امپراتوري
و
امپرياليسم
در عصر جهانيسازي
جان
بلامي فاستر
مترجم:محمود
سليمي
اشاره:
حمله نظامي
آمريكا و به
دنبال آن
انگليس به
عراق به خوبي
روشن ساخت كه
ايالات
متحده درصدد
تأسيس يك
امپراتوري
استعماري در
گستره جهاني
است و در اين
راه،
انگلستان
تنها يار و
ياور او
محسوب ميشود.
جان بلامي
فاستر، از
نويسندگان
نشريه
مانتلي
ريويو،
كوشيده است
با نگاه به
كتاب «امپراتوري»
اثر «هارت» و «نگري»
و كتاب «سوسياليسم
و بربريسم» دو
ديدگاه
مخالف در باب
وضعيت جهاني
را بررسي ميكند.
كتاب اول
مدافع سياستهاي
آمريكا در
عرصه جهاني و
كتاب دوم
مخالف اين
سياستهاست.
نويسنده
روشن ميسازد
كه ديدگاههاي
كتاب نخست
تنها توجيهگر
مداخلات
نظامي
آمريكا
خواهد بود و
نويسنده
كتاب دوم،
نگاه واقعيتري
به مسائل
جهان دارد. از
ديدگاه
استفان
مشاروس،
ايالات
متحده محور
وحشت است،
اين كشور است
كه از
تروريستها
حمايت ميكند
و خود به
تروريسم
دولتي دست مييازد. مشاروس
استدلال ميكند
كه جهانيسازي
به سبك
آمريكايي،
اگر چه درصدد
تأسيس يك
دولت جهاني
است اما
نهايتا به يك
بربريسم
جهاني ميانجامد. مايكل
هارت و
آنتونيونگري
در كتاب
جديدي تحت
عنوان «امپراتوري»
نهضت روبه
رشد ضد جهانيسازي
را به تصوير
ميكشند. اين
كتاب كه در
سال 2000 توسط
انتشارات
دانشگاه
هاروارد
منتشر شد، از
طرف روزنامه
نيويورك
تايمز، مجله
تايمز و مجله
لاندن
آبزرور مورد
تقدير
فراوان قرار
گرفت. نظريه
اصلي اين
كتاب اين بود
كه بازار
دنيا، تحت
تأثير
انقلاب
اطلاعات، در
حال جهانيشدن
است، بيآن
كه دولت-ملتها
را ياراي
مواجهه با آن
باشد. حاكميت
دولت-ملتها
روبه زوال
است و در عوض
يك حاكميت
جهاني يا «امپراتوري»
تازه در شرف
ظهور،
جايگزين آن
ميشود. در
اينجا مجال
آن نيست تا به
تمامي ابعاد
بحث
بپردازيم
بنابراين
تنها به
تفسير يك
موضوع، يعني
امپرياليسم
ناپديد فرض
شده [در اين
نظريه]
خواهيم
پرداخت. «امپراتوري»
در تحليل
هارت و نگري،
به سلطه
امپرياليستي
«پيرامون»،
توسط «مركز»
اطلاق نميشود،
بلكه
امپراتوري
يك موجوديت
جهانشمول
است كه هيچ
قلمرو و مرز
محدودي را
فراتر از
خود، نميشناسد.
اينها مدعياند
«امپرياليسم،
در اوج دوره
شكوفايي
خود، در واقع
عبارت بود از
بسط حاكميت
دولت –
ملتهاي
اروپايي يا
استعمارگرايي
بر اين معني،
هم اكنون رخت
بربسته است،
اما هارت و
نگري خبر از
مرگ
استعمارگرايي
نوين هم ميدهند؛
آنها تأكيد
ميكنند كه
بازار جهاني
تمام اشكال
امپرياليسم
را، تا آنجا
كه نيروي
همگون سازش
را محدود
كنند، نابود
ميكند.
بنابراين
امپراتوري
هم «پسااستعماري
است و هم
پساامپرياليستي».
آنها ميگويند:
«امپرياليسم،
همچون يك
ماشين خطبندي
جهاني،
جريانات
سرمايه را
جهتدهي،
كدگذاري و به
حوزهاي خاص
محدود ميكند،
يعني
جريانات
خاصي را
مسدود و
سايرين را
سهولت ميبخشد.»
در مقابل،
بازار جهاني
فضايي هموار
را طلب ميكند
كه در آن از
جريانات
كدگذاري شده
و محلي شده
خبري نباشد… امپرياليسم
مرگ سرمايهاي
بود كه نميگذاشت
چيره شود…
پس تحقيق
كامل بازار
جهاني
بالضروره
پايان
امپرياليسم
است». هارت
و نگري بر اين
اعتقادند كه
امروزه
مفاهيمي چون «مركز»
و «پيرامون»
تقريبا
كاربردي
ندارند. «تمركززدايي
از توليد و
ادغام بازار
جهاني،
تقسيمات و
جريانات بينالمللي
كار و سرمايه
را چنان
شكسته و
تكثير كرده
است كه ديگر
مرزبندي
مناطق
جغرافيايي
بزرگ دنيا
تحت عناوين
مركز و
پيرامون يا
شمال و جنوب
ناممكن است.»؛
«هيچ تفاوت
ماهوي» بين
ايالات
متحده و
برزيل،
بريتانيا و
هند وجود
ندارد، «جز
تفاوت آنها
در رتبه». در
باور
نويسندگان
كتاب «امپراتوري»
مفهوم
امپرياليسم
ايالات
متحده، قدرت
مركزي دنياي
امروز هم
ديگر وجود
ندارد. آنها
مينويسند: «نه
ايالات
متحده محور
يك پروژه
امپرياليستي
است و نه عملا
هيچ دولت –
ملتي ميتواند
چنين باشد؛
دوره
امپرياليسم
سپري شده است.
ديگر هيچ
دولتي به
سياق دول
مدرن
اروپايي،
ليدر دنيا
نخواهد بود.» «جنگ
ويتنام را ميتوان
دم واپسين
گرايش
امپرياليستي
و بنابراين
گذار به يك
رژيم جديد
جهاني را با
جنگ [فارس]
نشان ميدهند
كه طي آن
ايالات
متحده، «يگانه
قدرتي بود كه
از پس –عدالت
بينالمللي
برميآمد،
آن هم نه به
پيروي از
انگيزههاي
ملي خود، بل
به نام يك حق
جهاني از
ديدگاه
آنها،
آمريكا، نه
براي منافع
امپرياليستي،
بلكه براي
منافع
امپريال (عالي)
وارد عمل ميشوند.
به اين معني،
جنگ خليج [فارس]،
چنانچه جورچ
بوش [پدر]
داعيه داشت،
عملا تولد يك
نظم نوين
جهاني را
اعلام كرد.» امپراتوري،
نامي كه آنها
بر اين نظم
نوين جهاني
نهادهاند،
محصول
منازعهاي
است ميان
اقتدار و
مشروطهخواهي
در سطح جهان،
آن هم در عصري
كه يك
جفرسونيسم
جديد جهان ي-
يعني بسط
قالب
آمريكايي
مشروطه به
عرصه جهاني –
امكان يافته
است. هارت و
نگري
مبارزات
محلي عليه
امپراتوري
را برنميتابند،
زيرا
معتقدند
اكنون
مبارزه تنها
بر سر قالبي
است كه جهاني
شدن به خود
خواهد گرفت. استدلال
آنها كوشش «توده
مردم عليه
امپراتوري»
را تأييد
كرده، يعني
مبارزه تودم
مردم براي
تبديل شدن به
يك فاعل
سياسي
خودمختار.
ليكن آنها
استدلال ميآورند
كه همين
مقصود نيز،
تنها در ظرف «شرايط
بود شناختي
فراهم شده
توسط
امپراتوري
تحقق مييابد.» تا
بدين جا بحث
ما در باب
ديدگاههاي
متداول [در
آمريكاي]
امروز بود؛
اما من اكنون
مايلم به سمت
ديدگاههايي
قطعا
غيرمتداول
در آمريكا
روي آورم. برخلاف
ديدگاههاي
هارت و نگري،
استفان
مشاروس در
كتاب «سوسياليسم
و بربريسم»
ديدگاهي
متفاوت را به
تصوير كشيده
است. مشاروس
ميگويد: اين
دعوي رايج كه
روند جهاني
سرمايهداري،
چنانچه قالب
درستي
بگيرد،
بالقوه نويد
يك
يونيورساليسم
جديد را به ما
ميدهد،
نادرست است و
استدلال ميكند
كه نظام تحت
سيطره
سرمايهداري،
درست برعكس
اين قضيه را
تضمين ميكند:
«نظام به طر
علاجناپذير،
غيرعادلانه
سرمايه، به
رغم جهاني
شدن تحميل
شدهاش، از
حيث ساختاري
با
يونيورساليتي
(يا
عاملگرايي)
نارسازگار
است…
در دنياي
اجتماعي
فاقد برابري
واقعي، ابدا
يونيورساليتي
وجود ندارد.» براي
مشاروس، هر
آنچه سرمايهداري
از «آزادسازي
افقي» بدست ميآورد،
با يك «نظم
عمودي» خنثي
ميشود. چنين
تضاد برجستهاي
به اين معني
است كه نظام
سرمايه،
شبكهاي
جنگلوار از
تناقضات است
كه عبارتند
از: (1) توليد و
كنترل آن؛ (2)
توليد و
مصرف؛ (3)
رقابت و
انحصار؛(4)
توسعه و
توسعه
نيافتگي (مركز/
پيرامون)؛ (5)
گسترش
اقتصادي
جهان و رقابت
اينتركاپيتاليستي؛
(6) انباشت و
بحران؛ (7)
توليد و
تخريب؛ (8)
سلطه كار و
وابستگي به
كار؛ (9)
اشتغال و
بيكاري؛ (10)
افزايش
توليد به هر
قيمت و تخريب
محيط زيست. مطابق
تحليل
مشاروس،
اكنون دوره
سلطه تاريخي
سرمايهداري
به سر آمده و
سرمايهداري
در همه جاي
دنيا بسط
يافته است،
اما اين تنها
جزاير
سرمايهاند
كه در بخش
اعظم جهان،
شكل گرفتهاند.
ديگر هيچ
مايه اميدي،
در كل، براي
جهان توسعه
نيافته وجود
ندارد تا
خود را از حيث
اقتصادي به
كشورهاي
پيشرفته
سرمايهداري
رساند و حتي
اميدي براي
پيشرفت
اقتصادي و
اجتماعي
پايدار در
قسمت اعظم
پيرامون
وجود ندارد. در
دل استدلال
مشاروس اين
پيشنهاد
نهفته است كه:
ما هم اكنون «در
مرگبارترين
مرحله
امپرياليسم»
بسر ميبريم.
او ميگويد: «امپرياليسم
را ميتوان
به سه مرحله
تاريخي دستهبندي
كرد: (1)
استعمارگرايي
مدرن اوليه،
(2) مرحله
كلاسيك
امپرياليسم (3)
امپرياليسم
سلطهطلب
جهاني كه
ايالات
متحده در رأس
آن است. مرحله
سوم سرمايهداري
پس از جنگ دوم
جهاني تثبيت
شد، ولي «رسما»
با آغاز
بحران
ساختاري
سرمايه در
دهه 1970 اعلام
ميشود». مشاروس
به رغم
بسياري از
تحليلگران
بر اين عقيده
است كه
هژموني
ايالات
متحده، در
دهه 1970 پايان
نيافت؛ هر
چند وضعيت
نسبي اقتصاد
ايالات
متحده در اين
دهه، نسبت به
دهه 1950 و در
مقايسه با
ساير دول
پيشتاز
سرمايهداري،
دچار افت شده
بود. او مي
گويد: دهه 1970،
آغازگر
تلاشي است بس
جدي از سوي
دولت ايالات
متحده تا
برتري
اقتصادي،
سياسي و
نظامي خود را
در دنيا
تثبيت كند و
يك حكومت
جايگزين
جهاني را در
دنيا بنيان
گذارد. مشاروس
تأكيد ميكند
كه نظام
سرمايه، در
مرحله كنوني
بسط جهاني
خود، به طرزي
اجتنابناپذير،
با يك ضعف
ساختاري و
تناقض
بنيادين
مواجه است.
ضعف ساختاري
سرمايه،
ناتواني از
تأسيس دولتي
تحت عنوان،
دولت نظام
سرمايه است.
پس همين جاست
كه «ايالات
متحده سخت بر
آن شده تا، به
معناي دقيق
كلمه، نقش
اين دولت
نظام سرمايه
را ايفا كرده
و با استفاده
از هر وسيله،
تمام قدرتهاي
رقيب را زير
چتر خويش
گيرد.» هر
چند، ايالات
متحده [در آن
برهه] توانست
وضعيت
اقتصاد خود
را نسبت
به ساير دول
پيشتاز
سرمايهداري
ترميم دهد،
ام [اكنون] به
خودي خود
قادر است تا
برتري
اقتصادي
كافي را براي
هدايت نظم
جهاني –
كه در هر حال
نظمي است
كنترل
ناپذير- بدست
آورد.
بنابراين
ايالات
متحده ميكوشد
تا برتري
جهاني خويش
را با توسل به
توان عظيم
نظامي،
تثبيت كند. مشاورس
مينويسد: «موضوع
مخاطرهآميز،
كنترل بخش
خاصي از اين
سياره-قطع
نظر از اين كه
چقدر بزرگ
باشد-نيست،
بلكه مسأله
اين است كه يك
ابرقدرت
نظامي و
اقتصادي
سلطهطلب
بخواهد با
توسل به
اقتدار
طلبانهترين
و خطرناكترين
شيوههاي
نظامي تمام
سياره را در
اختيار خود
گيرد. اين
همان
عقلانيت
نمايي نظام
سرمايهداري
جهاني است؛
عقلانيتي كه
ميكوشد
عنان
مخالفان
سازشناپذيرش
را به دست
گيرد. اما اين
عقلانيت در
آن واحد
نهايت بيعقلانيتي
در تاريخ
است؛ بيعقلانيتي
از نوع
دريافت نازيها
از سلطه
جهاني.» اين
دعوي كه چون
امروزه،
حكومت
مستقيم بر
قلمروهاي
خارجي چندان
مشهود نيست و
اين از اهميت
امپرياليسم
و در رأس آن
ايالات
متحده، فرو
ميكاهد، به
كلي از درك
مسائلي كه
فراروي
ماست، عاجز
است.(1)
چنانچه
مشاروس
اشاره كرد،
استعمار
اروپايي، در
عمل تنها بخش
ناچيزي از
قلمرو
پيرامون را
اشغال كرد.
اگر چه به نظر
ميرسد كه
شيوههاي
امپرياليسم
تغيير
يافته، اما
دامنه جهاني
امپرياليسم،
حتي وسعت
بيشتري
يافته است. به
طور معمول،
ايالات
متحده
سرزمينهاي
خارجي را در
قالب پايگاههاي
نظامي اشغال
ميكند،
پايگاههايي
كه در 69 كشور
دنيا تأسيس
كرده است و
تعدادشان
روبه فزوني
است. گذشته از
اين، افزايش
توان تخريبي
تسيلحات
نظامي امروز
تا حدودي
قالبهاي
تحميل
فرامين
امپرياليستي
را كه بناست
كشوري از
آنها پيروي
كند، تغيير
داده. يعني
چندان نيازي
به پياده
نظام و اشغال
مستقيم نيست…
[هر چند از اين
راه نيز
كاملا منصرف
نشدهاند.](2) با
فروپاشي
اتحاد
جماهير
شوروي و
پايان جنگ
سرد،
امپرياليسم،
لاجرم بايد
لباس تازهاي
بر تن كند.
توجيه كهنه
جنگ سرد،
ديگر براي
مداخله عملي
نيست. مشاروس
يادآور شده
كه مسأله
صدام توجيهي
جديد را براي
مداخله
فراهم كرد و
در روند اين
مداخله،
ايالات
متحده، جنگ
سالاري خود
را در لباس «يك
اتفاق جهاني
به جانبداري
از حق جهاني»
نمايش داد؛
اتفاقي كه در
آن خود، هم
نقش قاضي را
بر عهده داشت
و هم نقش جلاد
را. رويدادهاي
نگرانكنندهاي
كه استفاده
مشاروس
بدانها
اشاره كرده،
عمدتا
عبارتند از:
آمار قابل
ملاحظه
تلفات
غيرنظامي در
عراق طي جنگ
آمريكا عليه
اين كشور و
مرگ بيش از
نيم ميليون
كودك در اثر
تحريمهاي
اعمال شده [پس
از جنگ 1991 و پيش
از جنگ اخير]؛
يورش نظامي
به كشورهاي
بالكان و
اشغال آنها؛
گسترش ناتو
به شرق؛
سياست جديد
ايالات
متحده مبني
بر استفاده
از ناتو به
عنوان يك
نيروي نظامي
تهاجمي كه
بتواند
جايگزين
سازمان ملل
شود؛
تلاشهاي
ايالات
متحده براي
هر چه بيشتر
پيش گرفتن از
سازمان ملل و
تضعيف آن؛
بمبگذاري
در سفارت چين
در بلگراد و
گسترش پيماننامه
امنيتي
ايالات
متحده-ژاپن
كه هدفش چين
باشد. مشاروس
استدلال ميكند
كه جهاني شدن
تحقق يك دولت
جهاني را
ضرورت
بخشيده است،
ليكن خصلت
ذاتي فرآيند
متابوليك
اجتماعي
سرمايه، كه
تكثر سرمايهها
را طلب ميكند،
اين امر را
ناممكن ميسازد.
بنايراين «مهلكترين
مرحله
امپرياليسم»
بالقوه بسط
دامنه تخريب
و بربريسمي
است كه، چنين
شرايطي
بناست ايجاد
كنند. امروزه
ديدگاههاي
جهاني شدن/
امپرياليسم.
اولي
ديدگاهي هر
چه بيشتر
متداول كه بر
ظهور يك
حاكميت
جهاني (تحت
عنوان «امپراتوري»)
تأكيد دارد و
دومي
ديدگاهي، به
طور قطع
نامتداول كه «به
مهلكترين
مرحله
امپرياليسم»
اشاره دارد.
به دنبال
حوادث 11
سپتامبر و
آغاز جنگ
جهاني عليه
تروريسم در
افغانستان،
چطور نمود
پيدا ميكنند؟ شايد
بتوان
استدلال كرد
كه تحليل «امپراتوري»
از يك حيث صحت
مييابد و آن
اين است كه [در
جريان 11
سپتامبر] اين
نه يك دولت –ملت
[افغانستان]
كه تروريستهاي
بينالمللي
خارج از
امپراتوري
بودند كه
نظام در شرف
ظهور حاكميت
جهاني را
تهديد كردند.
از اين منظر
ميتوان
پنداشت كه
ايالات
متحده كار يك
«پليس جهاني»
را در
افغانستان
انجام ميدهد؛
«پليسي كه نه
براي انگيزههاي
ملي خودش،
بلكه به نام
يك حق جهاني
وارد عمل ميشود.»
يكي آن گونه
كه هارت و
نگري
اقدامات
ايالات
متحده را در
خليج [فارس]
توصيف كردند.
اين مسأله كم
و بيش همان
شيوه
واشنگتن در
توصيف و
تأييد
اقداماتش
است. اما
چنانچه
پيداست،
مشاروس،
تفسيري
يكسره
متفاوت از
اين را به دست
ميدهد: در
اين تفسير،
امپرياليسم (ايالات
متحده) محور
وحشت است. از
اين ديدگاه،
تروريستهايي
كه به مركز
تجارت جهاني
و پنتاگون
حمله كردند،
نه حاكميت و
تمدن جهاني
را و نه
دمكراسي و
آزادي مورد
ادعاي
ايالات
متحده را، كه
آگاهانه
نمادهاي
قدرت نظامي و
مالي ايالات
متحده و بدين
سان قدرت
جهاني
آمريكا را
هدف قرار
داده بودند.
با هر تعبيري
اين اقدامات
تروريستي
توجيهپذير
باشند، [بايد
گفت] آنها به
تاريخ دامنهدارتر
امپرياليسم
ايالات
متحده و تلاش
اين كشور
براي
استقرار
هژموني
جهاني مربوط
ميشوند.
خاصه تاريخ
مداخلات
آمريكا در
خاورميانه؛
افزون بر
اين، واكنش
ايالات
متحده [به اين
حملات] نه در
ظرف يك
فرآيند [سيطره]
جهاني جاي ميگيرد
و نه در قالب
يك اقدام
پليسي محض.
ارتش آمريكا
در
افغانستان [و
اينك در عراق]
به دنبال
نابودي
تروريستهاي
است كه
زماني، خود
در ايجاد
آنها نقش
داشته است.
آمريكا،
هرگز به اصول
مشروطه خويش
در عرصه بينالمللي
پايبند
نبوده و
مدتهاست از
گروههاي
تروريستي،
هر زمان كه به
كار اجراي
طرحهاي
امپرياليستي
او بيايند،
حمايت ميكند؛
حتي خودش دست
به تروريسم
دولتي ميزند
و افراد
غيرنظامي را
به قتل ميرساند.
واشنگتن
إعلام كرده
است كه نبرد
تازهاش
عليه
تروريسم
مستلزم
دخالت ارتش
آمريكا در
كشورهاي
بسيار ديگري
نيز باشد.
كشورهايي
چون عراق،
سوريه،
سودان،
ليبي،
اندونزي،
مالزي،
فيليپين و…
. مشاروس
تأكيد ميكند
كه چون حكومت
جهاني تحت
لواي سرمايهداري
ناممكن است،
ليكن در
واقعيت
جهاني شده
امروز،
ضرورت دارد؛
اين نظام هر
چه بيشتر بر
حكومت شديدا
جابرانه يك
كشور سلطهطلب
امپرياليست
بر تمام
دنيا، تكيه
ميكند. آلفرد
نورث
وايتهد، از
برجستهترين
انديشمندان
سده پيش،
زماني گفته
بود: «من
همواره اين
ايده را در سر
پروراندهام
كه نژاد بشري
ممكن است به
مرتبهاي
خاص ترقي كند
اما بعد افول
كرده و ديگر
خودش را باز
نيابد.
بسياري از
اشكال ديگر
حيات، چنين
عمل كردهاند.
تكامل ميتواند
افول كند،
همچنان كه ميتواند
ترقي كند». البته
اين بدان
معنا نيست كه
آن افول
جبرانناپذير،
حتمي الوقوع
است بلكه به
اين مفهوم
است كه مسيري
كه اوضاع و
احوال نيم
قرن گذشته در
پيش گرفته
است، اين
امكان را در
بردارد. حوادث
ده سال گذشته
اعتبار كلي
اين تحليل را
تصديق كرده
است. ايالات
متحده با
هرگونه
معيار عيني
كه در نظر
بگيريم،
مخربترين
كشور روي
زمين است.
آمريكا پس از
جنگ دوم
جهاني، بيش
از هر كشور
ديگري، دست
به كشتار و
ترور مردم
دنيا زده است.
قدرت تخريب
آمريكا،
ظاهراً بيپايان
است زيرا به
هر سلاح
ممكني مجهز
است. منافع
امپريال
آمريكا، كه
ناظر به
هژموني
جهاني است،
عملا حد و
مرزي ندارد. ما
چگونه بايد
به اين
تحولات
بنگريم، جز
اين كه آنها
را نشانه
گسترش
امپرياليسم،
بربريسم و
تروريسم در
شرايط كنوني
بدانيم. در
اين شرايط چه
اميدي براي
بشريت باقي
ميماند؟ *** پانوشت: 1-شرايط
كنوني جهان
به شكلي است
كه قدرتهاي
بزرگ –
و در رأس آنها
آمريكا-مجددا
به سوي حكومت
مستقيم بر
قلمروهاي
خارجي روي
آوردهاند و
نمونه واضح
آن اشغال
عراق و تصميم
براي تأسيس
يك حكومت
آمريكايي در
آن سرزمين
است. 2-
مورد
افغانستان و
مسأله عراق
از جمله اين
موارد است.
|