|
بررسي
تحليلي
اهداف
استراتژيك
آمريكا در
منطقه و
تقابل با
اهداف اروپا اهداف
بحران سازي
در
خاورميانه
مهرداد
ناظري
تا قبل از
فروپاشي
شوروي، تفكر
مسلط بين
كشورهاي
مبتني بر
گفتمان
سوسياليسم و
يا
كاپيتاليسم
تعريف مي شد.
به عبارت
ديگر رقابت
تسليحاتي
بين آمريكا و
شوروي جهان
را به دو
اردوگاه
متخاصم بدل
كرده بود.
غربيها با
تكيه بر
مفاهيم
بنيادي
ليبراليسم،
مثل آزادي و
اقتصاد
بازار و
شرقيها با
استناد به
ايدئولوژي
ماركسيستي و
مبارزه با
فقر داعيه
جهاني شدن را
در سر داشتند.
سمبل اين دو
نوع تفكر در
شهر تاريخي
برلين در
كشور آلمان
بود كه با
ديواري به
نماد تقابل
آمريكا و
شوروي مبدل
شده بود.
روسها تلاش
مي كردند در
بخش شرق
اروپا نوعي
سياست روسي
سازي و
ايدئولوژي
ماركسيسم ـ
لنينيسم را
به رهبران
اين كشورها
ديكته كنند و
آمريكا با
تكيه بر
اقتصاد
بازار،
گسترش فرهنگ
سرمايه داري
و روحيه
كمونيست
ستيزي به
چهره نمايي و
رفابت در
برابر روسها
مي پرداختند.
اين دو
رويكرد
ميراث
دوراني بود
كه
روشنفكران
اعتقاد به
سعادت انسان
با ايجاد
مدينه فاضله
داشتند.
روسها با
نويد جهاني
شدن
سوسياليسم
مردم و
دولتمردان
جهان را
تشويق به
پيوستن به
جامعه مورد
نظرشان مي
كردند و
آمريكاييها
با انتقاد از
نظامهاي
سوسياليستي
معتقد بودند
نظامهاي اين
كشورها مردم
را تحت سيطره
و اقتدار همه
جانبه خود در
آورده و به
علايق
انسانها در
نظامهاي
ماركسيستي
هيچ توجهي
نشده است. بر
همين اساس
طبقه كارگر
كه اين
نظامها مدعي
حقوق
آنانند، از
آزادي و
مزاياي
اقتصادي پايين تري
نسبت به
كشورهاي
غربي
برخوردارند.
تقابل اين دو
پارادايم
دوراني را
پديد آورد كه
به جنگ سرد
موسوم شد. چرا
كه آمريكا و
شوروي براي
جهاني شدن
نظامهايشان
به رقابت
تسليحاتي
روي آوردند.
اما به
كارگيري
تكنولوژي
مدرن در همه
سطوح توليد
توسط سرمايه
داري بدون
هيچ واهمه اي
از بيكاري و
فاصله
طبقاتي
انجام گرفت
در حالي كه در
كشورهاي
اروپاي شرقي
چنين امكاني
وجود نداشت.
بر همين اساس
نظام شوروي
در نوسازي
جامعه خود به
ويژه در بخش
صنايع مصرفي
و كوچك از غرب
عقب ماند.
طوري كه بعد
از دومين
انقلاب
انفورماتيك
و گسترش
ارتباطات
ديجيتالي
ديگر نظام
شوروي قادر
به رقابت با
غرب نبود. حتي
دكترين
اصلاحات
گورباچف تحت
عنوان
پروسترويكا
و گلاس نوست
نتوانست اين
سيستم را
نجات دهد. بر
همين اساس
گسترش
ماهواره ها و
شبكه هاي
ارتباطي
جامعه شوروي
را كه از درون
هم دچار
معضلات شده
بود، به
فروپاشي
كشاند. بعد از
اين واقعه
كشورهاي
غربي كه از
خوشحالي در
پوست خود نمي
گنجيدند،
ماشين
تبليغاتي
خود را به كار
انداخته و با
بوق و كرنا
فروپاشي
رژيمهاي
اروپاي شرقي
را به عنوان
دليل نهايي
غير عملي
بودن
سوسياليسم
تبليغ كردند.
جورج بوش
پدر پس از
واقعه
فروپاشي و
تنبيه صدام
حسين در حمله
به كويت در
چهل و پنجمين
نشست مجمع
عمومي ملل
متحد چنين
گفت: «جهاني
مي بينم با
مرزهاي باز،
تجارت آزاد و
مصمم تر از
همه با
ذهنهاي باز.
جهاني كه
ميراث مشترك
متعلق به همه
مردم جهان را
پاس دارد … دنيايي
كه آمريكايي
ها، چه
شمالي، چه
مركزي، چه
جنوبي
بتوانند
براي آينده
همه بشريت
الگويي
فراهم آورند.»
اين الگوي
خوش بينانه
با نظريات
فرانسيس
فوكوياما
تحت عنوان تز
پايان تاريخ
گره خورد. وي
استدلال مي
كرد سرمايه
داري و سياست
ليبرال كثرت
گرا كه بر
ديالكتيك
تاريخ غلبه
يافته بود،
به خود تاريخ
پايان داد. به
گمان وي
دموكراسي
ليبرال
پايان تاريخ
است و براي آن
هيچ
جايگزيني كه
هم از لحاظ
معيشت و هم
اقتصاد تمام
يا اكثريت
نيازهاي
افراد بشر را
تامين كند،
نمي توان
يافت. اما پس
از يك دهه از
طرح چنين
ديدگاهي
واقعه يازده
سپتامبر،
نظم نوين
جهاني را به
زير سوال برد
و در سطح كلان
پروژه جهاني
شدن را با
چالشهاي جدي
روبرو ساخت.
آمريكايي ها
كه فكر مي
كردند با
وسايل
ارتباط
جمعي،
ماهواره و
اينترنت مي
توانند روند
مدرنيزاسيون
را در دنيا
تسريع كنند
با مانع جدي
تحت عنوان
تروريسم
روبرو شدند.
تا قبل از اين
اگر شبكه هاي
تروريستي در
هر نقطه از
دنيا
فعاليتي
خرابكارانه
انجام مي
دادند،
چندان مورد
توجه
دولتمردان
آمريكا قرار نمي
گرفت، اما
واقعه 11
سپتامبر كه
براي اولين
بار خرابي و
ويراني را
براي اين
كشور كه در
طول تاريخ
سياسي اش دست
نخورده باقي
مانده بود،
به ارمغان
آورد.
واشنگتن را
از خواب غفلت
بيدار ساخت.
آنها متوجه
شدند به
موازات رشد
مدرنيسم در
دنيا كه
گسترش
سرمايه داري
و توسعه
سياستهاي
ليبراليستي
را به همراه
داشته و
نابرابري
رهايي كه
زاييده اين
فرايند است و
جهانيان را
در دو قطب فقر
و ثروت
انباشته
تقسيم كرده
زمينه را
براي رشد
عصبيت نيز
فراهم كرده
است و اين
فرايند مي
تواند براي
آنها بسيار
خطرناك باشد.
به تعبير
ريچارد
هالبروك،
ديپلمات
آمريكايي در
كنار رشد
دموكراسي
هاي ليبرال
در دنيا يك
نوع
دموكراسي
عوام پسند
رشد كرده كه
بدون توجه به
الزامهاي
حقوق بشر
جهاني،
آزادي
اجتماعات را
پاس نمي دارد
و به دنبال
حذف نظم
موجود است.
نظمي كه
آمريكايي ها
براي آن
تلاشهاي
زيادي كرده
بودند. اليته
اين يك روي
سكه بود و
مورد توجه
برخي از
مقامات
آمريكايي
نيز قرار
گرفت اما به
روي ديگر كه
جوامع بشري
به واسطه
ماهيت نظام
سرمايه داري
به دو طبقه
تقسيم شده
توجهي نشد. دو
طبقه اي كه
بخشي از آنها
از امتيازات
ويژه اي اعم
از خريد يك
جزيره، سفر
با هواپيماي
خصوصي و درست
به سراسر
جهان
برخوردارند
و بخش بزرگتر
كه محكوم به
زندگي تلخ و
رنج آور
هستند. اين
نظرگاه با
ديدگاه
هانتينگتون
تحت عنوان
برخورد
تمدنها به
پارادايم
مسلط در
تصميم
گيريهاي
دولت آمريكا
مبدل شد.
هانتينگتون
تشريح كرد
جهان به
معنايي دو
جهان است.
تمايز اصلي
ميان تمدن
غرب كه
تاكنون حاكم
بوده و همه
تمدنهاي
ديگر است.
هانتينگتون
با تئوريزه
كردن و تمايز
قائل شدن بين
تمدن غرب و
بقيه جهان به
نوعي دوست و
دشمن را براي
آمريكايي ها
تعريف كرد.
تاثير اين
تفكر در
گفتمان دولت
واشنگتن سبب
شد جرج بوش در
روزهاي اول
واقعه 11
سپتامبر با
دستپاچگي و
بدون توجه به
بار سنگين
كلماتي كه بر
زبان مي
راند، از
واژه Crusade در
اعلان جنگ
عليه
تروريستها
استفاده كند.
اين واژه
نخستين بار
در جنگهاي
صليبي بين
مسيحيان و
مسلمانان به
كار برده شد و
با اينكه
علاوه بر
جنگهاي
صليبي معاني
مترادف
ديگري نظير
مبارزه و
مجاهده نيز
دارد و
معمولا در
مورد يك
مبارزه
گسترده و همه
جانبه به كار مي
رود، در برخي
كشورهاي
اسلامي همان
معني جنگ
صليبي را
دارد. البته
انعكاس
نامطلوب اين
گفتار باعث
شد بعدها بوش
به تصحيح
اظهارات
گذشته خود
بپردازد و
اعلام دارد
مبارزه با
تروريسم،
مبارزه با
اسلام نيست.
اما بسياري
از ناظران
سياسي
معتقدند اين
گفتار
دورنماي
سياستهاي
آمريكايي ها
در قرن بيست و
يك را ترسيم
كرد.
استراتژي
منطقه اي:
بدون شك حضور
نظامي و
گسترده
آمريكا در
منطقه خاور
ميانه بعد از
واقعه 11
سپتامبر
حامي از
تغييرات
ساختاري در
دكترين
دولتمردان
آمريكايي
است. به طور
كلي اهداف
استراتژيك
آمريكا در
منطقه در
موارد زير
قابل ارائه
است: 1. گسترش
شبكه هاي
ماهواره اي 2.
كنترل
سلاحهاي
كشتار جمعي 3.
تامين امنيت
اسرائيل 4.
كنترل انرژي 5.
گسترش
نظامهاي
مردم سالاري 6.
حذف
بنيانهاي
تروريسم. اما
شايد به جرات
بتوان گفت
مهمترين و
استراتژيك
ترين هدف
آمريكا باز
سازي نظم
نوين جهاني
است كه مقوله
حمله آمريكا
به عراق نيز
در همين
راستا قابل
توجيه است.
همانطور كه
اشاره كرديم
با واقعه 11
سپتامبر و
حمله به
برجهاي
تجارت جهاني
گسستي جدي در
مفهوم جهان
گستري
آمريكايي
پديد آمد.
جهاني شدن از
نوع
آمريكايي
بدون تغيير
در زير
ساختهاي
فكري و
فرهنگي
جوامع پديده
اي به نام
تروريسم را
در جهان به
وجود آورد كه
نياز به تامل
و بررسي در آن
را بيش از
گذشته مطرح
كرده است. به
گمان
آمريكايي ها
همه فرهنگها
و جوامع با
ورود به عصر
پسا صنعتي،
به يك اندازه
دچار تحول و
دگرديسي
نشده اند و در
همين راستا
حضور
ديكتاتوري
چون صدام
حسين در
منطقه مي
تواند به
اهداف
استراتژيك
آمريكا خدشه
وارد سازد.
آنها بر اين
باورند كه با
حذف صدام
حسين از
معادلات
سياسي منطقه
و جايگزيني
يك حكومت
مورد تاييد
آنها، هم مي
تواند منافع
اقتصادي،
سياسي
آمريكا را
تامين كند.
همراه با اين
جايگزيني،
سياستي را به
پيش ببرند كه
آنچه را به
عنوان عامل
انسداد در
گردش نخبگان مي
خوانند، حذف
كنند و
بتوانند با
توليد فكر،
تفكر مردم
منطقه را عوض
كرده و روند
مدرنيزاسيون
را تسريع
كنند. دكتر
كاظم محمدي،
كارشناس
مسائل
اجتماعي در
اين باره مي گويد:
«آمريكايي ها
از دهه 1980
ميلادي تا
آستانه
هزاره سوم
روند گسترش
فرهنگ
مدرنيسم را
بر مبناي
قدرت رسانه
ها قرار داده
بودند. به
عبارت ديگر
جهان سرمايه
داري با
هزينه هاي
ميلياردي،
ارتباطات
ديجيتالي
يكسويه را
گسترش بخشيد
اما واقعه 11
سپتامبر
نشان داد يك
دشمن
ناشناخته
بدون در
اختيار
داشتن
سلاحهاي
كشتار جمعي و
قدرت رسانه
اي، مي تواند
قلب جامعه
آمريكا و
نماد قدرت
اقتصادي،
نظامي آن را
هدف قرار دهد.
از سوي ديگر
شبكه هاي
خبري متفاوت
در دنيا
اخبار و
اطلاعاتي را
ارائه مي
دادند كه
رسانه هاي
غربي را دچار
سردرگمي
كردند. مثلا
پيام بن لادن
بعد از واقعه
11 سپتامبر از
طريق شبكه
الجزيره به
سراسر دنيا
مخابره شد.
امروز هم در
جريان جنگ
آمريكا عليه
عراق شاهد
نوعي كثرت
منابع اطلاع
رساني و
رقابت منابع
غير غربي با
غربيها
هستيم. بر
همين اساس آمريكايي
ها به اين
نتيجه
رسيدند كه
استراتژي
برون فكني
مدرنيسم
دچار اختلال
شده و اگر
آنها براي
بازسازي آن
اقدامي صورت
ندهند،
اقتصاد
سرمايه داري
و صنايع
آمريكا در
آينده اي
نزديك دچار
چنان بحراني
خواهد شد كه
ديگر به هيچ
عنواني نمي
توان آن را
ترميم كرد. بر
همين اساس به
فكر تثبيت
نظام نوين
جهاني بر
مبناي حضور
نظامي در
منطقه
افتادند عده
زيادي از
كارشناسان
معتقدند
گفتمان جديد
حاكم بر
تصميمات
واشنگتن بر
اين واقعيت
استوار است
كه
خاورميانه
بايد به
مفهومي جديد
ايجاد شود. بر
همين اساس
گذافه نيست
اگر بگوييم
صحبت از
تغييرات
ساختاري در
كشورهايي
نظير
عربستان
سعودي و
سوريه در
چارچوب تحقق
اين هدف تلقي
مي شود.
تقابل
آمريكا با
اروپاي متحد:
دكترين
ايالت متحده
در طول قرن
بيستم بر اين
پايه استوار
بود كه
كشورهاي
اروپايي را
به نوعي
آمريكاييزه
كند. اما در
مقابل اين
روند
اروپاييان
به اين نتيجه
رسيدند كه
جبهه واحدي
تشكيل بدهند.
روشنفكران و
رهبران
سياسي نيز
همواره
روياي غلبه
بر جدايي
سياسي شديد
اروپا را در
سر مي
پروراندند.
در سالهاي
اخير اتخاذ
سياستهاي
واحد پولي و
تاسيس
بانكهاي
مركزي اروپا
در همين
راستا طرح
ريزي و اجرا
شد. اما با
وجود تاسيس
اين جبهه
مشترك، نظام
جهاني شدن از
نوع اروپايي
به واسطه ضعف
در
ساختارهاي
عقيدتي ـ
فكري از يكسو
و ضعف قدرت
نظامي،
قابليت
مقاومت در
برابر نوع
آمريكايي را
پيدا نكرده
است. مثلا
فرانسه كه
منافعي
تامين شده در
منطقه
خاورميانه
دارد با جنگ
آمريكا عليه
عراق مخالف
است اما اين
مخالفتها
هيچ تاثيري
در رفتار
آمريكايي ها
ندارد و يا
روسيه كه
تلاش مي كند
با ديدي
محافظه
كارانه
مساله را حل و
فصل كند و از
يكسو اعلام
مي كند لازم
است جنگ هرچه
سريع تر
خاتمه يابد
اما از سوي
ديگر به
واسطه
دريافت
امتيازات
تجاري آينده
از سوي
آمريكا جبهه
مشتركي با
دولت
واشنگتن
تشكيل مي دهد.
آمريكايي ها
تلاش مي كنند
با استفاده
از نظريات
تئوريسينها،
نظام نوين
جهاني را
دوباره
تعريف كنند و
دستاوردهاي
مدرنيته و
نظام بازار
را به هر صورت
ممكن حفظ
كنند گاه در
تعاريف جديد
ديده شده
كشتار
همگاني را با
ماهيت
مدرنيته
همسو تلقي مي
كنند. بر همين
اساس اگرچه
حمله به عراق
با مخالفت
سازمانهاي NGO،
روشنفكري و
افكار عمومي
قرار مي گيرد.
آمريكايي ها
بدون توجه به
آن مسير خود
را ادامه مي
دهند. آنها
معتقدند
اگرچه افكار
عمومي دنيا
در تضاد با
سياستهاي
ميليتاريستي
ما قرار
گرفته است
اما در نهايت
پس از پيروزي
آمريكا به
بازسازي
افكار عمومي
خواهند
پرداخت.
بنابراين به
نظر مي رسد با
وجود تضاد
منافع
آمريكا و
اروپا به
واسطه ضعف
اروپاييها
در ايجاد يك
پارادايم
مسلط و تاثير
گذار،
اتحاديه
اروپا قادر
به رقابت با
آمريكا
نخواهد بود.
بدون ترديد،
اين عقب
نشيني اروپا
در آينده، به
نفع آمريكا
خواهد شد چرا
كه نظريه
جهان تك قطبي
همچنان به
عنوان يك
نظريه مسلط
باقي خواهد
ماند. |