|
مباني
استراتژيك
در ديدگاه
هاي
عملگرايان
نو محافظه
كار آمريكا با
شتاب در
مسيري بي
فرجام روح الله قاسميان
بيش از ربع
قرن است كه
جناح نو
محافظه كار
آمريكا، با
موفقيتي كم و
بيش، در پي آن
است تا تفوق
عقيدتي و
سياسي خود را
در جهان به
كرسي بنشاند.
اين پروژه كه
مدتها در اثر
مقاومت
جامعه
آمريكا و
جوامع ديگر
به عقب رانده
شده بود، در
پي پيروزي
انتخاباتي
بحث برانگيز
جورج واكر
بوش در سال 2000 و
نيز به دنبال
فاجعه 11
سپتامبر 2001 كه
يك رئيس
جمهور
تصادفي را به
سزار آمريكا
مبدل كرد، در
شرف تحقق است.
مقاله پيش رو
گزارشي است
خلاصه از
روند شكل
گيري ايده
برتري طلبي
آمريكايي كه
از اواخر جنگ
سرد در مجامع
سياسي
آمريكا مطرح
و بلافاصله
پس از پايان
جنگ سرد به
اجرا گذاشته
شد.
روند جنگ
طلبي و نظامي
گري آمريكا
بدون حوادث 11
سپتامبر
ميسر نبود،
زيرا اين
حوادث باعث
برهم ريختن
توازن
نهادهاي اين
كشور به نفع
نو محافظه
كاران گرديد.
چه بسا امكان
تدابير
ديگري، با
ضرر و زياني
كمتر براي
جامعه بين
المللي نيز
وجود داشت: به
عنوان مثال،
گسترش
همكاري هاي
چند جانبه و
بين المللي
براي احاطه
بر خطر
تروريسم و يا
حتي تلاش
براي تنش
زدايي و حل
منازعات در
مناطق حساس و
به طور عمده
در خاور
نزديك.
چنانچه مي
دانيم اين
تدابير در
عمل به كار
گرفته نشدند.
دولت بوش نه
تنها براي
رفع وخامت
روزافزون
وضعيت مردم
فلسطين
اقدامي
اساسي انجام
نداده و بلكه
برعكس، با
حمايت از
اسرائيل،
اقدامات
نظامي
گسترده و
تاسيس يك جنگ
به اصطلاح
بازدارنده
براي اداره
جهان به صورت
دلخواه خود،
فضاي جهاني
را بيش از پيش
بحراني كرده
است. اين موضع
گيري در وراي
انگيزه هاي
ناشي از
اوضاع و
احوال
كنوني، به
معناي
استفاده از
فرصت
استراتژيك
حاضر براي
ترسيم يك شكل
بندي تازه در
خاور نزديك و
خليج فارس1 و نشان دهنده
ابعاد تازه
اي از
تمايلات
توسعه
طلبانه
آمريكاست.
آناتول
ليون از «بنگاه
خيريه
كارنگي» در
واشنگتن دي.سي
مي گويد: «برنامه
دولت بوش كه
از زمان
فروپاشي
اتحاد
جماهير
شوروي در
آغاز دهه 1990،
به تدريج
توسط گروهي
از متفكران
نزديك به «ديك
چني» و «ريچارد
پرل» تكوين
يافته است،
سلطه
يكجانبه بر
جهان، از
طريق تفوق
نظامي مطلق،
را مدنظر
قرار داده
است».2
ريشه هاي
اين طرح كه پس
از يك قطبي
شدن جهان در
سال 1991 ميسر
گرديد، به
سالهاي 1970
برمي گردد؛
در اين سالها
بود كه
ائتلاف در
ميان
جناحهاي
افراطي
آمريكايي
شكل گرفت.
برنامه
سياسي اين
گروه متحد
ساختن جامعه
آمريكا از
راه جنگ و
بسيج مداوم و
تضمين برتري
استراتژيك
همه جانبه
آمريكا بر
جهان بود.
منشا اين طرح
خودكامه كه
امروز ديگر
بر كسي
پوشيده
نيست، به
اواسط
سالهاي 1970،
زماني كه
تندروها
عليه سياست
تنشج زدايي
ميان شرق و
غرب وارد عمل
شدند، بازمي
گردد؛ اين
گروه
خواستار آن
است كه جامعه
آمريكا
همواره
رودرروي يك
دشمن عمده
قرار گيرد تا
بتواند با
درگيري با آن
دشمن حضور
خود در نقاط
مختلف جهان
را توجيه كند.
خطوط اصلي
اين طرح در
سالهاي 1980،
هنگامي كه
همان گروه از
بازيگران
سياسي،
گسترده ترين
بسيج نظامي
كه ايالات
متحده در
زمان صلح به
خود ديده است
را به راه
انداختند و
سپس در آغاز
دهه 1990 كه نو
محافظه
كاران
آمريكا طرح
تئوري معروف
به اولويت3
را پي ريزي
كردند، شكل
دقيق تري به
خود گرفت.
شكست
سياسي تنشج
زدايي ميان
شرق و غرب،
نقطه
بنيادين اين
طرح بود. در
پاسخ به
اعتراضات
جامعه
آمريكا عليه
دولت امنيت
ملي در اواسط
سالهاي 1970،
نوعي اشتراك
نظر ميان حزب
جمهوريخواه
به سركردگي «رونالد
ريگان»،
عناصر
انتقام جوي
دستگاه
امنيت ملي از
يك طرف و نو
محافظه
كاران حزب
دمكرات كه از
جناح افراطي
و ضد كمونيست
اين حزب
سربرآورده
بودند، از
طرف ديگر به
وجود آمد.
اين
ائتلاف كه
مصمم بود جان
تازه اي در
كالبد
حاكميت دولت
و اتحاد ملي
به شيوه
دوران جنگ
سرد بدمد و
برتري
استراتژيك
آمريكا را
نيز از نو
برقرار
سازد،
برنامه
بسيار
محاسبه شده
اي را به
منظور مدفون
ساختن تسنج
زدايي در پيش
گرفت.
اين
ائتلاف،
سياست «هنري
كيسينجر» را
كه به زعم او،
حاكي از
تضعيف
مخاطره
انگيز اراده
جمعي در
آمريكا بوده
است را رد كرد
و در مقابل،
سياستي
مبتني بر يك
استراتژي
تهاجمي براي
به زانو
درآوردن
رژيم شوروي
را مطرح كرد.
به عبارتي
ديگر مي توان
ادعاي گذار
از تحديد
سلاحها و
همزيستي
مسالمت آميز
به تدابير
فعال را مطرح
كرد. چنانچه «كيسينجر»
خود اشاره مي
كند: «در حالي
كه نخستين
سياستمداران
جنگ سرد به
سياست تحديد
سلاح به
منظور حصول
تغييراتي در
سيستم شوروي
اكتفا مي
كردند،
جانشينان
آنان وعده
هاي تحولاتي
بنيادين به
كمك اعمال
فشار مستقيم
آمريكا را مي
دادند».4
ريچارد
پرل يكي از
پرنفوذترين
عناصر
محافظه كار
دولت كنوني،
صراختا
تاكيد دارد:
«مي بايست
نشان داد كه
تشنج زدايي
ديگر كارآيي
ندارد و بايد
اهداف
پيروزمندانه
را از نو مطرح
ساخت».5
سقوط
افتضاح آميز «نيكسون»
و صعود «جرالد
فورد»، رئيس
جمهوري ضعيف
و بي مايه،
راه را بر
افراطيون
هموار كرده و
اين جناح
توانست طي
چند سال
سياست هاي
خود را در بطن
حاكميت
آمريكا به
كرسي بنشاند.
در سال 1974،
آلبرت
والشتتر،
پدر روحاني
جريان نو
محافظه كار و
پدر زن
ريچارد پرل،
نخستين
مرحله
كارزار
تهاجمي اين
جريان را با
متهم كردن
سيا به كم بها
دادن به روند
گسترش
موشكهاي
شوروي به راه
انداخت. در
اين بين «محافظه
كاران يك
حمله سازمان
داده شده را
آغاز كردند»6،
كه مبتكرين
آن وزير دفاع
وقت، دونالد
رامسفلد،
ريچارد چني،
رئيس ستاد
جرالد فورد و
گروهي از
مشاورين
اطلاعات
استراتژيك
وابسته به
كاخ سفيد،
كميسيون
مشاور رئيس
جمهوري در
امور
اطلاعاتي
خارجي (PFIAB)
بودند.
اين
تلاشها به
تشكيل «گروه ب»،
در 26 مي 1976 شد كه
سازماني بود
متشكل از
متخصصين
مستقل كه
توسط رئيس
جديد سيا
جورج واكر
بوش، رهبري
مي شد.
حيرت
انگيز اين
بود كه
ويليام
كولبي، رئيس
پيشين سيا
ابتكار
مشابهي را در
سال 1975، گفته
بود: «مشكل به
نظر مي رسد
گروهي از
متخصصين و
تحليلگران
مستقل
بتوانند
توانايي
هاي
استراتژيك
شوروي را با
دقتي بيشتر
از دستگاه
اطلاعات
ارزيابي
كنند.»
«گروه ب»، كه
توسط «ريچارد
پايپس» شوروي
شناس و پدر «دانيل
پايپس» تبليغ
گر و اعضاي نو
محافظه
كاران،
اداره مي شد
در صفوف خود
اعضاي
برجسته اي
چون پال
ولفوويتز،
معاون وزير
دفاع كنوني
را جاي مي داد.
گروه
پايپس كه
تحليلگران
سيا و سياست
تشنج زدايي
را مورد
انتقاد قرار
مي داد، بر آن
بود كه «گزارش
هاي رسمي
اطلاعاتي در
رابطه با
شوروي بي
اساس است.»
اين شيوه
عمل علت اصلي
كم بها دادن
خطرات ضمني
نيروي
استراتژي
شوروي هاست.
گروه ب خود
را كاملا
آگاه بر
مقاصد واقعي
شوروي ها مي
دانست: «تئوري
هاي سياسي و
نظامي روس ها
و شوروي ها به
طور مشخص
تهاجمي است؛
هدف آنان
دستيابي به
علم براي فتح
كردن جهان
است.»
آنها معتقد
بودند كه اين
ديدگاه توسط
مارشال آ.
وسوورف
فرمانده روس
در قرن
هيجدهم
فرمول بندي
شده بود و
استدلال مي
كردند كه
شوروي مسلح
به موشكهاي
اتمي ميان
قاره اي و
دانش
استراتژيك
كلاوس ويتز
با گرايش
تهاجمي، نه
تنها
توانايي
پيشبرد حمله
اي
بازدارنده
عليه ايالات
متحده را
دارد، بلكه
مسوولان آن
ذاتا و
طبيعتا به
چنين عملي
گرايش دارند.7
اين كلي
بافي ها تنها
به خاطر برهم
زدن توازن
نهادهاي
سياسي
آمريكا
ساخته شده
اند. به گفته
هوارد
استورتس،
مسوول وقت
مطالعات
مربوط به
اتحاد شوروي
در آسيا: «رياست
جورج واكر
بوش فاجعه اي
عظيم براي
سيا بوده است.»7
اما
در مقابل،
اين دوره
موفقيت قابل
توجهي براي
تندروها
دربرداشته و
نقش قاطع در
روند كنار
نهادن تشنج
زدايي ايفا
كرده است.
رونالد
ريگان در
جريان
انتخابات
رياست
جمهوري سال 1976
بار ديگر
فرمول هاي تو
خالي گروه ب
را به كار
گرفته و به
حساب خود
گذارده بود: «اين
ملت به رده
دوم تنزل
يافته؛ در
جهاني كه دوم
بودن خطرناك
است.»8
چنانچه مي
دانيم مخترع
اصطلاح «امپراطوري
بشر»، اين
روند را
دنبال كرد و
در دولت خود
چهره هاي
سرشناس و
نمونه وار
دوره فورد،
چون پرل و
ولفوويتز را
بكار گرفت و
تلاشهاي خود
را در زمينه
هاي عمليات
زيرزميني
وسيعي كه از
زمان جنگ
ويتنام
متوقف شده
بودند،
عمدتا در
افغانستان و
آمريكاي
مركزي از سر
گرفت.
در مارس 1983،
رونالد
ريگان،
ساختار
امنيت اتمي
جمعي را كه
توسط دولت
نيكسون و بر
مبناي
عهدنامه
آنتي
بالستيك در
سال 1971 (ABM)
بنيانگذاري
شده بود، زير
سوال برد و
طرح دفاع
استراتژيك (SDI)،
برنامه
تحقيق و
توسعه به
منظور ايجاد
يك حصار آنتي
بالستيك
زميني و
فضايي را
مطرح ساخت.
در همان
زمان، كاخ
سفيد عمليات
اطلاعاتي
تهاجمي
گسترده اي در
حيطه هوايي
عليه شوروي
به راه
انداخت.
همچنين بنا
به گفته يكي
از
تحليلگران
سيا، تحركات
سياسي عظيمي
را با هدف به
نمايش
گذاردن نقاط
ضعف سيستم
دفاعي شوروي
شروع كرد.9
جنگ خليج
فارس در سال 1991
و جانشيني «دولت
هاي شرور» به
جاي اتحاد
شوروي به
عنوان دشمن
استراتژيك
عمده، مجددا
باعث بسيج
ملي و افزايش
توسعه طلبي
جهاني
ايالات
متحده شد. به
گفته ديك
چني، وزير
دفاع كنوني:
اين جنگ
مقدمه اي بر
نوع
منازعاتي
است كه ما
احتمالا در
عصر جديد با
آنان سروكار
خواهيم داشت.
به جز آسياي
جنوب غربي ما
در اروپا،
آسيا،
اقيانوس
آرام،
آمريكاي
لاتين و
مركزي و در
مناطق ديگر
نيز منافع
عمده اي
داريم. ما
بايد سياست
ها و نيروهاي
خود را به
شكلي سازمان
دهيم كه قادر
باشند در
آينده از
بروز چنين
خطرات منطقه
اي جلوگيري
كرده و يا
سريعا آنان
را سركوب
كنند.10
چند ماه
بعد، «ولفوويتز»
و لويس ليبي،
به ترتيب
معاون كنوني
وزير دفاع و
مشاور «ديك
چني» در امور
امنيتي،
سندي براي
پنتاگون تحت
عنوان، «درباره
سياست دفاعي»
(1992-1994) DPG
تهيه كردند
كه «مقابله با
هر قدرت
متخاصم در
تسلط بر
مناطقي كه
منابع آن به
وي اجازه دهد
تا به رده
ابرقدرتي
دست يابد»، «ممانعت
كشورهاي
پيشرفته
صنعتي از هر
تلاشي در جهت
زير سوال
بردن رهبري
آمريكا در
جهان و يا
واژگون
ساختن نظم
سياسي و
اقتصادي
حاكم»، «و
پيشگيري از
ظهور هرگونه
رقيبي در سطح
جهاني» را
اكيدا توصيه
مي نمايد.11
دولت بوش
دوم؛ با
تبديل
مبارزه عليه
شبكه هاي
تروريست
فرامليتي به
جنگ با محور
شرارت پس از
حادثه 11
سپتامبر 2001،
در واقع همان
برنامه
سياسي و
عقيدتي را
دنبال مي كند
كه در سالهاي
1970 طراحي شده و
در اوايل
سالهاي 1990 به
دوران پس از
جنگ سرد
انطباق داده
شده بود.
تئوري جنگ
پيش دستانه
كه از
سپتامبر 2002
رسميت يافته
است،
قاطعانه از
تئوري تحديد
سلاح و تلاش
در انصراف
دشمن كه به
نظريه
بازدارندگي
معروف بود
فاصله مي
گيرد؛ اما
اين تئوري
كاملا در
چهارچوب
تداوم اراده
محكم
ناسيوناليست
ها و نو
محافظه
كاران
آمريكا،
مبني بر
اعمال قدرت
خود از طريق
جنگ، مي گنجد.12
ويليام
كريستول،
نظريه پرداز
نو محافظه
كار و مدير
طرح براي يك
قرن
آمريكايي
جديد مي گويد:
«هر وقت كه
ملت آمريكا
آماده جنگ
است، بايد به
سرعت از آن
استفاده كرد.» پانوشت
ها:
1. مراجعه
شود به جو كلن Israel
is Wrapped Upin Iraq، مجله
تايم، 10 فوريه
2003، ص 49، در مورد
سوداي
استراتژيك
نوع محافظه
كاران براي
تغيير
ساختار
خاورميانه.
2. آناتول
ليون London
Reviews of Books The Push،
For
War،
جلد 24، شماره 19،
اكتبر 2002.
3. «درباره
برنامه
دفاعي 1994-1992» DOD،
واشنگتن، 1992.
4. جورج
ميني، به نقل
از كتاب هنري
كيسينجر،
ديپلماسي، Simon Schuster،
نيويورك، 1994،
ص 755.
5. مصاحبه
پرل، 13 مارس 1997.
6. (www.gwu.edu/nsarchiv/coldwar/interviews/episode-19/perlel)
نقل قول ها و
رفرانس ها در
مورد Team
B
از كتاب آن اچ.
كان و جان
پرادوس. «گروه
ب: تجربه
تريليون
دلاري»، Bulletins
of Atomic 49 scientistes
شماره 3، 1993».
7. http://ir.mondediplo.com
جان پرادوس.
8. فرانس
فيتز جرالد، «ريگان،
جنگ ستارگان
و پايان جنگ
سرد». صص 473، 476.
9. بنجامين ب.فيشر،
«War
Conundrum A Cold» تحليلي كه
توسط مركز
مطالعات
اطلاعاتي،
سي.آي.ا.،
واشنگتن د.سي،
1997، منتشر شده.
به اعتقادات
فيشر اين
ابتكارات
آمريكا از
جانب مسكو به
منزله
تداركات جنگ
تلقي شده است.
10. گرانت
هاورز و مارك
وكسلر، «آيا
محافظه كاري
جديد آمريكا
مرده است؟»،
جلد 24، 2001، س 3-4،
دانشگاه
ايالت
لوييزانا، 2000.
11. خطاب به
كميسيون
دفاع سنا، 21
فوريه 1991.
12. نقل از
نيويورك
تايمز، 8 مارس
1992. |