو دست
مرا گرفت و
تكان شديدي
داد . هر كار
كردم كه دست
هايم را آزاد
كنم زورم
نرسيد . » (ص 97) پدر
استاد در زهد
، تقوا و
معنويت كم
نظير بوده
است . آيت الله
مرعشي نجفي
مي گفت كه پدر
استاد مطهري
در تاريخ بي
نظير است .
شهيد مطهري
در يكي از
نوشته
هايشان
درباره ي شب
زنده داري و
حال معنوي
پدر مي نويسد :
« از وقتي كه
يادم مي آيد (حداقل
از چهل سال
پيش) من مي
ديدم اين مرد
بزرگ و شريف
هيچ وقت نمي
گذاشت و نمي
گذارد كه وقت
خوابش از سه
ساعت از شب
گذشته تأخير
بيفتد . حداقل
دو ساعت به
طلوع صبح
مانده و در شب
هاي جمعه از
سه ساعت به
طلوع صبح
مانده بيدار
مي شود و
حداقل قرآني
كه تلاوت مي
كند يك جزء
است و با چه
فراغت و
آرامشي نماز
شب مي خواند .
حال تقريبا – صد سال از
عمرش مي گذرد
و هيچ وقت نمي
بينم كه يك
خواب ناآرام
داشته باشد و
همان لذت
معنوي است كه
اين چنين
نگهش داشته
است . » (حق و
باطل صص 171-170) پدر
استاد در
زمان قاجار
مرجع
مراجعات
مردم بود و در
زمان رضا شاه
خانه نشين شد .
استاد مطهري
كه در آن زمان
ها پانزده
سال داشت و
تازه پا به
عالم طلبگي
گذاشته بود ،
درباره ي علت
خانه نشيني
پدر مي گويد : « افرادي
اگر يادشان
بيايد و
خصوصا –
در منطقه ي
خراسان بعد
از آن قضايا
بوده باشند .
مي دانند كه
در تمام
خراسان دو يا
سه معمم (عمامه
بر ر گذاشته ،
روحاني) بيش
تر پيدا نمي
شد .
پيرمردهاي 80
ساله و
ملّاهاي 60 تا 70
ساله ،
مجتهدها و
مدارس ها ،
مكلّا (كلاه
بر سر گذاشته)
شده بودند . در
مدرسه ها همه
بسته شده
بودند و
تقريبا –
در مسجدها به
يك معني بسته
بود و هيچ كس
به ظاهر باور
نمي كرد اين
مذهب دوباره
زنده شود .
پدرم كع
روحاني و
پيرمرد 70 ، 80
ساله بود او
را به زور
كشيدند و
بردند و
مكلّايش
كردند . او هم
از پشت بام
برگشت و چون
لباس به تن مي
كرد از خانه
بيرون نمي
آمد . » ( پاره اي
از خورشيد ص 17)
پدر استاد را
در حادثه ي
مسجد
گوهرشاد
دستگير
كردند . وي در
بازجويي
بعضي حقايق
را به ضرر
خودش هم تمام
مي شد ، بازگو
كرده بود . به
طوري كه
سرهنگ نوايي
، رييس
شهرباني
مشهد ، وقتي
متن بازجويي
ايشان را
ديده بود گفت :
« شيخ ! تو يا
خيلي زرنگي
كه ما تو را
درك نمي كنيم
يا واقعا –
خيلي در
گفتارت
صادقي ؟ » پدر
استاد در
جواب گفته
بود : « من دروغ
نمي گويم ، هر
چه بوده ، عين
جريان را
نوشته ام . » پدر
استاد از نظر
معيشت در
تنگنا بوده و
چون زاهد
مسلك بوده ،
از گرفتن
وجوهات شرعي
خودداري مي
كرده است .
معيشت پدر
استاد در
زمان
قاجاريه و
اوايل زضا
شاه از طريق
نوشتن اسناد
و املاك براي
مردم مي
گذاشته است .
بعدها وي
دفتر ازدواج
و طلاقي را
اداره مي كرد .
خانواده ي
پدر استاد
شامل افراد
زيادي بودند
به طوري كه
برادر استاد
مي گويد : «
پدرم هنگام
فوت 107 نوه و
نتيجه داشت .
آن ها عروس يا
داماد مي
شوند و تعداد
اعضاي
خانواده
خيلي زياد مي
شود . يك بار
پيش از فوت
مادرم 61 نفر
سر سفره
نشسته و 11 نفر
هم ايستاده
بودند . » احترام
استاد به پدر
و مادرش
استاد
مطهري ،
احترام و ادب
فوق العاده
اي نسبت به
پدر و مادرش
داشت . آنها
نيز بي نهايت
از پسرشان
راضي بودند .
استاد مطهري
توفيقات
الهي درباره
ي خودش را
نتيجه ي ادب
نسبت به پدر و
مادرش مي
دانست . وي در
ضمن توجه به
فرزندش مي
گويد : « گه گاه
كه به اسرار
وجودي خود و
كارهايم مي
انديشم ،
احساس مي كنم
يكي از
مسائلي كه
باعث خير و
بركت در
زندگيم شده و
هموازه
عنايت و لطف
الهي زا شامل
حال من كرده ،
احترام و
نيكي
فراواني
بوده است كه
به والدين
خود كرده ام
به ويژه در
دوران پيري و
هنگام
بيماري .
علاوه بر
توجه معنوي و
عاطفي (با
وجود فقر
مالي و
مشكلات مادي
در زندگيم) تا
آنجا كه
توانايي ام
اجازه مي داد
، از نظر
هزينه و
مخارج زندگي
به آنان كمك و
مساعدت كرده
ام . (آقاي
مجتبي مطهري
به نقل از
كتاب پاره اي
از خورشيد ص 109)
همسر استاد
در ضمن خاطره
اي مي گويد : «
در آغاز
جواني روزي
گله اي از
مادر ايشان
كردم . استاد
شهيد به
اندازه اي
ناراحت شد كه
يك روز با من
صحبت نكردند .
من از آنجا به
ميزان علاقه
و احترام خاص
استاد به
مادرشان پي
بردم . استاد
مطهري نسبت
به پدر
بزرگوارش
توضع و
احترام خاصي
قايل بود . در
موقع رو به رو
شدن با پدر و
مادر ، دست
آنان را مي
بوسيد و به ما
نيز توصيه مي
كردند كه دست
ايشان را
ببوسيم . » (پاره
اي از خورشيد
ص 110) دوران
كودكي تا
شروع طلبگي
وي از
كودكي ، آرام
، متفكر و تا
حدي منزوي
بود . مانند
بچه هاي ديگر
علاقه اي به
بازي نداشت و
معمولا – در
گوشه ي اتاق
مي نشست ، يا
نماز مي
خواند و يا
مطالعه مي
كرد . مادر
استاد در يكي
از خاطرات
خويش مي گويد : « روزي
ديدم ارخالق (كت)
من روي
جالباسي
نيست . يك وقت
ديدم مرتضي
به اتاق
مهماني رفته
، ارخالق را
مقل عبا روي
دوش انداخته
و نماز مي
خواند . » يك
بار هم هنوز
صبح نشده
بيدار شدم .
ديدم مرتضي
در جايش نيست .
نگران شدم .
قدري گشتم او
را نديدم .
مشاهده كردم
عم جزء روي
تاقچه نيست ،
به كارگرمان
كه نامش صفر
بود گفتم آقا
صفر ! مرتضي
نيست . كجا
رفته ؟ رفتم
دم مكتبخانه
، ديدم آن جا
چمباتمه زده
كه مكتبخانه
باز شود ،
همان جا
خوابش برده
است . » (پاره
اي از خورشيد
ص 57) در
پنج سالگي
علاقه ي وي به
كتاب بارز
بود . در اين
سنين به
كتابخانه ي
پدرش مي رفت و
كتاب بزرگي
برمي داشت .
پدرش كع كتاب
هاي زيادي
داشت و با
سليقه ، آن ها
را طبقه بندي
كرده بود
ناراحت مي شد .
تا پدر از
اتاق بيرون
مي رفت ،
مرتضي به
سراغ كتاب ها
مي رفت و چون
اغلب كتاب ها
بزرگ بودند و
او زورش نمي
رسيد ، روي
زمين مي
افتادند . پدر
عصباني مي شد
و مي گفت : « جلو
اين بچه را
بگيريد . »
مادر استاد
در پاسخ مي
گفت : « خوب ،
بچه به كتاب
علاقه دارد .
او را به مكتب
بفرست . » پدر
استاد مي گفت :
« آخر سنش
اقتضا نمي
كند . »
بالاخره او
را به مكتب
فرستادند .
صاحب
مكتبخانه
آقايي به نام
« شيخ علي قلي »
بود . مرتضي
اشتياق
فراواني به
درس داشت . صبح
اولين روز در
حالي كه
كتابش را زير
بغلش زده بود
، خيلي زود به
مكتبخانه
رفت و در حالي
كه هنوز بچه
ها نيامده
بودند ،
منتظر شده
بود و بر روي
كتاب خوابش
برده بود . آخوند
مكتبخانه تا
نزديكي هاي
انقلاب زنده
بود و استاد
هر وقت به
فريمان مي
رفت ، به او
خيلي احترام
مي گذاشت و مي
گفت : « او
اولين كسي
است كه به من
قرآن آموخته
است . گاهي هم
كمك مادي به
وي مي كرد . »
استاد در سن
ده سالگي
تحصيلات
قديمه را
شروع كرد . در
سال 1312 به
اتفاق برادر
بزرگش به مدت
دو سال در
مدرسه ي
ابدال خان
مشهد درس
طلبگي خواند .
در زمان رضا
خان كه مدارس
را بستند ، به
فريمان
برگشت . در طول
دو سال
بيكاري در
فريمان فقط
مطالعه مي
كرد . بعدها مي
گفت : « من هر چه
مايه ي
مطالعات
تاريخي دارم
، مربوط به
همان دو سالي
است كه از
مشهد به
فريمان
برگشتم . »
(پاره
اي از خورشيد
ص 76) دوران
شاگردي
مطهري تا سال
هاي 22 و 23 به
آموختن
ادبيات ،
منطق ، سطوح
متوسط و عالي
، فقه و اصول
كه استادان
متعددي آن ها
را تدريس مي
كردند
اشتغال داشت .
وي در سال 1323هـ.ش
به طور جدي به
فلسفه روي
آورد . اساتيد
مرحوم
مطهّري
1- پدر
بزرگوار
استاد تا
دروازه – سيزده
سالگي در
فريمان نزد
پدر ، مقدمات
را آموخت و دو
سال در مدرسه
ابدال خان
مشهد تحصيل
كرد .
بنابراين
اولين پايه ي
علمي استاد
مطهري در
محضر پدر
بزرگوارشان
شكل گرفته
است . 2- آيات
ثلاثه : حجّت ،
صدر و
خوانساري شهيد
مطهري درس
خارج فقه را
با اين سه تن
آغاز كرد و
نيز از محضر
درس آيت الله
كوه كمره اي
مستفيض
گرديد . 3- آيت
الله محقق
داماد مرحوم
كفايه را نزد
آيت الله
محقق داماد
شاگردي نمود .
(منبع
سابق) 4- آيت
الله
العظيمي
حجّت وي
سال ها در درس
خارج آقاي
حجّت شركت
كرده و به
دليل فعاليت
علمي از
ايشان جايزه
اي دريافت
كرد .
(تارهاي
معنوي ص 75) 5- امام
خميني بيش ترين
مدت تحصيل
استاد مطهري
در محضر امام
خميني بوده
است . وي يك
دوره ي كامل
درس خارج در
نزد امام
خميني خواند
كه اين درس
دوازده سال
به طول
انجاميد . در
اين سال ها
منظومه را در
نزد امام
شروع كرده و
سپس يك دوره ي
طولاني
اسفار
ملاصدرا را
از ايشان فرا
گرفت . وي در
كتاب عدل
الهي به اين
مطلب اشاره
نموده است : «
تازه با حكمت
اسلامي آشنا
شده بودم و آن
را نزد
استادي كه بر
خلاف اكثريت
قريب به
اتفاق
مدعيان و
مدرسان اين
رشته ، صرفا –
داراي يك
سلسله
محفوظات
نبود بلكه
الهيات
اسلامي را
واقعا –
چشيده و عميق
ترين انديشه
هاي آن را
دريافته بود
و با شيرين
ترين بيان ،
آن ها را
بازگو مي كرد
، مي آموختم . » (عدل
الهي ص 113) علاوه
بر اين دروس
رسمي ، امام
خميني درس
خصوصي عرفان
را براي پنج ،
شش نفر مي
گفته اند كه
استاد مطهري
پاي ثابت آن
كلاس بوده
است . درباره ي
اين جلسات كه
به نظر مي رسد
بحث هاي
عميقي از
حوزه ي عرفان
ابن عربي طرح
مي شده ، كم تر
بحث شده است و
خود استاد
نيز در
آثارشان به
آن اشاره اي
نداشته اند
اما درس
اخلاقي امام
خميني كه با
ذوق عرفان
براي تعداد
زيادي از
طلّاب قم
مطرح مي شده ،
تاثير زيادي
بر شخصيت
روحي و معنوي
مرحوم مطهري
گذارده است .
وي در چند اثر
اعتراف كرده
است كه بخش
مهمي از
شخصيت وي در
درس اخلاق
امام خميني
شكل گرفته
است . مرحوم
مطهري عشق و
علاقه ي خويش
به تفكر و
شخصيت معنوي
امام را
كتمان نمي
كرد و تقريبا – در همه ي
محافل به
ويژه
دانشگاه
الهيات به
دليل آن كه
شاگرد حاج
آقا روح الله
محسوب مي شده
مورد بغض
بوده است . وي بارها
مي گفت : « من
نسبت به امام
، حالتي چون
مولوي نسبت
به شمس دارم .
تاثير تعلّم
در محضر
ايشان
زايدالوصف
است . » وي در
يكي از كتب
خويش اين
شيفتگي و بي
قراري مولوي
گونه ي خويش
را چنين
ابزار كرده
است : « …
اما آن سفر
كرده كه صدها
قافله دل
همراه اوست ،
نام او ، ياد
او ، شنيدن
سخنان او ،
روح گرم و
پرخروش او ،
اراده و عزم
آهنين او ،
استقامت او ،
شجاعت او ،
روشن بيني او
، ايمان
جوشان او كه
زبانزد خاص و
عام است ؛
يعني جان
جانان ،
قهرمان
قهرمانان ،
نور چشم و
عزيز روح ملت
ايران ،
استاد عالي
قدر و
بزرگوار ما ،
حضرت آيت
الله
العظيمي
امام خميني «
ادام الله
ظلّه » حسنه
اي است كه
خداوند به
قرن ما و
روزگار ما
عنايت
فرموده . 6- علامه
طباطبايي استاد
ديگر مرحوم
مطهري در
فلسفه و
ظاهرا –
آخرين استاد
وي حضرت
علّامه شهير
حاج سيد محمد
حسين
طباطبايي
تبريزي بود
كه در سال هاي
ميان 29 تا
حدود 32 شمسي
به تدريس «
شفا » ي ابن
سينا پرداخت (مقدمه
ي كتاب علل
گرايش به
ماديگري ، ص 10)
و علاوه بر
مرحوم مطهري
، آقاي بهشتي
و چند تن ديگر
در آن درس
حاضر مي شدند .
علاوه بر
اين ، در همان
سال ها جلسات
هفتگي سيّار
شب هاي پنج
شنبه برقرار
شد و حضرت
علامه ي
طباطبايي
مقالات
فلسفي خود را
كه بعدا –
به صورت كتاب
« اصول فلسفه
و روش
رئاليسم » با
حواشي مرحوم
مطهري به چاپ
رسيد در آن جا
مي خواندند و
درباره ي
مطالب آن بحث
مي شد . علاوه
بر افراد
نامبرده ،
عده اي ديگر ،
از جمله آيت
الله سيد
موسي صدر در
آن جلسه حاضر
بودند . استاد ،
مقالات را
قبلا –
تهيه مي كرد و
در جلسه مي
خواند و
توضيح مي داد
و به سؤالات
پاسخ مي گفت و
گاهي هم متن
آنها را
تغيير مي داد
و پرسش و پاسخ
ها را بر آن
اضافه مي كرد .
علامه
طباطبايي به
جز اين دو درس
خصوصي ، دو
درس عمومي
نيز تدريس مي
كرد . يكي «
اسفار »
ملاصدرا و
ديگري تفسير «
قرآن » . در هر
كدام از اين
دو درس ، بيش
از صد تن از
فضلا شركت مي
كردند ولي
افراد
نامبرده و
مرحوم مطهري
در اين درس ها
شركت نمي
كردند . همان
درس هاي
تفسير بعدا –
به صورت كتاب
باارزش «
الميزان » در
آمد . مرحوم
مطهري علاوه
بر امام ، سخت
شيفته و تحت
تاثير علامه
طباطبايي (ره)
بوده است و
حضرت علامه
در سخنان
تأثرانگيز
خويش پس از
شهادت استاد
به اين روابط
معنوي اشاره
فرموده اند و
به طوري كه پس
از انقلاب
اسلامي كشف
گرديد ،
استاد مطهري
ده سال آخر
عمر شريفشان
را در سلوك
عرفا تحت نظر
علامه
طباطبايي و
در مصاحبت
يكي از
شاگردان
علامه
گذرانده اند . 7- ميرزا
علي آقا
شيرازي وي مطهري
را با نهج
البلاغه
آشنا ساخت و
استاد سخت
تحت تاثير
منش و رفتار
معنوي آن
بزرگمرد
بوده است .
استاد مطهري
در آثازش از
ايشان به
عنوان
يادگار سلف
صالح و از
بزرگ ترين
مرداني كه در
عمر خود ديده
، ياد نموده
است . (عدل
الهي ص 250) 8- آيت
الله
العظيمي
بروجردي از
مهم ترين
اساتيد
مرحوم مطهري
در فقه و اصول
، آقاي
بروجردي بود
كه از هنگام
مهاجرتش از
بروجرد به قم
در سال 22 تا
موقع هجرت
مرحوم مطهري
از قم به
تهران ، بيش
از ده سال درس
فقه و اصول
ايشان مورد
استفاده ي
آقاي مطهري
بود . وي روش
فقاهت آقاي
بروجردي را
بسيار مي
پسنديد و مي
گفت « چون به
روش فقاهت
ايشان ايمان
دارم ،
معتقدم كه
بايد تعقيب و
تكميل شود . »
(تكامل
اجتماعي
انسان ، ص 196) 9- ميرزا
مهدي
آشتياني مرحوم
مطهري در
كتاب
امدادهاي
غيبي در
زندگي بشر از
ايشان به
عنوان « استاد
بزرگوار ما » (امدادهاي
غيبي در
زندگي بشر ، ص
163)
ياد كرده اند
اما به طور
دقيق معلوم
نيست كه چه
درسي را و چند
سال در نزد
ايشان
شاگردي
نموده اند . تاثير
معنوي آيت
الله نجفي
قوچاني صاحب «
سياحت شرق »
تاثير
معنوي آقا
نجفي بر
مرحوم مطهري
را اولين بار
مقام رهبري
حضرت آيت
الله خامنه
اي مطرح
نمودند : در
مورد آقا
نجفي بايد
عرض كنم اول
باز « سياحت
غرب » را
مرحوم شهيد
مطهري به من
معرفي كردند .
كتاب « سياحت
شرق » ، شرح
حال زندگي
مرحوم آقا
نجفي است و «
سياحت غرب »
هم مربوط به
اصطلاحات
عرفا –
و مراحل عالم
بعد از مرگ و
برزخ است .
مرحوم مطهري
معتقد بود كه
مرحوم آقا
نجفي « سياحت
غرب » را از
روي خيالات
ننوشته ،
بلكه از روي
مكاشفه
نوشته است .
مرحوم آقا
نجفي به قم مي
رفت و با آقاي
مطهري هم
حجره مي شد .
شايد هم مثلا –
در حجره ي
نزديك ايشان
بود . معمولا – در
ماه رمضان
اهل علم در
شهرهاي
خودشان مي
مانند ، منبر
مي روند ،
نماز جماعت
مفسل مي
خوانند و
مردم به آنها
توجه دارند .
مرحوم مطهري
مي گفت : ماه
رمضان كه مي
شد ، مي آمد و
در مدرسه ي
دارالشفا با
من هم حجره مي
شد . بعد هم
بزرگان آن
روز قم ، مثل
مرحوم
خوانساري ،
مرحوم صدر و … به ديدن
ايشان مي
آمدند و
احترام مي
كردند كه
نماز جماعت
بخواند . ولي
ايشان قبول
نمي كرد و مي
گفت : « من
قوچان را رها
كردم ، آمدم
اينجا ، حالا
مي گوييد ابن
جا امام
جماعت بشوم ؟!
» تحصيلات و
سير علمي
تربيتي
استاد مطهري
به آن چه گفته
شد ، ختم نمي
شود . مسلّما –
طي آن مدت
طولاني ،
استاداني در
رشته هاي
ديگر نيز
داشته اند ،
چنان كه گاهي
ايشان در درس
هاي آيات
عظام مرحوم
سيد محمد تقي
خوانساري ،
آقاي سيد
احمد
خوانساري و
آيت الله سيد
محمد رضا
گلپايگاني
حضور مي
يافتند . اساتيد
تاثيرگذار
از نوشته
هاي استاد
مطهري برمي
آيد كه در
ميان اساتيد
ذكر شده ،
چهار نفر بيش
از بقيه
تاثير گذار
بوده اند . اين
چهار تن
عبارتند از :
آيت الله
بروجردي ،
ميرزا علي
آقا شيرازي ،
علامه
طباطبايي و
امام خميني و
در ميان اين
ها ، امام
خميني بيش از
بقيه در
ساختن تفكر و
شخصيت و منش
استاد مطهري
نقش داشته
است . دوراني
كه مرحوم
مطهري در قم
بوده اند ،
دوران
پارسايي و
تهجد و عنايت
طلّاب به
جنبه هاي
معنوي و
اخلاقي بوده
، پيداست
تاثير
استادي هم
چون امام كه
مطهري را هم
به لحاظ عقلي
و فلسفي و نيز
اصولي و فقهي
و نيز عرفاني
و اخلاقي آن
هم در زماني
كه درس حوزه
محدود بود و
استاد مي
توانست درست
بر شاگردانش
تاثير
بگذارد . تا چه
اندازه عميق
باشد . وي در
آثار متعددي
، تاثير امام
خميني بر
انديشه هاي
خويش را
بازگو نموده
است از جمله
در كتاب عدل
الهي مي
نويسد : « بايد
ببينيم در
حزه بودن يا
در حوزه
نبودن ، كدام
بهتر است ، از
نظر ايمان هم
در غير حوزه
هاي علميه
ممكن است
همين مسايل
را داشته
باشيم يا
بهتر ، ولي
چيزي را
ديديم كه در
مدت عمرم ،
مشابه آنان
را نديدم ، و
آن درس كسي
بود كه مسايل
عميق اسلامي
را از عمق
چشيده بود و
من از ايشان
خيلي
استفاده
كردم . بعد از
آن به هر جا كه
مي رفتم ،
ممكن بود يك
سري كمالات
به طور مشابه
به دست
بياورم ولي
اين سري
كمالات در
هيچ جا امكان
نداشت مگر
محضر آن
استاد . » گرايش
علمي استاد
مطهري
بدون شك
در ميان
علومي كه
استاد مطهري
از آن ها بهره
مند شده است ،
بيش از همه
فلسفه
جايگاه ويژه
اي دارد . وي
در يكي از
كتاب هايش به
خاطره اي از
دوران
جوانيش
اشاره مي كند
كه گرايش
فردي وي به
علوم نظري را
به خوبي نشان
مي دهد . از سن
سيزده سالگي
دغدغه ي
مباحث فكري
در وي پديد مي
آيد و نسبت به
مسأله ي خدا
حساسيت
عجيبي پيدا
مي كند . آن
چنان غرق در
انديشه ها مي
گردد كه
شديدا –
ميل به
تنهايي در وي
پديد مي آيد . وجود هم
حجره را نمي
توانست تحمل
كند ؛ « حجره ي
فوقاني عالي
را به نيم
حجره اي دخمه
مانند تبديل
كردم كه تنها
با انديشه
هاي خودم به
سر ببرم . »
(عدل الهي ، ص
113) وي
فيلسوفان را
قهرمان صحنه
ي انديشه ها
مي خواند و در
قلب او آن ها
از ديگران
شگفت
انگيزتر مي
نمودند : « از
آغاز طلبگي
فيلسوفان و
عارفان و
متكلمان ، از
ساير علما و
دانشمندان و
از مخترعان و
مكتشفان در
نظريه عظيم
تر و فخيم تر
مي نمودند .
تنها به اين
دليل كه آنها
را قهرمان
صحنه ي اين
انديشه ها مي
دانستم . در آن
سنين كه ميان
13 تا 15 سالگي
بودم ، در
ميان آن همه
علما و فضلا و
مدرسين حوزه
علميه ي مشهد
، فردي كه بيش
از همه در
نظريه بزرگ
جلوه مي كرد و
دوست مي
داشتم به
چهره اش
بنگرم و در
مجلسش
بنشينم و
قيافه و
حركاتش را
زير نظر
بگيرم ،
مرحوم آقا
ميرزا مهدي
شهيد رضوي
مدرس الهي ،
مدرس آن حوزه
بود . » (علل
گرايش به
ماديگري ، ص 8)
مرحوم مطهري
در ميان
فيلسوفان
مسلمان ،
نخست تحت
تاثير
ملاصدرا
قرار داشت . در
مورد وي مي
گفت : « اين مرد
چنان به
افكار خود
معتقد و
پايبند بوده
كه خداي خود
را با آن ها مي
پرستيده است .
» (آيت الله
واعظ
خراساني به
نقل از پاره
اي از خورشيد
، ص 460) خود او
نيز از همين
فلسفه ي
سرشار از ذوق
و نوآوري و
ژرفاي
انديشه ،
سيراب شده و
با تمام وجود
آن را لمس
كرده بود .
مرحوم مطهري
در گفت و
گوهاي خصوصي
به شدت از اين
فلسفه و از
شخص ملاصدرا
دفاع مي كرد و
به نظر مي
رسيد كه نوعي
تعصب و
حساسيت نسبت
به آن دانش
مند متفكر به
خرج مي دهد .
البته چنان
فرد واقع بين
و منصفي را
نبايد چنين
توصيف كرد ،
بلكه بايد
گفت كه او از
آن چه طي
ساليان دراز
با دليل و
برهان باور
كرده بود و آن
را بسيار
مقدس مي شمرد
، دفاع مي كرد
.
تمثيل
و تشبيه
در آثار
استاد از ويژگي
هاي آثار
استاد سادگي
و رواني متن
است . استاد
براي بيان
مفاهيم عميق
علمي و قابل
فهم كردن
موضوعات
مشكل ، از
شيوه هاي
مختلفي
استفاده مي
كرده است . يكي
از اين شيوه
ها تشبيه
مطالب به
مسائل ساده و
قابل درك است .
آنچه در اين
بخش آمده ،
بخش بسيار
كوچكي از
تشبيهات و
تمثيلات در
آثار استاد
است . پـدر
داراي دو
فرزند است .
براي اين
پسرش كفش مي
خرد . براي آن
هم كفش مي خرد
. براي اين
لباس مي خرد
براي آن هم مي
خرد . به اين
پول مي دهد و
آن هم پول مي
دهد . اين بچه
ها وقتي
خودشان در
مقابل
همديگر
باشند مي
توانند بين
خودشان مرز
تعيين بكنند
، اين مي گويد
: « اين پالتو
مال من است ،
مال تو نيست . »
و واقعاـ اين
پالتو مال
اين است ، چون
پدرش براي او
خريده ؛
همچنين آن
پالتو مال آن
بچه است ، مال
اين نيست ،
زيرا پدرش
براي او
خريده نه
براي اين ؛
يعني دو بچه
در مقابل
يكديگر مي
توانند بين
خودشان مرز
به وجود
بياورند . اما
آيا همين بچه
ها در مقابل
پدرشان مي
توانند مرز
به وجود
بياورند ،
بگويند اين
پالتو مال تو
نيست ، مال من
است ؟ از نظر
ديگران مضحك
است . تو هر چه
داري از
ناحيه پدر
داري ؛ يعني
در آنچه كه
ملك پدر است ،
تو از آن
فرزند ديگر
اولويت داري .
الان اين
پالتو ملك
پدر است . در
آنچه كه جزو
ثروت پدر است
، اين فرزند
اولويت دارد
نه اين كه مال
فرزند است و
مال پدر نيست .
نسبت بنده و
خدا از نسبت
فرزند و پدر
بي نهايت
درجه قوي تر و
شديدتر است ؛
يعني بنده هر
چه داشته
باشد ، اعم از
نيروي بدني و
نيروي روحي ،
در عين اينكه
مال اين بنده
است ، مال
خداست ، از
ناحيه خدا به
او رسيده است .
توفيق عملش
از ناحيه
خداست . (1) در يك
تابلوي
نقاشي ،
حتماـ بايد
سايه روشن
هاي گوناگون
و رنگ آميزي
هاي مختلف
وجود داشته
باشد . در
اينجا يك رنگ
بودن و يك سان
بودن صحيح
نيست . اگر بنا
شود تمام
صفحه ي تابلو
يك جور و يك
نواخت باشد ،
ديگر تابلوي
نقاشي وجود
نخواهد داشت .
وقتي كه جهان
را جمعاـ
مورد نظر
قرار مي دهيم
، ناچاريم
بپذيريم كه
در نظام كل و
در توازن
عمومي ، وجود
پستي ها و
بلندي ها ،
فرازها و
نشيب ها ،
همواري ها و
ناهمواري ها
، تاريكي ها و
روشنايي ها ،
رنج ها و لذت
ها ، موفقيت
ها و ناكامي
ها همه و همه
لازم است . جهان
چون چشم و خط و
خال و ابروست
كه هر
چيزش به جاي
خويش نيكوست اساساـ
اگر اختلاف و
تفاوت وجود
نداشته باشد
، از كثرت و
تنوع خبري
نخواهد بود و
موجودات
گوناگون
وجود
نخواهند
داشت ، ديگر
مجموعه و
نظام مفهومي
ندارد ، نه
مجموعه ي
زيبا و نه
مجموعه ي زشت .
(2) مـثل حق
و خير و خوبي و
وجود و هستي
كه از ناحيه ي
خداوند مي
رسد ، مثل آبي
است كه از
آسمان فرود
مي آيد . مثل
اشيا از نظر
تحويل گرفتن
مقدار هستي و
كمالات هستي
مثل اين وادي
هاست كه هر
كدام به
اندازه ي
ظرفيت
خودشان مي
گيرند و
بيشتر از اين
امكان پذير
نيست و اين
اختلاف و
تفاوت ، ناشي
از ظرفيت
اشياست نه از
ناحيه ي
دهنده . دهنده
تبعيض نكرده
است ؛ يعني
اين طور نيست
كه اين وادي
ها همه به طور
متساوي مي
توانستند از
اين آب
بگيرند . او در
ناحيه ي خودش
آمد ، يك
تبعيض كرد و
گفت : به تو
اين قدر مي
دهم ، به تو
اين قدر مي
دهم …
تبعيض و
تفاوت پيدا
مي شود ، ولي
منشأ اين
تفاوت ،
ظرفيت ها و
اختلافات
ذاتي قبول
كننده هاست . (3) رحمت
الهي آن قدر
بي پايان است
كه وقتي
انسان در
رحمت به روي
خود بسته است
، ديگر رحمت
نمي آيد ، مثل
شيشه است كه
درش را
ببندند و به
دريا
بيندازند ،
ولي اگر درش
را باز كند
امكان ندارد
بي بهره
بماند . « توبه »
در باز كردن
است ، در رحمت
را به روي خود
گشودن است ،
در را كه باز
كني آن مي آيد
؛ بنابراين
هركسي در هر
شرايطي اگر
از توبه نا
اميد بود ،
يعني بگويد :
از توبه هم
ديگر كاري
ساخته نيست ،
اين
بزرگترين
گناه است . (4) حـرف
اول دين ،
خداشناسي
است . الفباي
دين
خداشناسي
است ، همان
طوري كه اساس
معلومات يك
شاگرد مدرسه
اين است كه
قدرت خواندن
كتاب در او
پيدا شود . تا
نتواند
بخواند ، نمي
توان دروس
مشكل طبيعي و
رياضي و ادبي
را به او
آموخت … پس اگر
شاگرد از اول
حروف شناس
نشود ، قدرت
خواندن در او
پيدا نمي شود
و اگر قدرت
خواندن در او
پيدا نشد ،
هيچ درسي را
ياد نخواهد
گرفت . در
درس عملي و
تربيتي و
فكري دين ،
خداشناسي به
منزله ي حروف
شناسي دين
است ، اگر
خداشناس شد ،
مي تواند دين
را بخواند ،
به مقصود دين
آگاه شود و
هدف دين را
بشناسد . اگر
حروف شناس
نشد ، كلمات
دين را ، كه
همان
دستورات دين
است ، غلط
خواهد خواند
و غلط ترجمه
خواهد كرد و
كارش به
آنجاها
خواهد كشيد
كه مرتكب هر
كار زشت و هر
ظلم و ستم
خواهد شد و در
پندار خود
چنين معتقد
خواهد شد كه
آنچه من مي
كنم عين رضاي
خداست و عين
دستور دين
است . (5) وقتي
انسان وارد
صحراي قيامت
مي شود ، تازه
مي فهمد كه
زندگي اش در
دنيا اصلاـ
زندگي نبوده
و فقط جلسه ي
امتحان بوده
است . درست مثل
يك دانشجو كه
چند لحظه
بيشتر
امتحان
ندارد ، ولي
آن امتحان ،
سرنوشت او را
در همه ي عمر
تعيين مي كند .
(6) مـغز
انسان ، درست
حالت معده ي
انسان را
دارد ، معده ي
انسان بايد
غذا را از
بيرون به
اندازه
بگيرد و با
ترشّحاتي كه
خودش روي غذا
مي ريزد ، آن
را بسازد و
بايد معده
اين قدر
آزادي و جاي
خالي داشته
باشد كه به
آساني
بتواند غذا
را زير و رو
كند ، اسيدها
و شيره هايي
را كه بايد ،
ترشح نمايد و
بسازد ؛ ولي
معده اي كه
مرتب بر آن
غذا تحميل مي
كنند و تا
آنجا كه جا
دارد به آن
غذا مي دهند ،
ديگر فراغت ،
فرصت و امكان
برايش پيدا
نمي شود كه
اين غذا را
درست حركت
بدهد و بسازد
؛ آن وقت مي
بينيد اعمال
گوارش
اختلال پيدا
مي كند و عمل
جذب هم در
روده ها درست
انجام نمي
گيرد . مغز
انسان هم
قطعاـ همين
جور است . در
تعليم و
تربيت بايد
مجال فكر
كردن به دانش
آموز داده
بشود و او به
فكر كردن به
دانش آموز
داده بشود و
او به فكر
كردن ترغيب
گردد . (7) وقتي
انسان خود
ملكوتي را
احساس كند ،
تن به حقارت
نمي دهد ،
هركس كرامت
نفس خودش را
احساس بكند ،
تن به ذلت نمي
دهد . انسان
وقتي كه آن «
خود »ش را كه
ار عالم عظمت
و عين عظمت
است ، احساس
مي كند ، تن به
حقارت نمي
دهد ؛ مثل
آدمي كه يك
تابلوي
بسيار عالي ،
مثلاـ «
رافائل » را
مي بيند
ارزشش را درك
مي كند و محال
است كه
بتواند
اجازه بدهد
كه يك كثافتي
آلودگي اي در
آن قرار
بگيرد ، چون
عظمت آن را
احساس مي كند
، تن به ضعف و
زبوني و عجز
نمي دهد : غيبت
نمي كند ،
زيرا حس مي
كند غيبت از
عجز و
ناتواني است .
حسادت نمي
ورزد ، چون حس
مي كند حسادت
از عجز و
ناتواني است .
تكبر نمي كند
، چون مي فهمد
تكبر ناشي از
حقارت نفس
است . انسان تا
حقارت نفس
نداشته باشد
، تكبر نمي
كند . (8) اگر
كسي بستني
مسمومي
بخورد ، به
فاصله ي چند
ساعت اثرش
ظاهر مي شود و
فوراـ به
بيمارستان
منتقل مي
گردد . و آن
بستي فروش هم
تحت تعقيب
قرار مي گيرد
؛ ولي چه
بسيار اشخاص
كه كتاب هاي
مسموم را مي
خوانند و آن
كتاب ها
روحيه ي آنها
را فلج و بي حس
مي كند ، ولي
نه خود آنها و
نه مقامات
مسؤول متوجه
نمي گردند كه
چنين ضايعه
اي رخ داده
است . (9) در
زمان ما
معمول است كه
كشورها
نمايشگاه
ضايع درست مي
كنند و گاهي
نمايشگاه
جهاني از همه
ي كشورهاي
دنيا درست مي
كنند . منظور
از اين
نمايشگاه ها
نشان دادن
محصولات
فكري و عملي
بشر است . در
آنجا انسان ،
عظمت فكر و
فعاليت و
مقدار
هنرنمايي
بشر را مي
فهمد . در آنجا
همه چيز را مي
آورند ، از
سوزن ، تا
نمونه ي
كارخانه هاي
عظيم . صحنه
ي كربلا را مي
توان تشبيه
كرد به يك
نمايشگاه ،
ولي نه
نمايشگاه
علم و صنعت ،
بلكه
نمايشگاه
معنويت و
معرفت . در اين
نمايشگاه
انسان مي
تواند به
عظمت قدرت
اخلاقي و
روحي و معنوي
بشر پي ببرد و
بفهمد تا چه
اندازه اي
بشر با گذشت و
فداكار و
آزاد مرد و
خداپرست و حق
خواه و حق
پرست مي شود ،
معاني صبر و
رضا و تسليم و
شجاعت و مروت
و كرم و
بزرگواري تا
چه اندازه
قدرت ظهور و
بروز دارد . كربلا
بيش از آن
اندازه كه
نمايشگاه
شقاوت و بدي و
ظهور پليدي
بشر باشد ،
نمايشگاه
روحانيت و
معنويت و
اخلاق عالي و
انسانيت است .
و به عبارت
ديگر در اين
قضيه از آن
جنبه بايد
نگاه كرد كه
اباعبدالله
و الالفضل و
زينب « قهرمان
» داستانند ،
نه از آن جهت
كه شمر و سنان
« قهرمان »
داستانند . (10) هـمان
طوري كه
غذاهاي
جسماني ،
بعضي مقوي و
بعضي ضعف آور
است ، بعضي
نشاط انگيز و
بعضي سستي
آور و بي حال
كننده است ،
بعضي موجب
سلامت و بعضي
مسموم كننده
است ، غذاهاي
فكري نيز
همين طور است .
تعليماتي كه
آدمي فرا مي
گيرد ، و كتاب
هايي كه
مطالعه مي
كند و
مقالاتي كه
مي خواند و
سخنراني
هايي كه گوش
مي كند ، از
لحاظ اثر همه
يكسان
نيستند ،
بعضي ها
راستي فكر و
اراده را قوت
مي بخشيد و
بعضي يأس و
نوميدي مي
بخشد . (11) كـار و
دانش اگر از
يكديگر جدا
افتند
اهميتي
ندارد ؛ اين
دو اصل مقدس
هنگامي براي
بشر به صورت
دو بال درمي
آيند كه
معاون
يكديگر و كمك
يكديگر بوده
باشند ، يعني
كار در
روشنايي علم
صورت گيرد ، و
اگر يكي عالم
باشد و گوشه
نشين و ديگري
كارگر باشد و
جاهل ، مثل
اين است كه در
يك شب تاريك ،
يكي چراغ به
دست گيرد و در
گوشه اي
بنشيند ، و
ديگري راه
پيمايي كند
ولي چراغ
نداشته باشد
، بايد هم آن
كس كه راه
پيمايي مي
كند چراغ
داشته باشد و
هم آن كس كه
چراغ دارد ،
راه پيمايي
كند ، يعني
همگي به نوبه
ي خود و سهم
خود ، در
زندگي حركت و
فعاليت و راه
پيمايي كنند
و همگي چراغ
در دست داشته
باشند . (12) مـي
دانيد كلمه ي
استثمار
يعني چه ؟
يعني چيدن
ميوه ي ديگري .
هركسي وجودش
مثل يك درخت
پرميوه است .
ميوه ي درخت
وجود هركسي ،
يعني محصول
كار و فكرش ،
محصول
فعاليتش و
محصول ارزشش
بايد مال
خودش باشد .
وقتي كه
افرادي كار
مي كنند كه
محصول درخت
وجود ديگران
را به خودشان
تعلق مي دهند
و ميوه هاي
وجود آنها را
مي چينند ، مي
گويند : اين
فرد ، فرد
ديگر را
استثمار
كرده است . يكي
از گرفتاري
هاي بشر در
طول تاريخش
همين بوده
است كه فردي
فرد ديگر را و
قومي قوم
ديگر را
استثمار مي
كرده و به
بردگي خود مي
كشيده است . (13) بـچه پس
از دوران
شيرخوارگي ،
في الجمله كه
قواي مغزي و
شعوري اش رشد
مي كند ، حسّ
سؤال پيدا مي
كند . درباره ي
چيزهايي كه
دور و برش
هستند ،
سؤالاتي مي
كند ؛ بايد
سؤالاتش را
طبق فهم خودش
جواب داد ،
نبايد گفت :
فضولي نكن ،
به تو چه ؟ خود
اين سؤال ،
علامت
سلامتي مغز و
فكر است ،
معلوم مي شود
قواي معنوي
اش رشد كرده و
قوت گرفته
است . همين طور
است حالت
جامعه ، اگر
در جامعه
احساس نو و
ادراك نو
پيدا شد ،
علامت يك نوع
رشد است ، اين
هم اعلام
خلقت است كه
احتياج
جديدي را
نشان مي دهد .
اينها را
بايد با هوا و
هوس و شهوت
پرستي فرق
گذاشت . (14) قـرآن
كريم مثلي مي
آورد ، مي
گويد : مثل
پيروان محمد (ص)
مثل دانه اي
است كه در
زمين كاشته
شود ، آن دانه
ابتدا به
صورت برگ
نازكي از
زمين مي دمد ،
سپس خود را
نيرومند مي
سازد ، سپس
روي ساقه ي
خويش مي
ايستد ، آن
چنان باعث
سرعت و قوت
اين مراحل را
طي مي كند كه
كشاورزان را
به شگفت مي
آورد . اين
مثلي است از
جامعه اي كه
منظور قرآن
است . نموداري
است از آنچه
آرزوي قرآن
است . قرآن
اجتماعي را
پي ريزي مي
كند كه
دايماـ در
حال رشد و
توسعه و
انبساط و
گسترش باشد . (15) مطالب
اين بخش از
كتاب
تمثيلات و
تشبيهات در
آثار شهيد
مطهري ،
نوشته
عليرضا
رجالي
تهراني ، چاپ
انتشارات
دفتر
تبليغات
اسلامي
گزينش شده
است . 1.
اسلام و
مقتضيات
زمان ، ج 1 ، ص 183 . 2.
عدل الهي ، ص 145 . 3.
توحيد ، ص 327 . 4.
تفسير سوره ي
معارج ، ص 43 . 5.
حكمت ها و
اندرزها ، ص 20 . 6.
تفسير سوره ي
فجر ، ص 30 . 7.
تعليم و
تربيت در
اسلام ، ص 22 . 8.
فلسفه ي
اخلاق ، ص 183 . 9.
حكمت و
اندرزها ، ص 243 . 10.
حماسه حسيني
، ج 3 ، ص 72 . 11.
حكمت و
اندرزها ، ص 242 . 12.
حكمت ها و
اندرزها ، ص 205 . 13.
گفتارهاي
معنوي ، ص 15 . 14.
ده گفتار ، ص 188 . 15.
نظام حقوق زن
در اسلام ، ص 94 .
|