اصلاح و اصلاح طلبان در ايران

تبار شناسي، آسيب شناسي و آينده شناسي

 

دكتر محمد باقر خرم شاد

از حدود نيم دهه پيش فضاي فكري – سياسي ايران با واژه «اصلاح » و هم خانواده‌هاي آن نظير «اصلاحات»‌، «اصلاح طلبان»، «گروه هاي اصلاح طلب» و... آشنا، غجين و اشباع گرديد، اين سئوال دائما در اذهان نقش مي‌بست كه واقعا مراد از اصلاح چيست؟ اصلاح طلبان كيستند؟ اصلاحات در جست و جوي چيست؟ و... به نظر مي‌رسيد كه هر كه از ظن خويش يار اصلاح و اصلاحات و اصلاح طلبان مي‌گشت و مفهومي براي آن در نظر مي‌گرفت. كمتر كسي به كنكاش علمي – تاريخي در اين زمينه مبادرت ورزيد. از ميان آنانيكه به عنوان رقباي گروه‌هاي اصلاح طلب شناخته مي‌شوند و نه برخلاف انتظار از سوي خود اصلاح طلبان.

نگارنده اين سطور از همان زمان اراده آن داشت تا بخشي آكادميك، علمي و تاريخي در زمينه اصلاح و اصلاح طلبي در ايران ارائه كند و با تبارشناسي اصلاحات مطرح شده پس از خرداد 76 «اصل و نسب » آن را در ميان «خاندان‌ها»‌يا انواع و گونه‌هاي مختلف اصلاح و اصلاحات مطرح شده در تاريخ ايران بيابد. مجالسي براي اين مهم پيش نيامد، تا اين كه از چندي پيش از «اصلاحات» به مشكل انجاميد و برخي از شكست آن سخن راندند، برخي ديدي آن را در بن بست يافتند، عده‌اي آن را بي‌پايان و توقف ناپذير دانستند و گروهي تاثيرات آن در تحولات چند ساله اخير و نيز تحولات آينده را عميق، تعيين كننده و انكار ناپذير ارزيابي كردند. نتايج انتخابات شوراها در سال گذشته و انتخابات مجلس شوراي اسلامي در ماه جاري مهر تاييدي بر برخي از ادعاهاي فوق گشته و نويسنده را مجددا به تبارشناسي اصلاحات و نيز با توجه به شرايط حاضر، به آسيب شناسي آن و همين طور آينده شناسي اين پديده تشويق، تحريض و تحريص نمود.

«اصلاح» در فرهنگ ايران و ايرانيان داراي حداقل در معناي لغوي و چند معناي اصطلاحي است: نخستين معناي لغوي آن همان است كه در فرهنگ‌هاي لغت ايراني مي‌توان يافت. به طور مثال فرهنگ و عميد در مقابل واژه اصلاح آورده است:« به صلاح آوردن، به سامان آوردن، سرو سامان دادن، آراستن، سازش دادن، سازش كردن، نيكو كردن، نيكويي كردن، نيكي كردن به كس».

همان گونه كه مشاهده مي‌شود در اين معنا اصلاح يعني سروسامان دادن و نيكو ساختن، بخش ديگر معناي اين واژه در جامعه ايراني، در جزء اسلامي فرهنگ ايرانيان نهفته است. اصلاح در فرهنگ اسلامي و فرهنگ لغت‌هاي قرآني از ريشه «صلح» و «صلح» به معنايي آني است كه از آن فساد زايل شده باشد يا فساد در آن راه نيافته باشد. در نتيجه اصلاح در اين جا با ضد خود يعني افساد معنا مي‌شود. قرآن و سنت پيوسته مسلمانان را دعوت به اصلاح كرده و آنان را از افساد نهي مي‌نمايد.

اسلام به «اصلاح » اهميت داده و «مصلحون» را در زمره «محسنين» و «مؤمنين » قرار داده و آنان را مشمولين رحمت خود مي‌داند و در نقطه مقابل از افساد بر روي زمين بر حذر داشته و آنان را كار منافقين مي‌داند. پيامبر خود را «مصلح»‌يعني اصلاح طلب و اصلاح گر معرفي مي‌كنند و بلكه، عنوان برترين مصلحان شناخته مي‌شوند. حضرت علي (ع) به عنوان برجسته ترين شخصيت تشيع مبارزه خود و خانه‌اش بعد از رحلت پيامبر را براي «اصلاح» مي‌داند و امام حسين (ع) رسيد و سالار شهيدان اسلام، خرونه خود بريزيد را براي «اصلاح»‌امري است نيكو، پسنديده و سفارش شده. سنت قرآن، پيامبران و ائمه بر آن تأكيد ورزيده است و شخصيت‌هاي والا، مقدس و الگويي نظير حضرت امير (ع) و حضرت سيد الشهداء (ع) به آن قيام كرده‌اند. در نتيجه، دائما بايستي درصدد «اصلاح» امور بوده و از در غلطيدن در ورطه فساد و انحراف دوري جست. خصوصا زماني كه جامعه از مسير اصلي اخلاقي خود فاصله مي‌گيرد و از جامعه مطلوب  دين توصيه شده توسط قرآن، پيامبر و اولياء دين انحراف مي‌يابد، بازگرداندن جامعه به حالت مطلوب وظيفه‌اي ديني، ملي، شرعي و اخلاقي مي‌گردد. اين چنين است كه در قاموس ايرانيان «اصلاح »داراي بار ارزشي قسمت عميقي گشته و جست و جوي آن در طول تاريخ امري لازم و ضروري تشخيص داده مي‌شود، خصوصا اين كه با واژه اي پرمغز و ارزشمند ديگر نظير «امر به معروف و نهي از منكر» نيز قرين و عجين مي‌گردد. اين ارزيابي و احساسات مثبت نسبت هب اصلاح و اصلاحات نه تنها شامل حوزه فردي و زندگي انساني مسلمانان ايراني مي‌شود بلكه حوزه‌هاي عمومي زندگي او را نيز به جد در برمي‌گيرد. به همين جهت هم اصلاح فردي و هم اصلاحات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و... امري مطلوب، ضروري و لازم شمرده مي‌شود. فرد و جامعه مسلمان آمادگي ذهني كاملي براي پذيرش، تعقيب و تحقيق اصلاحات را داراست.

معاني اصطلاحي «اصلاح» از زماني بيشتر شايع و رايج مي‌گردد كه نخستين تماس ايرانيان با غرب حاصل مي‌آيد. درس اول اين تماس پي بردن به عقب ماندگي خويش است و چاره‌جويي‌هاي اوليه براي حل اين مساله عنوان «اصلاح» به خود مي‌گيرد. اصلاح در همان معناي سامان بخشيدن به خود و سازمان دادن به خويشتن براي غلبه بر مساله عقب ماندگي ايران؛ ولي شيوه‌ها مطرح شده براي «اصلاح» يكسان مشابه نيست. به همين جهت اصلاح و راه‌هاي آن در ايران متنوع گشته و تبارهاي مختلف مي‌يابد.

در نخستين گونه شناسي از اصلاحات در ايران معاصر، مي‌توان آن را به دو دسته ، اصلاحات دروني حكومتي و اصلاحات برون حكومتي تقسيم كرد. اصلاحات درون حكومتي توسط افراد از درون حكومت قاجار و پس از تماس‌هاي مستقيم با غرب، خصوصا در جريان جنگ‌هاي ايران و روس مطرح گشته و آغاز مي‌شود. افرادي نظير عباس ميرزا با تحمل شكست‌هاي مكرر و فاجعه آميز در خلال جنگ با روس‌ها، علت آن را عقب ماندگي ايران در مقايسه با روسيه و غرب ريشه يابي كرده و لذا در صدد چاره جويي براي غلبه بر آن برمي‌آيد. اصلاحات او نظير اصلاحات ديگر افراد اصلاح طلب برخاسته‌ از درون قاجار بعد از خودش همچون امير كبير، بيشتر سخت افزاري و خصوصا اقتصادي و مالي است. روش آنان نيز به دليل درون حكومتي بودن اصلاحات بيشتر «اصلاح طلبانه» يا «رفرميستي»‌است و نه «انقلابي» يا «راديكال». يعني با قبول كليت و شالوده نظام سياسي حاكم تلاش مي‌شود تا در چارچوب نظام مستقر از ظرفيت‌هاي موجود براي ايجاد اصلاحات جهت سامان دادن امور با هدف غلبه بر عقب ماندگي بهره گرفته شود. سلسله اقدامات سخت افزارانه قابل توجهي از جمله اقدامات عمراني و اصلاحات اقتصادي و مالي براي سازمان دادن به تلاش اصلاح طلبانه جهت رسيدن به وضع مطلوب( وضعي مشابه به اوضاع غربيان و اروپائيان) صورت مي‌گيرد.

در كنار اصلاحات درون حكومتي، و البته، اندكي تأخير نسبت بدان، و شايد به دليل به شكست انجاميدن اصلاحات درون حكومتي يا نتيجه ندادن آنها، اصلاحات برون حكومتي يا نتيجه ندادن آنها، اصلاحات برون حكومتي مطرح شده به تدريج جاي خود را باز كرده و جريان مي‌يابد. اصلاح طلبان برون حكومتي در ضرورت انجام اصلاحات داراي اشتراك نظرند ولي درباره آغاز و انجام و نيز چگونگي و محتوي آن وحدت نظر ندارند. برخلاف اصلاح طلبان درون حكومتي، اصلاحات درخواستي اصلاح طلبان برون حكومتي بيشتر نرم افزارانه و خصوصا فكري – سياسي است. اگر گروه اول برخاست كارخانه‌هاي توپ سازي، كشيدن راه آهن ، ايجاد بانك، جلوگيري از حيف و ميل بيت المال، ترقي صنعت، گسترش تجارت ، برقراري خطوط تلگراف و ... تأكيد داشتتند، گروه دوم بيشتر بر قانون،  آزادي، عدالت، تعقل، برادري، برابري ، علم، پارلمان و.... پاي مي‌فشرند. به علاوه روش اصلاح طلبان برون حكومتي، بيش از آن كه اصلاح طلبانه يا رفريستي باشد بيشتر انقلابي و راديكال است.

اگرچه روش آنان نيز از ابتدا راديكال نبود ولي قطعا از حالت ملايم اوليه كه بيشتر جنبه پند و اندرز و آگاهي بخشي داشت خارنه شده وارد مرحله عمل و اقدام مي‌گردد. انقلاب مشروطيت نقطه عمل اصلاح طلبان برون حكومتي است كه مطالباتشان آشكارا جنبه انقلابي به خود گرفته و مبارزات برون حكومتي آنان در نهايت تحمل مشروطيت به دربار قاجار و رسيدن كشور به يك «قانون» اساسي مدون را به همراه دارد.

آن چه را كه اصلاح طلبان برون حكومتي در مقابل پادشاه قاجار در جريان انقلاب مشروطه به دست آوردند. قبلا در جنبش تنباكو آزموده بودند. اصلاح طلبان برون حكومتي در آن و اين جنبش نهضت حداقل از دو مشرب فكري يا دو ايدئولوژي مختلف سيراب شده و تغذيه فكري مي‌شدند. در يك طرف اصلاح طلبان قرار داشتند كه به نام دين وضع موجود را غير قابل قبول دانسته و درصدد اصلاح آن براساس و اصول آموزه‌ها و احكام الهي و به نام دين و شريعت اسلام بودند و از جانب ديگر تحصيل كردگان جديد و اصحاب قلم آشنا به علوم امروزين و نوين بودند كه به نام قانون، استبداد قاجاري و اقداماتش را نفي كرده و به چالش مي‌كشيدند. در يك طرف سيد جمال الدين اسد آبادي است كه نتيجه نامه خود به مرجع تقليد شيعه، جناب ميرزاي شيرازي را در اين عبارات تلگراف ايشان به شاه مي‌يابد كه: «اجازه مداخله اتباع خارجه در امور داخله مملكت و مخالطه و تردد آنها با مسلمين و اجراي عمد تنباكو و بانك راه آهن و غيرها، از جهاتي چند منافي صريح قرآن مجيد و نواميس الهه و موهن استقلال دولت و مخل نظام مملكت و مخالطه و تردد آنها با مسلمين و اجراي عمد تنباكو و بانك و راه آهن و غيرها، از جهاتي چند منافي صريح قرآن مملكت و موجب پريشاني رعيت است...» و در سوي ديگر ميرزا ملكم خان است كه در شماره 27 تير 1269 (18 ژوئيه 1890) روزنامه «قانون » خود كه آن را در لندن به چاپ مي‌رساند در خطاب به صدراعظم ايران چنين مي‌آورد؛ به كدام حق و طبق كدام قانون، حقوق و منافع كشور ما را به ماجراجوياني اجنبي مي‌فروشيد؟ چه طور جرأت مي‌كنيد وسايل معيشت مسلمين را به كفار بفروشيد؟ به قول آر. جي.كندي وزير مختار وقت بريتانيا در ايران كه در تاريخ 29 آوريل 1891 (ارديبهشت 1270) جريان نهضت تنباكو را چنين گزارش مي كند: «براي اين ناآرامي‌ها دو دليل متمايز و مخالف مي‌توان ذكر كرد: از يك سو هواداران ملكم خانند كه در ديدگاه‌هاي «ليبرالي» و «اصلاح طلبانه» او شريكند، شايد عمدتا بدان سبب كه ضمن حمله به صدراعظم شاه، چشم مردم را باز مي‌كنند تا شكل فاصد و جبارانه حكومتشان را مشاهده نمايند، مردم را با انديشه قدرت دموكراتيك اشباع سازند؛ از سوي ديگر روحانيون‌اند كه با استفاده از ماه رمضان اينجا و آنجا عليه محاصره مؤمنان توسط مشتي بي‌دين موعظه مي‌كنند و مي‌گويند تجارت، معادن، بانك‌ها، تنباكو، جان‌ها به اروپائياني فروخته شده كه مي‌خواهند به تدريج زمين‌هاي غله خيز كشور و حتي زنان مسلمان را در اختيار گيرند.»

بلاشك رهبري حركت جمعي اصلاح طلبانه تنباكو در اختيار و انحصار اصلاح طلبان ديني است تا جائيكه دكتر فوريه، طبيب فرانسوي دربار قاجار، بازتاب و تاثير حكم ميرزاي شيرازي مبني بر محاربه با امام زمان اعلام كردن استعمال تنباكو و توتون را چنين توصيف مي‌كند: « اين فتوا با انضباط تمام رعايت شده، تمام توتون فروشان دكان‌هاي خود را بسته و تمام قليان‌ها را بچيدند، و احدي، نه در شهر و نه در ميان نوكري‌هاي شاه و اندرون او، لب به استعمال دخانيات نمي‌زنند... امروز اختيار به كلي در قبضه آخوندهاست» ولي «دادخواست اصلاح طلبان ايراني به نمايندگان دولت‌هاي خارجي در تهران» نيز جالب توجه است كه در آن خواهان «استوار حكومت قانون در كشور براساس جنبه‌هاي عادلانه و انساني شريعت» خود مي‌گردند.

به اين ترتيب دو گروه از اصلاح طلبان برون حكومتي در ايران دوره قاجار شكل مي‌گيرند: اصلاح طلبان ديني و اصلاح طلبان ليبرال. دو گروهي كه در جريان انقلاب مشروطه عليه دربار قاجار ائتلاف كرده و به صورت مشترك اقدام مي‌نمايند. فرق اين دوران با عصر نهضت تنباكو در اين است كه اصلاح طلبان ليبرال قدرت، استحكام و جايگاه بهتر و برتري يافته‌اند. اگر اصلاح طلبان ديني در اصلاح وضع موجود بر عدالت، قانون شريعت، عدم مداخله بيگانگان و بي‌دينان در كشور و سرزمين اسلامي، حكومت مجتهد اعلم و ... تأكيد دارند، اصلاح طلبان ليبرال بيشتر بر مفاهيمي نظير مشروطيت، قانون اساسي، عدم مداخله امپرياليستي بيگانگان، سكولاريسم و... تاكيد مي‌كنند.

نكته قابل توجه در اين ميان اين است كه دو گروه اصلاح طلبان ليبرال و اصلاح طلبان دين خواسته يا ناخواسته، مستقيم يا غير مستقيم تحت تاثير افكار و مطالبات يكديگرند. جدايي كامل بين آنان امكان ندارد چون نه شرايط عيني ايران اين امكان را مي‌داده است و نه خود آنان راغب به اينكار بوده‌اند. ائتلاف آنان در مقاطع مختلفي نظير نهضت تنباكو، جنبش مشروطيت و نهضت نفت و نيز عادل نيرو يا ريزش نيروي هر يك به نفع ديگري نيز گواه اين مدعاست.

شكل گيري نيروهاي ليبرال مسلمان و مسلمانان ليبرال در سال‌هاي منجر به انقلاب اسلامي ايران و بعد از آن حكايت از اين عدم انتطاع كامل نظري بين دو اردوگاه فكري، سياسي اصلاح طلبان ايران دارد. شايد يكي از نقاط اشتراك آنان همان مانند كه مرحوم عنايت از آن، عنوان «تجدد خواهي» باز مي‌كند. «تجدد فكر ديني» به تعبير اليويه روابط اسلام و سياست را از سنت گرايي به سوي اصلاح طلبي سوق مي‌دهد. هماني كه هشام شرابي آن را «اصلاح طلبي اسلامي» مي‌نامد. او اصلاح طلبان اسلامي را گروهي بين محافظه كاران سنتي و نوگرايي ديناگرا ارزيابي مي‌كند. به نظر او «نخستين گام اصلاح طلبي، گذار و تبعيت كوركورانه از تفسير سنتي به رهيافتي نو و آزادتر بود... اين گذار از يك سو به جنبش اصلاح طلبي نيروي تحرك زيادي بخشيد، از سوي ديگر، يگانگي بينش سنتي را از درون نابود كرد».

شكست مشروطيت و به روي كار آمد رضاخان، خصوصا دهه اول حكومت او باعث ركرد و انفعال و رجيهه اصلاح طلبانه اسلامي و سكونت و همكاري در ميان اصلاح طلبان ليبرال گشت. همكاري اصلاح طلبان ليبرال با رضا شاه از اقدامات «اصلاح طلبانه»‌ سخت افزاري او نظير «تمركز دولت، آرام كردن قبايل، محدود كردن روحانيون، كشف حجاب، لغو القاب اشرافي، اجراي نظام سربازگيري، تضعيف قدرت‌‌هاي فئودال، تلاش براي همگون ساختن جمعيت و تأسيس مدارس، شهرها و صنايع مايه گرفته و توجيه مي‌شد. البته اين همكاري و حمايت در دهه دوم سلطه رضا شاه سير نزولي يافت، زيرا به قول آبراها ميان در دهه 1310 كه شاه قرارداد ناخوشايند نفت را امضاء كرد، حرص و طمع وي براي جمع آوري ثروت شخصي بيشتر شد، افزايش هزينه‌هاي قدرت سياسي را منحصرا در دست گرفت. اين پشتيباني پرشور كاهش يافت. در سال 1316، شمار كمي از اصلاح طلبان پيشين در صحنه عمومي باقي مانده بودند». به عبارت ديگر اصلاحات سخت افزارانه و اقتصادي درون حكومتي رضا شاه براي يك دهه اصلاح طلبان برون حكومتي ليبرال را نيز به دور او جمع مي‌سازد، و ناديده گرفتن و بلكه اقدامات ضد اصلاحات نرم افزارانه و سياسي او نظير پايان كردن قانون اساسي مشروطه، ترجيح ارتش بر ساير نهادهاي دولتي، گردآوري ثروت شخصي، غايت اموال مردم، كشتار روشنفكران شرقي و افزودن بر شكاف ميان داراها و ندارها ، اصلاح طلبان را در سال‌هاي آخر حكومت رضاخان از دور او پراكنده مي سازد. انيجاست كه غلبه جديدي از اصلاح طلبان در درون اصلاح طلبان برون حكومتي خصوصا از درون اصلاح طلبان برون حكومتي غير ديني متولد مي‌شود. اينان برخلاف اصلاح طلبان ليبرال اساسا رضا شاه را اصلاح گر حقيقي درگير با نيروهاي سنتي ندانسته، بلكه او را مستبد تقويت كننده طبقات زمين دار قلمداد مي‌كنند. به نظر آنان رضا شاه نه ميهن پرست بلكه قزاق دست آموز تزارها كه توسط انگليس ده قدرت رسيده بود و نه بنيان گذار ملت بلكه مؤسس خودخواه يك پادشاهي جديد به حساب مي‌آمد. اينها اصلاح طلبان جوان سوسياليست بودند كه رضا شاه را آلت دست امپرياليسم انگليس مي‌دانستند.

فضاي فكري اصلاح طلبان سوسياليست ايران را كه در اواخر دوران رضا شاه به خود سامان مي‌دهند از شرح حال شخصيت اصلي آنها يعني دكتر نقي اراني مي‌توان يافت. آبراها ميان در اين زمينه چنين نقل مي‌كند: اراني هنگام تحصيل در تهران كه مبارزات ناسيوناليستي عليه قرارداد ايران و انگليس در جريان بود، به شووينيسم بسيار علاقه‌مند شد. او همانند بسياري از معاصران خود، معتقد بود كه تنها از طريق پاكسازي زمان پارسي از واژه‌هاي بيگانه، احياي مذهب باستان زرتشت و تجديد بناي دولت متمركزي مانند دولت ساسانيان مي‌توان كشور را از عقب ماندگي و امپرياليسم نجات داد. به اين ترتيب اصلاح طلبان شرقي و پيشرو عنواني كه خود آنان با الهام از مفاهيم سوسياليستي و خصوصا ماركسيستي به خود مي‌دانند سوسياليست راه غلبه بر عقب ماندگي و رشد و ترقي ايران را در آموزه‌هاي ماركسيستي و سوسياليستي جست و جو كرده و به بسط و گسترش مفاهيم جديدي نظير ماترياليسم تاريخي، مفهوم ماترياليستي بشريت ، زنان و ماترياليسم، پايه‌هاي مادي زندگي و انديشه عناوين سلسله مقالات نفي اراني مبادرت مي‌ورزند. حزب توده در دوران پس از رضا شاه پرچمدار، هدايت گر و محل تجمع اصلاح طلبان سوسياليست گشت كه گاه و بيشتر روش و فرميستي يا اصلاح طلبانه براي پيشبرد و اهداف اصلاح طلبي خود در پيش گرفت و گاه و كمتر به شيوه انقلابي يا راديكال معتقد گشته و بدان مبادرت ورزيد.

در گذر تاريخ و سير تحولات ايران به سوي انقلاب اسلامي سال‌هاي 57- 1351، تعامل بين سه جريان اصلاح طلبي در ايران يعني اصلاح طلبان اسلامي به اصلاح طلبان ليبرال و اصلاح طلبان سوسياليست به سود اصلاح طلبانن اسلامي رقم مي‌خورد. ريزش نيرو در اصلاح طلبان اسلامي ليبرال و اصلاح طلبان سوسياليست با روش آني در اصلاح طلبان اسلامي همراه است. همگرايي بخش‌هايي از نيروهاي اصلاح طلبان ليبرال و سوسياليست با اصلاح طلبان اسلامي زمينه را براي تحقق انقلاب اسلامي 57-56 آماده مي‌سازد. اصلاح طلبان اسلامي ليبرال كه در جريان نهضت نفت با محور قرار دادن نوعي توسعه سياسي ناهنگام در رهبري اين نهضت با ناكامي مواجه مي‌شوند، طي سال‌هاي بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 شاهد انشعاب نيروهاي مذهبي خويش و تشكيل نهضت آزادي ايران هستند. جريان بين اصلاح طلبان اسلام گرا و اصلاح طلبان ليبراي كه خود را مصدقي مسلمان معرفي مي‌كند. محافظه كاري بيش از حد و تفريط از پيش برد اصلاحات كه با توقف طولاني، بي‌ثمر و خسته كننده در استراتژي رفرميستي يا اصلاح طلبي در روش همراه گشته است، شاخه دانشجويي اين جريان را به سوي افراط و راديكاليزه شدن سوق مي‌دهد. مجاهدين خلق فرزندان چپ‌گرا و سوسياليست نهضت آزادي ليبرال و راست مي‌باشد. اگر نهضت آزادي خود را ليبرال مسلمان مي‌دانست، مجاهدين به عنوان ماركسيست‌هاي مسلمان شناخته مي‌شوند. در هر حال دو نقطه جديد نزديك به اصلاح طلبان اسلام گرا ايجاد مي‌شود كه از ريزش نيروهاي اصلاح طلب ليبرال و اسلام گرا ايجاد مي‌شود كه از ريزش نيروهاي اصلاح طلب ليبرال و سوسياليست تغذيه كرده و يارگيري مي‌نمايد. خصوصا مشابه اتفاق فوق الاشاره در ميان اصلاح طلبان سوسياليست نيز روي مي دهد. خسته و نااميد از محافظه كاري، انفعال و بي ‌عملي حزب توده، شاخه دانشجويي اين حزب و جريان نيز در يك انشعاب پرسروصدا و افراطي به راديكاليسم انقلابي چپ جديد پناه مي‌برد ناكاري را پيش كسوتان آنان نتوانسته‌اند با رفرم انجام دهند با مبارزه مسلمان و حركت انقلابي ممكن سازند. در ميان اصلاح طلبان چپ نيز افرادي پيدا مي‌شوند كه با بريدن از چپ به ميانه روان اصلاح طلب اسلام گرا مي‌پيوندند جلال آل احمد نمونه اين نسخ از افراد مي‌باشد. به علاوه، جريان اصلاح طلبان مسلمان در بومي گرايي و جهان سوم گرايي پيش آمده و در حال رشد در ايران آنروز از شانس و موقعيت بهتر و برتري براي رشد برخوردار است. به اين ترتيب قلمرو و محدوده اصلاح طلبي اسلامي به محل تجمع نيروهاي اصلاح طلب خسته و به بن بست رسيده از اصلاح طلبي ليبرال و اصلاح طلبي سوسياليست و نيروهاي رو به رشد خودگرا، بومي گرا و خويشتن گرا ايران تبديل مي‌گردد.

انقلاب اسلامي ايران قبول راه حل اصلاح طلبان اسلامي براي خرونه از وضع نامطلوب موجود توسط اكثريت اصلاح طلبان جامعه ايراني اعم از ليبرال، سوسياليست و... مي‌باشد. انقلاب اسلامي ايران مدعي اصلاحات در همه زمينه‌ها از جمله اصلاحات فرهنگي ، اقتصادي، اجتماعي و سياسي است. انقلاب اسلامي ايران به نام اصلاحاتي همه جانبه و فراگير شكل گرفته و پيروز مي‌شود. به عبارت ديگر انقلاب اسلامي ايران و رهبران اصلاح طلب اسلامي آن خود را در جست و جوي توسعه همه جانبه يعني توسعه فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و ... اعلم مي‌كنند. ولي سئوال اين است كه آيا اصلاح طلبان مسلمان رهبري كننده انقلاب ايران موفق به انجام اصلاحات موعود براي برون رفت هر چه سريع‌تر از وضع نامطلوب گذشته و ماقبل انقلاب مي‌گردند يا خير؟

تاريخ سال‌هي پس از انقلاب اسلامي ايران نشان مي‌دهد كه عليرغم نسبتا همه جانب بودن توسعه و اصلاحات در سال‌هاي نخست انقلاب، روند اصلاحات در دوران جنگ با عراق كند و گاه متوقف شد. در سال‌هاي پس از جنگ، ميل خفته، عطش سيراب نشده و مطالبه سرخورده اصلاحات ناگهان و با شتاب سربرآورد و دو گونه مختلف از اصلاحات و توسعه در ايران پس از انقلاب را باعث گشت: اصلاحات درون حكومتي سخت افزارانه و اقتصادي دوران رياست جمهوري جناب هاشمي رفسنجاني و اصلاحات درون حكومتي – برون حكومتي نرم افزارانه و سياسي – فكري دوران جناب خاتمي با اصلاحات خرداد 76.

چرايي اقتصادي و سخت افزاري شدن اصلاحات هاشمي جمال مناسب خود را طالب است و آسيب شناسي آن بحث مستقلي را مي‌طلبد. ليكن در تبار شناسي اين اصلاحات قرابت‌هاي زيادي بين اقدامات صورت گرفته در «دوران سازندگي» با ادوار نسبتا مشابه در تاريخ اصلاحات در ايران، نظير اقدامات انجام شده در دوران عباس ميرزا، اميركبير مي‌توان يافت. اساسا كارگزاران اين اصلاحات خود نيز آنرا با نام اميركبير آميختند و هاشمي را امير كبير عصر انقلاب اسلامي ناميدند. در آسيب شناسي اصلاحات دوران هاشمي نيز يك نكته نسبتا اجماعي گشته است و آن اينكه 2 خرداد 1376 و روي آوردن شتابان و كم و بيش راديكال جامعه به سوي اصلاحات از نوع ديگر يعني اصلاحات سياسي نتيجه عملكرد يك جانبه و تك بعدي اصلاحات در دوران هاشمي بوده است.

به هرحال، در جست و جوي اصلاحات و توسعه سياسي بود كه اصلاحات و اصلاح طلبي اخير در ايران شكل گرفت. نيروهاي راهبر و طراح اين اصلاحات از ميان اصلاح طلبان اسلامي حاكم و در نتيجه از درون حكومت برخاسته بودند ولي نيروهاي حامل و پشتيباني آن الزاما درون حكومتي نبودند. اگر چنانچه انقلاب اسلامي نقطه تقاطع و تلافي نيروهاي اصلاح طلب تاريخ ايران در محدوده و قلمرو فكري – سياسي اصلاح طلبان اسلام گرا بود، 2 خرداد 76 نقطه تفرق و جدايي اصلاح طلبان ايران از دور اصلاح طلبان اسلامي محسوب مي‌شود. در اين حركت نقرموني چندين مساله گفتمان اصلاح طلبي اسلامي به چالش كشيده شد و غله مختلف اصلاح طلبي ايراني در بازگشتي به گذشته ولي در قالب نوين و به شكل گفتماني جديد و مدرن تلاش كردند تا هويت مستقلي براي خود تعريف كرده و نقطه تازه‌اي براي اعلام مواضع خود بيابند. به اين ترتيب اصلاحات 76، هويت‌هاي درون حكومتي برون حكومتي يافت كه در آن براي نخستين بار اصلاحات طلبان حكومتي نيز در كنار اصلاح طلبان برون حكومتي و همچون آنان بر اصلاحات و توسعه سياسي پا مي‌فشردند.