امپراتوري ديروز و امروز

پروفسور حميد مولانا
يك صد سال قبل در 1903 ميلادي لرد جورج كروزن نايب السلطنه امپراتوري بريتانيا در منطقه هندوستان و خليج فارس در بندر شرجه بر فراز يك كشتي جنگي با پرچم انگليس نطقي ايراد كرد مبني بر اينكه «دولت بريتانيا بايد در خليج فارس به صورت تنها ابرقدرت باقي بماند و هرگونه اظهار وجود توسط ديگران با مقاومت همه جانبه آن كشور مواجه خواهد شد.» يك قرن پيش امپراتوري بريتانيا در اوج قدرت خود بود و شيوخ و رؤساي اعراب در خليج فارس با امضاي تعهدنامه هاي ويژه و متعدد با لندن اداره و سرنوشت سرزمين هاي خود را به انگليس و به فرمانداراني مانند كروزن سپرده بودند.
امروز دقيقاً يك قرن بعد، گفتمان گروهي از نخبگان سياسي آمريكا طنين سخنان آن روز كروزن و همكاران او را در اذهان زنده مي كند. چند هفته قبل جرج دبليو بوش، رئيس جمهور آمريكا، در سند جديدي كه درباره امنيت و منافع ملي آمريكا منتشر كرد اظهار داشت «ما اجازه ظهور قدرت نظامي را كه رقيب ما باشد نخواهيم داد» و اضافه كرد كه «ما آماده خواهيم بود، هر موقعي كه منافع و مسئوليت ويژه و بي نظير ما تقاضا كند وارد عمل شويم.» يك هفته قبل از انتشار اين سند، بوش در نطقي كه در سازمان ملل متحد درباره برخورد با عراق ايراد كرد سخنان خود را با اين جملات پايان داد: «ما بايد براي امنيت خود و براي حقوق دائمي و اميد بشريت به پا خيزيم. به موجب ميراث و انتخاب، ايالات متحده در اين باره ايستادگي خواهد كرد.»
در آخرين روزهاي قرن نوزدهم (1899 ميلادي) وقتي كه لرد كروزن سمت وزيرخارجه بريتانيا را به عهده داشت در نطقي كه در تبيين سياست خارجي آن كشور ايراد كرده بود خليج فارس را جزئي از منافع ملي انگليس ناميده بود و اين منطقه را از جنبه هاي سياسي، استراتژيكي، بازرگاني و نظامي و خطوط تلگرافي براي امپراتوري بريتانيا حياتي اعلام كرده بود. منابع سرشار نفت هنوز در آن زمان مورد اكتشاف و بهره برداري وسيع قرار نگرفته بود. رؤياي اصلي كروزن همان طوري كه جانشين بعدي او هارولد نيكولسون در خاطرات خود مينويسد، ايجاد يك حلقه و زنجير طولاني از كشورهاي تحت نفوذ و قيمومت انگليس از درياي مديترانه تا نيم قاره هندوستان و خاوردور در آسيا بود. جهان بيني لرد كروزن و ساير نخبگان آن روز لندن بسيار معلوم بوده و هيچ نقطه ابهامي در آن وجود نداشت: «به عقيده آنها خداوند، مخصوصا، گروهي از طبقه اشرافي و بالاي بريتانيا را به عنوان اراده الهي انتخاب كرده است.» نيم قرن بعد پس از خاتمه جنگ جهاني دوم در اوائل دهه 1950 ميلادي مسلمانان با ملي كردن صنعت نفت و مبارزه ضداستعماري در ايران و ملي كردن كانال سوئز و با مقاومت در برابر امپرياليست هاي وقت به سلطه گرائي بريتانيا در خليج فارس و درياي مديترانه خاتمه دادند.
همان طوري كه تاريخ نشان مي دهد امپراتوري ها جاويدان نيستند ولي اهداف امپراطوري در جوامع بشري تا امروز ادامه داشته است: سلطه گرائي جغرافيائي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي بر ديگران، تسلط بر منابع و بازارهاي دنيا، استفاده از تسليحات و برتري هاي نظامي در جهت منافع خود، غرور و طمع، و خودستائي و توسعه و ترويج ارزش هاي خويش به عنوان گروه برگزيده. سيستم و ديدگاه هاي امپراتوري از نظام بين المللي امروز برچيده نشده است فقط شرايط و ماهيت جهاني آن عوض گرديده است. خطوط تلگرافي قرن نوزدهم جاي خود را به ماهواره ها و شبكه هاي الكتروني و رايانه اي داده است و منابع سرشار نفت و گاز جايگزين مواد استراتژيكي و محصولات پنبه و چاي و ادويات قرون گذشته شده است.
حقيقت اين است كه بيداري قشرهاي مختلف مردم دنيا وتحولات اجتماعي و تكنولوژيك نيم قرن اخير بزرگترين عوامل تغيير در سيستم ملي و بين المللي عصر ما شده است و اين چيزي است كه پايه هاي قدرت امپراتوري امروز را با ديروز متمايز مي سازد: افزايش جمعيت، آموزش و پرورش و آگاهي هاي نوين و وسيع، جريان عبور و مرور مردم از مرزهاي بين المللي به عنوان مهاجر، دانشجو، كارگر، توريست، پناهنده، تاجر، روشنفكر و اتكا فوق العاده مردم به اطلاعات و ارتباطات جمعي، و دسترسي افراد و گروه هاي غيردولتي به زيرساخت هاي تكنولوژي و بيولوژي و شيميايي و اطلاعاتي، و فريفتگي و شيفتگي قسمت اعظمي از جمعيت دنيا به مصرف گرائي و تجمل و زندگي لوكس، گوشه اي از تحولات و تغييرات اجتماعي و تكنولوژيك است كه محيط و پايه هاي امپراتوري امروزي و بازيگران صحنه بين المللي و جهاني را دگرگون كرده است.
يكي از تفاوت هاي اصلي بين امپراتوري امروزي و امپراتوري هاي قديم اين است كه امپراتوري امروزي مستقيماً ديوان سالاري و اداره سرزمين هاي تحت كنترل خود را عهده دار نيست و اين مسئوليت به غرب گرايان و پرورش شدگان بومي واگذار شده است. نظام امپراتوري در حقيقت يك نوع نظام باج گيري است كه تحت اين شرايط امنيت و استحكام حكومت نخبگان وابسته به خود را در كشورهاي ديگر محافظت مي كند. «تئوري وابستگي متقابل در روابط بين المللي» امروزي را بايد در چارچوب اين رابطه امپراتوري يا مركز به سرزمين هاي تحت نفوذ يا حاشيه اي درك كرد.
سياست خارجي هر نظام معمولاً مجموعه اي از خط مشي ها، روش ها و انتخاب مواضعي است كه يك دولت در سطح بين المللي در برخورد با امورومسائل خارجي در چارچوب اهداف كلي حاكم بر نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي اعمال مي كند. مدت ها بود كه كارشناسان علوم روابط بين المللي در اينكه فاصله بين سياست خارجي و سياست داخلي كاهش مي يابد، صحبت كردند. گروهي نيز بودند كه بين سياست داخلي و خارجي فاصله زيادي قائل شدند. همين كارشناسان و نويسندگان تئوري هاي بازيگران سياسي را به دو جبهه آرمان گرايان و واقع گرايان تقسيم كردند با اين تفاوت كه آرمان گرايان براين باورند كه ايدئولوژي بر استراتژي جغرافيائي اولويت دارد. امروز پس از سال ها مي بينيم كه در خود غرب نه تنها تلفيقي بين آرمان گرائي (ايده آليسم) و واقع گرائي «رئاليسم» صورت نگرفته است بلكه آرمان گرائي نوعي از واقع گرائي است. دكتر ودرو ويلسون رئيس جمهور آمريكا در زمان جنگ جهاني اول با دكترين جرج دبليو بوش در آغاز قرن بيست و يكم نقاط بسيار مشتركي دارند. هر دو ادعاي آرمان گرائي و نجات تمدن را دارند ولي هر دو نيز حاضرند براي حفظ منافع ملي آمريكا دخالت نظامي كنند. رابرت بيرد سياستمدار و بازيگر سياسي ارشد و كهنه كار آمريكا كه عضو مجلس سناي آن كشور است كسي است كه سه دهه قبل با دخالت آمريكا در جنگ ويتنام و اعطاي قدرت و اختيار بيشتر به رئيس جمهور موافقت كرد ولي چند هفته قبل در بحثي كه در مورد حمله احتمالي واشنگتن به عراق در كنگره آمريكا صورت گرفت از رأي و تصميم سي سال قبل خود اظهار ندامت كرد و قطعنامه اجازه جنگ به رئيس جمهور را يك روش امپراطوري دانست. او با صداي بلند ولي لرزان و قاطع خطاب به همكاران كنگره خود گفت: دكترين حمله اوليه به عراق توسط بوش «رئيس جمهور ما را دقيقاً درجائي قرار مي دهد كه پادشاهان هميشه قرار داشتند.»
در امپراتوري امروزي آرمان گرائي و واقع گرائي دو روي يك سكه هستند. اخيراً در كتاب «ايده هائي كه دنيا را فتح كرده است»، نويسنده آمريكائي مايكل مندلبام مدعي است كه ايده هاي نخبگان سياست خارجي آمريكا كه «صلح و دموكراسي و بازارهاي آزاد» باشد بر جهان امروز حكومت مي كند! اين «شيب» فرهنگ كه مركز آن در مناطق آمريكاي شمالي، اروپاي غربي و ژاپن قرار دارد بقيه دنيا را كه در حاشيه قرار گرفته آبياري مي كند. «فرهنگ برتر» و «فاتح غرب» ده سال است كه پس از سقوط شوروي اين مثلث به اصطلاح صلح، دموكراسي و بازارهاي آزاد را تشكيل داده است و به عقيده مندلبام ، مخترع ايده ها بوده و بقيه مردم دنيا چيزي جز مقلد اين ايده ها نيستند.
اين تئوري ليبراليسم (يانئوليبراليسم) با تكبر خود نه تنها فرهنگ هائي مانند اسلام و چين و هند و ميلياردها مردم ديگر دنيا را بي اهميت مي بيند بلكه جنگ و كشت وكشتار كه در همين دهه، ميليون ها نفر را تلف و بي خانمان كرده است در الگوي ارائه شده اين نويسنده آمريكائي صلح به نظر مي رسد. روس ها و اروپاي شرقي ها پس از يكدهه تلاش كه دكترين بازارهاي آزاد را قبول كردند هنوز منتظرند تا توانائي خريد محصولات آن را داشته باشند و ازميوه دموكراسي برخوردار شوند. اقتصاد به اصطلاح بازارهاي آزاد همراه با طمع اخلاقي با بحران بزرگ و ركود بي سابقه اي مواجه شده است و مردم و نخبگان غرب عليرغم همه ادعاهاي خود هر دو از آينده نگراني دارند. فروتني چيزي است كه نخبگان غرب بدان احتياج دارند ولي امپراتوري ها هيچگاه به تواضع شهرت نيافته اند. اين خود يكي ازبزرگترين نقاط ضعف امپراتوري هاست.