نويسنده : علي رفيعي علامرودشتي
منبه فصلنامه ميراث شهاب
ابوسعيد (ابوعبدالله ) محمد بن ابي السعادات عبدالرحمن بن محمد بن مسعود بن احمد بن حسين مسعودي خراساني بنجديهي فقيه، محدث، صوفي، اديب و لغوي، وي در برخي منابع «بندهي» آمده است.
وي در آغاز ربيع الاخر در پنج ده از نواحي مرو ديده به جهان گشود (پنج ده به گفته ياقوت حموي، پنج ده و روستاي جداي از هم از نواحي مرو و خراسان بود كه در اثر عمارت و آباداني و گسترش به هم متصل شده و به صورت يك محل و قريه واحدي در آمدند و آن را «پنج ده» ناميدند و ابوسعيد يا ابوعبدالله محمد بن عبدالرحمن مسعودي، در نسبت به آن «پنجدهي» يا «بنجديهي» شهرت يافت). او در خراسان از: ابوشجاع عمر بن محمد بسطامي، ابوالوقت سجزي، محمد بن ابي بكر سنجي، عبدالسلام بن احمد بليتره، ابونصر فامي، مسعود بن محمد غانمي، حسن بن محمد موسابادي و در بغداد از ابوالمظفر محمد بن احمد بن تريكي و در مصر از عبدالله بن رفعه و در اسكندريه از سلفي، دانش آموخت، حديث شنيد و روايت كرد. او از پدر خود و نيز، از عبدالصبور بن عبدالسلام و مسعود بن حسن ثقفي روايت كرده است.
ابن خليل ادمي او را در نقل حديث موثق و امين ندانسته و ابن نجار در مورد او نوشته كه وي از فضلاي در هر فن از جمله، فقه، حديث و ادب، بوده است.
در سال 544 قمري به بغداد رفته و به گفته برخي به دمشق نيز، سفر كرده و در آنجا از عبدالرحمن بن ابي الحسن داراني و فلكي حديث شنيده است و ابوالعز بن كادش به وي اجازه داده است.
سمعاني درباره وي چنين اظهار نظر كرده كه او فقيهي پرهيزكار و نيكوسيرت بود و نزد پدرم فقه آموخت و كتاب «جامع» ابوعيسي را از ابوسعيد محمد بن علي بن ابي صالح قاضي در «بغشور» استماع نموده و در «مرست» يكي از روستاهاي پنجگانه اشاره شده ديده به جهان گشوده است.
مسعودي بنجدهي يا بندهي در شعر و شاعري نيز، دستي داشته و برخي ابيات او را ميتوان در منابع و مأخذي كه شرح حالش را نوشتهاند يافت كه از آن جمله اين ابيات است:
قالت: عهدتك تبكي دما حذار التنائي
قلم تعرضت عنها بعد الدماء بماء؟
فقلت: ما ذاك مني لسلوة او عزاء
لكن دموعي شابت من طول عمر بكائي
مسعودي نزد صلاح الدين ايوبي بسيار محترم و معزز بود و همين نزديكي وي به صلاح الدين در دولت و مكنت به روي او گشود و بالاخره در آخر ربيع الاول 584، در دمشق، چشم از جهان فرو بست و در دامنه كوه قاسيون به خاك سپرده شد.
شيفتگي وي به كتاب:
بنجديهي علاقه و شيفتگي خاصي به كتاب داشت و در پرتو احترام و عنايتي كه پادشاهان ايوبي و بويژه صلاح الدين ايوبي به وي داشتند، توانست، كتابهاي فراوان و نفيسي گردآوري و تهيه كند كه در آن روزگار مانند آنها براي كسي ميسر نبود، چنانكه از ابوالبركات هاشمي نقل شده كه وقتي صالح الدين ايوبي در سال 579 قمري، بر حلب مسلط شد، دست مسعودي بنجديهي را در تصرف كتابهاي مخزن جامع حلب باز گذاشت و او وقتي وارد كتابخانه جامع حلب شد، هر چه ميخواست از كتابهاي وقفي اين كتابخانه مهم و نفيس را تصرف كرد و آنها را بار كرده و به منزل خويش برد و هيچ كس مانع وي نگرديد و در آخر زندگي، همه آنها را وقف بر خانقاه «سميساطيه» دمشق كرد.
از آثار او ميتوان: شرح بزرگ پنج جلدي بر «مقامات حريري» و كتاب «الاعتبار في ناسخ و منسوخ الحديث» را نام برد كه در يكي از كتابخانههاي استانبول موجود است.
98. ابويعقوب يوسف بن احمد بن ابراهيم بن محمد بن عبدالله شيرازي بغدادي( 529-585/1135-1189م ) حافظ، محدث، رجالي و شيخ صوفيه رباط ارجواني بغداد.
ابويعقوب در بغداد زاده شد و در همانجا پرورش يافت و پدرش او را به جلسات درس افرادي سرشناس مانند: حافظ ابوالقاسم سمرقندي، ابومحمد بن طراح، ابوالحسن بن عبدالسلام، ابوسعد احمد بن طراح، ابوالحسن بن عبدالسلام، ابوسعد احمد بن محمد بغدادي، عمربن احمد بندنيجي و كروخي ميبرد، تا در همان اوان كودكي به نقل حديث اين بزرگان حديث، گوش فرا دهد، سپس در دوران جواني، خود از كساني چون: ابن ناصر، ابن زاغوني، و افراد ديگري از اين طبقه، دانش آموخت، حديث شنيد و پس از آن به سير و سياحت بلاد اسلامي روي آورد و ما بين بلاد خراسان بزرگ آن روزگار، فارس، جزيره، شام، حجاز و جبال را در نورديد و در كوفه از ابوالحسن بن غبره، و در كرمان از ابوالوقت سجزي، و در بصره از عبدالله بن عمر بن سليخ، و در واسط از احمد بن بختيار قاضي، و در هرات از عبدالجليل بن ابي سعد، و در نيشابور از ابوبكر محمد بن علي طوسي و عبدالملك بن جامع فارسي، و در بلخ از ابوشجاع بسطامي، و در اصفهان از اسماعيل بن علي حمامي معمر و مسعود ثقفي و رستمي و گروهي ديگر، و در همدان از نصر بن مظفر و شيرويه، و بالاخره در دمشق از عبدالواحد بن هلال، دانش آموخت و حديث شنيد.
دبيثي او را موثق دانسته و ابن نجار نيز او را توثيق نموده است و كساني مانند ابوالمواهب بن صصري، عبدالرحمن بن عمر واعظ، تاج الدين محمد بن ابي جعفر قرطبي، ابوعبدالله بن دبيثي و ديگران از او دانش آموخته، حديث شنيده و روايت كردهاند.
از طرف خليفه وقت به عنوان پيك دستگاه خلافت به روم فرستاده شد و پس از آن مدارج ترقي را يكي پس از ديگري طي كرد و به ثروت و مكنت فراواني دست يافت و به عنوان متولي رباط مادر خليفه كه در «درب زاخي» واقع شده بود، برگزيده شد و خانه ابن تلميذ در بازار عطر فروشان، به او داده شد و بالاخره در رمضان 585، در بغداد، ديده از جهان فرو بست.
او كتابي به عنوان «اربعي البلدان»نوشته و به گفته ذهبي، بسيار هم خوب نوشته است و باز در توصيف او گفته: وي زياد نوشته و تأليفات بسياري داشته است، اما تنها از همان كتاب «اربعي البلدان» كه از آن با عنوان «الاربعون البلديه في الحديث» نيز، ياد شده و «فوائد منتقاه عن مشايخه» نام به ميان آمده است.
شيفتگي وي به كتاب:
صفدي در علاقه شديد وي به كتاب و گردآوري آن نوشته است كه وي: كتب فراواني گرد آوري بود و امهات كتبي و منابع اصلي را فراهم نموده بود و علاوه بر اين خود نيز، كتابهاي بسياري به خط خود نوشته است.
99. ابوالمواهب حسن بن ابي الغنائم هبة الله بن ابي البركات محفوظ بن حسن بن محمد بن حسن بن محمد بن حسن بن احمد بن حسين بن صصري ربعي تغلبي بلدي الاصل دمشقي (537-586 ق /1142 يا 1143-1190 م) محدث، حافظ و معدل.
وي در دمشق ديده به جهان گشود و در همانجا پرورش يافت؛ ابتدا نامش نصرالله بوده و بعد به «حسن» تبديل شد. او در دمشق از ابوالبركات جد خويش، نصرالله بن محمد مصيصي، عبدان بن زرين مقري، علي بن حيدره علوي، نصر بن احمد بن مقاتل، حسين بن البن اسدي، ابويعلي بن حبوبي، ابوالمظفر فلكي، حمزه بن كروس، ابوالحسن هبه الله بن حسن، ابويعلي حمزه بن اسد تميمي، ابوالذري حسان بن تميم و گروهي ديگر دانش آموخت، حديث شنيد و روايت كرد. او مدتها ملازم ابوالقاسم بن عساكر بود و از او بسيار حديث شنيد و در حماه از محمد بن ظفر الحجه، و در حلب از ابوطالب بن عجمي و ابن ياسر جياني، و در موصل از حسن بن علي كعبي، سليمان بن محمد بن خميس، يحيي بن سعدون مقريء و جمعي ديگر، و در بغداد از هبه االله بن حسن دقاق، محمد بن عبدالباقي بن ربطي، يحيي بن ثابت، صالح بن رحله، شهده الكاتبه و گروهي ديگر، و در همدان از ابوالعلاء عطار حافظ، و در اصفهان از محمد بن احمد بن ماشاذه صاحب سليمان بن ابراهيم حافظ، ابورشيد عبدالله بن عمر، علي بن محمد بن احمد بن مردويه، ابوموسي مديني، و در تبريز از محمد بن اسعد عطاري نيز، دانش آموخته و حديث شنيده است.
دبيثي او را موثق دانسته و ذهبي نيز، وي را توثيق كرده و متقن، مستقيم الطريقه، و سخاوتمند و كريم به شمار آورده است. از شاگردان او جز فرزندش امين الدين سالم، از كسي ديگر نامي به ميان نيامده است.
وي در 586 قمري، در 49 سالگي، در دمشق ديده از جهان فروبست و در «ركنيه» در دامنه كوه قاسميون، به خاك سپرده شد.
شيفتگي وي به كتاب:
ابوالمواهب كه خود اهل تأليف و تصنيف بود و كتابهايي نيز، در موضوعات مختلف نوشته كه از آن ميان ميتوان به «رباعيات التابعين»؛ «فضائل الصحابه»؛ «معجم الشيوخ» در 16 جلد؛ «فضائل بيت المقدس»؛ «عوالي ابن عيينه» اشاره كرد، به گردآوري كتب نيز علاقه مند بود و كتابهاي فراواني گرد آورده بود كه در آتش سوزي محله كلاسه دمشق، كتابخانهاش آتش گرفت و همه كتابهايي كه گرد آورده بود همراه با آثار و تأليفات خودش از ميان رفت و بار ديگر، اقدام به گردآوري كتب كرد و كتابخانهاي ديگر تشكيل داد و در اواخر عمرش آنها را وقف كرد.
در مورد خود او و خاندانش تحت عنوان «ابن صصري» مقالهاي مفصل، در دائره المعارف بزرگ اسلامي نوشته شده است.
100. موفق الدين ابونصر اسعد بن ابي الفتح الياس بن جرجس مطران معروف به «ابن مطران» (متوفي 587 /119 م) اديب نحوي، لغوي، پزشك و داروشناس مسيحي تبار و پزشك مخصوص صلاح الدين ايوبي و حكيم نامور دمشقي.
تاريخ تولد وي دانسته نيست، ولي در دمشق پا به هستي نهاده و در همانجا نيز، پرورش يافته و علوم ادبي چون نحو و لغت را از تاج الدين ابويمن زيد بن حسن كندي آموخته و در آنها مهارت يافته است و نزد مهذب الدين بن نقاش طبيب دانش پزشكي و داروشناسي فراگرفته است و چون غير از اين دو تن، از اساتيد وي نامي به ميان نيامده است، معلوم نيست كه ديگر نزد چه كساني به تحصيل پرداخته, اما ميتوان حدس زد كه وي پيش از همه، نزد پدرش دانش آموخته است، چون وي نيز، پزشكي مبرز و حاذق بوده و هميشه در طلب علم و فضيلت، به سير و سياحت ميپرداخته و به روم و عراق سفر كرده و در نهايت به دمشق رفته و در آنجا درگذشته است.
به هر حال از زندگي او پيش از آغاز طبابتش اطلاع زياد و بيش از آنچه ياد كرديم، در دست نيزت و مبسوطترين آگاهيها درباره فعاليت علمي او و پدرش را در اثر ابن ابي اصيبعه ميتوان يافت كه خود در تأليف كتابش از آثار ابن مطران بسيار بهره برده است.
چندان مشخص نيست كه ابن مطران چگونه به صلاح الدين ايوبي پيوسته، ولي همه منابع اشاره كردهاندكه نزد صلاح الدين از پايگاهي بلند برخوردار شد و سلطان ايوبي كه همواره با صليبيان در پيكار بود، ابن مطران را نيز با خود به همراه ميبرد و او را از عطاياي كلان خود بهره مند ميكرد
ابن مطران، به دليل طبابت براي امراي دولت و رقابت اين اميران با يكديگر، در اعطاي مال و تقرب بيشتر به او بر يكديگر پيشي ميجستند، چندان كارش بالا گرفت كه سخن از وزارت او نيز، به ميان ميآمد. در همين دوره بوده كه ابن مطران، به تشويق صلاح الدين ايوبي و توسط وي مسلمان گرديد و سلطان ايوبي يكي از كنيزان خود را كه «جوزه» يا «جوزه» ناميده ميشد و بسيار مورد علاقه همسرش بود را به زني ابن مطران درآورد.
وي علاوه بر اينكه پزشك مخصوص سلطان به شمار ميرفت، در بيمارستان نوري دمشق نيز، به تدريس طب و مداواي بيماران ميپرداخت و شاگردان بسيار برجسته تربيت كرد كه مهمترين و برجسته ترين آنان مهذب الدين دخوار بود كه در سفرها ابن مطران، به همراه استادش بود و از روش معالجه ابن مطران در بيمارستان مذكور، داستانها نقل كرده است.
ابن مطران سرانجام در دمشق، ديده از جهان فرو بست و پيكرش در دامنه كوه قاسيون به خاك سپرده شد و همسرش جوزه، مقبرهاي براي او ساخت و مسجدي نيز در كنار آن بنا كرد.
وي مردي هوشمند بود و به رغم ملازمت سلطان در سفر و حضر، بسي پركار بود. ابن ابي اصيبعه او را پيشواي حكيمان و يگانه عالمان خوانده و در طب نظري و عملي وي را از اهل زمانه خودش، برتر دانسته است و ذهبي او را شيخ پزشكان شام دانسته كه اهل ظرافت و نظافت و فصاحت بوده است. و همچنين وي را خوش سيما، بخشنده، جواد و كريم دانسته، ولي او را متكبر و خودبين به شمار آورده است.
او نسبت ه شاگردان خود و طالبان طب و حكمت عنايت بسيار داشت و آنان را از عطايا و ياريهاي خويش بينصيب نميگذاشت و به عيادت بيماران تنگدست ميرفت و براي آنان دارو تهيه ميكرد و مجاني به آنها ميداد و به آنان بسيار با نيكي و روي خوش برخورد مينمود. از داستانهايي كه درباره او گفتهاند به خوبي برميآيد كه مروت و جوانمردي بسيار داشته و از تقرب خود نزد سلطان ايوبي كمال استفاده و بهره را به نفع نيازمندان ميبرد. با اين همه نسبت به بزرگان دولت و سلطان پرهيبتي چون صلاح الدين، تكبر و بزرگ منشي از خود نشان ميداد.
ابن فرات، او را شيعي و دوستدار اهل بيت (ع) خوانده و ابن جوزي نيز، به اين امر اشاره كرده است، گرچه برخي شيعه بودن وي را با ملازمت وي با سلطاني شيعه ستيز چون صلاح الدين ايوبي بعيد دانستهاند، اما ابن عنين شاعر بدزبان و هجاگوي روزگار وي نيز، او را در هجويهاي كه راجع به او سروده است، رافضي و شيعه خوانده است.
ابن مطران با صوفيان نيز، معاشرت داشته و در مجالس سماع آنان شركت ميجسته، چنانكه نوشتهاند حتي در شب عروسيش با «جوزه» همسري كه سلطان به او داده بود، در مجلس سماع صوفيان، به درخواست صوفيان به صبح آورد.
شيفتگي وي به كتاب:
در منابع و مأخذي كه به شرح حال وي پرداختهاند، يكي از برجسته ترين صفات ابن مطران را علاقه شديد او به مطالعه و شيفتگي وي را به كتاب و گردآوري آثار و تأليفات گذشتگان، عنوان كردهاند و اشاره كردهاند كه هميشه كتابي در آستين داشت و در اوقات فراغت، حتي در دستگاه سلطان، به مطالعه ميپرداخت.
او خود كتابهاي فراواني را استنساخ كرده بود كه ابن ابي اصيبعه برخي از آنها را ديده و درستي كتابت و استنساخ كردن و خط و اعراب آن را ستوده است. گذشته از اين وي حقوق پرداخت ميكرد و آنان همواره مشغول استنساخ كتاب براي وي بودند و به همين دليل وقتي چشم از جهان فرو بست، حدود ده هزار جلد كتاب پزشكي و جز آن، بر جاي نهاد كه همه فروخته شدند.
ابن ابي اصيبعه در اين مورد به تفصيل سخن گفته است و نوشته كه ابن مطران در گردآوري كتب و آثار گذشتگان داراي همتي عالي بود و عنايت بسياري به استنساخ كتب و تحرير آنها داشت و يكي از نساخ وي جمال الدين بن جماله بود. سپس اضافه ميكند كه بيشتر كتابهايي كه در كتابخانهاش بود را تصحيح كرده بود و بر آنها تعليقه نوشته و خط خودش بر آنها بود و از شدت علاقه و شيفتگي وي به كتاب آن بود كه بسياري از كتابها و جزوات و مقالات متفرقه پزشكي را در مجموعههايي با خط و استنساخ خويش گرد آورده بود و از اين مجموعههاي كوچك مجلدات بسياري فراهم ساخته بود.
و بعد به نقل از حكيم عمران اسرائيلي ميافزايد كه پس از مرگ ابن مطران، همين حكيم عمران اسرائيلي در فروش كتابهاي ابن مطران حاضر بوده و در حالي كه از آن مجموعهها و اجزاء كوچك هزاران جزوه بوده به خطر ابن جماله و قاضي الفاضل، يكي از علما و بزرگان آن روزگار درخواست كرد كه اين كتابها را به نزد وي ببرند و چون آنها را ديد برگرداند و در حراج كتابها را به نزد وي ببرند و چون آنها را ديد برگرداند و در حراج كتابها قيمت اين جزوات كوچك به سه هزار درهم آن روزگار بالغ شد و حكيم عمران بيشتر آنها را خريداري كرد و برايم نقل كرد كه با وراث ابن مطران در خريد كتابهاي وي به توافق رسيدند كه هر جزوه را به يك درهم خريدار كند و غير از او پزشكان ديگر نيز، از اين اجزاء و مجموعههاي كوچك به همين قيمت خريداري كردند.
آثار: ابن مطران خود نيز، داراي آثار و تأليفات بسياري است كه برخي از آنها عبارتند از: 1. آداب طب الملوك؛
2. اختصار كتاب الادوار از ابن وحشيه؛ 3. الادويه المفرده كه ناتمام بوده است؛ 4. بستان الاطباء و روضه الالباء مجموعهاي از مطالب گوناگون پزشكي مانند تعاريف برخي واژهها و بيماريها و داروها و روشهاي مداوا و برخي واژهها و بيماريها و داروها و روشهاي مداوا و جراحي و مطالب غير پزشكي كه در تأليف آن از منابع متعددي بهره جسته و استفاده كرده و در جاي جاي از كتاب خود از آنها نام برده است. اين كتاب از مآخذ عمده ابن ابي اصيبعه در تأليف كتاب عيون الانباء بويژه در بخش «صناعت طب» آن بوده است و همچنين در بخش «طبقات مترجمان يوناني» از آن بيذكر نام ابن مطران، استفاده كرده و عبداللطيف بغدادي نيز از اين كتاب، در كتاب «في المرض المسمي ديابيطس» از ان استفاده كرده است. اين كتاب به كوشش مهدي محقق، در تهران و در 1368 ش، چاپ شده است؛ 5. الحكايات الطبيه؛ 6. المقاله الناصريه في حفظ امور الصحيه؛ 7. المقاله النجميه في التدابير الصحيه.
101. مجير الدين (يا محي الدين) ابوعلي عبدالرحيم بن علي بن محمد بن حسن بن حسين بن احمد بن مفرج بن احمد لخمي عسقلاني بيساني مصري، معروف به «ابن القاضي الاشرف الفاضل»و «قاضي الفاضل» (529-596 /1132-1200م) كاتب، شاعر، مورخ و وزير و متولي ديوان انشاء در دولت صلاح الدين و پس از آن.
وي در نيمه جمادي الاخر 529، در عسقلان ديده به جهان گشود و پرورش يافت و چون پدرش قاضي بيسان بود، او را «بيساني» نيز، خواندهاند. به هر حال او نزد كساني مانند: ابوطاهر سلفي، ابومحمد عثماني، ابوطاهر بن عوف، ابوالقاسم بن عساكر، عثمان بن سعيد بن فرج عبدري و گروهي ديگر دانش آموخته، حديث شنيده و از آنها روايت كرده است.
برخي نوشتهاند كه وي در سن كهولت از اين شيوخ و اساتيد، حديث شنيده است و بسيار اندك روايت كرده است.
او پس از مرگ پدرش در عسقلان در سال 546 قمري در حالي كه به دليل مصادره اموال پدرش، چيزي برايشان باقي نمانده و سخت گرفتار فقر و فاقه شده بود، پياده به طرف شهر اسكندريه به راه افتاد تا شايد در آنجا كار و شغلي بيابد، در آنجا به نزد قاضي بن حديد ابوطالب احمد بن عبدالمجيد كتاني قاضي اسكندريه رفت و وضع حال خود را براي وي بيان كرد و قاضي او را نايب خويش در كتابت قرار داد و در هر ماه سه دينار به او حقوق ميداد. پس از تصرف عسقلان به دست فرنگيان و صليبيان، برادر و خواهرش نيز، به او ملحق شدند و نزد وي ماندند. وقتي قاضي اسكندريه به غايت فصاحت و بلاغت وي آگاهي يافت، او را بسيار مورد تكريم قرار داد و هر گاه ميخواست به ديوان مصر، نامه بنويسد، به قاضي فاضل ميگفت و او مينوشت. ترقي و رشد و وضع خوب كتابت وي، مورد حسادت كاتبان ديگر قرار گرفت. از اين رو از جايگاه و موقعيت خويش و از دست دادن آن به وحشت افتاد.
دشمنان و سعايت گران، نزد الظافر بن حافظ، سعايت وي كردند. محمد بن محمد بن بنان انباري كه آن زمان كاتب انشاء بود، گويد: الظافر مرا احضار كرد و به من امر كرد كه نامهاي به والي اسكندريه بنويسم تا ابن بيساني عسقلاني را از قاضي بن حديد بگيرد و دست وي را قطع كند و به نزد او بفرستد! من سبب اين امر و فرمان را ندانستم و ابن بيساني را هم نميشناختم و دوست داشتم كه اين نامه و فرمان، به خط ديگري غير از من باشد، ولي به هر حال قلم و دوات را برداشتم و به والي اسكندريه چنين نوشتم:
بسم الله الرحمن الرحيم و بطلت الكتابه ! پس ظافر به من نگاه كرد و گفت: تو را چه ميشود؟ گفتم: مرا عفو كنيد! گفت: اين مرد را ميشناسي؟ گفتم: به خدا قسم كه او را نميشناسم گفت: تو را چه ميشود؟ گفت: اين رقعهاي است كه از ديوان به من رسيده و مرا از سوء ادب و سبكي اين شخص خبر دادهاند و آن اين است كه او كتابي و نامهاي نوشته و بين نهر سطر با سطر ديگر، يك شبر فاصله گذاشته و اين نيست مگر از يك فاضل به مفضول و به من گفتهاند كه وي دوست دارد كه دولت و حكومت ما از ميان برود! من گفتم: بهتر است كه كاتب را دعوت و احضار كني و از نزديك به حال او آگاه شوي و اين ابلغ و بهتر است از نوشتن نامه. سپس گفتم: اين كتاب و نامه كه نوشته است، مانند ندارد و كاتب آن يگانه عصر خويش است و آنچه دربارهاش نوشتهاند ميتواند كه از راه حسادت به او باشد. الظافر پس از اين صحبتها وي را به قاهره احضار كرد و در مجلس ظافر حضور پيدا نمود و من نيز، در آن جلسه حاضر بودم و چون وي را ديدم، او را جواني ظريف يافتم كه در جلوي ظافر ايستاده بود، ظافر به گفت كه مولاي ما امر ميكند كه تو منشوري به يكي از متوليان دولت بنويس كه متضمن توليت وي باشد. فاضل گفت: اطاعت ميكنم. پس دوات و قلمي به نزد او حاضر كردند و او ايستاده آن فرمان را نوشت و به خادم داد و خادم آن را به ظافر داد و ظافر خط وي را بسيار نيكو يافت و ديد كه آن خطي مليح و زيبا به سبك ابن مقله بود، پس به من گفت: بخوان! من گفتم: شنيدن آن از خود انشاء كننده و كاتبش بهتر است و فاضل ابن بيساني، آن را با بيان گرم و زيبا و فصيح خويش خواند و ظافر او را مورد تحسين و تكريم قرار داد و دستور داد تا به او خلعت دهند و از آن پس در ايام ظافر و فائز و عاضد در ديوان انشاء به خدمت و كتابت مشغول گرديد.
بعدها جزو خواص دربار الكامل بن شاور درآمد و او بود كه به وي لقب «الفاضل» به او داد زيرا آن ملقب به «اسعد» بود. وي مدتها در خدمت الكامل بود تا اينكه اسد الدين شيركوه، به مصر آمد و اشاور و الكامل فرزند وي را به قتل رساند و در طلب الفاضل برآمد، اما با شفاعت العاضد از دست انتقام اسد الدين شيركوه، نجات و رهايي يافت و به خدمت وي درآمد و شيركوه به او گفت: نامهاي به نورالدين محمود بن زنگي بنويس و در آن داستان اين طاغي فاسد يعني شاور را بنويس. فاضل نامه را نوشت ولي از شاور جز به نيكي در نامه سخن ديگري ننوشت، اسد الدين شيركوه بسيار خشمگين گرديد و پرسيد: چرا آنچه را من به تو گفتم ننوشتي؟ گفت: در قدرت من نيست كه آنها را بنويسم، زيرا او به گردن من حق دارد. اسدالدين گفت: اگر ننويسي به خدا سوگند كه تو را خواهم كشت! پس از آن فاضل بن بيسان، گفت: الان ديگر مينويسم، زيرا عذر از من برخاست و من آلتي در دست شما بيشتر نيستم و هر چه امر كنيد بايد اطاعت كنم. اسدالدين از اين زيركي و چگونگي فرار وي از اين ماجرا خوشش آمد و از آن به بعد با او مأنوس شد و چون شيركوه مرد افراد زيادي بودند كه طمع در به دست آوردن جايگاه و منصب او را داشتند و صلاح الدين جزو آنان نبود و طمعي نداشت و اتفاقا در يك مجلس با فاضل در قصر سلطاني با هم جمع شدند و در مورد جانشين اسدالدين سخن به ميان آمد و صلاح الدين در اين مورد زياد سخن گفت و افراد زيادي را نام برد بدون اينكه از خودش نام ببرد، فاضل او را به خلوت فرا خواند و گفت: آيا قدرت آن را در خود ميبيني كه متولي اين مقام شوي؟ صلاح الدين گفت: چگونه ميشود، در حالي كه فلان و فلان هستند؟ فاضل گفت: تو به اين موضوع كار نداشته باش و برو منتظر و آماده باش، چون من امر تو را تدبير خواهم كرد، در اين موقع فاضل را العاضد به نزد خويش فرا خواند و در مورد افرادي كه براي وزارت خوب هستند با فاضل مشورت كرد و فاضل گفت: اميرالمؤمنين خود اعلي و اعرف هستند؛ عاضد گفت: نظر تو درباره فلاني چيست و او نظرش را ميگفت تا جماعتي را نام برد، بعد به فاضل گفت: تو كدامين را صلاح و شايسته ميداني؟ فاضل گفت: در بين اين جماعت كه ياد شدند كسي را شايستهتر از يوسف بن ايوب برادر زاده اسد الدين شيركوه نميبينم، چون من او را آزمايش كردهام و در دين داري و امانت داري، قابل اعتماد است. عاضد گفت: ميترسم او را اين قوم نپذيرند! فاضل گفت: تو او را قبول كن و لباس به او بپوشان و وزير كن و او مال و ثروتش را در اين راه بذل و بخشش ميكند و نظر افراد را جلب مينمايد و عاضد چنين كرد. پس آن عده كه نامبرده شده بودند، از دارالاماره خارج شدند و تنها بر قامت يوسف بن ايوب صلاح الدين لباس سبز بود و همه دانستند كه او صاحب امر شده و دنيا نيز، با او مساعد شد و كمك كرد و هيچ كس در مورد او چيزي نگفت و خزائن شيركوه را ميان مردم تقسيم كرد و با مردم به نيكي رفتار نمود و صلاح الدين پس از اينكه بر اوضاع مسلط شد، فاضل بن بيساني را به عنوان وزير خويش برگزيد و امور دولت خويش را به او واگذار كرد و هيچ امري صادر نميكرد مگر با مشورت فاضل و در تمام امور نايب صلاح الدين بود و مقام و موقعيت ممتازي يافت.
او در انشاء و نامه نگاري و بلاغت ترسل يگانه روزگار خويش بود و در اين صنعت و فن مهارت و چيرگي داشت و معاني ابتكاري داشت كه پيش از آن كسي نداشت و گفتهاند كه وي صنعت و فنون كتابت را از الموفق يوسف بن خلال شيخ انشاء متأخرين از خلفاء بني عبيد آموخته بود. وي در قاهره و در ششم ربيع الاخر 596، ديده از جهان فرو بست و در همانجا نيز، به خاك سپرده شد.
شيفتگي وي به كتاب:
قاضي الفاضل بن بيساني، سخت شيفته كتاب و گردآوري آن بود و در فراهم آوردن كتابها و آثار و تأليفات عالمان گذشته و روزگار خويش، دو عامل مهم به او كمك كرد كه عبارتند از:
1. امكانات گسترده مالي و ثروت و مكنت بيكراني كه در پرتو متولي ديوان انشاء و وزارت در دستگاه خلافت نصيبش شده بود، به شكلي كه گويند درآمد سالانه وي حدود پنجاه هزار دينار بود و البته اين مبلغ غير از سود تجاري وي از هند و مغرب بوده است. به هر حال اين ثروت بزرگ به وي امكان را داده بود كه از مصر و ساير بلاد اسلامي، كتابهاي مهم و نفيسي تهيه و گردآوري نمايد.
2. عامل ديگري كه به او كمك كرد تا بتواند كتابهاي نفيس و مهمي گردآوري كند، بازگذاشته شدن دست وي توسط صلاح الدين در غارت و چپاولي كتابهاي كتابخانه فاطميان در قاهره بود كه خود يكي از بزرگترين كتابخانهها و غنيترين مخزن كتاب جهان اسلام به شمار ميرفت و قاضي فاضل بهترين نسخهها، نفيسترين و مهمترينشان را به دست آورد. عماد كاتب كه يكي از معاصران وي بوده و خود شاهد غارت اين كتابخانه به دستور صلاح الدين بوده، نوشته است كه وظيفه غارت و توزيع كتابهاي اين كتابخانه (خزانه الحكمه فاطميان) را همين قاضي الفاضل وزير صلاح الدين به عهده داشت و بسيار هم از واگذاري اين مسئوليت به او خوشحال بود و بين كتابهاي اين كتابخانه نفيسترين آنها را براي خود برگزيد، بدون اينكه از صلاح الدين اجازه بگيرد و بسياري از آنها را هم خريداري كرد، تفصيل اين واقعه در منابع بسياري از جمله توسط اين ابي طي آمده است.
وي در پرتو اين دو عامل مهم، بيش از هفتاد هزار جلد كتاب در علوم و فنون مختلف گرد آورد و به قولي بيش از صد هزار جلد كتاب فراهم نمود و كتابخانهاي مهم و نفيس كه نظير نداشت براي خود ايجاد و تأسيس نمود كه از هر نوع كتابي در آن يافت ميشد.
اضافه بر اين در قاهره مدرسهاي به نام «الفاضليه» تأسيس و وقف بر فقيهان شافعي نمود و در آن كتابخانهاي مهم و بزرگ تأسيس كرد و كتابهاي مهم و نفيس بر آن وقف كرد كه در تفسير، حديث و شروح آنها و ديگر اصناف علوم گردآوري شده بود و يك سالن هم در آن مدرسه براي قرائت قرآن ساخته بود و شاطبي متولي و سرپرست آن بود.
او داراي رسائل و نامههاي فراواني بوده كه نوشتهاند بيش از صد مجلد بوده و بيش از پنجاه هزار بيت شعر سرود و ديوان شعر وي در يك جلد به كوشش احمد بدوي در قاهره و در 1961م به زيور طبع آراسته شده است. اثر ديگر او «سيره الملك المنصور قلاوون» است.
102. ابوالفرج عبدالرحمن بن علي بن محمد بن علي بن عبيدالله بن عبدالله بن حمادي بن احمد بن محمد بن حعفر بن عبدالله قرشي تيمي بكري بغدادي حنبلي معروف به «ابن الجوزي» (510-597 ق/116-1201م) محدث، فقيه، حافظ، مفسر، واعظ، اديب و مورخ.
وي در بغداد در 510 قمري و به قولي در 508 يا 509، ديده به جهان گشوده و در همانجا پرورش يافته و چون در وسط منزلشان در واسط يك درخت جوز« گردو» وجود داشته و ديگر در كل شهر واسط درخت جوز نبوده، پدرش به «جوزي» و خود او به «ابن جوزي» شهرت يافته است.
نخستين بار در سال 516 قمري حديث شنيده و سپس در سال 520 قمري به بعد، به استماع حديث پرداخته و از كساني مانند ابن الحصين، علي بن عبدالواحد دينوري، حسين بن محمد بارع و ابوالسعادات احمد بن احمد متوكلي، ابوسعد اسماعيل بن ابي صالح مؤذن، ابوالحسن علي بن زاغوني، ابوغالب بناء، ابوبكر محمد بن حسين مزرقي، هبة الله بن طبر، ابوغالب محمد بن حسين ماوردي، ابوالقاسم بن سمرقندي و گروهي ديگر كه از شماري از آنان اجازه نيز، دريافت كرده است. او در جاي جاي كتاب المنتظم، بيش از هفتاد تن و در كتاب مشيخه خويش 89 تن از اساتيد خود را نام برده است.
از آن پس خود به تدريس پرداخت و در واقع تدريس بخش مهمي از زندگي اجتماعي وي را تشكيل داده بود. او استادي بزرگ و مدرسي توانا بود و چنانكه خود تصريح كرد در پنج مدرسه به نامهاي مدرسه ابن شمل در مأمونيه بغداد؛ مدرسه بنفشه كه خانه نظام الدين ابونصر بن جهير بود؛ مدرسه شيخ عبدالقادر جيلي؛ مدرسه درب دينار و به قولي در مدرسه نظاميه بغداد، تدريس كرده و گروه زيادي در رشتههاي مختلف علمي از وي بهره مند شد و جمعي كتابهايي را نزد او خواندهاند و گروه زيادي از حافظان، فقيهان و جز اينان از وي حديث شنيده و تصانيف خود او را نزي وي خواندهاند كه برخي از آنان عبارتند از: طلحه علثي، ابوعبدالله ابن تيميه، محي الدين يوسف بن عبدالرحمن فرزند خودش، شمس الدين يوسف واعظ معروف به «سبط ابن جوزي» سبط خود او، حافظ عبدالغني، بهاء الدين عبدالرحمن، ابن دبيثي، ابن قطيعي، ابن نجار، زين الدين بن عبدالدائم، نجيب الدين عبداللطيف حراني، موفق الدين ابن قدامه.
گروهي نيز، از او اجازه گرفتهاند و روايت كرده اند مانند ابن جبير اندلسي، زكي الدين عبدالعظيم منذري، صائن الدين محمد بن انجب نعال بغدادي، ناصح الدين بن حنبلي واعظ، شمس الدين عبدالرحمن، احمد بن ابي الخير، خضر بن حمويه، قطب بن عصرون، فخرالدين علي بن بخاري، تقي الدين اسماعيل بن ابي السير و عزالدين عبدالعزيز بن صيقل.
ابن جوزي در روزگار شش خليفه عباسي از «المسترشد» تا «الناصر»عباسي ميزيسته و در اين روزگار، بغداد، همچون ديگر شهرهاي جهان اسلام و مانند بسياري از دورانهاي ديگر، پرآشوب و محل برخوردهاي تعصب آميز بين فرقههاي مختلف و گروههاي كلامي و مذاهب فقهي بود كه به صورتها و اشكال گوناگوني مانند مناظره، مجادله و منازعات شديد جلوه گر ميشد و علماي مذاهب مختلف به هم ميتاختند و گهگاه همديگر را تكفير ميكردند. درست در همين روزگار است كه اين عالمان غافل و دستگاه خلافت عباسي و بزرگان و اميران، فقيهان و محدثان بغداد، در برابر يكي از بزرگترين رويدادهاي تاريخ جهان و اسلامي يعني جنگهاي صليبي (490-690ق) كه ميان مسلمانان و مسيحيان و ميان شرق و غرب، نزديك به دويست سال ادامه داشت، سكوتي نسبتا آشكار داشتهاند و خلفاي عباسي ناتوان، اميران و وزيران جاه طلب و بيكفايت و عالمان متعصب و غافل بغداد، چنان سرگرم بازيهاي سياسي، درگيريهاي شديد، قدرت جويهايي فردي، منازعات كلامي و كشمكشهاي مذهبي و فرقهاي بودند كه نه تنها هيچ اقدامي در برانگيختن مسلمانان و گسيل كردن نيرو، براي مقابله با صليبيان مهاجم انجام ندادند، بلكه استمداد مكرر گروههايي از مسلمانان جنگ زده شامات كه به بغداد پناه ميآوردند نيز، بيپاسخ گذاردند. ابن جوزي در چنين روزگاري ميزيسته و خود او يكي از همين عالمان غافل از جهان و هجوم ويرانگر صليبيان بوده، چنانكه در آثار و تأليفات فراوان او بويژه كتاب مهم «المنتظم»، كه بيانگر حوادث و وقايع آن روزگار است، به نكته و اشارهاي كه حكايت از همدردي و نگراني وي در برابر اين تصادم بزرگ و تهاجم وحشيانه صليبيات بر ضد جهان اسلام و مسلمانان كند، بر نمي خوريم و تنها در المنتظم، جز خبرهاي كوتاهي از اين درگيريها كه گاه از لابه لاي حوادث هر سال به دست ميدهد، چيز قابل توجهي راجع به اين هجوم گسترده و اشغال سرزمينهاي اسلامي و كشتار وحشيانه مسلمانان و آواره كردن گروه بسياري از آنان، چيزي نمييابيم! در حالي كه اين كتاب و ساير تأليفات وي مشحون از اختلافات ميان اهل سنت و شيعه و ديگر فرق اسلامي است.
جالب است كه برخي پنداشتهاند كه وي شيعه بوده، زيرا در آثارش ستايشهايي از اهل بيت (ع) نظير ذكر فضايل علي (ع) نموده و حضرت فاطمه(ع) و ذكر رواياتي در ستايش حضرت امام حسين (ع) و نقل حديث از برخي امامان معصوم، در حالي كه وي در كتابهاي خويش مانند تلبيس ابليس، صيد الخاطر و المنتظم، بارها و بارها عليه شعيه تاخته و صريحا حديث «رد الشمس» را كه علماي بزرگ اهل سنت در مورد حضرت علي (ع) پذيرفتهاند و سبط خود او «سبط بن جوزي» در كتاب «تذكره الخواص» خويش صحيح دانسته و عقايد جد خويش در مورد اين حديث را صريحان مردود دانسته، ابن جوزي رد كرده است و اضافه بر اين وي به عنوان مسئول مبارزه با بدعتها(تفتيش عقايد) شديدا عليه شيعيان علم مخالفت برافراشت و صريحا در منبر وعظ و خطابه اعلام كرد كه: خليفه به موجب فرماني به من اجازه داده است كه با بدعتها مبارزه كنم، پس اگر كسي را ديديد كه به صحابه اهانت روا ميدارد، حتي اگر از وعاظ باشد، به من گزارش كنيد تا خانه وي را ويران كنم و او را تا ابد به زندان افكنم. از قراين و شواهد برميآيد كه منظور اصلي وي شيعه بوده است. به اين ترتيب وي نه تنها شيعه نبوده، بلكه از مخالفان سرسخت شيعه و دشمن قسم خورده پيروان ولايت بوده است و در رأس مذهب حنابله و امام و پيشواي آنان بوده است و به دليل همين ستيزه جوييها بود كه خانه و كتابخانهاش را مصادره و او را به واسط تبعيد كردند و مدت پنج سال در خانهاي در واسط تحت نظر بود. با اين حال معرفت و ارادت او نسبت به حضرت علي (ع) نجنگيد مگر آنكه ميدانست كه حق با وي است و به اين حديث مشهور نبوي استناد ميكرد كه : اللهم أدر معه الحق كيفما دار».
شخصيت اجتماعي و علمي و مذهبي ابن جوزي بسيار ممتاز بوده و به همين دليل با القا مبالغه آميز «شيخ العراق»؛«امام الافاق»؛ «امام الحافظ العلامه»؛ «شيخ الوقت»؛ «عالم العراق و واعظ الافاق»؛ «الامام الاوحد» و «الحبر المتكلم» و مانند اينها خواندهاند.
يكي از ممتازترين موقعيتهاي اجتماعي وي «وعظ و خطابه» بوده است و نخستين بار در سال 520 ق /1126 م كه هنوز كودكي 9 ساله بود، بر منبر رفت، او خود مينويسد كه مرا نزد ابوالقاسم علي بن يعلي علوي هروي بردند، او سخناني از وعظ به من آموخت و پيراهني بر من پوشاند و آنگاه كه براي وداع با مردم بغداد در رباطي نزديك باروي شهر نشست، مرا بر منبر فرستاد، من آنچه از وي آموخته بودم، در اجتماعي كه نزديك به پنجاه هزار تن ميشد، بيان كردم. او در زمان وزارت ابن هبيره(544-560 ق) با سخنرانيهاي خويش كه هر جمعيه در منزل او تشكيل ميشد، به شهرت رسيد. در مجالس وعظ او خلفاء، وزراء، دانشمندان و بزرگان شركت ميكردند. در دوره خلافت «المستضي» ابن جوزي به اوج شهرت رسيد، تا آنجا كه به عنوان بزرگترين واعظ حنبليان شناخته شد.
در كنار تدريس و وعظ و خطابه، ابن جوزي به كار تأليف و تصنيف ميپرداخت، چنانكه نوشتهاند در سيزده سالگي به تأليف پرداخت و از آن پس تا پايان عمر خويش از نوشتن بازنايستاد. ابن دبيثي گويد: كسي را نميشناسم كه بيش از ابن جوزي در رشتههاي گوناگون علمي تأليف كرده باشد و ابن تيميه گويد: من يكبار آثار او را بر شمردم، بيش از هزار تصنيف بود و پس از آن باز آثاري از او ديدم كه در آن شمارش به حساب نياورده بودم. در برخي از منابع آمده كه از او درباه آثارش پرسيدند، در جواب گفت: بيش از 360 تصنيف است كه برخي از آنها 20 مجلد و برخي فقط يك جزوه است. سبط بن جوزي مي نويسد: از او شنيدم كه در اواخر عمر بر بالاي منبر ميگفت: «من با اين دو انگشتم دو هزار مجلد كتاب نوشته ام»، در باب كثرت آثار او گفتهاند: اگر شمار جزواتي را كه نوشته است بر روزهاي زندگي وي تقسيم كنند، معلوم ميشود كه وي در هر روز 9 جزوه كتابت كرده است و از اين جهت وي را با ابوحعفر محمد بن حرير طبري كه گفته شده روزي 40 صفحه كتابت ميكرده است مي توان مقايسه نمود.
برخي از محققان و پژوهشگران از اين همه آثار با ناباوري اظهار شگفتي و حتي ترديد كردهاند، اما با توجه به اينكه وي از حدود سيزده سالگي دست به تأليف زده و نوشتن آغاز كرده و حدود نود سال زندگاني نموده است و چنانكه خود اشاره كرده، هرگز وقت خود را ضايع نكرده، جاي شگفتي نيست.
شيفتگي وي به كتاب:
پيش از اين اشاره شد كه وي يكي از بزرگترين نويسندگان و مؤلفان جهان اسلام است و به تصريح خودش بيش از دو هزار جلد كتاب نوشته است و اين خود نشان ميدهد كه وي چقدر شيفته كتاب بوده است. او خود در كتاب صيدالخاطر چنين نوشته است: «من از كودكي شيفته دانش بودم، پس بدان پرداختم، آنگاه علاقه مند شدم كه همه رشتههاي علوم را بياموزم و درصدد برآمدم كه هر رشته را نيز، به كمال فراگيرم». و باز ميگويد:« تحمل سختيها در راه كسب دانش در كام جان من از عسل برايم شيرين تر بود، در كودكي قرصي چند نان خشك برميداشتم و براي آموختن حديث بيرون ميرفتم و بر كنار نهر عيسي مينشستم، آن نان را بدون آب نمي توانستم بخورم، پس لقمهاي نان ميخورم و با آن جرعهاي آب مينوشيدم، چشم همت من چيزي جز لذت كسب دانش نمي ديد».
شيفته مطالعه بود.خود مينويسد:«از مطالعه سير نميشوم، فهرست كتابهاي وقف شده بر مدرسه نظاميه را كه بالغ بر شش هزار مجلد است، ديدهام، همچنين فهرست كتابهاي ابوحنيفه، حميدي، شيخ عبدالوهاب بن ناصر و ابومحمد بن خشاب را هم كه چندين بار چهارپا بود، ديدهام و بيش از بيست هزار جلد كتاب مطالعه كردهام و هنوز در طلب آموختنم».
او در مورد غنميمت دانستن وقت و استفاده از فرصتها و هدر ندادن اوقات خويش چنين گفته است: «گروه بسياري، همانطور كه مردم عادت دارند، با من ديدار ميكنند، از آنجا كه وقت گرانبهاترين چيزهاست، اين ديدارها را خوش نميدارم، اما اگر از اين كار، خودداري كنم، ارتباطات مألوف ميگسلد و اگر به اين ديدارها ادامه دهم، وقت ضايع ميشود، پس تا آنجا كه ميتوانم از ديدار سرباز ميزنم و اگر ناگزير ديداري پيش آيد، كم سخن ميگويم، تا زمان ديدار كوتاه شود. افزون بر اين، كارهايي براي هنگام ملاقات و ديدار با مردم از پيش آماده ميكنم، تا آن زمان بيهوده سپري نشود، پس قطعه قطعه كردن كاغذ، تراشيدن قلم، دسته كردن دفترها و كارهايي مانند اينها را كه نياز به انديشيدن و حضور ذهن ندارد- اما همين كارها نيز، وقت گيري است – براي اين اوقات مينهم».
باز در مورد شيفتگي خود به كتاب چنين نوشته است: «وفتي كتابي را مييافتم كه قبلا نديده بودم، چنان خوشحال ميشدم كه گويي به گنجي دست يافتهام و هيچگاه از مطالعه سير نميشدم و هميشه چون افراد تشنه، در پي يافتن كتاب و مطالعه آن بودم». او غير از آثار خويش كه بيش از دو هزار جلد بوده، كتابهاي فراواني گرد آورده بود كه به اعتراف خودش تعداد بيست هزار جلد آنها را مطالعه كرده بود و به خوبي مي توان عظمت كتابخانه وي را از تعداد تأليفات وي و همچنين اظهارات خود او در شيفتگيش به مطالعه و شدت خوشحاليش در موقع به دست آوردن كتابي، كشف كرد و نتيجه گرفت كه او كتابخانهاي عظيم و نفيس داشته و كتابهاي فراواني را تهيه كرده بود.
برخي نوشتهاند كه وي مدرسهاي در «باب دينار» بغداد ساخت و بسياري از كتابهاي خويش بويژه تأليفات خودش كه تعدادشان 340 عنوان كتاب را بر آن مدرسه وقف كرد كه هر كتاب شامل چندين كراسه، جزوه و جلد بوده و برخي از آنها بيش از 20 جلد يا كراسه بوده است.
آثار ابن جوزي:
جمعي از محققان به بحث و استقصاي آثار او پرداخته اند تا ابهامات و اشتباهات موجود در زمينه آثار او و تعدادشان را مرتفع سازند، خاصه اينكه هنوز بسياري از نسخ خطي آثار وي در كتابخانههاي شرق و غرب عالم پراكنده است و برخي از آنها نيز، همچنان ناشناخته مانده است.
او خود نخستين كسي است كه آثار خويش را فهرست كرده است و اين فهرست را ابن قطيعي به خط خود ابن جوزي، چنانكه ابن رجب اشاره كرده ديده است. گذشته از متقدمان، متأخرين و از جمله سيد عبدالحميدد علوچي، كتابي با عنوان مؤلفان ابن جوزي نوشته و در آن به شمارش چاپي و مفقود او را طبقه بندي كرده است. اين كتاب در 1385 ق/ 1963 م در بغداد به چاپ رسيده است. استدراكي نيز، توسط سيد محمد باقر نوشته شده كه در مجله (المورد، ص 181-90) چاپ شده است و در اين استدراك يازده تأليف ابن جوزي كه در كتاب علوچي نبوده، آمده است و ناجيه عبدالله ابراهيم در مورد آثار ابن جوزي تحقيقات تازهاي دارد و كتابي به عنوان «المستدرك علي مصنفات ابن جوزي» نوشته است. به هر حال علوچي آثار اين جوزي بر حسب موضوعات به شرح زير طبقه بندي ميكند.» 27 كتاب در قرآن و علوم قرآني؛ 42 كتاب در حديث، رجال و علوم حديث؛ 54 كتاب در مذاهب، اصول، فقه و عقايد؛ 143 كتاب در شعر و لغت؛ 92 كتاب در تاريخ، جغرافيا، سير و حكايات كه در مجموع 348 كتاب ميشود. بسياري از اين آثار بر اثر سوانح طبيعي، جنگها و آتش سوزيها از ميان رفته است و شمار زيادي كه باقي مانده است نيز، هنوز چاپ نشده است و هم اكنون در كتابخانه هاي جهان موجود است، اما برخي از آثار كه هم اكنون چاپ شده و انتشار يافته، عبارتند از:
1. المنتظم في تاريخ الملوك و الامم كه مهمترين اثر ابن جوزي در تاريخ است. شش مجلد از اين كتاب (ج 5- 10) مشتمل بر حوادث و وفيات سالهاي 257-547 ق / 871 – 1178 م، با برخي حواشي و تصحيحات در 1357-1359 قمري، در حيدرآباد كن به چاپ رسيده و در 1360-1362 قمري، نيز فهرست اعلام مجلدات پنجم تا نهم آن توسط سيد ظهير الدين حسن تهيه و منتشر شده است چاپ جديد اين كتاب در 18 جلد اخيران منتشر گرديده است.
2. تلبيس ابليس، در سيزده باب كه در دهلي و در 1323 قمري، چاپ شده است.
3. زاد المسير في علم التفسير، دمشق 1406 قمري.
4. المدهش،بغداد، 1348 قمري.
5. اخبار اهل الرسوخ، قاهره، 1322 قمري.
6. دفع الشبهه التشبيه و الرد علي المحسمه، دمشق 1345 قمري.
7. بستان الواعظين و رياض السامعين، قاهره، 1934 م.
بقيه آثار چاپي او در منابع اشاره شده كه به آنها بايد رجوع شود.
وي پس از آخرين وعظ خويش در 17 رمضان 957، بيمار شد و پس از پنج روز در شب جمعه ميان نماز مغرب و عشاء در خانه خود در «قطفتا» محلهاي در شرق بغداد درگذشت و در تشييع او جمعيت انبوهي شركت كردند و او در مقبره احمد بن حنبل، به خاك سپردند.