دليل
عقلى محض بر
ولايت فقيه
نويسنده:
آيت الله
جوادى آملى
دليل
عقلى محض
همان برهان
ضرورت نظم در
جامعه
اسلامى است
كه در گذشته
بيان گرديد و
دانستن اين
نكته درباره
آن ضرورى است
كه اين
برهان، به
دليل آنكه
مقدماتى
عقلى دارد و
از اين جهت،
دليلى عقلى
است، هرگز
ناظر به
اشخاص نيست و
داراى چهار
خصوصيت «كليت»
، «ذاتيت» ، «دوام»
، و «ضرورت»
مىباشد و به
همين دليل،
نتيجهاى كه
از آن حاصل مىشود
نيز كلى و
ذاتى و دائمى
و ضرورى
خواهد بود. از
اينرو،
براهينى كه
در باب نبوت و
امامت اقامه
مىشود، هيچ
يك ناظر به
نبوت و يا
امامتشخص
خاص نيست و
امامت و نبوت
شخصى را ثابت
نمىكند و در
مساله ولايت
فقيه نيز
آنچه طبق
برهان عقلى
محض اثبات مىشود،
اصل ولايتبراى
فقيه جامعالشرايط
است و اما
اينكه كدام
يك از فقيهان
جامعالشرايط
بايد ولايت
را به دست
گيرد، امرى
جزئى و شخصى
است كه توسط
خبرگان
برگزيده
مردم يا راههاى
ديگر صورت مىگيرد.
در
فصل نخست
كتاب گفته شد
كه حيات
اجتماعى
انسان و نيز
كمال فردى و
معنوى او، از
سويى
نيازمند
قانون الهى
در ابعاد
فردى و
اجتماعى است
كه مصون و
محفوظ از ضعف
و نقص و خطا و
نسيان باشد و
از سوى ديگر،
نيازمند
حكومتى دينى
و حاكمى عالم
و عادل استبراى
تحقق و اجراى
آن قانون
كامل. حيات
انسانى در
بعد فردى و
اجتماعىاش،
بدون اين دو و
يا با يكى از
اين دو،
متحقق نمىشود
و فقدان آن
دو، در بعد
اجتماعى،
سبب هرج و مرج
و فساد و
تباهى جامعه
مىشود كه
هيچ انسان
خردمندى به
آن رضا نمىدهد.
اين
برهان كه
دليلى عقلى
است و مختص به
زمين يا زمان
خاصى نيست،
هم شامل زمان
انبياء (عليهمالسلام)
مىشود كه
نتيجهاش
ضرورت نبوت
است، و هم
شامل زمان پس
از نبوت رسول
خاتم صلى
الله عليه و
آله و سلم است
كه ضرورت
امامت را
نتيجه مىدهد،
و هم ناظر به
عصر غيبت
امام معصوم
است كه
حاصلش،
ضرورت ولايت
فقيه مىباشد.
تفاوت
نتيجه اين
برهان در اين
سه عصر، آن
است كه پس از
رسالتختميه
رسول اكرم،
حضرت محمد
مصطفى صلى
الله عليه و
آله و سلم،
آمدن قانونى
جديد از سوى
خداوند
ناممكن است;
زيرا هر آنچه
كه در سعادت
انسان تا
هنگام قيامت;
از عقايد و
اخلاق و
احكام نقش
دارد، به دست
اعجاز، در
كتاب بىپايان
قرآن نگاشته
شده است و از
اينرو، يك
نياز بشر كه
همان نياز به
قانون الهى
است، براى
هميشه
برآورده
گشته است و
آنچه مهم مىباشد،
تحقق بخشيدن
به اين قانون
در حيات فردى
و اجتماعى و
اجراى احكام
دينى است. در
عصر امامت،
علاوه بر
تبيين قرآن
كريم و سنت و
تعليل معارف
و مدعيات آن و
دفاع از حريم
مكتب، اجراى
احكام
اسلامى نيز
بهقدر ممكن
و ميسور و
تحمل و خواست
جامعه، توسط
امامان
معصوم (عليهمالسلام)
صورت مىگرفت
و اكنون سخن
در اين است كه
در عصر غيبت
ولى عصر (عجل
الله تعالى
فرجه الشريف)
نيز انسان و
جامعه
انسانى،
نيازمند
اجراى آن
قانون جاويد
است; زيرا
بدون اجراى
قانون الهى،
همان مشكل و
محذور بىنظمى
و هرج و مرج، و
بردهگيرى و
ظلم و ستم و
فساد و تباهى
انسانها
پيش خواهد
آمد و بىشك،
خداى سبحان
در عصر غيبت
امام زمان (عجلاللهتعالىفرجهالشريف)،
انسان و
جامعه را به
حال خود رها
نساخته و
براى هدايت
انسانها،
ولايت جامعه
بشرى را به
دست كسانى
سپرده است. كسى
كه در عصر
غيبت ولايت
را از سوى
خداوند بر
عهده دارد،
بايد داراى
سه ويژگى
ضرورى باشد
كه اين سه
خصوصيت، از
ويژگىهاى
پيامبران و
امامان
سرچشمه مىگيرد
و پرتويى از
صفات متعالى
آنان است و ما
در گذشته از
آنها سخن
گفتيم (1) .
ويژگى اول،
شناخت قانون
الهى بود;
زيرا تا
قانونى
شناخته
نشود،
اجرايش
ناممكن است.
ويژگى دوم،
استعداد و
توانايى
تشكيل كومتبراى
تحقق دادن به
قوانين فردى
و اجتماعى
اسلام بود و
ويژگى سوم،
امانتدارى و
عدالت در
اجراى
دستورهاى
اسلام و
رعايتحقوق
انسانى و
دينى افراد
جامعه. به
دليل همين سه
ويژگى ضرورى
است كه گفته
مىشود
نيابت امام
عصر (عج) و
ولايت جامعه
در عصر غيبت
از سوى
خداوند، بر
عهده فقيهان
جامع شرايط (سه
شرط مذكور) مىباشد.
تذكر
اين نكته نيز
سودمند است
كه سلسله
جليله
انبياء (عليهمالسلام)
به نصاب
نهايى خود
رسيده و با
انتصاب حضرت
ختمى مرتبت
صلى الله
عليه و آله و
سلم از سوى
خداى سبحان،
محال است كه
كسى به مقام
شامخ نبوت
راه يابد;
چنانكه
سلسله شريفه
امامان (عليهمالسلام)
نيز به نصاب
نهايى خود
بالغ شده و با
انتصاب حضرت
بقية الله (ارواح
من سواه فداه)،
ممكن نيست كه
احدى به مقام
والاى امامت
معصوم راه
يابد. ليكن
برهان عقلى
بر ضرورت
زعيم و رهبر
براى جامعه،
امرى ضرورى و
دائمى است و
هر كس در زمان
غيبت،
مسؤوليت
اداره امور
مسليمن را
داشته باشد،
بايد به
عنوان نيابت
از طرف ولى
عصر (عليهالسلام)
باشد; زيرا آن
حضرت، امام
موجود و زنده
است كه تنها
حجتخدا مىباشد
و همانگونه
كه در عصر
ظهور امامان
گذشته، در
خارج از
اقليم خاص
آنان،
نائبانى از
طرف ايشان
منصوب مىشدند،
در عصر غيبت
ولى عصر (عليهالسلام)
نيز چنين است
و نيابت
غيرمعصوم از
معصوم، امرى
ممكن است;
زيرا امام
معصوم داراى
شؤون
فراوانى است
كه اگر چه
برخى از آن
شؤون مانند
مقام شامخ
ختم ولايت
تكوينى،
اختصاص به
خود ايشان
دارد و نائبپذير
نيست و هيچ
گاه به كس
ديگرى
انتقال نمىيابد،
ولى برخى
ديگر از شؤون
آن حضرت كه
جزء امور
اعتبارى و
قراردادى
عقلاست و در
زمره تشريع
قرار دارد
مانند افتاء
و تعليم و
تربيت و
اداره امور
مردم و اجراى
احكام و حفظ
نظام از
تهاجم
بيگانگان
نيابتپذير
است و اين
نيابت، به
فقيهى تعلق
مىگيرد كه
با داشتن آن
سه ويژگى،
بتواند در
غيبت امام (عليهالسلام)
تا حد ممكن و
مقدور، شؤون
والاى آن
حضرت را عملى
سازد. چند
نكته
پيرامون
دليل عقلى
اول:
گرچه «برهان
ضرورت وحى و
نبوت» بر
اساس
اجتماعى
بودن زندگى
انسان و
نيازمندى وى
به قانون و
عدم امكان
تدوين قانون
كامل و جامع
بدون وحى و
نيز عدم
سودمندى
قانون
معصوم، بدون
مبين و مجرى
معصوم،
اقامه مىشود
و به همين
صورت در كتابهاى
كلامى و
فلسفى رايج
است، ليكن
براهين برخى
از مطالب،
داراى
مراتبى است
كه طبق
كارآمدى
آنها، هر يك
در جايگاه
ويژه خود
مطرح مىشود.
آنچه براى
اوحدى از
انسانها
مؤثر است،
ارائه برهان
وحى و نبوت از
طريق نياز
بشر به تكامل
مادى و معنوى
و رهنمود وى
در سلوك الهى
و نيل به لقاى
خداى سبحان
است. اصل اين
برهان جامع و
كامل، از
دوده «طه» و
نسل «ياسين»
است; سپس
راهيان كوى
ولاء و
سالكان سبيللقاء،
چونان شيخالرئيس
(رحمهالله)
آن را در طى
تبيين
مقامات
عارفين و
تشريح منازل
سائرين و
تعليل ترتب
مدارج و
معارج
سالكين و اصل
بازگو كرد.
آگاهان به
متون فلسفى و
كلامى
مستحضرند كه
طرح مبدا
قابلى وحىيابى
در اثناء «علمالنفس»
است و ارائه
مبدا فاعلى
آن، در
ثناياى مبحث
الهى است. اگر
چه ابنسينا (ره)
از ضرورت وحى
و نبوت در
پايان
الهياتشفا
سخن به ميان
آورد و بر
منهج مالوف
حكيمان سخن
گفت البته در
آنجا نيز، در
بحث از
عبادات و
منافع دنيوى
و اخروى
آنها، سخنى
درباره خواص
مردم و تزكيه
نفس دارند كه
علاوه بر
صبغه تدين
اجتماعى،
صبغه تمدن
فردى را نيز
در اثبات
نبوت آوردهاند
(2) ليكن آنچه
را كه از
برهان امام
صادق (عليهالسلام)
در كتاب
الحجةكافى
(3) برمىآيد،
ذخيره
عارفان قرار
داد و در
نمطنهم
اشارات
وتنبيهات،
نقاب از چهره
آن برداشت تا
روشن گردد كه
هر انسانى،
خواه تنها
زندگى كند و
خواه با جمع،
خواه تنها
خلق شده باشد
و خواه ديگرى
نيز آفريده
شده باشد،
نيازمند وحى
و نبوت است;
يعنى يا خودش
پيامبر است و
يا در تحت
هدايتيك
پيامبر قرار
دارد; تا در ظل
وحى، به
معرفت نفس و
شناختشؤون
ادراكى و
تحريكى روح و
كيفيتبهرهبردارى
از آنها و
نحوه ارتباط
با جهان خارج
و سرانجام،
كيفيت
هماهنگ كردن
بهرهورى از
خود و جهان را
در ارتباط با
مبدا عالم و
آدم فراگيرد
و عمل كند: «لما
لم يكن
الانسان
بحيثيستقل
وحده بامر
نفسه الا
بمشاركة آخر
من بنيجنسه
وبمعارضة
ومعاوضة
تجريان
بينهما يفرغ
كل واحد
منهما
لصاحبه عن
مهم لو تولاه
بنفسه
لازدحم على
الواحد كثير
وكان مما
يتعسر ان
امكن وجب ان
يكون بين
الناس
معاملة وعدل
يحفظه شرع
يفرضه شارع
متميز
باستحقاق
الطاعة
لاختصاصه
بايات تدل
على انها من
عند ربه ووجب
ان يكون
للمحسن
والمسيء
جزاء عند
القدير
الخبير. فوجب
معرفة
المجازى
والشارع; ومع
المعرفة سبب
حافظ
للمعرفة
ففرضت عليهم
العبادة
المذكرة
للمعبود
وكررت عليهم
ليستحفظ
التذكير
بالتكرير
حتى استمرت
الدعوة الى
العدل
المقيم
لحياة النوع
ثم زيد
لمستعمليها
بعد النفع
العظيم في
الدنيا
الاجر
الجزيل في
الاخرى ثم
زيد
للعارفين من
مستعمليها
المنفعة
التي خصوا
بها فيما هم
مولون
وجوههم شطره.
فانظر الى
الحكمة ثم
الى الرحمة
والنعمة
تلحظ جنابا
تبهرك
عجائبه ثم
اقم واستقم» (4)
. دوم:
تفاوت ميان
دليل عقلى
محض و دليل
ملفق از عقل و
نقل، اين است
كه چون در
برخى از
استدلالها،
براى دوام
دين و
جاودانگى
مكتب، از آيه «لا
ياتيه
الباطل من
بين يديه و لا
من خلفه» (5) و
مانند آن
استعانتشد،
لذا تمام
مقدمات آن
دليل مزبور،
عقل محض نيست
و چون پس از
فراغ از
استمداد به
برخى از ادله
نقلى، جريان
ولايت فقيه
با كمك عقلى
بررسى شد،
لذا چنين
دليلى، ملفق
از عقل و نقل
محسوب شد
اولا، و در
قبال دليل
عقلى محض
قرار گرفت
ثانيا، و سبب
تعدد ادله،
همانا
اختلاف در
برخى از
مقدمات است;
زيرا صرف
اتحاد در
برخى از
مقدمات يا
كبراى كلى،
مايه وحدت
دليل نخواهد
شد ثالثا. سوم:
برهان عقلى
محض، براساس
تبيين عقلى
صرف كه راجع
به ملكه علم و
ملكه عمل
استوار مىباشد
و عقل، هيچگونه
خللى در
مراحل سهگانه
نبوت،
امامت، و
ولايت فقاهت
و عدالت نمىيابد;
و اگرچه
برهان عقلى،
بر شخص خارجى
اقامه
نخواهد شد،
ليكن در
مجراى خود كه
عنوان «فقاهت
و عدالت
همراه با
تدبير و
سياست» است،
هيچ قصورى
ندارد تا
نيازمند به
دليل منقول
باشد و از
دليل نقلى
استمداد كند
كه به سبب آن،
برهان عقلى
محض، به صورت
دليل ملفق از
عقل و نقل
تنزل نمايد و
اگر آسيب
موهوم يا
گزند
متوهمى،
دليلنقلى
را تهديد مىكند،
دليلعقلى
مزبور را نيز
با تحديد
خويشتهديد
نمايد. غرض
آنكه; نصاب
دليل عقلى
محض، با
استعانت از
مقدمات عقلى
صرف، محفوظ
است; اگر چه
محدوده دليل
ملفق،
جايگاه خود
را داراست. چهارم:
چون عقل از
منابع غنى و
قوى دين است و
بسيارى از
مبانى كه سند
استنباط
احكام فقهى و
فروع اخلاقى
و حقوقى است
از آن
استخراج مىشود،
پس اگر برهان
عقلى، در
مقطع سوم از
مقاطع سهگانه
طولى مزبور،
بر ضرورت
ولايت فقيه
عادل اقامه
شد، چنين
دليلى، شرعى
است و چنان
مدلولى، حكم
شارع خواهد
بود كه از
طريق عقل كشف
شده است; زيرا
مكررا اعلام
شد كه عقل، در
مقابل نقل
است نه در
برابر دين و
شرع; يعنى
معقول در
قبال مسموع
است نه در
مقابل مشروع;
و به تعبير
بهتر،
مشروع، گاهى
از راه عقل
كشف مىشود و
زمانى از راه
نقل. پس اگر
ولايت فقيه
عادل، با
دليل عقلى
صرف ثابتشد،
چنان
ولايتى،
مشروع بوده و
حكم شريعت
الهى را به
همراه دارد. پنجم:
ممكن است
تحرير «قاعده
لطف» بر
مبناى اهل
كلام، مشوب
به نقدمقبول
باشد; زيرا
گروهى از
آنان نظر
اشاعره،
قائل به
تحسين و
تقبيح عقلى
نيستند و
گروه ديگر
آنان، نظير
معتزله،
گرچه قائل به
حسن و قبح
عقلىاند،
ليكن ميان «واجب
على الله» و «واجب
عن الله» فرق
نگذاشتند; چهاينكه
برخى از اهلكلام،
ميان امور
جزئى و شؤون
كلان و كلى
فرق ننهادند
و چنين
پنداشتند كه
هر امرى
ظاهرا حسن
باشد، انجام
آن بر خداوند
واجب است و هر
امرى كه
ظاهرا قبيح
باشد، ترك آن
بر خداوند
لازم است. كفر
كافران را
نمىتوان
مورد نقض
قرار داد;
زيرا لطف، به
حسب نظام كلى
است اولا و به
حسب واقع است
نه ظاهر
ثانيا، كه
تفصيل آن، از
حوصله اين
مقال و حوزه
اين مقالتبيرون
است. ليكن
تبيين آن
قاعده به
صورت حكمت و
عنايت الهى
در مسائل
كلانجهان،
بر منهاج
حكيمان و به
عنوان «واجب
عن الله» و
نه «واجب على
الله» معقول
و مقبول است. اگر
حكومت عدل
اسلامى،
ضرورى است و
اگر تاسيس
چنين حكومتى
ضرورى، بدون
حاكم نخواهد
بود و اگر
حاكم
اسلامى،
مسؤول
تبيين،
تعليل، دفاع
و حمايت، و
اجراى
قوانينى است
كه اصلا
مساسى با
انديشه بشرى
ندارد و
اسقاط و
اثبات و
تخفيف و عفو
حدود و مانند
آن، در حوزه
حقوق انسانى
نبوده و نيست
و منحصرا
حصيل وحى
الهى است،
زمام چنين
قانونى، فقط
به دست صاحب
شريعتخواهد
بود و تنها
اوست كه
زمامدار را
معين و نصب مىنمايد
و تعيين
زمامدار به
عنوان حكمت و
عنايت، «واجب
عن الله» است
و فتواى عقل
مستقل، پس از
كشف چنان
حكمت و
عنايت، چنين
است كه حتما
در عصر
طولانى
غيبت، والى و
زمامدارى را
تعيين كرده
كه در دو ركن
رصين علم و
عمل (فقاهت و
عدالت)،
نزديكترين
انسان به
والى معصوم (عليهالسلام)
باشد و اين،
تنها راهى
است كه وجوب
تصدى وظيفه
سرپرستى و
ولايت را
براى فقيه و
وجوب تولى و
پذيرش را
براى جمهور
مردم به
همراه دارد;
زيرا نه
جمهور مردم
در مدار
تدوين قانون
الهى و دين
خداوند سهيم
مىباشند تا
از سوى خود
وكيل تعيين
نمايند و نه
تفكيك وكيل
جمهور از
ناظر بر حسن
جريان
راهگشاست; به
طورى كه ملت،
مؤمن مدبرى
را انتخاب
نمايد و فقيه
عادل، بر او
نظارت كند;
زيرا زمام
چنين كار و
توزيع چنين
وظيفهاى،
درخور حقوق
جمهور كه در
تدوين قانون
الهى سهمى
ندارد نيست
تا در نتيجه،
شركتسهامى
سرپرستى
تشكيل دهد و
شخصى را وكيل
و فقيهى را
ناظر سازد. از
اينجا، طريق
منحصر نظام
اسلامى
معلوم مىشود
كه همان تصدى
فقاهت
عادلانه و
سياست
فقيهانه، به
عنوان نيابت
از معصوم (عليهالسلام)
و سرپرستى
حوزه اجراى
قوانين الهى
باشد خواهد
بود. البته
فقيه عادل كه
والى امت
اسلامى است،
مىتواند
وكيل معصوم
باشد; زيرا
وكالت از
معصوم ولى،
همراه با
ولايتبر
امت است; چون
وكيلولى،
ولايت را به
همراه خود
دارد; ليكن
آنچه وكالت
از معصوم را
حائز است و در
نتيجه،
ولايتبر
جمهور مردم
را داراست،
همانا شخصيتحقوقى
فقيه عادل;
يعنى مقام
برين فقاهت و
عدالت است كه
شخصيتحقيقى
فقيه عادل،
همتاى
شهروندان
ديگر، «مولىعليه»
چنان ولايتى
خواهد بود. ششم:
مدار محورى
هر برهان را «حدوسط»
او تعيين مىكند
و نتيجه
برهان نيز در
همان مدار
دور مىزند و
هرگز نتيجه
برهان، از
مدار فلكاوسط
او بيرون نمىرود;
هر چند كه از
كبراى عالم
استمداد شود
و از عموم يا
اطلاق اصل
جامعى
استعانتحاصل
آيد. برهان
عقلى بر
ضرورت
امامت،
نتيجهاى
وسيعتر از
ضرورت وجود
جانشين
پيامبر صلى
الله عليه و
آله و سلم نمىدهد;
زيرا عنصر
محورى
امامت، همان
خلافت و
جانشينى
امام از رسول
اكرم صلى
الله عليه و
آله و سلم است
نه وسيعتر
از آن تا گفته
شود: اگر
جامعه با
وجود امام
معصوم (عليهالسلام)
به تمدنى كه
عين تدين او
است مىرسد و
با نبود
پيامبر صلى
الله عليه و
آله و سلم به
مقصد نائل مىشود،
پس دليل بر
ضرورت رسالت
و نبوت
نخواهد بود. سر
ناصواب بودن
چنين گفتارى
اين است كه
مدار برهان
امامت،
جانشينى و
خلافت از
رسول است نه
جابجايى
امام و رسول;
تا امام،
بديل و عديل
رسول شود;
زيرا عنصر
اصيل
استدلال،
همانا اثبات
بدل اضطرارى
است نه بديلى
عديل. همچنين
مدار محورى
برهان عقلى
بر ولايتفقيه
و حدوسط آن كه
تعيينكننده
مسير اصلى
استدلال
است، همانا
نيابت نزديكترين
پيروان امام
معصوم (عليهالسلام)
و بدل
اضطرارى
واقع شدن وى
در صورت
اضطرار و
دسترسى
نداشتن به
امام معصوم (عليهالسلام)
كه «منوبعنه»
مىباشد.
بنابراين
نمىتوان
گفت: اگر نظم
جامعه بدون
رهبر معصوم
حاصل مىشود،
پس نيازى به
امام معصوم (عليهالسلام)
نيست و اگر
بدون رهبر
معصوم حاصل
نمىشود، پس
فقيه، ولايت
امت را فاقد
بوده، واجد
سمت رهبرى
نخواهد بود.
سر ادرستبودن
چنين
برداشتى اين
است كه عصمتوالى،
شرط در حال
امكان و
اختيار است و
عدالت آن،
شرط در حال
اضطرار و
امتناع
دسترسى به
والى معصوم
مىباشد.
البته بركات
فراوانى در
حال اختيار و
حضور
ولايتمدارانه
معصوم بهره
امت مىشود
كه در حال
اضطرار،
نصيب آنان
نمىگردد. براى
روشن شدن اين
مطلب كه از
مسائل «فقهاكبر»
به شمار مىآيد،
نمودارى از «فقهاصغر»
ارائه مىشود
تا معلوم
گردد كه ميان
«بدل اضطرارى»
و «بديل عديل»
فرق وافر است.
وظيفه زائرى
كه حجتمتع
بعهده اوست،
تقديم هدى و
قربانى در
سرزمين منى
است. اگر فاقد
هدى باشد و
قربانى
مقدور او
نيست و در حال
اضطرار به
سرمىبرد،
روزه دهروز،
به عنوان بدل
اضطرارى از
قربانى،
وظيفه او
خواهد بود: «فمن
تمتع
بالعمرة الى
الحج فما
استيسر من
الهدى فمن لم
يجد فصيام
ثلثة ايام فى
الحج و سبعة
اذا رجعتم
تلك عشرة
كاملة ذلك
لمن لم يكن
اهله حاضرى
المسجد
الحرام و
اتقوا الله و
اعلموا ان
الله شديد
العقاب» (6) . همانگونه
كه در مثال
فقهاصغر
نمىتوان
گفت: اگر روزه
در حج تمتع
كافى است،
نيازى به
قربانى نيست
و اگر قربانى
لازم باشد،
روزه كافى
نيست، در
ممثل فقهاكبر
نيز نمىتوان
گفت: اگر
عدالت فقيه
رهبر كافى
است، نيازى
به رهبر
معصوم نيست و
اگر عصمت
رهبر لازم
است، رهبرى
فقيه عادل
كافى نيست;
زيرا موطن
اختيار غير
از ممر
اضطرار است.
البته
اختلاف راى
فقهاء كه در
زمان رهبرى
فقيه عادل رخ
مىدهد، غير
قابل انكار
است، ليكن حل
آن به مقدار
ميسور در حال
اضطرار، در
پرتو عدل او
ممكن است و
هرگز چنين
اختلافى در
زمان رهبرى
امام معصوم (عليهالسلام)
پديد نمىآيد.
البته
اختلاف
ياغيانعنود
و طاغيانلدود،
خارج از بحث
است; زيرا اين
گروه هماره
دربرابر
هرگونه
دادخواهى و
عدلگسترى،
به تطاول
مبادرت كرده
و مىكنند و
شانى جز
محاربتبا
خدا و مخالفتبا
دين او
نداشته و
ندارند. با
اين تحليل،
معلوم مىشود
كه تمايز
امام معصوم و
فقيه عادل،
از سنخ تخصص
است نه تخصيص;
تا گفته شود: «عقلية
الاحكام لا
تخصص» ; يعنى
در حال
اختيار،
عصمت رهبر
لازم است و در
حال اضطرار،
عدالت وى
كافى مىباشد
و بر همين
حدوسط،
برهان عقلى
اقامه شده
است. هفتم:
گرچه عناصر
ذهنى برهان
حصولى را
عناوين
ماهوى يا
مفهومى
تشكيل مىدهند،
ليكن افراد
آن ماهيات يا
مصاديق اين
مفاهيم،
همانا امور
وجودىاند
كه نهتنها
اصالت ازآن
آنهاست،
بلكه تشكيك و
تعدد مراتب و
تعين حدود و
احكام بر حسب
مراتب
وجودى،
مطلبى است
متقن و حكم
مسلم هستى
است. اگر
قاعده لطف
متكلمانه يا
حكمت و عنايتحكيمانه
ارائه مىشود
و اگر قاعده
نظم و عدل فقه
سائسانه و
مانند آن
مطرح مىگردد،
همراه با
تشكيك و شدت و
ضعف درجات
وجودى است و
اگر ملكه علم
و عدل رهبران
دينى بازگو
مىشود،
همتاى با
تشكيك و
تفاوت مراتب
وجودى است و
لذا، حفظ
مراتب سهگانه
نبوت،
امامت،
فقاهت و نيز
صيانت درجات
عصمت ويژه
پيامبر از يكسو
و عصمت امام
معصوم (عليهالسلام)
از سوى ديگر و
عدالت فقيه
كه مرحله
ضعيف از ملكه
صيانت نفس از
هوس و حفظ روح
از هواست از
سوى سوم،
لازم خواهد
بود; به گونهاى
كه ضرورت
نبوت، عرصه
را بر امامت
امام معصوم
تنگ نمىكند
و ضرورت
امامت معصوم
نيز ساحت
فقاهت را
مسدود نمىسازد;
چهاينكه
برهان ولايت
و رهبرى فقيه
عادل، هرگز
ضرورت نياز
به امام
معصوم (عليهالسلام)
را پس از
ارتحال رسول
اكرم صلى
الله عليه و
آله و سلم
برطرف نمىنمايد
ولذا، هيچگاه
نمىتوان
گفت: اگر
رهبرى غير
معصوم كافى
است، پس بعد
از ارتحال
رسول اكرم
صلى الله
عليه و آله و
سلم، نيازى
به امام
معصوم نيست و
جريان غيبت
امامعصر (عليهالسلام)
مخدوش مىشود.
سر
نارسائى
چنين گفتارى
آن است كه
مراتب معقول
و مقبول، حفظ
نشد و تمايز
اختيار و
اضطرار،
ملحوظ نگشت و
تفاوت وحدت
تشكيكى يا
وحدت شخصى،
منحفظ نماند;
زيرا با درجه
معين از لطف،
حكمت، نظم، و
قسط و عدل،
نمىتوان
نتائجسهگانه
نبوت،
امامت، و
ولايت فقيه
عادل را ثابت
نمود، ليكن
با درجات
متعدد از
اصول گذشته
در طى سه
برهان با سه
حدوسط،
كاملا ميسور
خواهد بود. هشتم:
ويژگى زمان
اختيار اين
است كه به
ترتيب، وجود
پيامبر صلى
الله عليه و
آله و سلم و
سپس وجود
امام معصوم (عليهالسلام)
ضرورى خواهد
بود و چون
عصمت رهبر،
شرط است و
راهى براى
شناخت عصمت
نيست، لذا يا
با معجزه و يا
با نص و تعيين
شخصى رهبر
معصوم قبلى،
رهبرى والى
فعلى، معلوم
مىشود; اما
در زمان
اضطرار كه به
ولايت فقيه
بسنده مىشود،
براى آن است
كه فقاهتشناسى
و عدالتيابى،
مقدور بشر
است و لذا مىتوان
آن اوصاف را
از راه
خبرگان
شناخت; ليكن
قدرت شناخت،
تنها تاثيرى
كه دارد اين
است كه نياز
به اعجاز و
مانند آن را
برطرف مىكند
نه آنكه زمام
تعيين رهبر
را به دست
جمهور و مردم
بسپارد; زيرا
رهبر
اسلامى،
متولى دين
خدا و مكتب
الهى است. دين
الهى و مكتب
خدا، حق
جمهور نيست
تا زمام آن را
به ستشخص
معين هر چند
فقيه عادل
باشد بسپارد;
زيرا خود
جمهور، «مورد
حق» است نه «مصدر
حق» ; و به
اصطلاح، «مبداقابلى»
اجراى حدود،
احكام،
عقائد، و
اخلاق الهى
است نه «مبدافاعلى»
آن; و لذا زمام
تبيين،
تقليل،
حمايت و
دفاع، هدايت
و تبليغ و
دعوت، و
بالاخره
اجراى آن
بايد از سوى
صاحب دين و
مالك مكتب و
به اصطلاح،
مبدافاعلى
قانون سماوى
تعيين شود;
زيرا مكتب
الهى، قانون
مدون بشرى
نبوده و
عصاره
انديشه
انديشوران
جامعه
نخواهد بود و
لذا هيچ يك از
شؤون يادشده
آن، در
اختيار
جمهور مردم
نيست تا زمام
حق خود را به
ديگرى
واگذار كنند
و او را وكيل
خويش قرار
دهند; چهاينكه
شخصيتحقيقى
فقيه عادل
نيز هيچ سهمى
در امور
مزبور ندارد;
بلكه چونان
شهروندان
ديگر، تنها
پذيراى
ولايت فقاهت
و عدالت است;
بدون آنكه
تافتهاىجدابافته
از جمهور
مردم باشد. غرض
آنكه; فرق
معصوم و
غيرمعصوم،
گذشته از
مقام معنوى،
در سهولتشناخت
و صعوبت آن
است نه در
ولايت و
وكالت كه
معصوم، ولى
بر مردم باشد
و فقيه عادل،
وكيل جمهور. ترس
دشمنان از
ولايت فقيه
بايد
توجه داشت كه
دشمنان
اسلام و
مسلمانان،
بيش از خود
قانون
آسمانى، از
قانونشناسى
كه بتواند
قانون الهى
را بعد از
وظائف سهگانه
قبلى; يعنى
تبيين،
تعليل، و
دفاع علمى،
قاطعانه
پياده كند
هراسناكند و
با انتخاب
رهبر است كه
بيگانگان
آيس و نااميد
مىشوند; چرا
كه تنها با
وجود رهبر
قانونشناس
و عادل و
توانا است كه
دين الهى به
اجرا درمىآيد
و ظهور مىكند.
دشمنان
اسلام، در
زمان پيامبر
اسلام صلى
الله عليه و
آله و سلم، به
اين اميد
نشسته بودند
كه لااقل پس
از رحلت آن
حضرت، كتاب
قانون، بدون «مجرى»
بماند و
آنگاه، با
اين قانون
مكتوب و
نوشته شده،
به خوبى مىتوان
كنار آمد وآن
را به دلخواه
خود تفسير
كرد. اما وقتى
براى اين
كتاب، مجرى و
مفسرى به نام
علىبن ابىطالب
(عليهالسلام)
نصب شد و او،
امير مؤمنان
و رهبر جامعه
اسلامى گشت،
آن دشمنان به
كمين نشسته،
نااميد
گشتند و آيه
شريفه «اليوم
يئس الذين
كفروا من
دينكم فلا
تخشوهم و
اخشون» (7) در
همين باره
نازل شد. خداى
سبحان مىفرمايد:
امروز كه روز
نصب ولايت
است، كافران
از دين شما و
از اضمحلال و
به انحراف
كشيدن آن
نااميد
گشتند; پس
ديگر از آنان
هراسى
نداشته
باشيد و از
غضب خدا
بترسيد كه در
اثر سستى و
كوتاهىتان
شامل شما
گردد. اگر دين
خدا را يارى
كنيد و پشتسر
ولى خدا و
رهبر خود
حركت
نمائيد،
خدايى كه همه
قدرتها از
ناحيه اوست،
حافظ و
نگهدار و
ناصر شما
خواهد بود: «ان
تنصروا الله
ينصركم
ويثبت
اقدامكم» (8) .
توطئه
انحلال مجلس
خبرگان
وقتى
كه در مجلس
خبرگان
قانون
اساسى، نوبتبه
اصل پنجم
قانون اساسى
رسيد كه در
آن، ولايت
امر و امامت
امت در زمان
غيبتبر
عهده فقيه
عادل و با
تقوا، آگاه
به زمان،
شجاع، و مدير
و مدبر نهاده
شده است،
ابرقدرتهاى
شرق و غرب
تلاشها و
كوششها
كردند كه
مجلس خبرگان
را منحل كنند.
همزمان با
تصويب اين
اصل بود كه در
زمان دولت
موقت، سخن از
انحلال اين
مجلس به ميان
آمد. در
اصل چهارم
قانون اساسى
چنين آمده
است: كليه
قوانين و
مقررات
مدنى،
جزايى،
مالى،
اقتصادى،
ادارى،
فرهنگى،
نظامى،
سياسى و غير
اينها بايد
بر اساس
موازين
اسلامى باشد.
اين اصل بر
اطلاق يا
عموم همه
اصول قانون
اساسى و
قوانين و
مقررات ديگر
حاكم است. اين
اصل، با آنكه
تاكيد دارد
كه همه
قوانين و
مقررات
كشور، بايد
مطابق با
كتاب خدا و
سنت معصومين (عليهمالسلام)
باشد، كسى با
اين اصل يا با
مجلس خبرگان
آنچنان
مخالفت علنى
و چشمگيرى
نكرد، ولى
وقتى نوبتبه
تصويب اصل
پنجم يعنى
اصل ولايت
فقيه رسيد و
مساله رهبرى
جامعه
اسلامى توسط
فقيه عالم و
عادل و توانا
مطرح شد،
توطئههاى
گوناگون
براى انحلال
مجلس خبرگان
آغاز گشت و
اين، به دليل
هراسى بود كه
بيگانگان از
ولايت فقيه
داشتند; زيرا
همان گونه كه
گفته شد،
قانون، به
تنهايى و
بدون مسؤول
اجراء، ترسى
ندارد; آنچه
براى دشمنان
ترسآور
است، اجراى
قانون خدا
توسط رهبر
عادل و آگاه
مىباشد. كمال
دين و تمام
نعمت الهى،
به داشتن يك
ولى عالم و
عادل و آگاه
به زمان است
كه دين و
احكام دينى
را خوب
بفهمد، آن را
تبيين كند،
به اجرا
درآورد، و با
مهاجمان و
دشمنان دين
بستيزد. دين
اسلام و رهآورد
پيامبر اكرم
صلى الله
عليه و آله و
سلم، پس از
اعلام ولايت
علىبن ابىطالب
(عليهالسلام)
كامل شد: «اليوم
اكملت لكم
دينكم و
اتممت عليكم
نعمتي و رضيت
لكم الاسلام
دينا» (9) و
اين نشانگر
آن است كه دين
و جامعه
دينى، آنگاه
مورد رضايتخداوند
است كه ولى و
رهبر داشته
باشد. انقلاب
و جامعهاى
كه ولى
شايسته
نداشته
باشد، ناقص و
بىكمال است;
همان گونه كه
اسلام بىامام
معصوم، كامل
و تام نيست. دشمنان،
اگر شعار «اسلام
منهاى
روحانيت» را
در آغاز
انقلاب مطرح
كردند، براى
آن بود كه به
تدريج رهبرى
دينى را از
ميان
بردارند و با
گذشت زمان،
تنها يك
سلسله
قوانين
مكتوب و بىروح
بماند و آن را
به دلخواه
خود تفسير و
تحريف كنند.
زنده بودن
اسلام و
قوانين
اسلامى، فقط
با وجود رهبر
قانونفهم و
عادل و آگاه و
قاطع و شجاع
امكانپذير
است; كه قانون
را خوب
بفهمد، آن را
خوب اجرا
كند، و در
برابر تهاجمهاى
بيگانه
داخلى و
خارجى، خوب
از آن دفاع
كند. تلاشهايى
كه در زمان
حاضر و در
جامعه ما
مشاهده مىشود
كه اسلام را
بىحكومت و
بىفقاهت
معرفى مىكنند،
دانسته يا
ندانسته، آب
در آسياب
دشمن مىريزند
و آنان را در
اهداف
استكبارى و
دينستيزىشان
يارى مىرسانند;
زيرا همان
گونه كه گفته
شد، حيات
دين، به
اجراى آن است
و اجراى آن،
بدون حاكم و
فقيه اسلامشناس
عادل و آگاه
به زمان و
شجاع و مدير و
مدبر ممكن
نيست. پىنوشتها:
1.
ر ك: ص 137. 2.
الهيات شفاء;
مقاله دهم،
فصل دوم و
سوم، ص 441 و 446. 3.
در فصل نخست
كتاب، ص 57 و 58،
متن روايت
امام صادق (عليهالسلام)
از كتاب كافى
و نيز روايت
ديگرى در اين
باره آمده
است. 4.
اشارات و
تنبيهات; ج 3،
نمط نهم، ص 371. 5.
سوره فصلت،
آيه 42. 6.
سوره بقره،
آيه 196. 7.
سوره مائده،
آيه 3. 8.
سوره محمد
صلى الله
عليه و آله و
سلم، آيه 7. 9.
سوره مائده،
آيه 3. |