دفاع
از يك نظريه
سياسى
على
مطهرى چكيده:
بنابر يك
نظريه سياسى
كه ريشه در
نظريات امام
خمينى و شهيد
مطهرى دارد،
بهتر است كه
روحانيت از
عهدهدار
شدن مسؤوليت
رياست
جمهورى و
كادر اجرايى
كشور پرهيز
كند و از طريق
شوراى
نگهبان، قوه
قضائيه و
مجلس و در راس
همه، از طريق
ولايت فقيه
به وظيفه
اصلى خود كه
هدايت،
ارشاد و
جلوگيرى از
انحراف نظام
استبپردازد.
اين نظريه
آثار و لوازم
مثبت زيادى
در پى دارد. حدود
يك ماه پيش،
طى يك نامه
سرگشاده و يك
مصاحبه
مطبوعاتى،
از جمله يك
نظريه سياسى
را مطرح و در
حقيقتبازخوانى
و يادآورى
كردم و آن
اينكه رئيس
جمهور و كادر
اجرايى (هيات
دولت) در نظام
جمهورى
اسلامى بهتر
است روحانى
نباشد; مگر
اضطرارا.
البته
پيشنهاد من
ارتباطى با
دستهبندىهاى
سياسى موجود
در كشور
ندارد; بلكه
بيان دوباره
يك اصل كلى
است. اصل اين
نظريه از
امام خمينى
است و استاد
مطهرى نيز بر
آن تاكيد
داشتهاند.
برهان شهيد
مطهرى بر اين
پايه استوار
است كه قدرت
روحانيتشيعه
در طول تاريخ
از آنجا ناشى
شده است كه
همواره در
كنار مردم
بوده و هيچگاه
با دولتها
مخلوط نشده
است. روحانيتشيعه
از نظر روحى
به خدا متكى
است و از نظر
اجتماعى به
مردم و
همواره در
مقابل
زورگويان و
حامى
مظلومان
بوده است;
برخلاف
روحانيت اهل
سنت كه
همواره متكى
به دولتها
بوده و مفتى
اعظم آنها
حكم خود را از
حاكم وقت مىگرفته
است. حتى در
نظام جمهورى
اسلامى بهتر
است روحانيت
همچنان با
دولت مخلوط
نشود و از
قبول پستهاى
اجرايى - يعنى
رياست
جمهورى و
وزارت -
احتراز جويد
و روشن است كه
پست اجرايى،
شامل
مسؤوليتهاى
قضايى و
نمايندگى و
رياست مجلس و
از اين قبيل
نمىشود.
وظيفه اصلى
روحانيت،
هدايت و
ارشاد و
نظارت و
جلوگيرى از
پديد آمدن
انحراف در
نظام است و
اين وظيفه از
راه ولايت
فقيه و شوراى
نگهبان و
حضور
روحانيون در
دستگاههاى
قضايى و مجلس
قابل تحقق
است. برخى
ماجراى بنىصدر
را به عنوان
ماده نقضى
براى اين
نظريه ذكر مىكنند.
پاسخ اين است
كه در داستان
بنىصدر، در
حقيقتشوراى
نگهبان به
دليل كماطلاعى
از افكار او،
در رد صلاحيت
وى براى
رياست
جمهورى قصور
ورزيد; حال
آنكه شهيد
مطهرى در
كتاب نهضتهاى
اسلامى در صد
ساله اخير از
انديشه او
درباره لزوم
خلع يد از
رهبرى سنتى و
انتقال آن از
روحانيتبه
روشنفكران
پرده بر
داشته بود.
برخى ديگر
اين نظريه را
مساوى تز
استعمارى
جدايى دين از
سياست
دانستهاند;
حال آنكه دور
بودن
روحانيان از
پستهاى
اجرايى و در
دست داشتن
هدايت نظام
در كادر
اسلام به
وسيله
نهادهايى
چون شوراى
نگهبان، قوه
قضائيه،
مجلس و ولايت
فقيه، با تز
يادشده بهكلى
متفاوت است.
اين نظريه در
واقع قائل به
نوعى تقسيم
كار شده است.
مىدانيم كه
معنى صحيح
همبستگى دين
و سياست اين
است كه سياست
در خدمت دين
قرار گيرد; نه
بر عكس. با
اندك تاملى
روشن مىشود
كه نظريه فوق
اين هدف را
بهتر تامين
مىكند و
نظام را از هر
شائبه خطايى
دور نگاه مىدارد.
اما
اين نظريه
علاوه بر حفظ
پايگاه
اجتماعى و
نفوذ كلام
روحانيت،
محاسن ديگرى
نيز دارد. از
جمله اينكه
روحانيان
فرصتبيشترى
براى انجام
وظايف اصلى
خود پيدا مىكنند.
متاسفانه
امروز در
ميان
روحانيان،
گروهى هستند -
هرچند اندك -
كه هيچ يك از
وظايف اصلى
روحانيت،
مانند امامت
جماعت و
اداره مسجد،
منبر،
نويسندگى،
تدريس علوم
دينى،
سخنرانى و
كنفرانس در
مجامع علمى و
دانشگاهى و
پاسخ به
سؤالات روز
را انجام نمىدهند
و تنها «سياسى»
هستند و
كارنامه
سالانه آنها
از چند
بيانيه قبل
از انتخابات
و چند مصاحبه
سياسى تجاوز
نمىكند و در
حقيقت تنها
لباس
روحانيت را
به تن دارند و
معمولا چون
مايه علمى
كافى هم
ندارند، بهآسانى
در دام
روشنفكرنمايان
گرفتار و آلت
دست آنها مىشوند.
حسن ديگر اين
است كه
معمولا
بالاترين
مقام اجرايى
كشور طرف
انتقادهاى
مختلف قرار
مىگيرد.
انتقاد مردم
از يك
غيرروحانى و
برخورد
نهادهاى
مختلف از يك
غيرروحانى
بهمراتب
آسانتر و بىملاحظهتر
خواهد بود; در
نتيجه كارها
سامان بهترى
پيدا مىكند.
مسؤوليت
رياست
جمهورى علىرغم
آنكه شامل
وظايف معنوى
و كلىاى است
كه در شان
روحانيت
است، خواه
ناخواه
عمدتا توام
با پاسخگويى
نسبتبه
عمران و
آبادانى و
مايحتاج
عمومى مردم
نيز مىباشد. البته
نويسنده قصد
ندارد كه از
انتساب اين
نظريه سياسى
به استاد
مطهرى بهرهبردارى
كرده، نظرات
مخالف را در
تنگنا قرار
دهد; خصوصا كه
صفت «سياسى»
اين نظريه،
راه را براى
انتقاد يا
انكار آن باز
مىكند و به
هر حال فرق
استبين نقد
يا رد يك
نظريه سياسى
و اجتماعى و
نقد يا رد يك
نظريه
اعتقادى كه
به اصول دين و
مذهب باز مىگردد.
اشاره
آنچه
نويسنده آن
را به عنوان
يك «نظريه
سياسى»
معرفى مىكند،
در واقع از دو
جنبه ايجابى
و سلبى
برخوردار
است. از يك سو،
بر وظايف
ويژه
روحانيت در
اجتماع و
سياست تاكيد
مىكند و از
سوى ديگر، از
ورود وحانيتبه
عرصههاى
اجرايى و
ادارى نظام
پرهيز مىدهد.
هرچند اين
سخن به صورت
كلى درست و
قابل توجه
است، ولى
ملاحظات
فراوان
ديگرى را نيز
در كنار آن
بايد در نظر
داشت كه به
چند مورد از
اينگونه
ملاحظات
اشاره مىشود:
1.
مطالب
يادشده، از
نظر علمى يك «نظريه
سياسى» به
شمار نمىآيد;
زيرا يك «نظريه»، (Theory) و
به طور خاص يك
نظريه
اجتماعى، «كوششى
است در راه
تهيه مجموعهاى
منتظم، بههمپيوسته
و معنىدار،
متشكل از
گزارهها،
پيشفرضها
و اصولى كه در
راه تبيين
امور و وقايع
اجتماعى به
طور علمى
پديد آيد.» (1) همچنين
واژه «سياسى»
نيز در اين
تركيب مبهم
است; زيرا
اصطلاح «نظريه
سياسى» در
جايى به كار
مىرود كه
نظريهاى
درباره
سياست (به
معناى روشها
و ساز و
كارهاى
توليد و
توزيع قدرت)
ارائه شده
باشد. (2) مطالب
نويسنده حتى
در حد يك
دكترين
سياسى نيز به
شمار نمىآيد;
زيرا
دكترين، (Doctrin) يا
آموزه، به «اصول
اساسىاى كه
فرد يا
گروهى،
كردار و يا
عمل اعضاى
خود را بر
محور آن
تنظيم مىكند»
(3) اطلاق مىگردد;
بنابراين،
فعلا بايد به
مباحثيادشده
به عنوان يك «پيشنهاد
سياسى»
نگريست. 2.
نويسنده، در
وجه ايجابى و
اثباتى
پيشنهاد
كرده است كه
روحانيت
علاوه بر
وظيفه اصلى،
يعنى منبر و
محراب و
تدريس و
تحقيق و... ،
بايد به «هدايت
نظام در كادر
اسلام به
وسيله
نهادهايى
چون شوراى
نگهبان، قوه
قضائى، مجلس
و در راس آنها
ولايت فقيه»
بپردازد.
اولا بايد
ديد كه آيا
بين وظايف
دسته اول و
وظائف دسته
دوم چه
ارتباط
ارگانيكى
وجود دارد و
اساسا تحقيق
و تبليغ
روحانيت در
يك نظام
اسلامى
داراى چه
ويژگىها و
ابعادى است. ثانيا
هرچند
نهادهاى
يادشده،
اهرمهاى
مهمى براى
هدايت نظام
در چارچوب
فرهنگ
اسلامى
هستند، اما
حقيقت آن است
كه رهبرى در
يك نظام
سياسى مدرن،
به ابزارهاى
مهمترى چون
توليد مبانى
تئوريك،
نظامسازى
در حوزههاى
مختلف
اجتماعى،
مدلسازى و
برنامهريزى
عملى،
نيازمند است
كه اگر
روحانيت و
حوزههاى
علميه از آن
غفلت كنند،
عملا حتى با
داشتن همه
كرسىهاى
سياسى، هرگز
توان رهبرى و
هدايت نظام
به سوى اهداف
متعالى
اسلام را
نخواهند
داشت. در
يك كلام، در
خصوص رابطه
حوزه و حكومت
و كاركردهاى
ويژه
روحانيت در
جامعه و
سياست، بايد
ژرفتر و
گستردهتر
از آنچه در
اين مقاله
آمده است،
انديشه كرد. 3.
اما در جنبه
سلبى، هر چند
اصل مدعا
تقريبا
پذيرفته
است، اما
دلايل
يادشده
چندان معتبر
نيست. براى
مثال اگر
قرار باشد كه
روحانيتشيعه
در كنار ملت و
در برابر
دولتباشد،
از اين جهت
هيچ فرقى
ميان قوه
مجريه و قواى
قضائيه و
مقننه وجود
ندارد. اساسا
بايد پرسيد:
مگر دولت
اسلامى قرار
است در برابر
ملت قرار
گيرد؟
وانگهى،
شايد كسى
بگويد كه اگر
روحانيتحامى
مظلومان است
و در مقابل
زورگويان،
پس همان بهتر
كه خود در
مسند مديريتباشد
و در رفع ظلم و
زور تلاش
كند، نه آنكه
در حاشيه
قدرت به
مخالفتخوانى
و تاسيس
اپوزيسيون (يا
به تعبير
نويسنده، «ايجاد
حركت در توده
مردم»)
اشتغال ورزد.
اما اينكه در
يك دليل ديگر
آوردهاند
كه «اگر رئيسجمهور
غيرروحانى
باشد،
انتقاد و
برخورد آسانتر
مىشود و در
نتيجه كارها
سامان بهترى
پيدا مىكند»،
عينا اين
دليل در باب
قوه قضائيه و
مقننه نيز
جارى است و
اساسا از نظر
ارتباط و
دخالت در
زندگى
روزمره
مردم، چندان
فرقى ميان
دستگاه
قضائى و
اجرايى كشور
وجود ندارد. 4.
از آنچه
گفتيم مىتوان
نتيجه گرفت
كه پيشنهاد
يادشده بايد
به صورت همهجانبه
مورد تحليل و
بازنگرى
قرار گرفته،
در نهايتبه
صورت يك
دكترين
اجتماعى در
باب ارتباط
ميان حوزه و
حكومت
اسلامى
تدوين گردد.
به نظر مىرسد
كه چارچوب
اين دكترين
بايد مبتنى
بر اصل زير
باشد: دخالت
گسترده،
مؤثر و ضرورى
روحانيت در
هدايت عمومى
جامعه و نظام
سياسى با سه
رويكرد
توليد مبانى
تئوريك،
تدوين
راهبردهاى
اصولى، كمك
به تنظيم مدلهاى
توسعه
اجتماعى و
نيز دخالت
محدود،
متعين و
اضطرارى در
فرايند
تصميمسازى
و اجرا. پىنوشتها:
1)
براى مثال،
رك.:
ساروخانى،
باقر،
درآمدى بر
دائرةالمعارف
علوم
اجتماعى، ص 737. 2)
بلوم،
ويليام،
نظريههاى
نظام سياسى،
ج 1، ص 24 به بعد 3)
درآمدى بر
دائرةالمعارف
علوم
اجتماعى، ص 205
و نيز رك.:
نوروزى
خيابانى،
مهدى، فرهنگ
لغات و
اصطلاحات
سياسى، ص 152. |