|
آمريكا
و موتور
اروپا نوشته:
هنري
كيسينجر ترجمه:
سعيد
آقاعليخاني
بحران عراق
كه سرانجام
با تهاجم
نيروهاي
آمريكا و
انگليس به آن
كشور و
سرنگوني
رژيم صدام
حسين، پايان
يافت، در
برگيرنده يك
تحول مهم
بود؛ مخالفت
دو كشور مهم
فرانسه و
آلمان (مشهور
به موتور
اروپا) با
سياستهاي
آمريكا،
درميان
مخالفت اكثر
كشورهاي
جهان، از اين
نظر مهم تلقي
شد كه براي
نخستين بار
پس از جنگ دوم
جهاني، شاهد
شكاف در ميان
كشورهاي
غربي بوديم.
چنين موضعي
آنچنان براي
سياستمداران
و مقامهاي
آمريكا
سنگين بود كه
هنوز پس از
پايان جنگ
نتوانسته
اند آن را هضم
كنند. سخنان
كالين پاول
وزير امور
خارجه
آمريكا مبني
بر مجازات
شدن فرانسه
به خوبي
گويايي اين
موضوع است. در
اين ميان «هنري
كيسينجر»
وزير امور
خارجه اسبق
آمريكا كه از
او به عنوان
پدر معنوي
محافظه
كاران نوين
حاكم در كاخ
سفيد ياد مي
شود نيز
در مقاله اي
به شدت پاريس
و برلين را
مورد حمله
قرار داده
است. متن
مقاله از نظر
خوانندگان
گرامي مي
گذرد.
در زماني كه
تمامي
توجهات
معطوف
بازسازي
عراق است،
ايالات
متحده همچون
مراحل
ديپلماتيك
قبل از جنگ با
چالش بزرگ «چگونگي
تعامل با
ماهيت
دگرگون شدن
ناتو»
روبروست.
فرانسه و
آلمان ـ دو
متحد
قدرتمند
آمريكا در
ناتو ـ در اين
مدت،
جهانيان را
عليه
سياستهاي
بوش «كه مي
تواند باعث
به خطر
افتادن
زندگي
آمريكايي ها
شود» تحريك
كردند. اين
واگرايي در
ناتو باعث شد
كه روسيه ـ
براي اولين
بار پس از جنگ
سردـ صريحا
در مقابل
ايالات
متحده
موضعگيري
كند و اكنون
نيز كه جنگ
پايان يافته
است، تكرار كشمكش
ها بر سر نقش
آينده
سازمان ملل
متحد در عراق
را شاهديم.
تداوم اين
رويكردها
منجر به
فروپاشي
نهادي (ناتو)
خواهد شد كه
حدود نيم قرن
نقطه محوري
سياست خارجي
آمريكا را به
خود اختصاص
داده بود.
آشفتگي هاي
پس از حملات 11
سپتامبر
منجر به ظهور
نوعي
نارضايتي به
خاطر «يك
جانبه گرايي»
يا «قطب گرايي»
ايالات
متحده شد و
زماني كه
ايالات
متحده به جنگ
عليه
تروريسم
صورتي نظامي
داد، ضعف
اوليه در
همپيماني
متحدانش ـ كه
ايالات
متحده در 11
سپتامبر
قرباني آن شد
ـ در سايه
استراتژي «بازدارندگي
پيشگيرانه»
تا حدودي
كمرنگ شد.
اين
استراتژي
جديد، واكنش
درستي عليه
تهديدات
گروههاي
ناشناخته اي
بود كه
سرزميني
براي دفاع
نداشتند و در
عين حال،
براي تحقق
اهداف خود
دست به هر
كاري مي
زدند. مساله
ديگري كه
باعث كمرنگ
شدن
اختلافات
شد، اين بود
كه
همپيمانان
اروپايي
علاوه بر
احساس خطر از
جانب
تروريست ها،
به خطر
دستيابي
آنان با
كشورهاي
حامي شان به
تسليحات
كشتار جمعي
پي برده
بودند و در
نتيجه،
اقدامات
آمريكا را «تلاش
در جهت رهبري
مطلق جهان»
تفسير نمي
كردند.
بنابراين
مبارزه با
ترور صرفا تا
جايي كه پاسخ
به تجاوزات
قريب الوقوع
باشد، امري
قابل توجيه
تلقي مي شد.
اگر چه همان
زمان نيز
مقامات كاخ
سفيد اهداف
خود را در
سخنان رسمي
خود علني مي
كردند، ليكن
متحدان
اروپايي به
اميد اينكه
ايالات
متحده خود به
خود و به مرور
زمان مواضع
خود را تعديل
خواهد كرد،
مخالفت
چنداني نمي
كردند. در
دوران جنگ
سرد، ايالات
متحده به
واسطه نيازي
كه به توجيه
اخلاقي
اقداماتش
داشت، هر از
چندگاه، به
مشاوره هاي
متحدانش عمل
مي كرد و اين
امر باعث
همراهي
فرانسه و
آلمان در طول
جنگ سرد بود،
اما در جريان
حوادث 11
سپتامبر و
تحولات بعد
از آن ايالات
متحده هيچ
تضميني مبني
بر تعديل
مواضعش به
همپيمانانش
نداد. اگر چه
تهديد
فرانسه و
آلمان مبني
بر رأي منفي
عليه آمريكا
در شوراي
امنيت امري
بي سابقه
بود، اما
وقتي كه اين
دو كشور بي
اعتنا به
سابقه نيم
قرن
همپيماني با
آمريكا،
فشار شديدي
عليه
سياستهاي
آمريكا بر
ساير كشورها
وارد كردند و
به رهبران
اروپاي شرقي
هشدار دادند
كه همراهي با
واشنگتن به
منزله تجديد
نظر در
پيوستن شان
به اتحاديه
اروپا خواهد
بود، موضع ضد
آمريكايي
شان ابعاد
تازه تري
يافت.
در آغاز اين
مبارزه
طلبي، وقتي
وزير امور
خارجه
فرانسه و
آلمان همتاي
روسي خود را (وزير
امور خارجه
كشوري كه
دشمن سابق
ناتو بود)
دعوت به
مخالفت با
آمريكا و
پيوستن به
جبهه خود
كردند در
واقع،
سياستهاي
همپيماني در
نيم قرن
گذشته را به
ابتذال
كشانيدند.
اين اقدام
دقيقا نسخه
برداري از
عملكرد
كاردينال «رويچلي»
در قرن هفدهم
بود، رويچلي
كسي بود كه
براي مبارزه
با ايجاد
احتمالي
امپراتوري «هايسبورگ»
سعي كرد تا در
ميان متحدان
اروپايي آن
شكاف ايجاد
كند و نتيجه
اين امر،
ظهور فرانسه
بود. ليكن
فرانسوي ها
توجه ندارند
كه اين
استراتژي
متعلق به
دوراني است
كه خبري از
تروريسم و
تسليحات
كشتار جمعي
نبود؛ دوره
اي كه فرانسه
به تنهايي مي
توانست
خواسته هاي
خود را به دست
آورد.
دليل اصلي
جهش
ديپلماتيكي
كه امروز در
اروپا به
وجود آمده
است، صرفا
نفرت از
عملكرد
آمريكا
نيست، بلكه
بيشتر از آن
روست كه
متحدان ما
تصور مي كنند
تهديد
مشتركي كه در
گذشته باعث
تقويت
همكاريها مي
شد، امروز
وجود خارجي
ندارد.
صرفنظر از
اين امر، ما
امروز شاهد
به قدرت
رسيدن نسلي
در اروپا
هستيم كه جنگ
سرد را درك
نكرده است و
دستاوردهاي
جنگ سرد براي
آنها حكم يك
هديه باد
آورده را
داشته است.
اين نسل در
آزادسازي
اروپا طي جنگ
دوم جهاني
مشاركت
نداشت و شاهد
بازسازي
اروپا در
قالب طرح
مارشال
نبود، در
عوض، به
عنوان معترض
جنگ ويتنام و
استقرار
موشكها در
اروپا و
آلمان حضور
پر رنگي داشت.
بيگانگي اين
نسل تباه شده
در بحران
اقتصادي پس
از جنگ جهاني
دوم جهاني با
واقعيت هاي
ملموس نسل
قبل تا
بدانجا رسيد
كه برخي در
جريان اتحاد
در آلمان خود
را بيش از
آنكه آزاد
شده
بپندارند،
تحت اشغال مي
دانستند.
اروپا
هيچگاه به «دوگليسم»
فرانسه كه
نوعي دعوت به
ماهيت
اروپايي
محسوب مي شد،
روي خوش نشان
نمي داد تا
اينكه بحران
عراق پيش آمد
و «ژاك شيراك»
ـ حداقل به
شكل موقت ـ
توانست
آلمان را با
جبهه «دوگليست»
هاي اروپا
همراه كند.
شيراك وقتي
هراس «گرهارد
شرودر» از
بركناري از
سمتش ـ به
واسطه مواضع
خصمانه عليه
آمريكا ـ را
ديدد، او را
برخلاف
صدراعظم هاي
قبلي آلمان
فريفت و با
خود همراه
كرد. مدتي
بعد، دو كشور
مواضعي چالش
برانگيز
عليه آمريكا
را اتخاذ
كردند. اين
كودتاي
ديپلماتيك،
اروپا را به
دو بخش تقسيم
كرد يك بخش،
شامل دولت
هايي كه
درتلاشند
ضمن احياي
هويت
اروپايي در
مقابل
آمريكا قرار
گيرند و بخش
ديگر، دولت
هايي كه
احياي هويت
اروپايي را
از طريق
همكاري با
ايالات
متحده دنبال
مي كنند.
واگرايي هاي
رو به
افزايش، يك
تحول تدريجي
را در موضع
مسكو ايجاد
كرد. روي كار
آمدن «ولاديمير
پوتين» در
روسيه با به
قدرت رسيدن «جورج
بوش» در
آمريكا
همزمان شد.
پوتين سعي
كرد مسير
تحقق تمركز
بر اقتصاد
داخلي و
احياي
دوباره
جايگاه قبلي
روسيه به
عنوان يك ابر
قدرت را از
طريق همكاري
با ايالات
متحده خصوصا
در زمينه
مبارزه با
بنيادگرايي
اسلامي،
هموار كند و
بدين ترتيب،
عظمت از دست
رفته روسيه
متلاشي شده
را دوباره
باز گرداند.
پس از مدتي،
همنوايي
سياست خارجي
روسيه با
مخالفان
ايالات
متحده براي
آن دسته از
آمريكايي
هايي كه از
تجربه تلخ
روسيه در
دوران افولش
باخبر
بودند، تعجب
برانگيز
بود، زيرا
اين امر
زماني اتفاق
مي افتاد كه
رويه بيشتر
از آن در قالب
لغو موافقت
نامه منع
تكثير
تسليحات
اتمي و گسترش
ناتو به
مرزهايش ضعف
خود را نشان
داده بود،
ولي با اين
اقدام باز هم
براي آمريكا
چنگ و دندان
نشان مي داد.
شايد اهمال
ايالات
متحده در
رسيدگي به
وضعيت روسيه
باعث شد اين
كشور نقش
فضاحت باري
در نمايشي كه
آلمان و
فرانسه به
راه انداخته
بودند، به
عهده بگيرد و
در مساله
عراق عليه
ايالات
متحده
موضعگيري
كند؛ امري كه
متضمن نفرت
گرايي روسيه
از آمريكا و
ايجاد
آلترناتيو
جديدي بود كه
بر بي
اطميناني به طرح
هاي آمريكا
استوار شده
بود. شش ماه پس
از پيوستن سه
جمهوري سابق
اتحاد شوروي
به ناتو،
پوتين در
موضع خارج
شدن از زير
چتر ايالات
متحده به
همتايان
روسي و
آلماني خود
پيوست تا به
مردم كشورش
ثابت كند كه
ناتو از موضع
اوليه خود
عدول كرده و
رو به
فروپاشي است.
بايد
اعتراف كرد
كه استمرار
رويكرد
كنوني، پايه
هاي نظام بين
الملل را
دستخوش
تغيير خواهد
كرد. اروپا در
اين تغيير به
طيف هاي
مختلفي
تقسيم مي شود
كه در مورد
همكاري با
ايالات
متحده
اختلاف نظر
دارند و
ماهيت ناتو
نيز دچار
تحول خواهد
شد.
بافت
سازمان ملل
متحد ـ كه
نهاد سنتي
دفاع از
دموكراسي در
برابر
دشمنان آن
است ـ منبعد
از منظر
يافتن
راهكاري
براي مقابله
با اقدامات
ايالات
متحده دچار
تحول خواهد
شد.
چالش اين
سازمان با
ايالات
متحده بر سر
مساله
چگونگي
اداره عراق
پس از جنگ به
وضوح خود را
نشان مي دهد.
در نتيجه، به
نفع ايالات
متحده است كه
پس از
بازگرداندن
آرامش و محو
سلاح هاي
كشتار جمعي،
به تنهايي به
دنبال ايفاي
نقش در قلب
جهان اسلام
نباشد، اما
اين به معني
دعوت از
همپيمانانش
نيست، بلكه
بايد همچنان
بر عدم دعوت
آنان و ساير
كشورها
اصرار ورزد و
همزمان نقش
مهمي را به
سازمان ملل
متحد خصوصا
نهادهاي بشر
دوستانه و
فني محول كند.
سخنان وزير
امور خارجه
فرانسه ـ كه
با موافقت
ضمني آلمان
همراه شد ـ
بار ديگر
مساله عدم
مشروعيت
حضور آمريكا
در عراق را ـ
كه قبل از جنگ
از طريق
ديپلماتيك
فيصله نيافت
ـ به صورت
مساله حل
نشده اي باقي
خواهد گذاشت
و بر ميزان
شكاف موجود
خواهد افزود.
مرحله بعد از
عراق، نبايد
مبتني بر
نيروهاي بين
المللي باشد
بلكه بايستي
حماقت بار
بودن «جمع
گرايي» به
عنوان حربه
اي براي جلو
اندختن
سازمان ملل و
حذف ايالات
متحده بارها
و بارها مورد
تاكيد قرار
گيرد. در عين
حال بايد
تلاش شود كه
امور به
وضعيت طبيعي
خود بازگردد.
احياي
مناسبات
ناتو براي
فعال كردن
نقش نهادهاي
بين المللي و
ممانعت از
سياست هاي
زور گويانه
اي كه در قرن
هجدهم رايج
شده بود،
ضروري است.
براي احياي
روابط نيز
بهتر است به
جاي تأكيد بر
تبديل
همپيماني به
چتر امنيتي
فراگير، «احساس
سرنوشت
مشترك» تقويت
شود. اگر به
اين زمينه
مشترك توجه
نشود و اگر
روند
ديپلماسي
التزام آور
مجبور است در
داخل ناتو،
همپيمانان
ويژه اي دست و
پا كند و براي
آينده
همكاريهاي
نزديك دست به
انتخاب بزند
كه اين مساله
پايان حزن
انگيزي براي
نيم قرن
همكاري تلقي
مي شود.
به نظر مي
رسد وقت آن
رسيده است كه
تكليف بحث و
جدل بر سر «يك
جانبه گرايي»
در مقابل «جمع
گرايي» روشن و
ايده تمركز و
تكيه بر يك
نقطه مركزي
تقويت شود.
در مورد
رويكرد
خصمانه اخير
اروپاييان
عليه ايالات
متحده نيز
بايد بدانها
گوشزد كرد كه
از تبليغات
رسانه اي شان
كه همواره
چهر ه اي «رامبو»
گونه و تشنه
جنگ از
آمريكا نشان مي دهند و
اين كشور را
نه به عنوان
يك شريك كه به
عنوان
موجودي كه در
مقابل اروپا
ايستاده
است؛ معرفي
مي كنند دست
بردارند. از
سوي ديگر،
سياست خارجي
آمريكا نيز
بايد گسست
موجود ميان
ديدگاه رايج
در سطح سران و
شيوه هاي
جزيي
ديپلماسي اي
را كه مدام به
روز مي شود،
از ميان
بردارد. در
اين ارتباط،
آمريكا
ناگزير از
همفكري و
همكاري
تنگاتنگ با
شركاي خويش
است تا بدين
وسيله براي
آنها در توجه
به اهداف
ميان مدت،
التزام
ايجاد كند و
به وضعيت منع
تكثير
تسليحات
كشتار جمعي،
تبيين جهاني
سازي و احياي
بازسازي
خاورميانه
سرعت ببخشد.
بايد تاكيد
كنم كه محور
آلماني،
فرانسوي و
روسي محوري
موقتي است و
پوتين
همچنان به
نزديكي
بيشتر به
آمريكا مي
انديشد. اگر
بيشتر از
سخنان پوتين
به عملكردش
توجه كنيم،
خواهيم ديد
كه روسيه،
عراق را يك «حالت
خاص» مي داند
و همكاري با
آمريكا براي
اين كشور
اهميت
بيشتري دارد.
مذاكرات
مستمر مشاور
امنيت ملي «كاندوليسا
رايس» با
پوتين در
مورد مسائل
مهم جهاني به
عنوان اولين
گام هاي
رويكرد
ايالات
متحده به
روسيه قابل
اهميت است.
در اين حال،
چين كمتر از
ديگران خود
را درگير
مساله عراق
كرد، برنامه
اصلاحات
داخلي و
تغيير در
رهبري باعث
شد كه اين
كشور فارغ از
هياهوي حاكم
بر اوضاع
جهان يك
مرخصي توأم
با آرامش به
خود بدهد و
بنابراين
پيش بيني مي
شود كشوري كه
در اوايل به
قدرت رسيدن
بوش به عنوان
دشمن
استراتژيك
دولت وي
معرفي مي شد،
در بلندمدت،
تبديل به يك
شريك
استراتژيك
شود. اين امر
زماني محقق
مي شود كه
آمريكا
بتواند در
مورد مشكل
هسته اي كره
شمالي و
مساله روابط
خصمانه چين
با تايوان به
يك موضع
مشترك با چين
برسد. در اين
ميان، برتري
نظامي
آمريكا در
آينده روابط
بين الملل،
حقيقتي است
كه نمي توان
آن را ناديده
گرفت، امري
كه سياست
توازن قوا هم
قادر به
تغيير آن
نيست، ليكن
ايالات
متحده بايد
هرموني
فراگير خود
را با لحاظ
داشتن
معاهدانتت
بين المللي
پيش ببرد. اگر
آمريكا
بتواند با
جان و روح
متحدان
اروپايي اش
بياميزد،
ديگر، دعوا
بر سر يك
جانبه گرايي
يا جمع گرايي
تبدلي به
خوراك اين و
آن كشور نمي
شود و
مطالبات
ايالات
متحده به
راحتي تامين
خواهد شد.
منبع:
مديا تريبون |