|
ابعاد
جهاني شدن
اشاره :
درنخستين
بخش مطلب
حاضر،به يك
دورنماي كلي
از تحولات
جهاني شدن
دردهه هاي
اخير اشاره
رفت . نيز
دانستيم كه
تأثير جهاني
شدن درابعاد
متفاوتي
صورت مي
پذيرد .بدين
معنا كه
جهاني شدن از
يك سو سبب
توسعه
مناسبات
ميان فرهنگ
ها خواهد شد
وازسويي
ديگر مي
تواند به
ايجاد
محدويتهايي
براي يك
فرهنگ خاص
درعرصه
جهاني
بينجامد .
دنباله مطلب
اختصاص به
برخي از
نظريه هاي
انديشمندان
مختلف درباب
جهاني شدن
دارد كه باهم
مي خوانيم .
ديدگاههاي
نظري
پردازان
جهاني شدن
1-آپوردوراي
آپودوراي
پنج بعد
متمايز براي
فرهنگ جهاني
قائل است كه
عبارتند از :
ابعاد
قومي ، كه
منظور از اين
عبارت جريان
جابجايي
مردم (مهاجران
، توريست ها ،
آوراگان ،
پناهندگان ،
تبعيدي ها ،
اخراجيان
وكارگران
ميهمان)است .
2-ابعاد
تكنولوژيك ،
كه جريان
ماشين محوري
به وجود آمده
به وسيله
شركت هاي چند
مليتي وملي
وسازمانهاي
دولتي اشاره
دارد .
3-ابعاد
پولي ، كه
شامل
جريانهاي
سريع پول
دربازارهاي
ارز
،وتبادلات
بورس است .
4-ابعادرسانه
اي كه شامل
جريان
تصاوير
واطلاعاتي
است كه به
وسيله
روزنامه ها ،
تلويزيون
وفيلم ها
توليدشده
ومنتشر مي
گردند .
5-ابعاد
فلسفي كه
مربوط به
انگاره هاي
وابسته به
ايدئولوژي
هاي دولتي يا
ضد دولتي مي
شود .مثل
دموكراسي ،
آزادي ،رفاه
، حقوق بشرو…
2-نظريه
رونالد
روبرتسون
وي ازجمله
كساني است كه
به موضوع
جهاني شدن
انديشيده
وراجع به آن
مطالب
متنوعي
نوشته است .روبرتسون
قصد دارد
زمينه هايي
پر ازتحلل
سامانمند
جهاني شدن
وتفسير آن از
نيمه قرن
هجدهم به دست
بدهد ومراحل
عمده جهاني
شدن
رادرتاريخ
معاصر معرفي
وجنبه هاي
برجسته آن
راتحليل كند .
روبرتسون
معتقد است كه
دربررسي هاي
مربوط به
جهاني شدن با
وجود تفاوت
آرايي كه
مشاهده مي
شود بايد به
موضوع ‹‹ شكل ››
ونحوه اي كه
جهان ‹‹ وحدت
مي يابد ››
توجه خاص كرد .به
نظر
اوجهانگير
شدن مفهومي
است كه بايد
را مباحث
تاريخي
وتطبيقي
پيوند بخورد .ازاين
گذشته پديده
اي است كه
آشكاراخواستار
روشي ميان
رشته اي است .
رويكرد به
جهان به
عنوان يك گل
ويك واحد به
پيوسته تابه
حال به نام
هاي مختلف
مطرح گشته
است .برخي آن
را ‹‹ نظام
جهاني ››
ناميده اند
وبرخي ديگر
از آن به
عنوان ‹‹
جامعه جهاني
›› ياد كرده
اند وگروهي
هم آن را ‹‹
مجمع جهاني ››
، مي دانستند .آنچه
مهم است اين
است كه كوششي
درجريان است
كه مي خواهد
جهان راچون
يك واحد ويك
مجموعه به هم
پيوسته درك
كند وبفهمد .
نظر
روبرتسون
درباره جهان
به عنوان يك
گل ويك مجموع
واحد به هم
پيوسته
بسياري از
واقعيت ها
وشكافهاي
موجود
درجهان
كنوني را در
برنمي گيرد .
او روندهاي
يگانه ساز
راكه عمدتا
ناشي از تمدن
غرب است
، با اين
استدلال كه
نبايد به يك
عامل بيش
ازاندازه
بها داد
ويااين كه
نبايد
يكپارچه شدن
جهان را ناشي
از يك عامل
مثلا تمدن
غرب يا
ا
مپرياليسم
دانست به
كنار مي نهد
وبه خود
يكپارچگي
وبه اصطلاح
به ‹‹ دهكده
جهاني ››
اهميت مي دهد .او
مي گويد:
ماشاهداين
رويداد مهم
هستيم كه
جهان از دهه
پنجاه قرن
بيستم ،
بيش از پيش
به صورت متحد
تجلي مي كند .روبرتسون
معتقد است كه
اشكال ودرجه
هاي متفاوت
مشاركت
اجتماعي
درروند
جهانگير
شدن بر شكل
شخصي آن
تأثيري بسزا
به جاي مي نهد
.به هرصورت او
تأكيد مي كند
كه روند
جهانگير شدن
، روندي است
كه ازنوعي
استدلال
ومنطق خاص
خود پيروي مي
كند ونحوه
عمل آن از
روند هاي
ديگر متفاوت
ومتمايزاست .
روبرتسون
نمي خواهد
بررسي هايي
راكه در
چارچوب
جهانگيرشدن
صورت مي گيرد
، به همين
دوره اخير
محدود سازد .آنچه
اومي خواهد
بر آن تأكيد
بگذارد اين
است كه مفهوم
جهاني شدن
رافي نفسه
بايد درمورد
مجموعه اي از
تحولات خاص
به كاربست كه
درارتباط
باساخت بندي
جهاني به
عنوان يك كل
قرار مي گيرد .اصطلاح
ساخت بندي
بايد مرتبط
گردد باجهاني
كه در آن
زندگي مي
كنيم . اين
اصطلاح بايد
مستقيما
ياري برساند
به درك ما
ازاين كه
نظام
جهانگير
چگونه عمل
خواهدكرد .
روبرتسون
مي گويد : نمي
خواهد جامعه
هاي ملي
راتنها عامل
سازنده ،
بلكه مرجعي
عام براي
تجزيه
وتحليل
شرايط بشري
جهاني به
شمار آورد .
بدين ترتيب
جامعه جهاني
درقرن بيستم
، به صورت
بعدي از
جهانگير شدن
تجلي مي كند .دوعنصر
جامعه ملي ،
عبارتند از :
مفهوم فرد
ومفهوم
بشريت .روابط
تغيير
يابنده
ودگرگون
شونده ميان
اين عناصر
واعتلاءوارتقاءآنها
درقرنهاي
اخير موجب
شده كه جريان
جهانگير شدن
به وقوع
بپيوندد . نظريه
ايمانول
والرشتاين
نظريه
نظام جهاني
كه نخستين
بارتوسط
والرشتاين
مطرح شد
جزوپيشرفته
ترين كوشش
هايي است كه
براي تبيين
الگوي
نابرابري
جهاني انجام
شده است .به
نظر او،
از قرن
شانزدهم به
بعد ، يك نظام
جهاني
پديدار شده
است .يك سلسله
ارتباطات
اقتصادي
وسياسي كه
درسراسر
جهان گسترش
يافته
ومبتني
برتوسعه يك
اقتصاد
جهاني
سرمايه داري
است .
ملت هاي
جهان سوم
درحال حاضر
يك نظام
جهاني
فراگير
راتشكيل مي
دهند
وايالات
متحده و ژاپن
كه دراين
نظام پيوسته
اند ، اكنون
بر هسته آن
مسلط اند .به
نظر
والرشتاين
از آنجا كه
كشورهاي
منطقه
برنظام
جهاني مسلط
اند مي
توانند
تجارت جهاني
را به سود خود
سامان دهند .
وي معتقد
است مفهوم
فرهنگ گسترده
ترين مفهوم
درميان
مفاهيمي است
كه درحوزه
علوم
اجتماعي به
كار مي رود .
اين مفهوم
دربرگيرنده
طيف وسيعي از
معناهاست
وشايد به
همين سبب
موجب
بيشترين
دشواري ها
شده است .
ازسويي
ديگر از سنگ
پايه هاي
نگرش علوم
اجتماعي
راجع به جهان
كه انسان
شناسان
باوضوح تمام
برآن تأكيد
مي نهند ،
متكي بر اين
باور است كه
گرچه همه
انسانها
داراي
خصوصيات
مشتركي
هستند ولي
همه
افرادنيز
خصوصياتي
ديگري هم
دارند كه خاص
خود آنان است
وكسي دراين
خصوصيات
باآنان شريك
نيست .برمبناي
اين الگوي
اساسي
انسانها
رامي توان به
سه دسته
توصيف كرد : 1-خصوصيات
جهاني مشترك
.2-مجموعه
خصوصياتي كه
فردرابه
عنوان
عضوتعدادي
از گروهها
ياكشورهاتعريف
مي كند .3-خصوصياتي
كه خاص
فردهستند يا
همان بزرگي
ساختاري
ورفتاري هر
فرد .
وقتي كه ما
از خصيصه
هايي سخن مي
گوييم كه نه
جهاني اند
ونه به فرد
خاصي تعلق
دارند ،
دراين مورد
اغلب اصطلاح
‹‹ فرهنگ ››
رابه كار مي
بريم
تامجموعه
اين خصيصه ها
، رفتارها ،
ارزشها ويا
باورها رابه
توصيف
درآوريم . به
طورخلاصه
دراين
كاربرد ‹‹
هرگروه ››
داراي ‹‹
فرهنگ ›› خاص
خود است ،نيز
هر فرد عضو
گروه هاي
متعدد است
وهر فرد در‹‹
فرهنگ هاي ››
بسياري شركت
مي كند .والر
شتاين مي
گويد : فرهنگ
طريقي است
براي تبيين
وتوضيح
منسجم شيوه
هايي كه گروه
هارا
ازيكديگر
متمايز مي
سازد .فرهنگ
چيزي است كه
دردرون
گروه بين
اعضاي گروه
مشترك است . نظريه
ايزابل
مونال
ايزابل
مونال بر اين
باور است كه
هرگونه
تأملي راجع
به جامعه
جهاني بايد
جنبه نظري
اين موضوع
رادرارتباط
بامسائل
برخاسته از
روابط بين
الملل
درنظربگيرد .وي
تأكيد مي كند
كه بشريت
وارد مرحله
جديدي شده
است واكنون
اين امكان
فراهم آمده
كه بتوا ن
تاريخ بشر
رابا توجه به
برپايي
جامعه واحد
جهاني سامان
داد .جامعه
جهاني بايد
بتواند رفاه
همه انسانها
راتأمين كند
وترتيبي
فراهم آورد
كه همگان به
قانون
احترام
بگذارند .به
نظر اونخست
بايد براساس
ادغام وجذب
توجه داشت كه
به درجات
مختلف وبه
گونه اي
ناموزون
درحوزه
اقتصاد ،
سياست ،
ارتباطات
وجز آن
باشتاب هر چه
تمام تر به
وقوع مي
پيوندند
.درعين حال
اين
فراگردهاي
ادغام موجب
پيدايي وشكل
گيري هويت
هاي مورد ي
ياهويت هاي
بخشي شده اند (مانند
هويت هاي
منطقه اي
وهويت هاي
مرتبط
باحوزه هاي
جغرافيايي ).اين
گونه از هويت
ها سعي دارند
به صورت
بازيگران
سياسي –
اقتصادي
درصحنه بين
الملل
درآيند .
ازسوي ديگر
بايد به شكل
هاي گسترده
تر ادغام كه
درمقياس
فرامنطقه اي
رخ مي دهند ،
توجه داشت .
درمجموع به
نظر ايزابل
مونال ،
باتوجه به
وضع كنوني مي
توان گفت كه
خصلت فرايند
تاريخي
كنوني همانا
عضويت
ووابستگي
متقابل
بازيگران
درصحنه هاي
گوناگون
است .
ايزابل
مونال اشاره
مي كند كه
ايدئولوژي
نظم نوين
جهاني
باپيشنهادها
وطرحهايي به
ميدان مي آيد
كه برخي از
آنها از اين
قرارند :
1-اشاعه
الگوي جامعه
هاي توسعه
يافته .
2-پذيرش نقش
قدرتهاي
بزرگ
درتعيين
سرنوشت امور
بين الملل به
ويژه
بزرگترين
نهاد جهاني
كه خصلتي
ضدمردم
سالاري دارد
يعني سازمان
ملل متحد .
3-پذيرش
جريان اذغام
نابرابر .
4-اخلاق
دوگانه .
5-سنجش امور
بادومعيار .
6-مشروعيت
دادن به
اعمال پليس
جهاني .
بايد ميان
جامعه جهاني
كه مورد
علاقه ماست
وايجاد يك
نظام
جهانگير
درجهان
تفاوت گذاشت
برخلاف نظام
جهانگير ،
جامعه جهاني
براساس
برابري ،
همبستگي
انساني
وآزاديخواهي
برپا مي شود
كه اگر چنين
نباشد نمي
توان آن را
نظام جهاني
نام نهاد .چنانچه
تأمين وحضور
چنين
خصوصياتي را
به عنوان
حداقل شرايط
لازم
نپذيريم ، در
آن صورت سخن
گفتن از
جامعه جهاني
موردي
نخواهد داشت
والگوي
استعمار
مجدد ، نظم
نوين جهاني
رابه نظم
اجتماعي
خودكامه
وغير انساني
وفاقد
همبستگي
تبديل خواهد
كرد .دراين
صورت تنها
راه دستيابي
به جامعه
جهاني اين
خواهد بود كه
به نفي چنين
نظمي روي
آورد وبا آن
به مخالفت
برخاست .
مونال مي
گويد
معضلاتي كه
به سبب
افزايش همگي
سازي به
عنوان پيش شر
ايط ايجاد
جامعه واحد
انساني مطرح
مي شوند ، از
اهميت
بسياربرخوردارند
.دقيقا همين
روند است كه
پايه ادغام
منطقه اي را
پي مي ريزد .همگن
سازي فرهنگي
به
برابرسازي
وهم سطح سازي
مي انجامد
وبشريت
راازيكي از
گنجينه هاي
ارزشمند خود
يعني تنوع ،
تفاوت وتكثر
محروم مي كند .
اومعتقد است
كه چنين
تحولي هم
اكنون
درجريان است
و پرسش اين
است كه آيا
بشريت قادر
خواهد بود كه
دربرابر اين
جريان
بايستد ؟
سرانجام ،
مونال مي
گويد : برپايي
جامعه جهاني
تنها هنگامي
ميسر خواهد
شدكه تمامي
بشريت
راازخود
بداند
وآزادانه
ودور
ازاجبارودريك
طرح وبرنامه
گسترده
وبسيج كننده
ازطرف تمامي
بشريت برپا
گردد .
ايزابل
مونال
باهمان روش
افلاطون ي-ماركسيستي
خواستار
ايجاد يك
جامعه واحد
بشري است وبه
تنوع تمدني
عنايت ندارد .
اوجامعه اي
واحد
رادراساس
قبول دارد
وايرادي
روشمندانه
به آن وارد
نمي سازد ولي
توجه ندارد
كه ورود
برابر وآزاد
وبدون اجبار
درنهايت
يعني
وانهادن
فرهنگ خودبه
سود فرهنگي
نيرومندتر .
فرهنگ هاي
پويا درحال
تحول خواهند
بود
ونابرابري
هاي فرهنگي
همچنان
ادامه خواهد
يافت .درواقع
روند ادغام و
جذب فرهنگ ها
درهمه سطوح
بااجبار
صورت نمي
پذيرد .دربسياري
از سطوح ،
فرهنگ هاي
نيرومند
براي
مردماني با
فرهنگ هاي
ضعيف تر ،
جذابيت
دارند
وبسياري
باميل
خواستار
ورود به آن
فرهنگ ها مي
شوند .
نكته
آخراينكه
ايزابل
مونال به هر
حال
درچارچوب
تمدن غربي مي
انديشد وخود
را متعلق به
اين تمدن مي
داند .پس آنچه
درنظر اومي
ماند اين است
كه بتواند
ورود به اين
تمدن رابراي
اجزاي مطلوب
آن مطلوب
ومقبول سازد
وبخصوص
فرصتي براي
كشورهايي
چون آمريكاي
جنوبي
ومركزي
فراهم آورد
تابتواند
همچون عضوي
برابر دراين
مجموعه سهم
بگيرند . نتيجه
گيري
تحولات
محلي بخشي از
جهان گرايي
اند .افزايش
بسيار وسيع
تماس ها
وجريان
مداوم پيام
ها درجوامع
مدرن قابل
مشاهده است .
اين دوعنصر
خلوص فرهنگ
هاي منفرد
رااز بين مي
برد . جهاني
شدن درحال
انتشار است
وهيچ كس نمي
تواند از
عواقب آن
بگريزد .توسعه
بي سابقه
تكنولوژي
درپنجاه سال
اخير ، عامل
تحقق جهاني
شدن بوده است .مدرنيته
شرايط تحقق
عصر جديدي
رابه وجود
آورده كه
درآن توليد
وارسال
اطلاعات
تقريبا
همزمان است .
گفت وگوي
ميان فرهنگ
ها كه
ازجهاني شدن
منبعث مي
گردد ، تمامي
نقاط جهان
راتحت تأثير
خود قرار
داده است ،
زيرا از اين
پس انزوا (وتاحدي
) بي توجهي به
ديگري امكان
پذير نمي
باشد .جهاني
شدن نشان مي
دهد كه چگونه
فرهنگ هاي
مختلف عناصر
خاصي راكه
دربادي
امرتعلق به
هيچ قطبي
ندارند برمي
گزينند وبه
آنها معنا مي
بخشند وبدين
وسيله آگاهي
فرد رااز
تفاوت
اوباديگران
شدت مي بخشد .
دسترسي
نابرابر
فرهنگ ها به
كانالهايي
كه انتشار
پيامهايشان
راتسهيل مي
كند برميزان
جهاني شدن
آنها تأثير
مي گذارد .
جهاني شدن
سبب
برانگيختن
شديد حس هويت
طلبي افرادي
مي شود كه
احساس مي
كنند تمام
انديشه ها ،
باورها ،
ارزش ها
ومعلومات
تشكيل دهنده
مباني مشترك
زندگي شان به
وسيله توسعه
وگسترش
فرهنگ هاي
بيگانه اي كه
داراي منابع
غني تري
هستند تهديد
مي گردد .بايد
گفت جهاني
شدن فرايندي
جهانشمول
وهمه گير است
وگريزي از آن
نيست وفرهنگ
نيز به عنوان
بخشي از نظام
اجتماعي
دراين
فراگرد
قراردارد .
برخي از
منابع مورد
استقاده :
1-فرهنگ
شناسي (گفتارهايي
درزمينه
فرهنگ وتمدن )
، دكتر چنگيز
پهلوان ،
نشرني، (1378)
2-جامعه
شناسي ،
آنتوني
گيدنز ،
ترجمه
منوچهر
صبوري ،
نشرني ، (1374)
3-مكاتب
ناسيوناليسم
:
ناسيوناليسم
ودولت – ملت
درقرن بيستم
، مونتراست
گيبرنا ،
ترجمه امير
مسعود
اجتهادي ،
مركز چاپ
وانتشارات
وزارت امور
خارجه (1378)
4-انديشه
هاي سياسي
درقرن بيستم
، حاتم قادري
، انتشارات
سمت (1379)
5-دگرگوني
اجتماعي از
ديدگاه
گانتائوموسكا
،
لوچانوكاوالي
، ترجمه
وتدوين حسين
افشار ،
انتشارات
دانشگاه
علامه
طباطبايي (1376)
|