آزادي غربي ,ماهيت و مشخصه ها

يكي از بيماري هاي رايج اجتماعي  اين است كه به طور
ناآگاهانه و در اثر فعاليت هاي مخرب جريانهاي فرهنگي غرب گرا,
بعضي از ارزشهاي والا به سبك و شيوه هاي دنياي غرب مطرح و
ترويج مي شود.
« آزادي » كه از ديدگاه تعاليم زندگي ساز اسلام يك نيازحياتي و
فطري و طبيعي محسوب مي شود و بدون وجود آن آدمي محكوم به فنا
و مرگ تدريجي است, از جمله ارزشهاي گرانبهايي است كه در شرايط
كنوني جامعه ما دچار اين بلاي اجتماعي شده و در محاصره تبليغات
ناصحيح و هدفمند افراد و گروههاي غرب گرا قرار گرفته است.
آزادي, پديده جديد و نياز نويني نيست كه تازه سر برآورده باشد
و ضرورت تحركات و تبليغ و ترويج براي گسترش و تحقق آن توسط
افراد و گروهها مطرح شده و فريادها ازگلو برآمده و سينه ها براي آن
چاك گردد. آزادي, يك ارزش فطري و نياز طبيعي است كه خداوند
متعال آن را در سرشت انسانها به وديعه نهاده و همچون چشمه ساري
از عمق سرزمين وجود آدميان مي جوشد و بالا مي آيد.
نهضت شكوهمند اسلامي ما كه پيام آور بزرگ ارزشهاي والاي
الهي است از ابتداي شكل گيري, يكي از محوري ترين اهداف و
آرمانهاي خود را تحقق « آزادي » در ابعاد مختلف و بر اساس نيازهاي
اوليه انساني قرار داد و سقوط استبداد و ديكتاتوري در ايران, نويد
دهنده رها شدن ملت مسلمان ما از اسارت و خفقان و رنج و مشقت هاي
طاقت فرسايي بود كه با به بند كشيده شدن « آزادي, » روح و روان اين
ملت خداجو را شكنجه مي داد.
احزاب و جريانهاي روشنفكري غرب گرا كه امروز بر طبل آزادي
مي كوبند و جاي پاي سلطه مجدد استعمار خارجي را صاف و هموار
مي نمايند, به خوبي مي دانند كه انقلاب اسلامي ايران حصارهاي
پولادين را در هم شكست و با عبور از موانع سخت و با قرباني كردن
فرزندان خداجوي خود, پرنده به بند كشيده شده آزادي را از قفس
اسارت استبداد و استعمار رهايي بخشيد و در فضاي پاك و بي كران
عشق و محبت و وفاق و مودت و اتحادي كه ارمغان قيام و انقلاب
مقدس مردم مسلمان ايران محسوب مي شود, به طيران و پرواز در
آورد.
اين احزاب و جريانهاي مخالف حكومت ديني, با علم و يقين به
واقعيت انكارناپذير مزبور, پرچم آزاديخواهي به سبك و شيوه غربي
را به دوش مي كشند و بدين سان با شعار آزادي به نبرد عليه آزادي
مي پردازد!
آزادي غربي داراي ماهيتي است كه انسان را بر خلاف مسير
خلقت حركت مي دهد. آزادي غربي به دنبال آزاد كردن انسان نيست ,
كه در جستجوي راه و روشهاي به بند كشيدن انسانهاست !
آزادي غربي به سعادت و رستگاري انسان نمي انديشد و براي
رشد و بالندگي او دل نمي سوزاند. در آزادي غربي آنچه مطرح نيست ,
سعادت و رشد و كمال و سلامت انسان است !
در غرب, هر چه مي گذرد, و آنچه مي شود و نمي شود, محور و
مدار مشخص و ثابت و تغيير ناپذيري دارد وآن عبارت است از تامين
منافع نامشروع و ضدانساني سردمداران استعمار جهاني و شركتهاي
عريض و طويل اقتصادي و رسانه ها و تشكيلات وسيع وابسته به
آمريكا و صهيونيسم بين الملل.
آزادي در غرب, همچون همه ارزشهاي انساني و اجتماعي و
فرهنگي, به مصادره قدرتهاي انسان ستيزي در آمده است كه با اصول
و مباني خلقت و تعاليم مقدس فطري و الهي اسلام به عناد و دشمني
مي پردازند.
ما در جهاني زندگي مي كنيم كه با اسم آزادي, آزادي را به بند
مي كشند, و با نام دفاع از حقوق بشر, بشريت را به مسلخ مي برند, و با
شعار دموكراسي و مردم گرايي توده هاي فريب خورده مردم را
گوسفندوار در تيول خويش در مي آورند و پل عبور خود از موانع
مختلف براي نيل به اهداف و آرمانهاي ضدمردمي خود قرار مي دهند!
دردنياي غرب در حالي آزادي به مسلخ برده مي شود كه زيباترين
شعارها درباره آن در فضا طنين انداز است و تبليغات وسيع در همه جا
رخ مي نمايد و اذهان و ديدگان را به خود جلب مي كند, و اين به آن
دليل است كه حركتهاي ضدآزادي بسيار پنهان, نامرئي, و مزين و
آراسته به زيورهاي فريبنده و چشم پركن صورت مي گيرد!
از سوي ديگر, مردم دنياي غرب در اثر تبليغات جهت دار و
هدفمند كه با سرمايه گذاري هاي كلاني صورت گرفته و مي گيرد, چنان
از خود بيگانه شده و از فطرت خداجوي خود فاصله گرفته اند كه
« آزادي » را در محدوده و قالبهاي معرفي شده رهبران و سردمداران
نظام سلطه جوي جهاني كه امروز مركزيت آن در آمريكا و كاخ سفيد
مي باشد پذيرا مي شوند!
آزادي غربي, در چنين بستري رشد نموده و به صورت آنچه
امروز در دنياي غرب مطرح است رخ نموده است.
اين آزادي داراي مشخصه هايي است كه اكثريت ملل غربي آن را
پذيرفته و از آنجا كه با اميال و خواهشهاي نفساني و دروني خود
منطبق يافته اند, بر تداوم آن اصرار مي ورزند. اگر چه دنياي غرب ,
بسياري از انديشمندان منصف و آزادانديش بر اين انگاره و تفكر
پذيرفته شده مي شورند و گروههايي از مردم را نيز با خود هم صدا
كرده اند و آنچه امروز تحت عنوان « بحران معنويت در غرب » مطرح
است, جلوه هايي از اين تحرك برخاسته از ژرفاي فطرت الهي
آنهاست.
مشخصه هاي آزادي غربي را به اجمال و فشرده, اينگونه مطرح
مي نمائيم:
1 در غرب , « دين » يك موضوع و مساله فردي , شخصي و خصوصي
است, نه امري الهي, انساني و اجتماعي كه براي انسان در برابر خالق و
آفريدگار هستي وانسان و جامعه, « مسئوليت » و « تكليف » و « تعهد »
مي آفريند.
يكي از جلوه هاي آزادي در غرب, آزادبودن انسان است در
انتخاب هر عقيده اگر چه بت پرستي, گوساله پرستي و كفر و الحاد و
انكار خدا باشد!
طبيعي است كه اين نوع آزادي به نفع رهبران سياسي و
حكومتهاي استعماري است. چرا كه گرايش مردم به عقايد مختلف و در
عين حال باطل و پوچ و تهي از هر بينش و تحرك, منتهي به تربيت و
پرورش انسانهاي خنثي و سردرگريبان و بي تفاوت در برابر آنچه در
جامعه مي گذرد خواهد شد و اين چيزي است كه به مذاق قدرتهاي
استعماري خوش مي آيد و از همين رو خود زمينه ساز تحقق آن
مي باشند!
2 در غرب يكي از جلوه هاي آزادي را در رها و بي قيد بودن انسانها در
فساد و بي بند و باري جنسي مي يابيم.
انسان غربي آزاد است كه از طريق نامشروع به انواع و اقسام
گرايشات جنسي و شهوي متمايل شود وبدون هيچ منع و مذمتي همه
محدوديت ها را از سر راه خويش بردارد.
در دنياي غرب, لاقيدي و بي بند وباري جنسي تا آنجا به صورت
لجام گسيخته پيش مي تازد كه « همجنس بازي » نيز به شدت ترويج
مي شود و حتي بعضي از كشورها اين عمل را به طور رسمي و قانوني ,
آزاد اعلام مي نمايند!
شيوع بيماري هاي جنسي كه « ايدز » خطرناك ترين آنها مي باشد,
ارمغان دنياي غرب براي بشريت است! اين ارمغان وتحفه نامبارك و
شوم, ثمره « آزادي جنسي » است كه اين نوع آزادي نيز جلوه اي است از
« آزادي غربي. »
3 در غرب , انسان جز به « منفعت » خويش نمي انديشد و همه چيز را
براي خود مي طلبد. در اين منفعت طلبي, تنها خويشتن را ديدن و
پسنديدن و همه كس را فداي مصلحت خويش و منافع خود كردن ,
اصلي است پذيرفته شده !
انسان غربي, آزاد است تا براي جلب سود و نفع انبوه تر, به هر
عملي دست يازد و مصالح انساني و ارزشها و هنجارهاي الهي را در
اين ميدان وعرصه اي كه چشم و دل او جز خود و منفعت خود را
نمي بيند, فدا سازد.
در اين هنگامه اي كه هيچ كس جز « خود » و « مطامع » و « اميال »
خويش را نمي طلبد, سخن از آزادي و دفاع از آن, مفهوم و انگيزه
مشخصي دارد و آشكار است كه اين ارزش والا در محاصره
خودخواهي هاي فردي و گروهي در آمده و در حوزه تحقق مطامع و
اميال نفساني قابل اكرام و احترام مي باشد!
4 تنازع بقا, اصل ديگري است كه در غرب , به صورت يك واقعيت
غيرقابل انكار پذيرفته مي شود و نه تنها در محيط ذهن و فكر, كه در
عينيت عمل اجتماعي نيز به وضوح به تجربه و عمل گذاشته مي شود.
تنازع بقا, جلوه ديگري از آزادي غربي محسوب مي شود و انسان
غربي, رها و آزاد, در عرصه هاي حيات اجتماعي, جنبه هاي مختلف
اين اصل را به منصه ظهور مي رساند.
بر اساس اصل تنازع بقا, « انسان » همچون « حيوان » براي بقاي
خويش حمله مي كند, چنگ مي اندازد, و مي كشد و كشته مي شود.
در تنازع بقا, آنكه قوي تر است, پيروزاست و ضعيف بايد پايمال
شود و حقوقش ضايع و تباه گردد! در دنياي غرب اصل تنازع بقا, نه
تنها مذموم و نكوهيده نيست, كه پذيرفته و محترم است و دست و پاي
انسان غربي, باز و آزاد است تا هر چه لازم مي داند براي بقاي خويش
انجام دهد!
5 آزادي انسان غربي در عرصه « سياست » نيز, نامحدود و نامشروع
است و او هيچ محدوديتي براي جامه عمل پوشاندن به اهداف و
خواسته هاي خود نمي يابد.
دردنياي سياست و براي رسيدن به قدرت و رياست, اين آزادي
نامحدود و لجام گسيخته, چهارچوب « قانوني » هم به خود گرفته است !
به اين ترتيب همه چيز براي به اريكه قدرت تكيه زدن عناصر سلطه گر
و درنده خو آماده ومهيا مي باشد.
سردمداران دنياي غرب, آموزه هاي ماكياوليستي را براي خود به
صورت اصول و قوانين ثابت و تغيير ناپذير در آورده و در پنهان و
آشكار به دقايق و ظرايف آن به طور كامل عمل مي نمايند.
اين آموزه ها كه تحت عنوان « اخلاق سياسي ماكياولي » در بين
تشنگان قدرت و رياست, بسيار محترم و پذيرفته شده مي باشد, دست
سياستمداران را براي نيل به اهرمهاي حكومتي و بهره برداري هاي
ناشايست از آن به منظور تحقق اهداف فردي و گروهي و حزبي و
سياسي بازمي گذارد.
بر اساس اين آموزه هاي شيطاني, دولتمردان غربي آزاد هستند
براي رسيدن به قدرت و دولت و تداوم سيطره و حاكميت خويش, همه
اصول و موازين اخلاقي و انساني را زير پا نهند و هيچ ارزش والايي را
معيار انديشه و عمل خويش قرار ندهند!
در اين منجلاب قدرت طلبي, « مذهب » هم آلت دستي بيش نيست
و نه تنها بايد بر تعاليم و دستورالعملهاي آن خط بطلان كشيده كه در
مواقع لزوم از آن بايد به صورت ملعبه و بازيچه اي براي نيل به دولت
و قدرت بهره برداري نمود!
همچنين بر اساس آموزه هاي اخلاق سياسي ماكياولي, دروغ ,
تهمت, نيرنگ, فضاسازي, غوغاسالاري, جنگ رواني, انحراف افكار
عمومي و ساير ضدارزشهايي كه « دين » و « عقل » آنها را محكوم و
مطرود مي دانند و موجب انحطاط و تباهي جوامع انساني, آزادانه به
بهره برداري مي رسد!
اصل « هدف وسيله را توجيه مي كند » جلوه اي از اخلاق سياسي
ماكياولي است كه در پرتو آن هر عمل زشت ضد شرع و عقل, و هر
جنايت و خيانتي براي نيل به هدف, مجاز اعلام مي شود!
آنچه به ايجاز درباره جلوه ها و مشخصه هاي « آزادي غربي »
مطرح كرديم, براي شناخت و بينش نسبت به آنچه در غرب به نام
آزادي مي گذرد, كافي است.
اين مشخصه هاو ساير جلوه ها و نمودهاي آزادي در غرب, هويت
وجوهره اصلي آزادي غربي را مشخص مي سازد و اين نوع آزادي را
در مقابل « وحي » و « تعاليم الهي » و قوانين و احكام جامع و همه
سونگر و حيات آفرين « اسلام » قرار مي دهد.
آزادي مورد نظر اسلام, از بطن و متن « خلقت » برمي خيزد و به
طور كامل با فطرت و سرشت انسانها منطبق مي باشد و همه نيازهاي
« مادي » و « معنوي » او را تامين مي نمايد و « جسم » و « روح » آدمي را
مكمل يكديگر و در كنار هم به رشد و بالندگي مي رساند.
آزادي اسلام, « آزادي انساني » است, نه « آزادي گروهي و حزبي »
و ساخته و پرداخته مراكز « قدرت » و « سياست » و « ثروت. »
اين آزادي, انسان را به خويشتن انساني خويش رجعت مي دهد و
او را آنگونه كه « هست » مي شناساند و بر اين اساس نيازهاي جامع و
پيونده خورده به يكديگر او را در مسير رشد و سعادت و رستگاري ,
متحقق مي سازد.
امروز, نه تنها جامعه ما, كه همه جوامع انساني در چهار گوشه
جهان به آزادي مورد نظر اسلام نيازمند مي باشند.
اين نياز فطري و طبيعي كه از ژرفاي دل انسانهاي دربند و اسير
دنياي غرب برمي خيزد, در حالي از زبان انديشمندان و گروههاي
ديگري از مردم غرب مطرح مي گردد كه در داخل ايران, جريانهاي
روشنفكري وابسته به بيگانه, به طور شتابان و شيفته و دل از دست
داده, به تبليغ و ترويج جلوه هاي منحط آزادي غربي مي پردازند!
اكنون سئوال اساسي اين است كه آيا مي توان به وابستگي و
اطاعت و فرمانبري اين جريانها و احزاب به مراكز قدرت غرب شك و
ترديد نمود
آيا مي توان انگشت اشارت سردمداران غرب را كه موجب
تحركهاي مخرب سياسي و فرهنگي مهره هاي دست آموز آنها در
جامعه ما مي شود ناديده انگاشت
و آيا مردم آگاه و بصير ما مي توانند چشمهاي باز و بيدار خود را
بر عملكردهاي تخريبي اين جريانهاي منحط براي هموار نمودن راه
بازگشت سيطره غرب بر ايران فرو بندند و خود را به تغافل بزنند

* مادر جهاني زندگي مي كنيم كه با اسم آزادي ,
آزادي را به بند مي كشند, و با نام دفاع از حقوق بشر,
بشريت را به مسلخ مي برند, و باشعار دموكراسي و
مردم گرايي, توده هاي فريب خورده مردم را
گوسفندوار در تيول خويش در مي آورند!
* آزادي در غرب, همچون همه ارزشهاي انساني به
مصادره قدرتهاي انسان ستيزي درآمده است كه با
اصول و مباني خلقت و تعاليم مقدس فطري و الهي
اسلام عناد و دشمني مي ورزند.
* شيوع بيماري هاي جنسي كه « ايدز » خطرناك ترين
آنها مي باشد, ارمغان دنياي غرب براي بشريت است !
اين ارمغان و تحفه نامبارك و شوم, ثمره آزادي
جنسي است كه اين نوع آزادي نيز جلوه اي است از
« آزادي غربي »
* آزادي اسلام, « آزادي انساني » است, نه « آزادي
گروهي و حزبي » و ساخته و پرداخته مراكز « قدرت »
و « سياست » و « ثروت. » آزادي اسلام, انسان را به
خويشتن انساني خويش رجعت مي دهد و او را
آنگونه كه « هست » مي شناساند و در مسير رشد و
سعادت قرار مي دهد.