انقلاب عاشورايى و تحريف‏گران

حسن ابراهيم‏زاده

بى‏شك حمله آشكارا به «عمود خيمه‏» انقلاب، حمله‏اى از پيش شكست‏خورده به نظر مى‏رسيد; چرا كه عرق دينى و فطرت الهى مردم، اين جرات را به عوامل داخلى استكبار نمى‏داد تا «حاكميت قانون خدا» را مستقيما زير سؤال برند. اما اين جريان با ظرافتى خاص به تحريف و تبديل «بينش توحيدى‏» پرداخته و عمود خيمه انقلاب را از زاويه‏اى بس مرموزانه و رياكارانه نشانه رفته است. پايين كشاندن «قانون خدا» تا حد قوانينى كه از سوى مردم تدوين مى‏شود از يك سو، بالا بردن «راى مردم‏» تا مرز «راى انبيا، ائمه و دين‏» از سوى ديگر، از شگردهاى اين جريان در حمله به عمود خيمه انقلاب به شمار مى‏رود.

تبليغ و ترويج اين مبناى فكرى، كه خداوند سرنوشت چگونه زيستن و چگونه بودن را بر عهده خود نهاده، نه تنها «فلسفه بعثت‏» پيامبران الهى و ضرورت وجود «ائمه اطهار» را به زير سؤال مى‏برد بلكه رابطه انسان و خدا را منقطع مى‏نمود و راه را براى نفوذ موريانه‏ها در «عمود خيمه‏» انقلاب هموار مى‏ساخت.

در كنار اين زمينه سازى زيركانه براى حمله به عمود خيمه انقلاب، اين جريان در راستاى حذف «ادبيات عاشورايى‏» انقلاب، حركت‏هايى را آغاز كرد كه مورد توجه و حمايت عناصر بيرونى و داخلى قرار گرفت.

پيش‏تر گفته شد كه پيروزى انقلاب مبدا تاريخى را از "تخت جمشيد" به "كربلا" تغيير داد.

پيروزى انقلاب آموزه‏هاى متكبرانه و شاهانه «ايوان كوروش‏» را به موزه تاريخ سپرد و «خيمه‏گاه حسين بن على‏عليه السلام‏» را سرچشمه همه آموزه‏ها و ارزش‏هاى الهى قرار داد. جريان نوظهور در راستاى تغيير مجدد اين تاريخ، با حركتى كاملا مرتجعانه در گام نخست، درصدد زنده كردن و مطلق كردن «ايرانيت‏» در برابر «اسلاميت‏» برآمد. اين جريان گرچه به نام امام و انقلاب در آغاز ايرانيت را مرادف اسلاميت‏به تفسير مى‏نشست و در شعارهاى خود بين اين دو تضاد و تقابلى را به تصوير نمى‏كشيد، اما در عمل تقابل آموزه‏هاى «خيمه‏گاه حسين‏» و «ايوان كوروش‏» در مطبوعات از بينش و نگرش شاهانه در لفافه حمايت از مردم جانب‏دارى كرد.

اين امر زمانى به منصه ظهور رسيد كه اين جريان در تحليل واژه «جمهورى اسلامى‏»، «جمهوريت‏» را از «اسلاميت‏» جدا و جانب كسانى را گرفت كه زير نام «جمهوريت‏» هواى براندازى «اسلاميت‏» را در سر مى‏پروراند.

اين جريان، با ناديده گرفتن هشدارهاى حضرت امام‏قدس سره كه در آن اساس تمام بدبختى‏هاى جهان اسلام را ناشى از ملى‏گرايى مى‏دانستند، با محوريت قرار دادن ايرانيت در شعارهاى تبليغى و تاسيس "احزاب" هوادار نه تنها كوس رسوايى خود را در شعار حمايت از آرمان‏هاى امام به صدا درآورد، بلكه زمينه را براى طرح انديشه نويسندگان و آثار كسانى در جامعه مهيا ساخت كه روزى با رضاخان به مشهد مسافرت كرده و بر سر قبر فردوسى، احياى دوباره «ايرانيت‏» را به عنوان مبدا تاريخى نظام ستم‏شاهى رقم زدند.

دست اين جريان درتغيير مبدا تاريخى انقلاب و بازگشت‏به عصر رضاخانى زمانى رو شد كه آشكارا بر آن بودند تا سال تحويل را در تخت جمشيد جشن گرفته و پيام سال جديد را از كنار «ايوان كوروش‏» به مردم ايران تبريك گويند. در اين سال، رهبر انقلاب با حركتى بسيار خردمندانه و معنادار با حضور در شلمچه و بر مزار شهداى عاشورايى بار ديگر به مردم محوريت مبدا تاريخى انقلاب را «كربلا» و سرچشمه همه ارزش‏ها را «خيمه‏گاه حسين‏عليه السلام‏» به تصوير كشيدند.

رهبر فرزانه انقلاب در اين سال و پس از زيارت «مشهد عاشورايى شهيدان انقلاب در شلمچه‏» با حضور در «مشهد الرضا» در بين مردم با تاكيد بر اين نكته كه «تخت جمشيد» تنها يك بناى تاريخى است مرز بين «مبدا تاريخى‏» با «بناى تاريخى‏» را از يكديگر متمايز ساختند.

مدافعان اين جريان كه در هشت‏سال دفاع مقدس و زمانى كه عاشوراييان با تمام هستى خود از مرزهاى ايران به دفاع مى‏نشستند، در كنار شومينه‏ها لم داده و تنها به بحث‏هاى روشنفكرانه مشغول بودند، امروز دم از «ايرانيتى‏» مى‏زنند كه براى دفاع از آن، كوچك‏ترين هزينه‏اى از مال و جان نپرداخته‏اند!

بى‏شك هدف اين جريان از طرح ايرانيت را حتى نمى‏توان دلسوزى براى ايران دانست; چرا كه مدافعان واقعى «ايران‏»، «عاشوراييان‏» و «ادبيات عاشورايى‏»اند، در حالى كه آنان در حذف اين "ادبيات" و در پى "تغيير مبدا تاريخى انقلاب"اند.

ب. تحليلى مادى‏گرايانه از شهادت

ارائه تحليلى تعقلى از «شهادت‏» و سنجش مقام شهادت با دست‏آوردهاى مادى، از ديگر حركت‏هاى اين جريان در راستاى زدودن فرهنگ شهادت و حذف ادبيات عاشورايى در جامعه شيعى است.

ريشه اين نگرش به ارائه تحليلى از سوى نويسنده‏اى در پيش از انقلاب باز مى‏گردد كه پس از انكار علم غيب امام حسين‏عليه السلام در سفرى كه به شهادت وى مى‏انجاميد با نگرش «نتيجه‏خواهانه‏» به دنبال نتايج مادى و ملموس شهادت امام حسين‏عليه السلام برآمد; نگرشى كه از سوى برخى جريان‏هاى التقاطى مورد پذيرش واقع شد و محملى براى سوء استفاده دستگاه ستم‏شاهى براى مبارزه با نهضت روحانيت و نظام روحانيت در پيش از انقلاب شد.

با پيروزى انقلاب و رويكرد مردم به بينش «تكليف‏مدارانه‏» حضرت امام و «ادبيات عاشورايى‏» اين تفكر در صحنه عمل منسوخ گرديد.

در چند سال اخير و با ظهور جريانى خاص در حوزه سياست و فرهنگ و همخوانى نگرش‏هاى اين جريان با ديدگاه‏هاى تعقل‏گرايانه نويسنده مزبور زمينه‏اى مساعد براى حذف ادبيات عاشورايى انقلاب آغاز شد.

اين جريان با تاسى و تاثيرپذيرى از سوى اين نويسندگان و اجازه مجدد به چاپ كتاب‏ها و نگرش‏هاى وى در تيراژ بسيار بالا، با همان نگرش «نتيجه‏خواهانه‏» به نقد حركت‏شهدا و مقايسه خون شهدا در برابر دستاوردهاى جنگ تحميلى پرداخت و درصدد دلسرد كردن خانواده‏هاى شهدا، جانبازان و رزمندگان هشت‏سال دفاع مقدس برآمد و بار ديگر به نام تثبيت انقلاب، تفكر «تكليف مدارانه‏» امام و شهدا را زير سؤال برد.

امام راحل‏قدس سره كه حذف بينش تكليف‏مدارانه را خطرى عظيم براى انقلاب و ادبيات عاشورايى آن مى‏ديدند، در پيام قبول قطعنامه 598 در تاريخ 29/4/67 تنزل دادن مقام شهادت تا مرز سنجش اين واژه مقدس با معيارهاى خاكى را القاى اذناب امريكا دانستند و فرمودند:

«اذناب آمريكا بايد بدانند كه شهادت در راه خدا مساله‏اى نيست كه بشود با پيروزى يا شكست در صحنه‏هاى نبرد مقايسه شود. مقام شهادت خود اوج بندگى و سير سلوك در عالم معنويت است. نبايد شهادت را تا اين اندازه به سقوط بكشانيم كه بگوييم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و يا شهرهاى ديگر آزاد شد. تمامى اين‏ها خيالات باطل ملى‏گراهاست و ما هدفمان بالاتر از آن است.

ملى‏گراها تصور نمودند ما هدفمان پياده كردن اهداف بين‏الملل اسلامى در جهان فقر و گرسنگى است. ما مى‏گوييم تا شرك و كفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستيم، ما بر سر شهر و مملكت‏با كسى دعوا نداريم، ما تصميم داريم پرچم "لا اله الاالله" را بر قلل رفيع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوريم. پس اى فرزندان ارتشى و سپاهى و بسيجى‏ام ! و اى نيروهاى مردمى! هرگز از دست دادن موضعى را با تاثر و گرفتن مكانى را، با غرور و شادى بيان نكنيد كه اين‏ها در برابر هدف شما به قدرى ناچيزند كه تمامى دنيا در مقايسه با آخرت.

پدران و مادران و همسران و خويشاوندان شهدا، اسرا، مفقودين و معلولين ما توجه داشته باشند كه هيچ چيزى از آنچه فرزندان آنان به دست آورده‏اند كم نشده است. فرزندان شما در كنار پيامبر اكرم و ائمه اطهارند پيروزى و شكست‏بر آنان فرقى ندارد. امروز، روز هدايت نسل‏هاى آينده است، كمربندهاتان را ببنديد كه هيچ چيز تغيير نكرده است.

امروز روزى است كه خدا اين‏گونه خواسته است و ديروز خدا آن‏گونه خواسته بود و فردا ان‏شاءالله روز پيروزى جنود حق خواهد بود. ولى خواست‏خدا هرچه هست ما در مقابل آن خاضع‏ايم و ما تابع امر خداييم و به همين دليل، طالب شهادتيم و تنها به همين دليل است كه زير بار ذلت و بندگى غير خدا نمى‏رويم.» (1)

نگرانى امام از جريانى بود كه با نگرش مادى خود «مقام شهادت‏» را با دستاوردهاى ظاهرى جنگ مقايسه كند هرچند كه اين مقايسه و اين سنجش به نفع شهدا تمام شود. امام در اين پيام كه پايان دوره جنگ نيز بود با تاكيد بر اين نكته كه «اين‏ها يقينا از عوالم غيب و از فلسفه شهادت بى‏خبرند» مرز بين نگرش «تكليف‏مدارانه‏» خود و شهدا را از مرز نگرش «نتيجه‏خواهانه‏» جريان‏هاى خاص جدا كرده، فرمودند:

«من در اين‏جا از همه فرزندان عزيزم در جبهه‏هاى آتش و خون، كه از اول جنگ تا امروز به نحوى در ارتباط با جنگ تلاش و كوشش نموده‏اند، تشكر و قدردانى مى‏كنم و همه ملت ايران را به هشيارى و صبر و مقاومت دعوت مى‏كنم. در آينده ممكن است افرادى آگاهانه يا از روى ناآگاهى در ميان مردم اين مساله را مطرح نمايند كه ثمره خون‏ها و شهادت‏ها و ايثارها چه شد!! اين‏ها يقينا از عوالم غيب و از فلسفه شهادت بى‏خبرند و نمى‏دانند كسى كه فقط براى رضاى خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگى نهاده است، حوادث زمان به جاودانگى و بقاء و جايگاه رفيع آن لطمه‏اى وارد نمى‏سازد و ما براى درك كامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله طولانى را بايد بپيماييم و در گذر زمان و تاريخ انقلاب و آيندگان آن را جست‏وجو نماييم.» (2)

متاسفانه هنوز شش ماه از هشدار حضرت امام‏قدس سره نسبت‏به عدم ارائه تحليل مادى نسبت‏به شهادت و نسنجيدن مقام شهدا با دستاوردهاى خاكى نگذشته بود كه برخى (3) ضمن انحصارى خواندن صدا و سيما، و درخواست‏براى بازگشت فراريان و تغيير در مديريت كشور و آزادى انديشه نخست‏به مقايسه مقام شهادت با دستاوردهاى جنگ دست زدند و با بيان اين مطلب كه در جنگ جوان‏هاى بسيارى از دست داده و در مقابل به پيروزى نرسيديم تفاوت نگرش «نتيجه‏خواهانه‏» خود را با نگرش «تكليف‏مدارانه‏» امام به منصه ظهور رساندند.

امام راحل كه هنوز تلخى كاسه زهر پذيرش قطعنامه را در كام داشتند و مى‏ديدند كه رابطه‏اى تنگاتنگ بين بازگشت ليبرال‏ها، تغيير در مديريت كشور، آزادى انديشه از يك طرف، و سنجش و تفسير مادى‏گرايانه از شهادت و ادبيات عاشورايى از سوى ديگر وجود دارد. در تاريخ 3/12/1367 با دلى شكسته از ارائه چنين تحليلى رسما از همه خانواده شهدا پوزش خواسته و بار ديگر بر نگرش «تكليف مدارانه‏» خود و شهدا در جنگ اشاره كردند و فرمودند:

«من در اين‏جا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحليل‏هاى غلط اين روزها رسما معذرت مى‏خواهم و از خداوند مى‏خواهم مرا در كنار شهداى جنگ تحميلى بپذيرد. من در جنگ براى يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستم، راستى مگر فراموش كرده‏ايم كه ما براى اداى تكليف جنگيده‏ايم و نتيجه فرع آن بوده است.» (4)

امام راحل پس از دفاع از «سنگر» ادبيات عاشورايى به دفاع از مؤلفه‏هايى پرداختند كه در سرلوحه برنامه‏هاى خود قرار داده بودند. امام در ادامه پاسخ به تحليل‏هاى ناروا و تحليل‏گرايان مادى‏نگر فرمودند:

«امروز هيچ تاسفى نمى‏خوريم كه آنان در كنار ما نيستند، چرا كه از اول هم نبوده‏اند، انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروه‏ها و ليبرال‏ها مى‏خوريم آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرش همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است، ولى نه به قيمت طلبكارى آنان از اصول كه چرا «مرگ بر آمريكا» گفتيد؟ چرا جنگ كرديد؟ چرا نسبت‏به منافقين و ضد انقلابيون حكم خدا را جارى مى‏كنيد؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده‏ايد؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده‏ايد؟ و صدها چراى ديگر.» (5)

چگونگى طرح آن شبهات و پاسخ امام راحل‏قدس سره كه به مراتب دردناك‏تر از سخنان وى در خصوص پذيرش قطعنامه است، به خوبى رابطه نزديكى با بازگشت ليبرال‏ها، حذف شعار مرگ بر آمريكا، زير سؤال رفتن اجراى حدود الهى، زير سؤال رفتن تسخير لانه جاسوسى، تغيير مديريت كشور با مقوله شهادت و حذف ادبيات عاشورايى از انقلاب اسلامى دارد.

از اين‏رو، جريانى كه امروز درصدد عملى ساختن شعارهايى است كه امام به صراحت در مقابل آنان موضع‏گيرى كرد، بر آن است تا با كشاندن مقوله شهادت و شهادت‏طلبى به دايره تفسير مادى و سنجش اين مفهوم با معادلات خاكى، با فروپاشى اين خاكريز راه را براى عملى كردن شعارهاى خاص هموار سازد; چرا كه «موجوديت‏» هر يك به منزله نفى «موجوديت‏» ديگرى است

انقلاب اسلامى ايران، نه تنها معادلات منطقه‏اى و خاورميانه‏اى را بر هم زد و موجب بيدارى جهان اسلام شد بلكه معادلات كل جهان را نيز دچار چالشى جدى ساخت و مكاتب سياسى و فرهنگى رايج در دنيا را در بن‏بستى تحليلى قرار داد.

اين هماوردطلبى انقلاب، مرهون مؤلفه‏ها و شاخصه‏هاى اوست كه تنها مختص اين انقلاب است.

امام راحل (ره) در وصيت‏نامه سياسى الهى خود، به صراحت‏بدين نكته اشاره كردند: «انقلاب اسلامى چه در شكل‏گيرى و پيدايش و چه شيوه‏هاى برخورد و مؤلفه‏ها و آموزه‏ها با ساير انقلاب‏هاى جهان متفاوت بوده و آن را از انقلاب‏هاى ديگر متمايز ساخته است.

«ميشل فوكو»، كه در سال 1357 و پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، دو بار به ايران سفر كرد و در اين سفرها از تهران، قم، و آبادان ديدن و مشاهدات خود را در كتابى به نام «ايرانى‏ها چه رؤيايى در سر دارند؟» به رشته تحرير درآورد.

انقلاب را، انقلابى جداى از انقلاب‏هاى ديگر، مطالبات مردم را مطالباتى ديگر و تحليل‏گران جهانى را در بن‏بستى تحليلى به تصوير مى‏كشد و مى‏نويسد:

«وقتى از ايران آمدم سؤالى كه همه از من مى‏كردند اين بود: «اين انقلاب است؟» (فقط به اين علت است كه در فرانسه آراى عمومى، يك‏صدا به چيزى كه "داخلى" نباشد علاقه‏مند مى‏شود) من جوابى نمى‏دادم، اما دلم مى‏خواست‏بگويم: نه به معنى ظاهرى كلمه، انقلاب نيست; يعنى نوعى از جا برخاستن و برپا ايستادن نيست، قيام انسان‏هاى دست‏خالى است كه مى‏خواهند بارى را كه بر پشت همه ما، به ويژه بر پشت ايشان، بر پشت اين كارگران نفت، اين كشاورزان مرزهاى ميان امپراتورى‏ها، سنگينى مى‏كند از ميان بردارند، بار نظم جهانى را. شايد اين نخستين قيام بزرگ بر ضد نظام‏هاى جهانى باشد، مدرن‏ترين و ديوانه‏وارترين صورت شورش.

درماندگى آدم‏هاى سياسى قابل درك است. كار آنان ارائه كردن راه حل است. مى‏گويند: چاره‏انديشى‏هايى كه رژيم‏هاى نظامى ارائه مى‏دهند، اين است كه راه را از نظام نايب‏السلطنگى براى جمهورى مى‏گشايد. همه اين راه‏ها، هم از نابودى شاه مى‏گذرد، پس ديگر مردم چه مى‏خواهند؟ آيا در واقع بيش از اين چيزى مى‏خواهند؟ اما همه مى‏دانند كه اين مردم در واقع چيز ديگرى مى‏خواهند! به اين دليل است كه انسان اين همه ترديد مى‏كند كه به ايشان فقط همين را پيشنهاد كند. به همين دليل است كه همه در بن‏بستند. در واقع، در حساب سياست چنين جنبشى را در كجا بايد نشاند؟» (1)

«ميشل فوكو» در همان ايام مطالبات مردم را آزادى اما نه از نوع آزادى‏هاى غربى و آزادى اميال به تحليل مى‏گذارد و پيوند افسانه‏اى مردم با رهبرى دينى خود را چنين قلم‏زنى مى‏كند:

«ايرانى‏ها هم، كمى مثل دانشجويان اروپايى دهه شصت، همه چيز را مى‏خواهند اما اين همه چيزى كه مى‏خواهند "آزادى اميال" نيست، بلكه آزادى از هر چيزى است كه در كشورشان و در زندگى روزانه‏شان نشانه حضور قدرت‏هاى جهانى است و در واقع اين احزاب سياسى - ليبرال‏ها يا سوسياليست‏هاى هوادار امريكا يا ماركسيست‏ها - و حتى خود صحنه سياست، به نظر ايشان هنوز كارگزار اين قدرت‏ها هستند و هميشه بوده‏اند.

و از اين‏جاست كه نقش شخصيت آية‏الله خمينى كه به مثابه اسطوره است، روشن مى‏شود. امروز هيچ رئيس دولتى و هيچ رهبر سياسى حتى به پشتيبانى همه رسانه‏هاى كشورش نمى‏تواند ادعا كند كه مردمش با او پيوندى چنين شخصى و چنين نيرومند دارند.» (2)

گذشت زمان هرگز نتوانست ويژگى منحصر به فرد انقلاب اسلامى را دچار خدشه سازد. از اين‏رو، نويسندگانى كه پس از حلت‏حضرت امام و حوادث پس از آن را به تحليل گذاردند، بر همان نكته‏اى تاكيد داشتند كه «ميشل فوكو» پيش از پيروزى انقلاب آن را به تصوير كشيد.

«ليلى عشقى‏» در كتاب خود تحت عنوان "زمانى غير زمان‏ها" كه در خارج به رشته تحرير و به فارسى ترجمه شده است مى‏نويسد: «اين انقلاب به ما مى‏گويد كه دست كم پايان پاره‏اى از انقلابات فرا رسيده است. اين انقلاب، انقلاب‏ها را دچار انقلاب ساخت، اين انقلاب نه شباهتى به قبلى‏ها داشت و نه شباهتى به بعدى‏ها (هرچند رويدادهاى بزرگ سياسى، كه به دنبال اين انقلاب رخ داده و مى‏دهند، باز هم انقلاب ناميده مى‏شود.) اين انقلاب پايان يك دوره و آغاز دوره ديگر بود. و به همين دليل نيز بين اين دو دوره وضعيت منحصر به فردى داشت و متفكران اين انقلاب‏ها هم از شناسايى آن به عنوان يك انقلاب ابا داشتند، زيرا اين انقلاب ناهمگنى در ميان ناهمگن‏ها بود و براى قدرت‏هاى بزرگ هم غيرقابل تحمل‏تر از انقلابات ديگر بود. انقلابى از هر نظر غيرقابل معرفى.» (3)

علاوه بر اشاره "ليلى عشقى" به شباهت نداشتن و ناهمگن بودن اين انقلاب با انقلاب‏هاى ديگر و ايجاد انقلاب در انقلاب‏هاى ديگر، اين انقلاب را پايان يك دوره و آغاز دوره ديگر برمى‏شمارد. اما پايان كدام دوره و آغاز كدام دوره ديگر و با چه ادبياتى؟!

اين‏جاست كه شهيد دكتر "فتحى شقاقى" مكتب‏آموز امام خمينى (ره)، پايان را پايان ترس و واهمه از ابرقدرت‏ها و پايان سايه ليبراليسم و سوسياليسم و آغاز راه، آغاز منطق نخستين اسلام با ادبيات عاشورايى مى‏داند; ادبياتى كه ماهواره‏هاى غرب را از درك رابطه اين انقلاب با نهضت كربلا عاجز گذاشته است. "فتحى شقاقى" در مقدمه كتاب «جهاد اسلامى‏» كه آن را به «امام خمينى‏» و «حسن النباء» تقديم كرده است، مى‏نويسد:

«منطق نخستين حركت اسلام بار ديگر ظاهر شده است. رسانه‏هاى غربى و شاگردانش متحير و سرگردان، انگشت‏به دهان مانده‏اند! با قلم‏هايشان كه به مركب شيطان آغشته است درباره آية‏الله مى‏نوشتند كه توده‏هاى ميليونى تشنه آزادى و بازگشت‏به خدا گرداگرد او جمع شده‏اند و در حالى كه، آنان هر روز براى جيمز جونز عامل كشتار جوانان امريكا در فكر يافتن بهانه‏اى بودند، كامپيوترهاى امريكا از سر ناتوانى درمانده شدند كه ميان شهادت امام حسين‏عليه السلام در بيش از 1300 سال پيش با سرنگونى نظامى كه مدرن‏ترين و با ثبات‏ترين نظام‏هاى غرب آسيا شمرده مى‏شد. چه ارتباطى وجود دارد!»

«اكنون با تداوم و پيشرفت انقلاب، مفاهيم تازه سر برآورد و مفاهيم كهنه ناپديد مى‏گردد...

وحشت مداوم در بين افراد مرعوب از سلطه‏گرى و خشونت ابرقدرت‏ها كه چونان شمشيرى آخته ضد اسلام و آينده آن به نظر مى‏رسيد... اين وحشت اكنون فرو مى‏پاشد و آن توهمات رنگ مى‏بازد، زيرا ابرقدرت‏ها همچون ساير موجودات روى زمين ممكن است در محاسبه حتى با كامپيوتر اشتباه كنند!

اين مرحله از آن اسلام است. از اين‏رو، توده‏ها زير سايه آن پناه گرفته‏اند... اگر اين مرحله از آن اسلام نبود، توده‏ها اين‏گونه به خاطر آن بيرون نمى‏آمدند... كليه احتمالات در برابر ملت‏هاى منطقه فرو ريخته است... اكنون اعلام مى‏شود كه تجربه‏هاى توان‏فرسا در زير سايه ليبراليسم و سوسياليسم به شكست و فروپاشى انجاميده است.» (4)

از همان آغاز نهضت، پذيرش شهادت در مقابل پذيرش ذلت، شعارهاى شهادت‏طلبانه و ادبيات عاشورايى در فريادهاى مردم و رهبرشان تاسى به حسين به على‏عليه السلام را در نظرگاه تحليل‏گران به منصه ظهور رساند.

"ليلى عشقى" در كتاب خود، دعواى مردم و امامشان با شاه و دستگاه ستم‏شاهى را دعوايى بر سر تعيين مبدا تاريخى برمى‏خواند; مردمى كه به دنبال حسين‏عليه السلام و كربلا و شاهى كه به دنبال كوروش و تخت جمشيد است! وى در اين كتاب مى‏نويسد:

«انقلاب هم در عين آن‏كه نقطه‏اى است كه مردم سياست‏خود را در آن بازسازى مى‏كنند، روايتى بر گذشته و بازسازى بنيان چهارده قرنى ايران نيز مى‏باشد، روايتى كه به صراحت‏حاوى افسانه بنيان‏گذار است. مردمى كه مى‏خواهند به مبدا و به سرچشمه اوليه برگردند، در كربلا متوقف مى‏شوند، در واقع، چنين بازگشت مشهورى به سرچشمه خود به معناى تعيين سرچشمه هم هست; دوگانگى واژه تاويل در اينجا به كمال قوت خود مى‏رسد; يعنى برگشت‏به اول و قرار دادن آن به عنوان سرچشمه حال، دعواى ملت ايران با پادشاه خود مربوط به همين تعيين بود; وقتى مساله موجوديت مطرح مى‏شود بايد سرچشمه آن هم مشخص شود. اين سرچشمه براى شاه كوروش و براى مردم امام حسين‏عليه السلام بود.» (5)

انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد و مبدا تاريخى تغيير يافت. انقلاب اسلامى در كنار دو انقلاب بزرگ، يعنى انقلاب كبير فرانسه و انقلاب روسيه در جرگه انقلاب‏هاى مادر كه انقلاب‏هاى ديگرى از دامانشان زاده مى‏شود قرار گرفت. با اين تفاوت كه، عمود خيمه و ادبيات اين انقلاب با دو انقلاب ديگر كاملا متفاوت بود.

اگر عمود خيمه دو انقلاب ديگر «نفى خدا» و ادبيات يكى از آنان «ادبيات اومانيستى‏» و ديگرى «ادبيات اشتراكى‏» بود، عمود خيمه انقلاب «توحيد» و ادبيات آن «ادبياتى عاشورايى‏» بود; ادبياتى كه در تمام نوشتارها، سخنرانى‏ها و وصيت‏نامه‏هاى آنانى كه سنگ پايه اين انقلاب را بنيان نهادند و بر سر آرمان‏هاى آن جان باختند كاملا مشهود و ملموس است. به گونه‏اى كه هركس واژگانى غير از قاموس عاشورا به كار برد نه تنها در بين مردم وارث اين انقلاب به شمار نمى‏رود، بلكه بيگانه و نامحرم تلقى و معرفى مى‏شود.

روح شهادت‏طلبى و پذيرش مرگ خونين در برابر ذلت و سازش در صحيفه نور و موضع‏گيرى‏هاى حضرت امام از آغاز نهضت و حتى پيام آن سفركرده درباره پذيرش قطعنامه نشان از عدم عدول امام و رهروان امام از تغيير ادبيات انقلاب در برخورد با تمدن‏هاى كفر و شرك است.

در منظر حضرت امام كسى كه در برابر كفر و شرك تسليم شود، روحانى واقعى نيست و طلايه‏داران مردم روحانيت واقعى است كه شهادت را بر ذلت پذيرا شود و مردم را به سوى تفكر عاشورايى سوق دهد. امام راحل (ره) در جايى ادبيات خود و مردم انقلابى را ادبيات عاشورايى به تصوير مى‏كشند و مى‏فرمايند:

«آن چيزى كه در سرنوشت روحانيت واقعى نيست، سازش و تسليم شدن در برابر كفر و شرك است كه اگر بند بند استخوان‏هايمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالاى دار برند، اگر زنده زنده در شعله‏هاى آتشمان سوزانند، اگر زن و فرزندان و هستى‏مان را در جلو ديدگانمان به اسارت و غارت برند، هرگز امان‏نامه كفر و شرك را امضا نمى‏كنيم.» (6)

در مكتب عاشورايى امام «آزادى‏» بزرگ‏تر از آزادى در دنياى «شهادت‏» و تاسى به حسين بن على‏عليه السلام است.

«من به تمام دنيا با قاطعيت اعلام مى‏كنم كه اگر جهان‏خواران بخواهند در مقابل دين ما بايستند، ما در مقابل همه دنياى آنان خواهيم ايستاد و تا نابودى تمام آنان از پاى نخواهيم نشست‏يا همه آزاد مى‏شويم و يا به آزادى بزرگ‏ترى كه شهادت است مى‏رسيم. » (7)

هويت و موجوديت‏خيمه انقلابى كه عمود آن «توحيد» و ادبيات آن «ادبياتى عاشورايى‏» است، موجوديت همه مكاتب سياسى و فرهنگى منحط را به خطر انداخت. از اين‏رو، همه دنيا براى نخستين بار براى از پاى درآوردن يك انقلاب به تفاهم رسيدند. ناكارآمدى حربه‏هاى اقتصادى، سياسى و نظامى غرب و ايادى آنان را بر آن داشته است كه با حركتى فرهنگى هم عمود خيمه و هم ادبيات عاشورايى آن را هدف قرار دهد.

پى‏نوشت‏ها:

1. ميشل فوكو، ايرانى‏ها چه رؤيايى در سر دارند، ص 65

2. همان، ص 64

3. زمانى غيرزمان‏ها، ليلى عشقى، ترجمه دكتر احمد نقيب‏زاده، ص 148

4. فتحى شقاقى، جهاد اسلامى، ترجمه هادى خسروشاهى، ص 20

5. زمانى غير زمان‏ها، همان، ص 152 و 153

6و7. صحيفه نور، ج 20، ص 243

پى‏نوشت‏ها

1و2. صحيفه نور، ج 20، ص 236 / ص 239

3. منتظرى، 22/11/67

4و5. سخنان امام راحل، 3/12/1367، ر. ك.به: صحيفه نور، ج 21