باز آفريني هويت اسلامي

غلامرضا بهروزلك

هويت و كينستي اسناين‌ها محصول عوامل و عناصر مختلفي است كه در كل به شناخت و تلقي آنها از خويشتن خود و انتظاراتشان از جايگاه و منزلت خويش برمي‌گردد. چنين تلقي شناختي خود علاوه بر ابعاد آگاهانه آن نتيجه شرايط زندگي، صفات ذاتي و اكتسابي و فعاليت‌ها و نيز باروها و اعتقاداتي است كه انسان‌ها پذيرفته‌اند. هر چند در تفكر اسلامي انسانها فطرتا تا دنبال حق جويي و خوبيها هستند، اما گاه شرايطي فراهم مي‌شود كه فطرت پاك آدمي را غبار آلود نموده و شخصيتي كاذب و معارض با خويشتند او مي‌آفريند. هويت و كيستي انسان، مساله‌اي است كه آدمي از همان نخستين روز خلقت از خود پرسيده و همواره درصدد نيل به كنه آن بوده است. رصولان باطني و ظاهري متذكر و يادآور همان فطرت پاك و چهره نيك بوده‌اند كه خداوند در نهاد انسان‌ها به وديعه نهاده است. آنها دو داعي الهي براي پيوستن به فطرت پاك الهي و سرچشمه هستي‌اند. آنها انسان را به هويتي الهي و اصيل است. اما چنين هويت اصيلي همواره در معرض آسيبها و كمين دشمنان قسم خورده فرزندان آدم ابوالبشر قرار دارد و شيطان و لشگر او همواره در صدد انحراف و اضلال آدمي بوده و در كمين او نشسته‌اند.

در همان واقعه سجده ملائك بر آدم ابوالبشير و با عهد شيطان رانده شده بر اغوا و فريب آدميان، خداوند اين نويد را به انسان‌ها داد كه شيطان را راهي به بندگان خالص و مخلص او نباشد. بدين سان به رغم اجازه شيطان در اغوا و فريب انسان‌ها، خداوند راهي را نيز براي رهنمون شدن انسان به صراط مستقيم نشان داد كه دعوت پيامبران جز آن نبوده است. از اين رو زينت يافتن هويت آدمي به تبعيت از پيام آسماني پيامبران تجلي همان صراط مستقيم است.

اينجا سخن سر آن است كه انسان‌ها چگونه هويتي اصيل مي‌يابند و مي‌توانند از كمين شياطين انس و جن پيروز بيرون آيند؟ هويت اصيل آدمي چيست و ساز و كار و حفظ آن كدام است؟ عوامل متعارض با آن هويت كدامند؟ و در نهايت مهدويت اسلامي چه ارتباطي با چنين سازو كاري دارد؟ اينها و پرسشهايي از اين قبيل مي‌بايست در سنت اسلامي پاسخ گفته شوند.

هويت هر چند مفهومي جديد است و در مطالعات جامعه شناسي 2 سده اخير به يكي از مباحث مهم جامعه شناسي تبديل شده، اما بحثي ريشه‌دار در تاريخ بشري است و اديان، مكاتب و انديشمندان بسياري درصدد پاسخ بدان برآمده‌اند. هويت در بردارنده 2 بعد متناقض نماست: بعد همساني و بعد تمايز،اولين معناي آن بيانگر مفهوم تشابه مطلق است: اين با آن مشابه است. معناي دوم آن به مفهوم تمايز است كه با مرور زمان سازگاري و تداوم را فرض مي‌گيرد. به اين ترتيب به مفهوم شباهت از دو زاويه مختلف راه مي‌يابد و مفهوم هويت به طور همزمان ميان افراد با اشياء دو نسبت محتمل برقرار مي‌سازد: از يك طرف شباهت و از طرف ديگر تفاوت.

در جامعه شناسي تعاريف مختلفي از هويت ارائه شده است. مانوئل كاستلز معتقد است: «هويت سرچشمه معنا و تجربه براي مردم است... برداشت من از هويت، در صورتي كه سخن از كنشگران اجتماعي باشد، عبارت است از فرايند معناسازي براساس يك ويژگي فرهنگي يا فرهنگي كه بر منابع معنايي ديگر اولويت داده مي‌شود.» تاجفل هويت اجتماعي را با عضويت گروهي پيوند مي‌زند و آن را متشكل از سه عنصر مي‌داند: عنصر شناختي (آگاهي از اين كه فرد به يك گروه تعلق دارد)، عنصر ارزشي (فرضياتي درباره پيامدهاي ارزشي مثبت يا منفي عضويت گروهي) و عنصر احساسي (احساسات نسبت به گروه و نسبت به افراد ديگري كه رابطهاي خاص با آن گروه دارند). بر اين اساس هويت اجتماعي از ديدگاه تاجفل عبارت است از: «آن بخش از برداشت يك فرد از خود كه از آگاهي او نسبت به عضويت در گروه (گروههاي ) اجتماعي همراه با اهميت ارزشي و احساسي منضم به آن عضويت سرچشمه مي‌گيرد.»

هويت با معنايي كه شخص براي زندگي خود مي‌يابد، پيوند مستقيمي دارد. شايد بتوان اين نكته را با اصطلاح واژگان نهايي ريچارد رورتي بهتر توضيح داد. از نظر رورتي واژگان نهايي واژگاني است كه هنگامي كه از كساني خواسته مي‌شود از اميد، عقايد و آرزوهايشان تبيين‌هايي ارائه دهند، مجموعه‌اي از كلمات و عبارات را دارند كه بدانها متوسل مي‌شوند. اينها، همان واژگان نهايي‌اند. ما داستان خودمان را به وسيله اين واژگان نقل مي‌كنيم. آنها بدين دليل نهايي‌اند كه فراتر از آنها تكرار مكررات، جزميت با سكوت وجود دارد.

واژگان نهايي يك مسلمان همان اسلام است و از اين رو اسلام براي او هويت بخش است. بر اين اساس هويت اسلامي را بايد در معنايي جست كه پيام آسماني اسلام تعريف مي‌كند. براي يافتن چنين تعريفي از هويت اسلامي مي‌بايست چگونگي شكل گيري نخستين جامعه اسلامي را در صدر اسلام جستجو كرد. جامعه اسلامي با نزول دعوت الهي و آغاز بعثت در سال 13 قبل از هجرت آغاز شد. اجتماع كوچك 3 نفري پيامبر گرامي اسلام (ص) و نخستين دو مومن به وي هنگام نماز جماعت در كنار كعبه، اولين تجلي هويت اسلامي در مكه بود. كانون هويت جديد اسلامي نيز پذيرش و پيروي از دعوت محمد (ص) آخرين پيامبر الهي بود. با گسترش مسلمانان و هجرت پيامبر گرامي اسلام (ص) به يثرب هويت اسلامي شكل تثبيت يافته‌اي مي‌يابد. و حتي نام نخستين جامعه اسلامي به مدينه الرسول (ص) تغيير مي‌يابد. در اينجاست كه خط تمايز اسلام و شرك و كفر برجسته مي‌شود و عملا نزول سوره كافرون در مكه و نيز آيه برائت در مدينه تجلي بخش تمايز مسلمانان از مشركان مي‌شود. مسلمانان با نزول تدريجي قرآن هويت منسجم‌تري يافته و چگونگي زندگي اسلامي را با تعاليم پيامبر (ص) مي‌آموزند. قرآن، شخص پيامبر (ص) و سنت وي در عصر رسالت همگي مرزهاي هويت مسلمانان را شكل مي‌دادند. نفي محوريت تمايزات قبيله‌اي و قومي – نژادي و محور قرار گرفتن تقوي و ايمان، امت واحده اسلامي را شكل داد كه تمايزات منطقه‌اي قومي در آن حاشيه‌اي بود. چنين امتي مايه فخر و مباهات خدا و رسول او بود. هذه متكلم امه واحده و انا ربكم فاعبدون ( انبياء- 92). اما نكته‌اي كه در ساختار هويت اسلامي برجسته است و سفارش اكيد پيامبر گرامي اسلام(ص) را در پي داشت توصيه به همراهي قرآن و عترت در كانون حيات و هويت اسلامي است. تمسك به كتاب و عترت در سنت اسلامي نشانگر نقش كانوني آنها در ساختار هويت اسلامي است. هر چند پس از پيامبر (ص) خلافت اسلامي سعي كرد قلمرو اسلامي را تجلي دهد، اما واقعيت اين است كه نهاد خلافت نتوانست عملا بازتاب و جامعه دو عنصر اصلي هويت اسلامي عيني كتاب و عترت باشد و در نتيجه با جدا افتادن آن دو هويت اسلامي نيز دستخوش بحران‌ها و ناخالصي‌هايي شد كه سرآغاز آن به نخستين روزهاي رحلت پيامبر اسلام (ص) بر مي‌گشت.

بر خلاف جهان غالب سني كه كانون هويت اسلامي را پس از پيامبر (ص) در نهاد خلافت و شريعت يا سنت او مي‌جست، شيعه بر عمل به توصيه پيامبر گرامي اسلامي اصرار مي‌ورزيد و هويت اسلامي را در قرآن و عترت (ع) جستجو مي‌كرد. حديث شريف نبوي (ص) در تاكيد بر شناخت امام زمان را مي‌بايست در اين راستا توضيح داد. به دليل عدل قرآن بودن اهل بيت (ع) در حديث شريف نبوي(ص) ثفلين، امام نيز كسي جز از همان عترت نيست. حديث شريف ضرورت معرفت امام در كتب فريقين نقل شده است. طبق اين حديث پيامبر گرامي اسلام (ص) فرمودند: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه، يعني هر آن كه از دنيا برود اما امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلي مرده است. چنين تاكيدي بر روايت ثقلين است و نشان مي‌دهد كه معرفت امام كانون هويت اسلامي را تشكيل مي‌دهد. هر آن كس كه امام را نشناسد عملا از رسيدن به راه راست باز مي‌ماند. بر چنين نكته در دعايي كه در مورد شناخت خداوند چنين مي‌خوانيم: اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف رسولك، اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك، اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ظللت عن ديني.(مفاتيح الجنان)

عباراتي كه از ائمه به سفينه نجات، طريق الل الله، المحجه و امثال آن تعبير مي‌كنند، همگي بر خصلت كانوني وجود امام در شكل گيري هويت شيعي دلالت مي‌كنند. تعبير شيعه علي كه در روايات اسلامي از لسان مبارك پيامبر گرامي اسلام (ص) نقل شده است و نيز تعابير محب اهل البيت(ع) و ذوي القربي همگي هويت خاصي را به شيعيان اعطا مي‌كنند كه ضمن وحدت بخشيدن به شيعيان آنان را از ديگران متمايز مي‌گردانند. از اين رو امام معصوم (ع) و اهل البيت (ع) را مي‌بايست در كانون هويت شيعي و تكون آن جستجو كرد.

فرهنگ مهدوي و نقش هويت بخش آن

فرهنگ، مجموعه‌اي از نگرشها، ارزشها، هنجارها، رسو، سنتها، شعائرو اعمال خاص پذيرفته شده در يك جامعه را در بر مي‌گيرد. از اين رو فرهنگ مهدويت نيز به مجموعه‌اي از نگرش‌ها و ارزش‌ها و هنجارهاي مربوط به ظهور منجي موعود از سلاله پاك پيامبر اسلام(ص) اطلاق مي‌شود.

فرهنگ مهدويت ريشه در تاريخ بشريت دارد. تمامي اديان الهي از همان آغاز منادي ظهور منجي موعود بوده‌اند. از آنجا كه نگرش اديان به تاريخ بر تحول خطي غايت مدار و فرارسيدن سرانجام نيك براي انسان و جهان و تحقيق وعده الهي مبتني است، پيامبران آسماني همواره از فرارسيدن عصري طلايي كه تحقق بخش وعده الهي است، خبر داده‌اند. در اسلام نيز آموزه مهدويت و به تبع آن فرهنگ شكل گرفته بر اساس آن قدمتي همپاي ظهور اسلام دارد. مومنان همواره به فرارسيدن چنين عصري بشارت داده مي‌شدند.

كانون فرهنگ مهدوي را مي‌توان تحقق فرج و ظهور منجي موعود(عج) دانست. هر گونه نگرش، هنجار و سنتها و شعاتر خاصي كه در يك جامعه حول چنين اعتقادي شكل مي‌گيرد، مي‌تواند در مقوله فرهنگ مهدويت قرار گيرد. عنصر كانوني چنين فرهنگي همان منجي موعود است. البته بايد توجه داشت كه فرهنگ مهدويت را مي‌توان به فرهنگ اصيل و فرهنگ منحرف شده تقسيم كرد. اگر معيار فرهنگ مهدوي نيز با منجي واقعي محقق مي‌شود. اما چنان كه در تاريخ نيز مكرر اتفاق افتاده است، مدعيان دروغين يا متهمدياني نيز ظهور كرده‌اند و خواسته‌اند از چنين فرصتي سوء استفاده كنند. اما به رغم چنين ادعاهاي دروغيني، فرهنگ اصيل مهدويت به تقدير الهي و همت عالمان و بيدارگران وارسته در طول تاريخ حفظ و از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است. در تفكر شيعي نيز فرهنگ مهدوي جايگاه ارزشمند و بنياديني يافته و هويت بخش تفكر شيعي شده است.

نمود فرهنگ مهدوي در يك جامعه را مي‌توان اميد فرج در آن جامعه دانست. البته اميد فرج در اديان و مذاهب هر چند اصلي بنيادين است، اما مقوله‌اي تشكيكي و داراي شدت و ضعف است. بدين معنا كه چگونگي نگرش به تحقق فرج در اديان و حتي در مذاهب درون يك دين به رغم، اشتراك در ايمان به اصل تحقق فرج، متفاوت است. از اين جهت فرهنگ مهدوي در تشيع از تمامي ديگر اديان و مذاهب متمايز و برجسته است. گاه اميد به تحقق فرج به رغم اصالت آن، در افقي دور و مبهم قرار مي‌گيرد. فرد دچار بحران و مشكل نمي‌داند كه آيا چنين فرجي زمان حيات او را نيز در برخواهد گرفت يا اميد است كه در آينده پس از وي محقق خواهد شد. اما در فرهنگ شيعي 2 عنصر وجود دارد كه انسان گرفتار را همواره اميدوار نگه مي‌دارد كه در حيات خود مشمول فرج خواهد بود. عنصر نخست را مي‌توان در آموزه‌ اعتقادي حضور و وجود منجي در افق زماني مشترك با فرد گرفتار دانست. چنان كه گذشت، ضرورت حضور امام در هر عصري يكي از آموزه‌هاي اساسي شيعي است. زمان بدون امام متصور نيست. امام است كه ركن اساسي هستي اين جهاني تلقي مي‌شود و بدوي وي در مشيت الهي جهان فلسفه وجودي خود را از دست مي‌دهد. اما خليفه و حجت خدا روي زمين است و هرگز زمين خالي از حجت نمي‌ماند. حال چنين حجتي يا ظاهر است يا غايب از چشم ناظر. به عبارت ديگر، به صورت حاضر ناضر بر حال فرد گرفتار هر چند خود فرد گرفتار و مشتاق چنين حضوري را به عيان مشاهده نكند اما بدان اعتقادي عميق دارد. يك مومن شيعي نمي‌تواند بدون احساس وجود و حضور امام زندگي كند، هر چند توفيق ديدار او را نيز نداشته باشد. پس اعتقاد به حضور منجي در افق زماني فرد گرفتار اميد فرج را مضاعف مي‌سازد. يك مومن شيعي از اين جهت بانداي «يا اباصالح اغثني» در درون وجود خويش اميد آن را دارد ه در صورت صلاحديد مولاي خويش حاجتش روا شود. چنين ويژگي را نمي‌توان در جاي ديگر يافت و اختصاص به شيعيان دارد.

عنصر دوم نيز آموزه رجعت در فرهنگ مهدويت شيعي است. اين امر مومن منتظر را اميدوارتر مي‌سازد كه حتي اگر عمر او به سرآيد و مراد خويش را در آغوش نكشد و خود به عيان در طول عمر خويش شاهد جمال ظهور فرج نباشد، با رجعت پس از مرگ خويش در هنگام ظهور شاهد فرج باشد. اين آموزه نيز اختصاص به شيعيان دارد و اميد آنان را به فرج افزايش مي‌دهد.

اهميت اصلي و كليدي فرهنگ مهدويت را مي‌توان در هويت بخشي به يك فرد و جامعه دانست. جامعه‌اي كه به آينده اعتقاد دارد و بر آن باور است كه عصري دگر فرا خواهد رسيد كه متفاوت از وضع موجود است و از نقصها بر كنار است و به اصطلاح مدينه فاضله معيار دارد، مي‌تواند زندگي امروز خود را نيز براساس همان مدل كامل سازمان دهد. به بيان ديگر او الگويي از وضع مطلوب دارد و هماره موقعيت و منزلت خود را با آن مي‌سنجد.

اما فراتر از اين تصوير مطلوب كه در تمام اديان آسماني، در فرهنگ شيعي، مهدويت بار خاصي دارد. مهدويت در زمانه ما كه عصر امام زمان و عصر منجي غايب است، كاري اساسي در تعريف هويت ما دارد. هويت معناي زندگي است هويت كيستي شخص است كه لحظه به لحظه با او همنشين است و از او جدا ناپذير، از اين نظر هويت يك شيعي با امام زمان خويش تعريف مي‌شود. بيان معجزه آساي كلام نبوي در مبنا بودن معرفت امام زمان بين اسلام و جاهليت اينجاست كه معني كامل مي‌يابد و ما مي‌توانيم آن را درك كنيم. در مكتب شيعي امام هويت بخش است و او را از جامعه جاهلي و عصر جاهلي جدا مي‌سازد. پس در زمانه ما نيز كه امام ما همان مهدي موعود (عج) است، او نه جدا از وجود ما، بلكه بخشي از وجود ما شيعيان است. هر گونه غفلت ما از مهدي منتظر (عج) مساوي غفلت از خويشتن خودمان خواهد بود. ما گمشده‌اي بيش نخواهيم بود. از اين رو اهميت فرهنگ مهدويت در يك جامعه شيعي نقش هويت بخش و كانوني آن در زندگي شيعيان است. ما بدون مهدي (عج) هيچيم و گمشده‌اي بيش نيستيم. مصداق «نسوا الله فانسيهم انفسهم» خواهيم بود. طبق روايان شيعي معرفت ما نسبت به خدا نيز بدون معرفت به حجت او تحقق نخواهد يافت.

مسلمانان در طول تاريخ با چالشها و بحران‌هاي متعددي مواجه بودند كه همواره به جهاني هويت آنان را به چالش كشيده است. از زمان مهاجرت و استقرار آرياييان و تشكيل حكومت در ايران تاكنون هويت در ايران با بحران‌هاي مختلفي مواجه بوده‌اند كه مهمترين آنها 4 بحران است: اول : حمله اسكندر به ايران و هجوم فرهنگ يوناني، دوم: سلطه بني ‌اميه برجهان اسلام از جمله ايران و هجوم فرهنگ اشرافيت جاهلي عرب زنده شده توسط امويها بر ايران، سوم: حمله زرد پوستان آسياي مركزي و حوزه آلتايي و تهاجم فرهنگي ترك مغول و تاتار و چهارم: تهاجم استعماري فرنگيان و  تحميل فرهنگ غربي به هويت ايراني.

آخرين بحراني كه هويت اسلامي را به چالش كشيده است، بحران هويت ناشي از وضعيت جهاني شدن است. جهاني شدن عملا با فرآيند همگون سازي خود و سيطره فرهنگ‌ها و هويتهاي مسلط در جهان كه عمدتا فرهنگ غربي است، فرهنگ‌هاي ديگر را به چالش مي‌كشد، اما در برابر چنين چالشهايي هويت مقاومتي و بديل هويت رو به افول مدرنيسم غربي خود را مطرح كند. بدون ترديد كانون چنين هويتي نيز در عصر حاضر گرايش به مهدويت است. رشد گرايش‌هاي منجي گرايانه در سطح كل جهان و نيز افزايش شور و شوق مسلمانان براي عصر مهدوي در شرايط بحراني كنوني عالم همگي هويت ديني – اسلامي رسوب شده در وجود انسان‌ها را احيا و توجه همگاني را به ساحت مقدس مهدي (عج) جلب كرده است. از اين رو چالش اخير جهاني شدن خود فرصت‌ها و زمينه‌هاي جديدي را براي احياي هويت اسلامي فراهم كرده (نك: بهروز لك 1383) و تمسك به نام و ياد مهدي موعود عج به عنوان امام بر حق زمانه ما، به ما كمك مي‌نمايد تا با سهولت و براحتي چنين چالشهايي را پشت سر بگذاريم و شاهد تحقق وعده الهي در پيروزي مستضعفان و ستمديدگان در طول تاريخ بر مستكبران و ظالمان باشيم.

جام جم  9/7/83