تراژدي جنگ ميكروبي آمريكا
مژگان نژند
حقيقت درباره منشأ بسياري از بيماريهاي نادر، علاجناپذير و يا آن دسته از بيماريهايي كه در اصطلاح غرب «يتيم» خوانده ميشوند و گريبانگير بشر امروزي هستند، چيست؟ آيا بايد آنها را، آن گونه كه بسياري نيز باور دارند، از تبعات مدرنيسم و حاصل تراوشات بيش از حد مغز بشري دانست و يا به دنبال علتي ديگر بود و ريشه را در جايي ديگر جست؟ نوشتار ذيل گوياي حقايقي است كه پرده از بسياري اسرار بر ميدارد و چشمها را بر سفاكيهايي ميگشايد، كه هر چند تلخ، آگاهي بدانها ضروري است.
«جرالد شوماخر»، سرهنگ نيروهاي ويژه ارتش آمريكا، در برگي از خاطراتش مينويسد: «...تاكنون به هيچ گزارشي كه به بيماري جنگ خليج فارس اشاره داشت، توجه نكرده و اهميت نداده بودم. و اين، تا زماني كه سربازان تحت فرماندهيام و خانوادههايشان بيماريهايي را بارز ساختند كه نميتوانست جز از حضور آنها در خليج فارس و يا تماسشان با اشخاص و ابزاري كه از عراق بازگردانده شده بودند، ناشي شده باشد و در جستوجوي حقيقت، با دكتر گارت نيكولسون برخورد كردم... و «طرح همروكال» حكايت عميق و شوك آور آنچه واقعا به وقوع پيوسته، است. اكنون، وقت آن رسيده كه مردم با حقيقت آشنا شوند!»
و حقيقت اين است كه «بيماريهاي جديد» كنوني از آسمان نازل نشده، بلكه در واقع به عنوان «سلاحهاي ميكروبي» در آزمايشگاههاي نظامي توليد شدهاند! اين را اسناد و مداركي نشان ميدهد كه خبرگزاري «آلترانفو» در 80 صفحه گردآوري و اسكن كرده است، و تحقيقات بسياري دانشمندان بر آن صحه ميگذارد. به اين ترتيب و بر اساس اين اسناد و شواهد، كليه بيماريهاي جديد و نوظهور مانند ايدز، سندروم خستگي مزمن، سندروم فيبروميالژي، سندروم جنگ خليج فارس، پاندمي آنفلوانزاي مرغي و... همه و همه در واقع يكي بوده و ريشه در «مايكوپلاسما»ها دارند كه به عنوان «سلاح ميكروبي» مورد استفاده قرار ميگيرند! حقيقت تلخي كه دكتر «اسكات» آمريكايي از آن پرده برداشته و دكتر «گارت نيكولسون»، رئيس مؤسسه پزشكي هستهاي آمريكا، نيز در كتاب خود، «طرح همروكال»، افشا كرده است. و اين حقيقت تلخ «طرح دي ليلي» (Project Day Lily) نام دارد.
اساس طرح «دي ليلي» را رويدادهايي تشكيل ميدهند كه در ارتباط با «سندروم جنگ خليج فارس قرار دارند، بيماري مرموزي كه 150 هزار كهنه سرباز آمريكايي از آن رنج برده و دهها هزار نفرشان بر اثر آن جان باختهاند در حالي كه از هرگونه شناسايي رسمي و معالجه و درمان محروم بودهاند، زيرا كه منشأ بيماري بايد مخفي ميماند. حقيقت وجود يك عامل ميكروبي در خون اين سربازان را در اصل دو دانشمند آمريكايي كشف كردند. منشأ نيز در واقع اجراي يك برنامه گسترده آزمايش برروي نظاميان و زندانيان بوده است. تمامي كارمندان و پرسنل آكادميك ذي ربط نيز هر آنچه در توان داشتند به كار گرفتند تا اين اطلاعات فوق سري پنهان بماند، اگر چه موضوع «قتل» در ميان بوده است! و البته، همين كشف سبب گرديد تا بيماراني كه از سندروم خستگي مزمن و بسياري بيماريهاي ديگر رنج ميبردند، سرانجام اجازه درمان يابند.
در «پروژه همروكال»، دكتر «نيكولسون» و همسرش -كه او نيز پزشك و پژوهشگر است- فساد مجموعه دانشگاهي و دولتي، و نيز سرمايه گذاريهاي مافيايي آنها، را فاش و محكوم ميسازند. در اين كتاب از جمله ميخوانيم كه: در تپههاي «مريلند»، پايگاه عظيمي متعلق به ارتش آمريكا وجود دارد كه در جريان جنگ جهاني دوم و سالهاي جنگ سرد به مركز عمده تحقيقات تسليحات ميكروبي اين كشور تبديل شده است. «فورت دتريك» در واقع اولين آزمايشگاه آمريكا است كه به توليد عوامل جنگ ميكروبي و دفاع در برابر همين عوامل اختصاص يافته است و اگر چه قانون «پلوشير» مصوبه دوران حكومت «نيكسون» اين پايگاه را به خلع سلاح و تبديل شدن به يك مركز پژوهش بيماري سرطان ملزم ميسازد، اما در مؤسسه ارتش آمريكا واقع در اين پايگاه، كه مسئوليت بيماريهاي عفوني را عهدهدار است، فعاليتهاي نظامي نسبتاً همانند سابق پي گرفته ميشود و اين فعاليتهاي ويژه مؤسسه مزبور را به نيرويي مؤثر در جنگي پنهان در راستاي توليد و افزايش عوامل ميكروبي جديد تحت پوشش «دفاع در برابر جنگ ميكروبي»، مبدل ساخته است. در همين محل بود كه، درست پس از جنگ جهاني دوم و همانند صدها آزمايشگاه ديگر در سراسر آمريكا، دانشمندان كشورهاي سابقاً «دشمن» به استخدام درآمدند تا تحقيقات نيمه كاره خود را پي گرفته، به توليد برخي از وحشتناكترين سلاحهاي كشتار جمعي كه تاكنون بشريت با آنها آشنا شده است، بپردازند. شوق و شوري كه اين دانشمندان براي اثبات كاربرد و ميزان تأثير سلاحهاي خود بارز ساختند به فجايع متعددي منجر گرديد كه بسيار ماهرانه مسكوت گذاشته شد و مردم آمريكا را از خلق اين «هيولا»ها بيخبر گذاشت.
در سال 1980، دكتر «جيمز دويتشمن»، دكتر «مينگ لون» و ژنرال ريچارد آرنوايت» به بررسي ساختار ميكروارگانيسمي پرداختند كه تاكنون ناشناخته بود و در پايان جنگ جهاني دوم در كشتهاي ميكروب سياه زخم (آنتراكس) كه به هدف نظامي انجام گرفته بود، نزد كشورهاي دشمن يافت شده بود. دكتر «مينگ لون» دانشمندي چيني تبار و بسيار درخشان بود كه اكنون براي ارتش آمريكا كار ميكرد. وي متخصص سياه زخم بود، و در آزمايشگاه او بود كه اين ميكروارگانيسم در كشتي قديمي كه از يك واحد «اس اس» در حال عقب نشيني از اروپاي شرقي به سمت آلمان، به دست آمده بود، مصادره شده بود. آلمانيها موفق به اختراع سلاحهاي جنگي ميكروبي شده بودند و قصد داشتند اين سلاحها را در برنامه كشتار خود در اروپاي شرقي به كار برند، اما هيچ كوششي به خرج نداده بودند كه ارگانيسمهايي را كه در كشتهاي بسيار خطرناك خود به كار ميگرفتند، شناسايي كنند. به هرصورت، «بهترين» تركيب از اين بين انتخاب شد و دكتر «لون» مأمور يافتن و تعيين دقيق تركيب اين «معجون»هاي مرگبار گرديد.
ميكروارگانيسم جديد از نوعي كاملاً غيرمعمول بود. به «آنتراكس»، عامل سياه زخم، اين عامل خطرناك جنگ ميكروبي- كه در زير ميكروسكوپ به رديفهايي از واگنهاي كوچك ميماند و قادر است در صورت تنفس عميق مقدار بسيار كمي از آن، ظرف چند روز بكشد- شباهتي نداشت، بلكه بسيار كوچكتر از آن بود، ابزار ژنتيك بسيار كمتري در خود داشت و ساختار آن نيز متفاوت بود. ميكروب ناشناس در حالت زنده آن قابل مشاهده نبود، بايد آن را ميكشتند و از طريق جذب نمكهاي فلزات سنگين تثبيت ميكردند، آبش را در الكل ميكشيدند و بالاخره در صمغ محصورش ميكردند تا بتوان آن را به برشهاي باريك قابل مشاهده در زير ميكروسكوپ الكترونيك تبديل كرد.
از ديد ژنرال «آرنوايت»، مردي با ظاهري بسيار معمولي اما طبيعتي بسيار بيرحم كه به سربازان صرفاً به ديد خوكچههاي آزمايشگاهي مينگريست كه صرفاً براي تجارب علمي و البته ارتقاي درجه و مقام او خوب بودند و بس، نتيجه مشاهدات آنها واقعاً شگفتانگيز بود، به طوري كه هيچ كس هرگز نميتوانست به هيچ طريقي پي ببرد كه يك «مايكوپلاسما»ي كوچك ميتواند اين چنين كشنده باشد.
در واقع، «ويروس» بسيار ريز «مايكوپلاسما» كه آنها شاهدش بودند، شكلي بدوي از باكتري داشت، آنقدر بدوي كه پوسته محافظ بيروني يا جداره سلول يعني پوشش ضخيم و پيچيده گلوسيدي خود را كه از باكتريها در برابر عناصر محافظت كرده، شكل ويژهاي نيز به آنها ميبخشد، از دست داده بود. «مايكوپلاسما»ي كوچك بخشي از اطلاعات ژنتيك خود را از دست داده بود، به طوري كه كوچكتر از سادهترين باكتريها و از حصارهاي سلولي متمايز ويژه غالب باكتريها بي بهره بود و ميتوانست اشكال مختلفي به خود بگيرد. اين موجود كوچك براي زنده ماندن ناچار بود در بطن سلولهاي حيواني يا انساني پنهان بماند و اگرچه در آغاز بسيار شكننده و ناپايدار به نظر ميرسيد، اما بسيار مقاومتر از حد تصور بود. در واقع، «ويروس» جديد از دست دادن بخشي از اطلاعات ژنتيك خود را با رشد ديگر سكانسهاي ژنتيك جبران ميكرد، چيزي كه به آن اجازه ميداد سلولها را اشغال و دقيقا همانند ويروسها «استعمار» كند. اما «موجود» جديد يك «ويروس» نبود، زيرا كه به لحاظ تكنيك آثار بيوشيميايي و ژنتيك يك باكتري را در خود حفظ كرده بود. معهذا، همانند يك ويروس با مختل كردن چرخههاي بيوشيميايي سلولها آنها را مختل ميكرد و با كدگذاري مولكولهاي مضر سبب «خودكشي» سلولهاي اشغالي ميگرديد. اين موجود همچنين موادي متابوليك آزاد ميكرد كه به ساختارهاي مهم سلول آسيب ميرساند.
از ديد دكتر «دويتشمن»، يك غير نظامي وابسته به پنتاگون، «موجود» جديد بايد در داخل سلولها پنهان ميشد و به شكلي باور نكردني آن را مختل و وارد «برنامه مرگ» سلولي ميكرد، در حالي كه برنامه ژنتيك نيز مختل ميشد و سلولهاي هم جوار نيز آسيب ميديدند. سپس، از سلول در حال احتزار ميزبان فرار كرده، به اشغال ديگر سلولها ميپرداخت و بدين شكل تدريجا تمامي اعضا را فرا ميگرفت. قربانيان نيز بايد علايم مختلفي مشابه با برخي بيماريهاي فرسايشي و تحليلي- تخريبي از خود بارز سازند و حتي ميتوانند اين بيماريها را در بدن خود «تقليد» كنند و اين ميتواند بيماريهايي نظير «ام.اس» (مالتي اسكلروز) و «آرتريد روماتوئيدي» در آنها پديد آورد و هيچ كس نيز هرگز حدس نخواهد زد كه منشأ اين بيماريها تنها يك عفونت است! چرا كه، دانش پزشكان محدودتر از آنست كه بتوانند بدان پي ببرند.
غالب قربانيان تجارب و آزمايشات «فورت دتريك» را مخالفان دولت، نظاميان و يا ساكنان زندانها تشكيل ميدادند. يا به عبارت ديگر، هر آن كه از ديد اين افراد «محترم» ناچيز شمرده ميشد! دكتر «دويتشمن» بيصبرانه انتظار نتايج عملي اين آزمايشات را ميكشيد و معتقد بود، هيچ كس هرگز حدس نخواهد زد اين مكانيسم چگونه عمل ميكند، و يا اين كه كشف نخواهد كرد كه عامل اصلي بيماري يك «مايكو پلاسما» است و قرار نيز بر اين بود كه در صورت تحقق اين احتمال بسيار ناچيز، «مركز كنترل بيماريها»ي آمريكا مسئله را حل و فصل كند و موانع را از سر راه بردارد. در واقع، اين مركز موظف بود به همه بقبولاند كه «مايكو پلاسما»ها موجوداتي كاملا بيضررند، آن قدر بيضرر كه حتي نميتوانند بيماريزا باشند! اما سؤال دكتر «لون» چيني اين بود: آيا ميشد در نهايت همه چيز را تحت كنترل داشت؟ تأثير و عملكرد اين عوامل كوچك بر روي قربانيان در صورت قرار گرفتن آنها در معرض ديگر ميكروارگانيسمها به طور هم زمان، چه خواهد بود؟ آيا عواقب كار در نظر گرفته شده بود؟ با اين حال، از ديد دكتر «دويتشمن» تنها كاري كه آنها بايد انجام ميدادند اين بود كه در ميدان حضور يابند و همه اين چيزهاي جالب را كشف كنند... بدون در نظر گرفتن «جهش»ها و جهشهاي تركيبي و حتي تغييرات ژنتيك اين «نوع ويژه»! در حالي كه اطلاعات براي حتي رديابي آن در ميدان نبرد به اندازه كافي نبود و اگر نظاميان مبتلا ميشدند چه؟ و اگر اين نظاميان در بازگشت به منزل آن را به خانوادههاي خود منتقل ميكردند چه؟ ضمن اين كه، همين «موجود بيضرر» به احتمال قريب به يقين عامل كشنده واقعي در بيماري ايدز است، چرا كه آزمايشگاه دكتر «لون» آن را در بيش از 80 درصد اشخاص مبتلا به ايدز رديابي كرده و همچنين متوجه شده بود كه شمار آن در مرحله نهايي بيماري به طور خاصي افزايش مييابد. در واقع، همين عامل است كه اشخاص آلوده به ويروس «اچ.آي.وي» را ميكشد، نه خود ويروس. ويروس «اچ.آي.وي» ميتواند سيستم ايمني بدن را از بين ببرد، اما نميتواند مانند اين «مايكو پلاسما» سبب حالت مرگ شده و يا به هر عضو و يا بافتي حمله كند و با تلاش اين دانشمندان «محترم» و بسيار مشتاق، «مايكو پلاسما»ي بيضرر به موجودي غير قابل رديابي تبديل شده بود!
با تمامي اينها، دكتر «دويتشمن» تأكيد داشت هيچ اشكالي در بيمار شدن افراد وجود ندارد! ضمن اين كه، رسماً اين «اچ.آي.وي-1» است كه سبب ابتلا به ايدز ميگردد و اين تعريف نيز «رسمي» باقي خواهد ماند و نبايد به خاطر برخي ملاحظات «مخلوق جديد» را كه وارد برنامه «اچ.آي.وي» شده و عنصر اصلي پروژههاي «ام.كي- نائومي» (حروف «ام» و «كي» حروف اول نام خانوادگي «رابرت مانيكر» و «پل كوتن»، كاشفان ويروس ايدز است و «نائومي» به معناي: «سياهان صرفاً افرادي موقت هستند») و «پي 2» را زير سؤال ببرد! اگرچه در آفريقا اوضاع «اندكي» از كنترل آنها خارج شده بود... به هر صورت، هيچ كس هرگز پي نخواهد برد كه ويروس «اچ. آي. وي-1» بدون عفونت هم زمان با «مايكوپلاسما» سبب ايدز نميشود! و اين در حالي است كه، هزاران دانشمند بر روي ايدز كار ميكنند و هنوز هيچ يك به اين مسئله مظنون نشده است. «دويتشمن» براي خاموش كردن هرگونه نداي وجدان همكارانش مدعي شد كه به رغم همه اينها ميتوان «مايكوپلاسما» را به كمك آنتي بيوتيكها تحت كنترل درآورد و...
و ژنرال «آرنويل» كه خود نيز پزشك بود، سلاح جديد را «سلاحي زيبا» خواند كه به خاطر ايجاد علايم بيشمار و گسترده در بيماران «غير قابل» رديابي است. علاوه بر اين، قادر است بيماريهاي «بسيار جالب» متعددي به وجود آورد و در درازمدت امتيازي در سطح اهداف نظامي براي آمريكا باشد. به عنوان مثال، ميتوان به اين موضوع جالب فكر كرد كه اين سلاح در درازمدت در كشورهايي مانند كره شمالي و كوبا چه ميتواند انجام دهد! زيرا كه، چنانچه همه افراد اين جوامع از بيماريهاي مزمن رنج ببرند و قادر به كار نباشند، سرانجام اقتصادشان ورشكسته ميشود و...
غافل از اين كه خود سربازان آمريكايي و در نهايت خانوادههايشان و حتي خود اين دانشمندان محترم نيز ميتوانند هدف «مخلوق جديد» قرار گيرند! «آرنويل» خود و هم وطنانش را متفاوت و بسيار برتر از مردم ديگر كشورها ميدانست و معتقد بود به همين خاطر هرگز هدف «مايكوپلاسما» قرار نخواهند گرفت. مگر نه اين كه «موجود جديد» را آنها خود خلق كردهاند؟ پس چيزي كه آنها خود به وجود آوردهاند نميتواند قانونش را به آنها تحميل كند و به هرحال، تصميم از «بالا» گرفته شده و كره زمين هم بياندازه «جمعيت» دارد. بنابراين، از بين بردن «چند نفر» صرفاً ميتواند به بهبود وضعيت زمين كمك كند، آن هم از طريق ايجاد جمعيتي محدود از افراد برتر! زنده ماندن تنها براي بهترينهاي بهترينها لازم است و بس و از ديد «دويتشمن»، تعداد افراد «پست» بر روي كره زمين واقعاً زياده از حد است و اين افراد صرفاً سدي براي تحقق اهداف آنها براي هزاره آتي به شمار ميروند و سبب عدم تعادل در الگوي «نظم نوين جهاني» ميگردند. بنابراين، هيچ نيازي بدانها نيست و چنانچه بشود آنها را «از راهي كاملا انساني» از بين برد، دنيا به مكاني بسيار بهتر تبديل خواهد شد!
و اين بدان معنا بود كه بايد اين «گل» كوچك را براي آزمايش تواناييهايش در باغچههاي جديدي ميكاشتند. آن هم، بيتوجه به قربانيان بيگناه احتمالي!
افشاگريهاي دكتر «نيكولسون» و همسرش از همان اسراري پرده برميدارند كه دكتر «اسكات» در مورد «مايكوپلاسما»ها فاش ساخته بود! اين كه، «آنها» ميتوانند نوع بشر را در هر لحظه كه اراده كنند با انواع بيماريها نابود سازند. نگاهي به تاريخچه «توليد» ايدز خود واقعاً خوفآور است و بار ديگر نشان ميدهد كه اين بيماري در ارتباط نزديك با «مايكوپلاسما»ها قرار دارد! و نگاه دقيقتر به اين تاريخچه از «پيشرفت» اين تحقيقات پرده برميدارد، و اين كه آنها ميتوانند دست كم 7 بار ساكنان كره زمين را نابود سازند! و «آنها» فقط آمريكاييها نيستند... بلكه روسها، چينيها، انگليسيها، فرانسويها، كاناداييها، اسرائيليها و... نيز دست اندركارند!
و بد نيست بدانيد كه «مايكوپلاسما»ها 200 نوع مختلف دارند كه دست كم نيم دوجين شان- از جمله «بروسلوز»- براي انسان «مضرند»، زيرا كه از دههها پيش «دستكاري» شدهاند...
منابع:
سايتهاي آلترانفو، فيبروميالژي، پراجكت دي ليلي، ايكس ليبريس، فريدام مگ