گذري بر زندگي استاد شهيد

علي تاجديني

تولّد و دوران كودكي

شهيد مطهري تولد فرخنده اي داشته است . به مادر وي در رؤيايي ، عاقبت نيكوي مطهري را اعلام كرده اند :

« در زماني كه استاد مطهري را هفت ماهه حامله بودم ، در خواب ديدم كه در مسجد فريمان نشسته اند و من هم آن جا هستم . يك دفعه ديدم كه خانم بسيار محترم و مقدسي با مقنعه وارد شدند و دو خانم ديگر دنبال ايشان مي آمدند ، در حالي كه گلاب پاش هايي را در دست داشتند . آن خانم مجللي كه در جلو آن دو خانم بودند ، به آنها گفتند گلاب بريز ، آنها روي سر تمام خانم ها گلاب پاشيدند . وقتي به من رسيدند ، سه دفعه روي سر من گلاب ريختند . ترس مرا فراگرفت كه نكند در امور ديني و مذهبي ام كوتاهي كرده باشم . ناگزير مجبور به سؤال كردن شدم ، از آن خانم پرسيدم چرا روي من سه دفعه گلاب پاشيدند ؟ ايشان در جواب گفتند به خاطر آن جنيني كه در رحم شماست . اين طفل به اسلام خدمت هاي بزرگي خواهد كرد . » (همسر شهيد مطهري ، به نقل از كتاب پاره اي از خورشيد ص 97)

نقش مادر

استاد مطهري در خانواده اي متدين از مادري و پدري عالم و اهل معنا متولد شد . در كتاب هايي كه درباره ي شهبد مطهري نوشته شده ، از پدر وي بيشتر از مادر استاد ياد شده ، حال آن كه مادر استاد از نظر تأثيرگذاري به ويژه از نظر قدرت ذهن و بيان رسا و آشنا كردن استاد به حوزه ي ادبيات و هنر و عرفان تأثيري عميق بر وي نهاده است .

استاد درباره ي مادرش گفته است كه « مادر ما يك كامپيوتر است » . نقل مي كنند گاهي كه استاد منبر مي رفت و شعري مي خواند ، مادر دنباله ي شعر را مي خواند

مي گفت كه از كدام شاعر است . مادر استاد داراي نيروي بيان و منطق خيلي قوي و زيبا بوده است . اگر در مجلسي مي نشست كه پانصد زن بود ، تنها او سخنگو بود . استاد بارها مي گفت : « من چهل سال است كه با اين مادر سر و كار دارم ، عجيب است الآن هم كه صحبت مي كند ، من جملات بكر و ضرب المثل هايي از او مي شنوم كه برايم تازگي دارد . » برادر استاد نقل كرده است كه مادر استاد خيلي شجاع و پردل و قوي بوده است . وي مي گويد : « من در سن پانزده شانزده سالگي ، جوان و ورزشكار بودم . گاهي سربه سر مادرم مي گذاشتم . يك بار مادرم به من گفت مثل اين كه خيلي به خودت مغروري ، خيال كردي مردي شده اي ؟ آن گاه بلند شد و دو دست مرا گرفت و تكان شديدي داد . هر كار كردم كه دست هايم را آزاد كنم زورم نرسيد . » (ص 97)

پدر استاد در زهد ، تقوا و معنويت كم نظير بوده است . آيت الله مرعشي نجفي مي گفت كه پدر استاد مطهري در تاريخ بي نظير است . شهيد مطهري در يكي از نوشته هايشان درباره ي شب زنده داري و حال معنوي پدر مي نويسد : « از وقتي كه يادم مي آيد (حداقل از چهل سال پيش) من مي ديدم اين مرد بزرگ و شريف هيچ وقت نمي گذاشت و نمي گذارد كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخير بيفتد . حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شب هاي جمعه از سه ساعت به طلوع صبح مانده بيدار مي شود و حداقل قرآني كه تلاوت مي كند يك جزء است و با چه فراغت و آرامشي نماز شب مي خواند . حال تقريبا صد سال از عمرش مي گذرد و هيچ وقت نمي بينم كه يك خواب ناآرام داشته باشد و همان لذت معنوي است كه اين چنين نگهش داشته است . » (حق و باطل صص 171-170) پدر استاد در زمان قاجار مرجع مراجعات مردم بود و در زمان رضا شاه خانه نشين شد . استاد مطهري كه در آن زمان ها پانزده سال داشت و تازه پا به عالم طلبگي گذاشته بود ، درباره ي علت خانه نشيني پدر مي گويد :

« افرادي اگر يادشان بيايد و خصوصا در منطقه ي خراسان بعد از آن قضايا بوده باشند . مي دانند كه در تمام خراسان دو يا سه معمم (عمامه بر ر گذاشته ، روحاني) بيش تر پيدا نمي شد . پيرمردهاي 80 ساله و ملّاهاي 60 تا 70 ساله ، مجتهدها و مدارس ها ، مكلّا (كلاه بر سر گذاشته) شده بودند . در مدرسه ها همه بسته شده بودند و تقريبا در مسجدها به يك معني بسته بود و هيچ كس به ظاهر باور نمي كرد اين مذهب دوباره زنده شود . پدرم كع روحاني و پيرمرد 70 ، 80 ساله بود او را به زور كشيدند و بردند و مكلّايش كردند . او هم از پشت بام برگشت و چون لباس به تن مي كرد از خانه بيرون نمي آمد . » ( پاره اي از خورشيد ص 17) پدر استاد را در حادثه ي مسجد گوهرشاد دستگير كردند . وي در بازجويي بعضي حقايق را به ضرر خودش هم تمام مي شد ، بازگو كرده بود . به طوري كه سرهنگ نوايي ، رييس شهرباني مشهد ، وقتي متن بازجويي ايشان را ديده بود گفت : « شيخ ! تو يا خيلي زرنگي كه ما تو را درك نمي كنيم يا واقعا خيلي در گفتارت صادقي ؟ » پدر استاد در جواب گفته بود : « من دروغ نمي گويم ، هر چه بوده ، عين جريان را نوشته ام . »

پدر استاد از نظر معيشت در تنگنا بوده و چون زاهد مسلك بوده ، از گرفتن وجوهات شرعي خودداري مي كرده است . معيشت پدر استاد در زمان قاجاريه و اوايل زضا شاه از طريق نوشتن اسناد و املاك براي مردم مي گذاشته است . بعدها وي دفتر ازدواج و طلاقي را اداره مي كرد . خانواده ي پدر استاد شامل افراد زيادي بودند به طوري كه برادر استاد مي گويد : « پدرم هنگام فوت 107 نوه و نتيجه داشت . آن ها عروس يا داماد مي شوند و تعداد اعضاي خانواده خيلي زياد مي شود . يك بار پيش از فوت مادرم 61 نفر سر سفره نشسته و 11 نفر هم ايستاده بودند . »

احترام استاد به پدر و مادرش

استاد مطهري ، احترام و ادب فوق العاده اي نسبت به پدر و مادرش داشت . آنها نيز بي نهايت از پسرشان راضي بودند . استاد مطهري توفيقات الهي درباره ي خودش را نتيجه ي ادب نسبت به پدر و مادرش مي دانست . وي در ضمن توجه به فرزندش مي گويد : « گه گاه كه به اسرار وجودي خود و كارهايم مي انديشم ، احساس مي كنم يكي از مسائلي كه باعث خير و بركت در زندگيم شده و هموازه عنايت و لطف الهي زا شامل حال من كرده ، احترام و نيكي فراواني بوده است كه به والدين خود كرده ام به ويژه در دوران پيري و هنگام بيماري . علاوه بر توجه معنوي و عاطفي (با وجود فقر مالي و مشكلات مادي در زندگيم) تا آنجا كه توانايي ام اجازه مي داد ، از نظر هزينه و مخارج زندگي به آنان كمك و مساعدت كرده ام . (آقاي مجتبي مطهري به نقل از كتاب پاره اي از خورشيد ص 109) همسر استاد در ضمن خاطره اي مي گويد : « در آغاز جواني روزي گله اي از مادر ايشان كردم . استاد شهيد به اندازه اي ناراحت شد كه يك روز با من صحبت نكردند . من از آنجا به ميزان علاقه و احترام خاص استاد به مادرشان پي بردم . استاد مطهري نسبت به پدر بزرگوارش توضع و احترام خاصي قايل بود . در موقع رو به رو شدن با پدر و مادر ، دست آنان را مي بوسيد و به ما نيز توصيه مي كردند كه دست ايشان را ببوسيم . »

(پاره اي از خورشيد ص 110)

دوران كودكي تا شروع طلبگي

وي از كودكي ، آرام ، متفكر و تا حدي منزوي بود . مانند بچه هاي ديگر علاقه اي به بازي نداشت و معمولا در گوشه ي اتاق مي نشست ، يا نماز مي خواند و يا مطالعه مي كرد . مادر استاد در يكي از خاطرات خويش مي گويد :

« روزي ديدم ارخالق (كت) من روي جالباسي نيست . يك وقت ديدم مرتضي به اتاق مهماني رفته ، ارخالق را مقل عبا روي دوش انداخته و نماز مي خواند . » يك بار هم هنوز صبح نشده بيدار شدم . ديدم مرتضي در جايش نيست . نگران شدم . قدري گشتم او را نديدم . مشاهده كردم عم جزء روي تاقچه نيست ، به كارگرمان كه نامش صفر بود گفتم آقا صفر ! مرتضي نيست . كجا رفته ؟ رفتم دم مكتبخانه ، ديدم آن جا چمباتمه زده كه مكتبخانه باز شود ، همان جا خوابش برده است . » (پاره اي از خورشيد ص 57)

در پنج سالگي علاقه ي وي به كتاب بارز بود . در اين سنين به كتابخانه ي پدرش مي رفت و كتاب بزرگي برمي داشت . پدرش كع كتاب هاي زيادي داشت و با سليقه ، آن ها را طبقه بندي كرده بود ناراحت مي شد . تا پدر از اتاق بيرون مي رفت ، مرتضي به سراغ كتاب ها مي رفت و چون اغلب كتاب ها بزرگ بودند و او زورش نمي رسيد ، روي زمين مي افتادند . پدر عصباني مي شد و مي گفت : « جلو اين بچه را بگيريد . » مادر استاد در پاسخ مي گفت : « خوب ، بچه به كتاب علاقه دارد . او را به مكتب بفرست . » پدر استاد مي گفت : « آخر سنش اقتضا نمي كند . » بالاخره او را به مكتب فرستادند . صاحب مكتبخانه آقايي به نام « شيخ علي قلي » بود . مرتضي اشتياق فراواني به درس داشت . صبح اولين روز در حالي كه كتابش را زير بغلش زده بود ، خيلي زود به مكتبخانه رفت و در حالي كه هنوز بچه ها نيامده بودند ، منتظر شده بود و بر روي كتاب خوابش برده بود .

آخوند مكتبخانه تا نزديكي هاي انقلاب زنده بود و استاد هر وقت به فريمان مي رفت ، به او خيلي احترام مي گذاشت و مي گفت : « او اولين كسي است كه به من قرآن آموخته است . گاهي هم كمك مادي به وي مي كرد . » استاد در سن ده سالگي تحصيلات قديمه را شروع كرد . در سال 1312 به اتفاق برادر بزرگش به مدت دو سال در مدرسه ي ابدال خان مشهد درس طلبگي خواند . در زمان رضا خان كه مدارس را بستند ، به فريمان برگشت . در طول دو سال بيكاري در فريمان فقط مطالعه مي كرد . بعدها مي گفت : « من هر چه مايه ي مطالعات تاريخي دارم ، مربوط به همان دو سالي است كه از مشهد به فريمان برگشتم . »

                                                                                                                 (پاره اي از خورشيد ص 76)

دوران شاگردي مطهري تا سال هاي 22 و 23 به آموختن ادبيات ، منطق ، سطوح متوسط و عالي ، فقه و اصول كه استادان متعددي آن ها را تدريس مي كردند اشتغال داشت . وي در سال 1323هـ.ش به طور جدي به فلسفه روي آورد .

اساتيد مرحوم مطهّري

1- پدر بزرگوار استاد

تا دروازه سيزده سالگي در فريمان نزد پدر ، مقدمات را آموخت و دو سال در مدرسه ابدال خان مشهد تحصيل كرد . بنابراين اولين پايه ي علمي استاد مطهري در محضر پدر بزرگوارشان شكل گرفته است .

2- آيات ثلاثه : حجّت ، صدر و خوانساري

شهيد مطهري درس خارج فقه را با اين سه تن آغاز كرد و نيز از محضر درس آيت الله كوه كمره اي مستفيض گرديد .

3- آيت الله محقق داماد

مرحوم كفايه را نزد آيت الله محقق داماد شاگردي نمود .

                                                                                                                                   (منبع سابق)

4- آيت الله العظيمي حجّت

وي سال ها در درس خارج آقاي حجّت شركت كرده و به دليل فعاليت علمي از ايشان جايزه اي دريافت كرد .

                                                                                                                      (تارهاي معنوي ص 75)

5- امام خميني

بيش ترين مدت تحصيل استاد مطهري در محضر امام خميني بوده است . وي يك دوره ي كامل درس خارج در نزد امام خميني خواند كه اين درس دوازده سال به طول انجاميد . در اين سال ها منظومه را در نزد امام شروع كرده و سپس يك دوره ي طولاني اسفار ملاصدرا را از ايشان فرا گرفت . وي در كتاب عدل الهي به اين مطلب اشاره نموده است : « تازه با حكمت اسلامي آشنا شده بودم و آن را نزد استادي كه بر خلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته ، صرفا داراي يك سلسله محفوظات نبود بلكه الهيات اسلامي را واقعا چشيده و عميق ترين انديشه هاي آن را دريافته بود و با شيرين ترين بيان ، آن ها را بازگو مي كرد ، مي آموختم . » (عدل الهي ص 113)

علاوه بر اين دروس رسمي ، امام خميني درس خصوصي عرفان را براي پنج ، شش نفر مي گفته اند كه استاد مطهري پاي ثابت آن كلاس بوده است . درباره ي اين جلسات كه به نظر مي رسد بحث هاي عميقي از حوزه ي عرفان ابن عربي طرح مي شده ، كم تر بحث شده است و خود استاد نيز در آثارشان به آن اشاره اي نداشته اند اما درس اخلاقي امام خميني كه با ذوق عرفان براي تعداد زيادي از طلّاب قم مطرح مي شده ، تاثير زيادي بر شخصيت روحي و معنوي مرحوم مطهري گذارده است . وي در چند اثر اعتراف كرده است كه بخش مهمي از شخصيت وي در درس اخلاق امام خميني شكل گرفته است .

مرحوم مطهري عشق و علاقه ي خويش به تفكر و شخصيت معنوي امام را كتمان نمي كرد و تقريبا در همه ي محافل به ويژه دانشگاه الهيات به دليل آن كه شاگرد حاج آقا روح الله محسوب مي شده مورد بغض بوده است .

وي بارها مي گفت : « من نسبت به امام ، حالتي چون مولوي نسبت به شمس دارم . تاثير تعلّم در محضر ايشان زايدالوصف است . » وي در يكي از كتب خويش اين شيفتگي و بي قراري مولوي گونه ي خويش را چنين ابزار كرده است : « اما آن سفر كرده كه صدها قافله دل همراه اوست ، نام او ، ياد او ، شنيدن سخنان او ، روح گرم و پرخروش او ، اراده و عزم آهنين او ، استقامت او ، شجاعت او ، روشن بيني او ، ايمان جوشان او كه زبانزد خاص و عام است ؛ يعني جان جانان ، قهرمان قهرمانان ، نور چشم و عزيز روح ملت ايران ، استاد عالي قدر و بزرگوار ما ، حضرت آيت الله العظيمي امام خميني « ادام الله ظلّه » حسنه اي است كه خداوند به قرن ما و روزگار ما عنايت فرموده .

6- علامه طباطبايي

استاد ديگر مرحوم مطهري در فلسفه و ظاهرا آخرين استاد وي حضرت علّامه شهير حاج سيد محمد حسين طباطبايي تبريزي بود كه در سال هاي ميان 29 تا حدود 32 شمسي به تدريس « شفا » ي ابن سينا پرداخت (مقدمه ي كتاب علل گرايش به ماديگري ، ص 10) و علاوه بر مرحوم مطهري ، آقاي بهشتي و چند تن ديگر در آن درس حاضر مي شدند .

علاوه بر اين ، در همان سال ها جلسات هفتگي سيّار شب هاي پنج شنبه برقرار شد و حضرت علامه ي طباطبايي مقالات فلسفي خود را كه بعدا به صورت كتاب « اصول فلسفه و روش رئاليسم » با حواشي مرحوم مطهري به چاپ رسيد در آن جا مي خواندند و درباره ي مطالب آن بحث مي شد . علاوه بر افراد نامبرده ، عده اي ديگر ، از جمله آيت الله سيد موسي صدر در آن جلسه حاضر بودند .

استاد ، مقالات را قبلا تهيه مي كرد و در جلسه مي خواند و توضيح مي داد و به سؤالات پاسخ مي گفت و گاهي هم متن آنها را تغيير مي داد و پرسش و پاسخ ها را بر آن اضافه مي كرد .

علامه طباطبايي به جز اين دو درس خصوصي ، دو درس عمومي نيز تدريس مي كرد . يكي « اسفار » ملاصدرا و ديگري تفسير « قرآن » .

در هر كدام از اين دو درس ، بيش از صد تن از فضلا شركت مي كردند ولي افراد نامبرده و مرحوم مطهري در اين درس ها شركت نمي كردند . همان درس هاي تفسير بعدا به صورت كتاب باارزش « الميزان » در آمد .

مرحوم مطهري علاوه بر امام ، سخت شيفته و تحت تاثير علامه طباطبايي (ره) بوده است و حضرت علامه در سخنان تأثرانگيز خويش پس از شهادت استاد به اين روابط معنوي اشاره فرموده اند و به طوري كه پس از انقلاب اسلامي كشف گرديد ، استاد مطهري ده سال آخر عمر شريفشان را در سلوك عرفا تحت نظر علامه طباطبايي و در مصاحبت يكي از شاگردان علامه گذرانده اند .

7- ميرزا علي آقا شيرازي

وي مطهري را با نهج البلاغه آشنا ساخت و استاد سخت تحت تاثير منش و رفتار معنوي آن بزرگمرد بوده است . استاد مطهري در آثازش از ايشان به عنوان يادگار سلف صالح و از بزرگ ترين مرداني كه در عمر خود ديده ، ياد نموده است . (عدل الهي ص 250)

8- آيت الله العظيمي بروجردي

از مهم ترين اساتيد مرحوم مطهري در فقه و اصول ، آقاي بروجردي بود كه از هنگام مهاجرتش از بروجرد به قم در سال 22 تا موقع هجرت مرحوم مطهري از قم به تهران ، بيش از ده سال درس فقه و اصول ايشان مورد استفاده ي آقاي مطهري بود . وي روش فقاهت آقاي بروجردي را بسيار مي پسنديد و مي گفت « چون به روش فقاهت ايشان ايمان دارم ، معتقدم كه بايد تعقيب و تكميل شود . »

                                                                                                                 (تكامل اجتماعي انسان ، ص 196)

9- ميرزا مهدي آشتياني

مرحوم مطهري در كتاب امدادهاي غيبي در زندگي بشر از ايشان به عنوان « استاد بزرگوار ما » (امدادهاي غيبي در زندگي بشر ، ص 163) ياد كرده اند اما به طور دقيق معلوم نيست كه چه درسي را و چند سال در نزد ايشان شاگردي نموده اند .

تاثير معنوي آيت الله نجفي قوچاني صاحب « سياحت شرق »

تاثير معنوي آقا نجفي بر مرحوم مطهري را اولين بار مقام رهبري حضرت آيت الله خامنه اي مطرح نمودند : در مورد آقا نجفي بايد عرض كنم اول باز « سياحت غرب » را مرحوم شهيد مطهري به من معرفي كردند . كتاب « سياحت شرق » ، شرح حال زندگي مرحوم آقا نجفي است و « سياحت غرب » هم مربوط به اصطلاحات عرفا و مراحل عالم بعد از مرگ و برزخ است . مرحوم مطهري معتقد بود كه مرحوم آقا نجفي « سياحت غرب » را از روي خيالات ننوشته ، بلكه از روي مكاشفه نوشته است . مرحوم آقا نجفي به قم مي رفت و با آقاي مطهري هم حجره مي شد . شايد هم مثلا در حجره ي نزديك ايشان بود . معمولا در ماه رمضان اهل علم در شهرهاي خودشان مي مانند ، منبر مي روند ، نماز جماعت مفسل مي خوانند و مردم به آنها توجه دارند . مرحوم مطهري مي گفت : ماه رمضان كه مي شد ، مي آمد و در مدرسه ي دارالشفا با من هم حجره مي شد . بعد هم بزرگان آن روز قم ، مثل مرحوم خوانساري ، مرحوم صدر و به ديدن ايشان مي آمدند و احترام مي كردند كه نماز جماعت بخواند . ولي ايشان قبول نمي كرد و مي گفت : « من قوچان را رها كردم ، آمدم اينجا ، حالا مي گوييد ابن جا امام جماعت بشوم ؟! » تحصيلات و سير علمي تربيتي استاد مطهري به آن چه گفته شد ، ختم نمي شود . مسلّما طي آن مدت طولاني ، استاداني در رشته هاي ديگر نيز داشته اند ، چنان كه گاهي ايشان در درس هاي آيات عظام مرحوم سيد محمد تقي خوانساري ، آقاي سيد احمد خوانساري و آيت الله سيد محمد رضا گلپايگاني حضور مي يافتند .

اساتيد تاثيرگذار

از نوشته هاي استاد مطهري برمي آيد كه در ميان اساتيد ذكر شده ، چهار نفر بيش از بقيه تاثير گذار بوده اند . اين چهار تن عبارتند از : آيت الله بروجردي ، ميرزا علي آقا شيرازي ، علامه طباطبايي و امام خميني و در ميان اين ها ، امام خميني بيش از بقيه در ساختن تفكر و شخصيت و منش استاد مطهري نقش داشته است . دوراني كه مرحوم مطهري در قم بوده اند ، دوران پارسايي و تهجد و عنايت طلّاب به جنبه هاي معنوي و اخلاقي بوده ، پيداست تاثير استادي هم چون امام كه مطهري را هم به لحاظ عقلي و فلسفي و نيز اصولي و فقهي و نيز عرفاني و اخلاقي آن هم در زماني كه درس حوزه محدود بود و استاد مي توانست درست بر شاگردانش تاثير بگذارد . تا چه اندازه عميق باشد . وي در آثار متعددي ، تاثير امام خميني بر انديشه هاي خويش را بازگو نموده است از جمله در كتاب عدل الهي مي نويسد : « بايد ببينيم در حزه بودن يا در حوزه نبودن ، كدام بهتر است ، از نظر ايمان هم در غير حوزه هاي علميه ممكن است همين مسايل را داشته باشيم يا بهتر ، ولي چيزي را ديديم كه در مدت عمرم ، مشابه آنان را نديدم ، و آن درس كسي بود كه مسايل عميق اسلامي را از عمق چشيده بود و من از ايشان خيلي استفاده كردم . بعد از آن به هر جا كه مي رفتم ، ممكن بود يك سري كمالات به طور مشابه به دست بياورم ولي اين سري كمالات در هيچ جا امكان نداشت مگر محضر آن استاد . »‌

گرايش علمي استاد مطهري

بدون شك در ميان علومي كه استاد مطهري از آن ها بهره مند شده است ، بيش از همه فلسفه جايگاه ويژه اي دارد . وي در يكي از كتاب هايش به خاطره اي از دوران جوانيش اشاره مي كند كه گرايش فردي وي به علوم نظري را به خوبي نشان مي دهد . از سن سيزده سالگي دغدغه ي مباحث فكري در وي پديد مي آيد و نسبت به مسأله ي خدا حساسيت عجيبي پيدا مي كند . آن چنان غرق در انديشه ها مي گردد كه شديدا ميل به تنهايي در وي پديد مي آيد .

وجود هم حجره را نمي توانست تحمل كند ؛ « حجره ي فوقاني عالي را به نيم حجره اي دخمه مانند تبديل كردم كه تنها با انديشه هاي خودم به سر ببرم . »

                                                                                                                    (عدل الهي ، ص 113)

وي فيلسوفان را قهرمان صحنه ي انديشه ها مي خواند و در قلب او آن ها از ديگران شگفت انگيزتر مي نمودند : « از آغاز طلبگي فيلسوفان و عارفان و متكلمان ، از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظريه عظيم تر و فخيم تر مي نمودند . تنها به اين دليل كه آنها را قهرمان صحنه ي اين انديشه ها مي دانستم . در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگي بودم ، در ميان آن همه علما و فضلا و مدرسين حوزه علميه ي مشهد ، فردي كه بيش از همه در نظريه بزرگ جلوه مي كرد و دوست مي داشتم به چهره اش بنگرم و در مجلسش بنشينم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم ، مرحوم آقا ميرزا مهدي شهيد رضوي مدرس الهي ، مدرس آن حوزه بود . » (علل گرايش به ماديگري ، ص 8) مرحوم مطهري در ميان فيلسوفان مسلمان ، نخست تحت تاثير ملاصدرا قرار داشت . در مورد وي مي گفت : « اين مرد چنان به افكار خود معتقد و پايبند بوده كه خداي خود را با آن ها مي پرستيده است . » (آيت الله واعظ خراساني به نقل از پاره اي از خورشيد ، ص 460) خود او نيز از همين فلسفه ي سرشار از ذوق و نوآوري و ژرفاي انديشه ، سيراب شده و با تمام وجود آن را لمس كرده بود . مرحوم مطهري در گفت و گوهاي خصوصي به شدت از اين فلسفه و از شخص ملاصدرا دفاع مي كرد و به نظر مي رسيد كه نوعي تعصب و حساسيت نسبت به آن دانش مند متفكر به خرج مي دهد . البته چنان فرد واقع بين و منصفي را نبايد چنين توصيف كرد ، بلكه بايد گفت كه او از آن چه طي ساليان دراز با دليل و برهان باور كرده بود و آن را بسيار مقدس مي شمرد ، دفاع مي كرد .


تمثيل و تشبيه

در آثار استاد

از ويژگي هاي آثار استاد سادگي و رواني متن است . استاد براي بيان مفاهيم عميق علمي و قابل فهم كردن موضوعات مشكل ، از شيوه هاي مختلفي استفاده مي كرده است . يكي از اين شيوه ها تشبيه مطالب به مسائل ساده و قابل درك است . آنچه در اين بخش آمده ، بخش بسيار كوچكي از تشبيهات و تمثيلات در آثار استاد است .

پـدر داراي دو فرزند است . براي اين پسرش كفش مي خرد . براي آن هم كفش مي خرد . براي اين لباس مي خرد براي آن هم مي خرد . به اين پول مي دهد و آن هم پول مي دهد . اين بچه ها وقتي خودشان در مقابل همديگر باشند مي توانند بين خودشان مرز تعيين بكنند ، اين مي گويد : « اين پالتو مال من است ، مال تو نيست . » و واقعاـ اين پالتو مال اين است ، چون پدرش براي او خريده ؛ همچنين آن پالتو مال آن بچه است ، مال اين نيست ، زيرا پدرش براي او خريده نه براي اين ؛ يعني دو بچه در مقابل يكديگر مي توانند بين خودشان مرز به وجود بياورند . اما آيا همين بچه ها در مقابل پدرشان مي توانند مرز به وجود بياورند ، بگويند اين پالتو مال تو نيست ، مال من است ؟ از نظر ديگران مضحك است . تو هر چه داري از ناحيه پدر داري ؛ يعني در آنچه كه ملك پدر است ، تو از آن فرزند ديگر اولويت داري . الان اين پالتو ملك پدر است . در آنچه كه جزو ثروت پدر است ، اين فرزند اولويت دارد نه اين كه مال فرزند است و مال پدر نيست . نسبت بنده و خدا از نسبت فرزند و پدر بي نهايت درجه قوي تر و شديدتر است ؛ يعني بنده هر چه داشته باشد ، اعم از نيروي بدني و نيروي روحي ، در عين اينكه مال اين بنده است ، مال خداست ، از ناحيه خدا به او رسيده است . توفيق عملش از ناحيه خداست . (1)

در يك تابلوي نقاشي ، حتماـ بايد سايه روشن هاي گوناگون و رنگ آميزي هاي مختلف وجود داشته باشد . در اينجا يك رنگ بودن و يك سان بودن صحيح نيست . اگر بنا شود تمام صفحه ي تابلو يك جور و يك نواخت باشد ، ديگر تابلوي نقاشي وجود نخواهد داشت . وقتي كه جهان را جمعاـ مورد نظر قرار مي دهيم ، ناچاريم بپذيريم كه در نظام كل و در توازن عمومي ، وجود پستي ها و بلندي ها ، فرازها و نشيب ها ، همواري ها و ناهمواري ها ، تاريكي ها و روشنايي ها ، رنج ها و لذت ها ، موفقيت ها و ناكامي ها همه و همه لازم است .

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست

كه هر چيزش به جاي خويش نيكوست

اساساـ اگر اختلاف و تفاوت وجود نداشته باشد ، از كثرت و تنوع خبري نخواهد بود و موجودات گوناگون وجود نخواهند داشت ، ديگر مجموعه و نظام مفهومي ندارد ، نه مجموعه ي زيبا و نه مجموعه ي زشت . (2)

مـثل حق و خير و خوبي و وجود و هستي كه از ناحيه ي خداوند مي رسد ، مثل آبي است كه از آسمان فرود مي آيد . مثل اشيا از نظر تحويل گرفتن مقدار هستي و كمالات هستي مثل اين وادي هاست كه هر كدام به اندازه ي ظرفيت خودشان مي گيرند و بيشتر از اين امكان پذير نيست و اين اختلاف و تفاوت ، ناشي از ظرفيت اشياست نه از ناحيه ي دهنده . دهنده تبعيض نكرده است ؛ يعني اين طور نيست كه اين وادي ها همه به طور متساوي مي توانستند از اين آب بگيرند . او در ناحيه ي خودش آمد ، يك تبعيض كرد و گفت : به تو اين قدر مي دهم ، به تو اين قدر مي دهم تبعيض و تفاوت پيدا مي شود ، ولي منشأ اين تفاوت ، ظرفيت ها و اختلافات ذاتي قبول كننده هاست . (3)

رحمت الهي آن قدر بي پايان است كه وقتي انسان در رحمت به روي خود بسته است ، ديگر رحمت نمي آيد ، مثل شيشه است كه درش را ببندند و به دريا بيندازند ، ولي اگر درش را باز كند امكان ندارد بي بهره بماند . « توبه » در باز كردن است ، در رحمت را به روي خود گشودن است ، در را كه باز كني آن مي آيد ؛ بنابراين هركسي در هر شرايطي اگر از توبه نا اميد بود ، يعني بگويد : از توبه هم ديگر كاري ساخته نيست ، اين بزرگترين گناه است . (4)

حـرف اول دين ، خداشناسي است . الفباي دين خداشناسي است ، همان طوري كه اساس معلومات يك شاگرد مدرسه اين است كه قدرت خواندن كتاب در او پيدا شود . تا نتواند بخواند ، نمي توان دروس مشكل طبيعي و رياضي و ادبي را به او آموخت پس اگر شاگرد از اول حروف شناس نشود ، قدرت خواندن در او پيدا نمي شود و اگر قدرت خواندن در او پيدا نشد ، هيچ درسي را ياد نخواهد گرفت .

در درس عملي و تربيتي و فكري دين ، خداشناسي به منزله ي حروف شناسي دين است ، اگر خداشناس شد ، مي تواند دين را بخواند ، به مقصود دين آگاه شود و هدف دين را بشناسد . اگر حروف شناس نشد ، كلمات دين را ، كه همان دستورات دين است ، غلط خواهد خواند و غلط ترجمه خواهد كرد و كارش به آنجاها خواهد كشيد كه مرتكب هر كار زشت و هر ظلم و ستم خواهد شد و در پندار خود چنين معتقد خواهد شد كه آنچه من مي كنم عين رضاي خداست و عين دستور دين است . (5)

وقتي انسان وارد صحراي قيامت مي شود ، تازه مي فهمد كه زندگي اش در دنيا اصلاـ زندگي نبوده و فقط جلسه ي امتحان بوده است . درست مثل يك دانشجو كه چند لحظه بيشتر امتحان ندارد ، ولي آن امتحان ، سرنوشت او را در همه ي عمر تعيين مي كند . (6)

مـغز انسان ، درست حالت معده ي انسان را دارد ، معده ي انسان بايد غذا را از بيرون به اندازه بگيرد و با ترشّحاتي كه خودش روي غذا مي ريزد ، آن را بسازد و بايد معده اين قدر آزادي و جاي خالي داشته باشد كه به آساني بتواند غذا را زير و رو كند ، اسيدها و شيره هايي را كه بايد ، ترشح نمايد و بسازد ؛ ولي معده اي كه مرتب بر آن غذا تحميل مي كنند و تا آنجا كه جا دارد به آن غذا مي دهند ، ديگر فراغت ، فرصت و امكان برايش پيدا نمي شود كه اين غذا را درست حركت بدهد و بسازد ؛ آن وقت مي بينيد اعمال گوارش اختلال پيدا مي كند و عمل جذب هم در روده ها درست انجام نمي گيرد . مغز انسان هم قطعاـ همين جور است . در تعليم و تربيت بايد مجال فكر كردن به دانش آموز داده بشود و او به فكر كردن به دانش آموز داده بشود و او به فكر كردن ترغيب گردد . (7)

وقتي انسان خود ملكوتي را احساس كند ، تن به حقارت نمي دهد ، هركس كرامت نفس خودش را احساس بكند ، تن به ذلت نمي دهد . انسان وقتي كه آن « خود »ش را كه ار عالم عظمت و عين عظمت است ، احساس مي كند ، تن به حقارت نمي دهد ؛ مثل آدمي كه يك تابلوي بسيار عالي ، مثلاـ « رافائل » را مي بيند ارزشش را درك مي كند و محال است كه بتواند اجازه بدهد كه يك كثافتي آلودگي اي در آن قرار بگيرد ، چون عظمت آن را احساس مي كند ، تن به ضعف و زبوني و عجز نمي دهد : غيبت نمي كند ، زيرا حس مي كند غيبت از عجز و ناتواني است . حسادت نمي ورزد ، چون حس مي كند حسادت از عجز و ناتواني است . تكبر نمي كند ، چون مي فهمد تكبر ناشي از حقارت نفس است . انسان تا حقارت نفس نداشته باشد ، تكبر نمي كند . (8)

اگر كسي بستني مسمومي بخورد ، به فاصله ي چند ساعت اثرش ظاهر مي شود و فوراـ به بيمارستان منتقل مي گردد . و آن بستي فروش هم تحت تعقيب قرار مي گيرد ؛ ولي چه بسيار اشخاص كه كتاب هاي مسموم را مي خوانند و آن كتاب ها روحيه ي آنها را فلج و بي حس مي كند ، ولي نه خود آنها و نه مقامات مسؤول متوجه نمي گردند كه چنين ضايعه اي رخ داده است . (9)

در زمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه ضايع درست مي كنند و گاهي نمايشگاه جهاني از همه ي كشورهاي دنيا درست مي كنند . منظور از اين نمايشگاه ها نشان دادن محصولات فكري و عملي بشر است . در آنجا انسان ، عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنرنمايي بشر را مي فهمد . در آنجا همه چيز را مي آورند ، از سوزن ، تا نمونه ي كارخانه هاي عظيم .

صحنه ي كربلا را مي توان تشبيه كرد به يك نمايشگاه ، ولي نه نمايشگاه علم و صنعت ، بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت . در اين نمايشگاه انسان مي تواند به عظمت قدرت اخلاقي و روحي و معنوي بشر پي ببرد و بفهمد تا چه اندازه اي بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خداپرست و حق خواه و حق پرست مي شود ، معاني صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگواري تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد .

كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدي و ظهور پليدي بشر باشد ، نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالي و انسانيت است . و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه اباعبدالله و الالفضل و زينب « قهرمان » داستانند ، نه از آن جهت كه شمر و سنان « قهرمان » داستانند . (10)

هـمان طوري كه غذاهاي جسماني ، بعضي مقوي و بعضي ضعف آور است ، بعضي نشاط انگيز و بعضي سستي آور و بي حال كننده است ، بعضي موجب سلامت و بعضي مسموم كننده است ، غذاهاي فكري نيز همين طور است . تعليماتي كه آدمي فرا مي گيرد ، و كتاب هايي كه مطالعه مي كند و مقالاتي كه مي خواند و سخنراني هايي كه گوش مي كند ، از لحاظ اثر همه يكسان نيستند ، بعضي ها راستي فكر و اراده را قوت مي بخشيد و بعضي يأس و نوميدي مي بخشد . (11)

كـار و دانش اگر از يكديگر جدا افتند اهميتي ندارد ؛ اين دو اصل مقدس هنگامي براي بشر به صورت دو بال درمي آيند كه معاون يكديگر و كمك يكديگر بوده باشند ، يعني كار در روشنايي علم صورت گيرد ، و اگر يكي عالم باشد و گوشه نشين و ديگري كارگر باشد و جاهل ، مثل اين است كه در يك شب تاريك ، يكي چراغ به دست گيرد و در گوشه اي بنشيند ، و ديگري راه پيمايي كند ولي چراغ نداشته باشد ، بايد هم آن كس كه راه پيمايي مي كند چراغ داشته باشد و هم آن كس كه چراغ دارد ، راه پيمايي كند ، يعني همگي به نوبه ي خود و سهم خود ، در زندگي حركت و فعاليت و راه پيمايي كنند و همگي چراغ در دست داشته باشند . (12)

مـي دانيد كلمه ي استثمار يعني چه ؟ يعني چيدن ميوه ي ديگري . هركسي وجودش مثل يك درخت پرميوه است . ميوه ي درخت وجود هركسي ، يعني محصول كار و فكرش ، محصول فعاليتش و محصول ارزشش بايد مال خودش باشد . وقتي كه افرادي كار مي كنند كه محصول درخت وجود ديگران را به خودشان تعلق مي دهند و ميوه هاي وجود آنها را مي چينند ، مي گويند : اين فرد ، فرد ديگر را استثمار كرده است . يكي از گرفتاري هاي بشر در طول تاريخش همين بوده است كه فردي فرد ديگر را و قومي قوم ديگر را استثمار مي كرده و به بردگي خود مي كشيده است . (13)

بـچه پس از دوران شيرخوارگي ، في الجمله كه قواي مغزي و شعوري اش رشد مي كند ، حسّ سؤال پيدا مي كند . درباره ي چيزهايي كه دور و برش هستند ، سؤالاتي مي كند ؛ بايد سؤالاتش را طبق فهم خودش جواب داد ، نبايد گفت : فضولي نكن ، به تو چه ؟

خود اين سؤال ، علامت سلامتي مغز و فكر است ، معلوم مي شود قواي معنوي اش رشد كرده و قوت گرفته است . همين طور است حالت جامعه ، اگر در جامعه احساس نو و ادراك نو پيدا شد ، علامت يك نوع رشد است ، اين هم اعلام خلقت است كه احتياج جديدي را نشان مي دهد . اينها را بايد با هوا و هوس و شهوت پرستي فرق گذاشت . (14)

قـرآن كريم مثلي مي آورد ، مي گويد : مثل پيروان محمد (ص) مثل دانه اي است كه در زمين كاشته شود ، آن دانه ابتدا به صورت برگ نازكي از زمين مي دمد ، سپس خود را نيرومند مي سازد ، سپس روي ساقه ي خويش مي ايستد ، آن چنان باعث سرعت و قوت اين مراحل را طي مي كند كه كشاورزان را به شگفت مي آورد . اين مثلي است از جامعه اي كه منظور قرآن است . نموداري است از آنچه آرزوي قرآن است . قرآن اجتماعي را پي ريزي مي كند كه دايماـ در حال رشد و توسعه و انبساط و گسترش باشد . (15)

مطالب اين بخش از كتاب تمثيلات و تشبيهات در آثار شهيد مطهري ، نوشته عليرضا رجالي تهراني ، چاپ انتشارات دفتر تبليغات اسلامي گزينش شده است .

1. اسلام و مقتضيات زمان ، ج 1 ، ص 183 .

2. عدل الهي ، ص 145 .

3. توحيد ، ص 327 .

4. تفسير سوره ي معارج ، ص 43 .

5. حكمت ها و اندرزها ، ص 20 .

6. تفسير سوره ي فجر ، ص 30 .

7. تعليم و تربيت در اسلام ، ص 22 .

8. فلسفه ي اخلاق ، ص 183 .

9. حكمت و اندرزها ، ص 243 .

10. حماسه حسيني ، ج 3 ، ص 72 .

11. حكمت و اندرزها ، ص 242 .

12. حكمت ها و اندرزها ، ص 205 .

13. گفتارهاي معنوي ، ص 15 .

14. ده گفتار ، ص 188 .

15. نظام حقوق زن در اسلام ، ص 94 .