|
فرهنگ
جهاني و
جهاني شدن
فرهنگ احمد
پاليزدان
اشاره:
امروزه به
ياري انقلاب
الكترونيكي
و به تبع آن
گسترش رسانه
هاي
اطلاعاتي،
پيوند ميان
فرهنگها و
آگاهي
مردمان نقاط
مختلف جهان
از يكديگر
آسان شده است.
به طوري كه
مفاهيم سرعت
زمان و مكان
از تعريف
كلاسيك خود
خارج شده اند
و ابعاد
جديدي يافته
اند. امروزه
مي توان به
ياري رسانه
هاي
اطلاعاتي از
قبيل شبكه
جهاني (اينترنت)
و اي ميل …
هر نوع
داده هاي
اطاعاتي را
در
كوتاهترين
مدت و ميان دو
مكان
جغرافيايي
متفاوت و دور
از هم مبادله
كرد.
بنابراين
زمان و مكان
فشرده شده و
بسيار كوتاه
گشته است. در
اين ميان مي
توان پرسيد
كه آيا بشر
به سوي جامعه
واحد جهاني
پيش مي رود،
آيا جهاني
شدن يعني
سيطره
ارزشها و
مؤلفه هاي يك
فرهنگ خاص؟
جايگاه
تفاوتهاي
فرهنگي در
اين بين
كجاست؟ آيا
مي توان از
ارزشهاي
جهانشمول
سخن به ميان
آورد؟ مطلب
حاضر با نگاه
به نظريه هاي
سه انديشمند
حوزه جهاني
شدن به تبيين
اين مسائل
مي پردازد. تصور
و انديشه
مربوط به يك
علم جهانگير
به اندازه
خود بشريت
قدمت دارد.
اصطلاح
فرهنگ
جهاني، حاصل
دل نگراني
ژرفي است كه
در مورد يك
بشريت
فرهنگي پا به
عرصه وجود
نهاده است.
اين نگراني
همپاي تعهدي
قد علم كرد كه
مي خواست به
نام فرهنگ
جهاني
معيارها،
ارزش ها،
نگرش ها و ژرف
انديشي هايي
مشترك بجويد
تا از آن طريق
همزيستي
فرهنگ ها را
ممكن سازد.
هال معتقد
است كه چنين
تعريفي از
فرهنگ جهاني
به حضور
فرهنگي هاي
گوناگون و از
آن مهمتر به
تداوم حضور
آنها ميدان
مي دهد و
درصدد حذف
يكي و
استقرار
سلطه ديگري
برنمي آيد. او
معتقد است كه
«مفهوم جديد
فرهنگ
جهاني، اصل
تكثر فرهنگ
ها را نفي نمي
كند، بلكه در
برابر
گرايشي قد
علم مي كند كه
مطلق انگاري
را وجهه همت
خود قرار مي
دهد. فرهنگ
جديد جهاني
را نه مي توان
براساس نژاد
تعريف كرد نه
بر پايه زبان
يا سرزمين. آرمان
يك فرهنگ
جهاني مقوله
اي واقعي و
تجربي نيست،
تنوع فرهنگ
ها در تضاد با
وحدت فرهنگ
جهاني نيست.
فرهنگ ها به
سان رودهايي
گوناگون اند
كه به يك
اقيانوس مي
ريزند. هدف
اين جريان
دستيابي به
وحدت است نه
يكساني.
جامعه جهاني
به عنوان
حوزه اي از
كنش و واكنش
هاي به هم
پيوسته و در
هم آميزي
عوامل سياسي
و اقتصادي،
محتاج
فرهنگي همگن
و يكدست شده
نيست. اعضاي
يك فرهنگ
معمولا
داراي نوعي
خودآگاهي
مشترك و حس
مشترك در
ادراك
مرزهايي كه
آنها را از
ديگران جدا
مي كنند،
هستند.
محدوده هاي
زماني و
مكاني هر
فرهنگ مشخص
هستند.
امروزه شدت و
سرعت جريان
فرهنگ
جهاني، دنيا
را به مكان
شگفت انگيزي
تبديل كرده
است كه در آن
هم
فرايندهاي
همگرايي و هم
روندهاي
واگرايي در
حال انجام
هستند. گسترش
ارتباطات
متقابل
فرهنگي منجر
به تعامل و
تبادل
فرهنگي
پايدار مي
شود كه هم
موجد تجانس
فرهنگي و هم
موجد آشفتگي
فرهنگي است.»
آنتوني
گيدنز در اين
باره مي گويد:
«اشتباه
خواهد بود كه
درباره
جهاني شدن
صرفا به
عنوان يك
فرايند رشد
وحدت جهاني
بينديشيم.
امروزه
زندگي ما بيش
از پيش از
فعاليت ها و
رويدادهايي
تأثير مي
پذيرد كه
كاملا دور از
زمينه هاي
اجتماعي كه
در آن فعاليت
هاي روزمره
خود را انجام
مي دهيم رخ مي
دهند. اگر
امروز ما در
يك جهان
زندگي مي
كنيم، اين
امر تا حد
زيادي نتيجه
برد جهاني
رسانه هاي
ارتباطي است.
هر كس از طريق
تلويزيون،
معمولا
گزارش وقايع
جديد جهان را
مشاهده مي
كند. مشاهده
برخي از
رويدادهايي
كه همان روز
يا اندكي پيش
از آن در
بسياري از
نقاط مختلف
دنيا اتفاق
افتاده است.
فيلم ها و
برنامه هاي
تلويزيوني
در بازارهاي
بزرگ بين
المللي به
فروش مي رسند.
صدها ميليون
نفراين گونه
برنامه ها
راتماشا مي
كنند. اين
فرايند بخشي
از توسعه نظم
اطلاعاتي
جهاني است. يك
نظام بين
المللي
توليد،
توزيع و مصرف
اطلاعات. اين
نظم جديد
اطلاعاتي،
مانند ديگر
جنبه هاي
ديگر جامعه
جهاني به طور
نامتوازن
توسعه
نيافته و
اختلافات
ميان جوامع
توسعه يافته
و كشورهاي
جهان سوم را
مشخص مي سازد. روند
جهاني شدن را
مي توان از سه
ديدگاه
اساسي مورد
بحث قرار داد: اول،
ماهيت جهاني
متضمن نظام
دولت –
ملت است، به
قسمي كه صحنه
سياسي جهان
به واحدهاي
مستقلي
تقسيم شده
واين واحدها
در حيطه
سرزمين هايي
با مرزهاي
كاملا مشخص
داراي
حاكميت بوده
و قابليت
انجام بازي
در سطح فوق
ملي را داشته
باشد. از اين
جهت، دولت –
ملت به تمام
معناي كلمه
به يك بازيگر
سياسي جهاني
تبديل شده
است. ديدگاه
دوم، مشتمل
بر نقش
سرمايه داري
به عنوان يكي
از نيروهاي
بنيادين
جهانگرايي
است كه
منحصرا به
نظم اقتصادي
مي پردازد.
اصطلاح
نظريه «نظم
جهاني» كه
والرشتاين،
حامي اصلي آن
است ارائه
دهنده
تصويري از
دنيا مدرن
است كه آن را
به شكل هسته و
عناصر نيمه
حاشيه اي
تقسيم بندي و
ترسيم مي كند. ديدگاه
سوم، ايجاد
جامعه اي
علمي است كه
در آن، جريان
پيوسته
اطلاعات،
انتشار سريع
عقايد و
افكار ميسر
مي گردد. به
هر روي درك
معناي دقيق
جهاني شدن به
اين سه حيطه
محدود نمي
شود. علاوه بر
اين جهان شدن
به معناي
آگاهي از اين
مطلب است كه
كل بشريت
بايد مسائلي
را حل نمايند
كه به تنهايي
نمي توان
آنها را حل
كرد. مسائل
جهاني راه حل
هاي جهاني را
مي طلبند و
دنياي ما
نيازمند
يافتن راه
هاي جديد و
پاسخگويي به
سؤالاتي است
كه آينده
بشريت را به
چالش مي كشد. جريانهاي
فراملي در
جهان در حوزه
هايي چون
اقتصاد،
فرهنگ و
سياست بيش از
گذشته شدت
يافته است. به
اين اعتبار،
بايد نگرشي
ديگر از
فرهنگ روي
آورد، تا
بتوان در
كنار يا
همراه با
حضور كشور –ملت
ها به فهم
كوشش ها و
حركت هايي كه
فراسوي
مرزها به
صورت مستقل
از
ساختارهاي
محلي عمل مي
كنند، دست
يافت. اين
فراگردهاي
فرهنگي نه
تنها در
مقياس بين
كشوري بيش ار
پيش به چشم مي
خورند بلكه
به خصوص در
چارچوب
ساختارهايي
تازه كه مي توان
آنها را
فراملي
ناميد، جلوه
گر مي شوند.
چنانچه
فرهنگ را به
اعتباري
وابسته به يك
جامعه ملي در
چارچوب كشور-ملت
بدانيم، در
اين صورت مي
توان گفت كه
فرايندهاي
جهاني ويژگي
فراكشوري به
خود گرفته
اند. در جهان
كنوني
فرايندهاي
فرهنگي خاصي
مشاهده مي
شود كه وراي
جامعه هاي
مبتني بر
كشور –
ملت عمل مي
كنند. برخي از
اين
فرايندها در
واقع
نگاهدارنده
و حافظ جريان
تبادل و گردش
اطلاعات،
كالا، دانش،
تصويرها،
معناها و
نهادها
هستند كه به
ايجاد شبكه
ارتباطات در
سطح جهاني مي
انجامد. به
يك اعتبار،
با سه سطح از
فرهنگ در
مقياس بزرگ
مواجه هستيم: نخست،
فرهنگ ملي يا
مبتني بر
جامعه ملي كه
جنبه
اجتماعي
دارد و درون
جامعه معيني
جريان مي
يابد. دوم،
فرهنگ ميان
كشوري كه بر
اثر داد و ستد
و روابط ميان
كشوري پديد
مي آيد و به
گونه اي
فزايند و
گسترش
يابنده در
مقياس جهاني
حضور دارد و
مبناي عمل
واحدهاي
سياسي مستقل
قرار مي گيرد. و
بالاخره در
سطح سوم مي
توان از
فرايندهايي
سخن گفت كه
جنبه
فراكشوري
دارند و وراي
جامعه هاي
ملي و حتي
روابط ميان
كشوري عمل مي
كنند. اين
فرهنگ را
فدرستون «فرهنگ
سوم» يا «فرهنگ
هاي سوم» مي
نامد، كه نمي
توان آن را
صرفا محصول
روابط ميان
كشوري دانست.
به نظر وي
نادرست است
اگر اين
فرهنگ جهاني
را الزاما
تضعيف كننده
حاكميت كشور –
ملت ها
بدانيم.
همچنين
گمراه كننده
خواهد بود
اگر تصور
كنيم بر اثر
اين فرهنگ
جهاني، كشور –ملت
ها جذب
واحدهاي
بزرگتر و
احتمالا يك
دولت جهاني
مي شوند يا به
توليد
فرهنگي مي
پردازند كه
خصلت همگن
كننده خواهد
داشت و در
نتيجه به
ادغام
واحدهاي
سياسي كنوني
خواهد
انجاميد. به
نظر ما يك
فدرستون
پسامدرنيسم
نمي خواهد
فرهنگ جهاني
را در مقياس
روندهاي
همگن كننده
درك كند و به
تجزيه و
تحليل فرهنگ
جهاني با
توسل به
معيارهاي
همگن سازنده
بپردازد.
بلكه مي
خواهد بر
اساس تنوع و
تكثر و غناي
گفتارها و
انديشه هاي
فردي و محلي
به اين موضوع
توجه كند. وي
قصد دارد
دگرگوني
هايي را كه به
ايجاد يك
فرهنگ جهاني
مي انجامد و
فضايي تازه
براي بررسي
پديده جهاني
شدن به دست
دهد و از
چارچوب سابق
كه به تحليل
جامعه در
محدوده كشور –
ملت مي
پرداخت
درگذرد. جامعه
جهاني بيش از
پيش متقابلا
وابسته شده
است. توسعه
روبط
اجتماعي
جهاني متضمن
نابرابري
هاي زياد
ميان جوامع
صنعتي و
جوامع جهان
سوم است. يك
ويژگي مهم
فرايند
توسعه
جهاني، رشد
شركت هاي
فرامليتي به
يكديگر
وابسته شده
اند. به
نظر گيدنز
اختراع
تكنولوژي
هاي
ارتباطات
راه دور،
ارتباط كم و
بيش آني از يك
نقطه به نقطه
ديگر جهان را
امكان پذير
ساخته است.
پيشروي هاي
انجام شده در
حمل و نقل،
مبادله
فراوان و
سريع كالاها
را از كشوري
به كشور ديگر
آسان كرده
است. امروز
احساس زندگي
در يك جهان تا
حد زيادي
نتيجه برد
بين المللي
رسانه هاي
ارتباطي است.
برنامه هاي
تلويزيون
مجموعه
گوناگوني از
تصاوير بين
المللي
رسانه هاي
ارتباطي است.
برنامه هاي
تلويزيون
مجموعه
گوناگوني از
تصاوير بين
المللي
ارائه مي دهد. رشد
و تكامل «فرهنگ
جهاني» حاصل
تغييرات و
دگرگوني هاي
عمده اي است
كه در حوزه
بازارها و
شركت هاي چند
مليتي و
همچنين در
زمينه
تحولات
تكنولوژيك
ارتباطات و
رسانه ها به
وقوع پيوست.
فرهنگ ها
همواره با
ارجاع و
اشاره فرهنگ
جهاني به
حيات خود
تداوم مي
بخشند و
عملكردهاي
خود را تنظيم
مي كنند. جدال
ميان مسائل
محلي و
جهاني، از
عناصر ذاتي
جهاني شدن
است. فرايندي
كه وقايع ملي
به وسيله آن
دستخوش
دگرگوني شده
و تحت تأثير
گسترش
ارتباطات
اجتماعي –
كه محدوده
هاي زماني
مكاني را پشت
سر مي گذارند –شكل مي
گيرد. موضوعاتي
محلي و جهاني
در تاروپود
يكديگر
پيوند خورده
و شبكه اي
بوجود مي
آورند كه هر
دو در نتيجه
تعامل در آن
دگرگوني مي
شوند. جهاني
شدن از طريق
تنش ميان
نيروهاي
جامعه جهاني
از يك سو و
همگن سازي از
سوي ديگر خود
را بروز مي
دهد. مسائلي
كه در حيطه
عمل رخ مي
نمايند از
ارتباطات
ميان فرهنگي
منبعث مي
شود، كه اين
ارتباطات مي
توانند از يك
سو منجر به
رشد بردباري
و از سوي ديگر
باعث گسترش
نابردباري
در مقابل
تفاوت ها
شوند. به
عنوان مثال
مي توان از
مقايسه
عناصر فرهنگ
هاي متباين،
رقابت
فرهنگهاي
گوناگون و
امكان بروز
سوءتفاهمات
ميان فرهنگ
ها در اين
زمينه نام
برد. تأثير
جهاني شدن
هنگامي كه به
فرهنگ سرايت
كند به همان
اندازه كه
پديده اي
تقويت كننده
خواهد بود،
به همان
ميزان نيز
پديده اي
محدود كننده
است. منظور از
تقويت،
ايجاد
امكانات
بي سابقه
براي توسعه و
توليد مثل
برخي
فرهنگهاي
خاص به لطف
پيشرفت
تكنولوژي در
زمينه هاي
مختلف است،
منظور از
جنبه
محروميت
ساز، تفاوت
انكارناپذير
فرهنگ هاي
مختلف از
لحاظ دسترسي
به منابع است.
اگر پاره اي
از اختصاصات
و نهادهاي
برخي از
فرهنگ ها از
شناسايي
جهاني
برخوردار
گرديد، ساير
نمادها و
اختصاصات
همان فرهنگ
ها به
فراموشي
سپرده شده و
از ياد مي
روند. هر
چند در نتيجه
فرايند
جهاني شدن،
فرهنگ ها به
تداخل و
آميزش با
يكديگر
تمايل پيدا
مي كنند،
ولي شاهد
فرآيندي
هستيم كه طي
آن معدودي از
فرهنگ ها مي
توانند در
تقسيم بندي
فرهنگ هاي
جهاني قرار
گيرند. در
حالي كه
اكثريت
فرهنگها
درگير
مبارزه اي
پايان
ناپذير و
جهاني براي
دفاع از حقوق
تعبين
سرنوشت خود
هستند.
برخلاف
اعصار گذشته
كه تنها فرهنگ
هاي معدودي
در لبه
مرزهاي
جغرافيايي
خود با
يكديگر
درگير مي
شدند، اكنون
تحولات
مدرن، از
طريق حضور و
نقوذ جهاني
خود، با
تمامي فرهنگ
ها را وارد
شبكه اي
نموده كه
اعضاي آن
ارتباط
تنگاتنگ و
متقابلي با
يكديگر
دارند. فرهنگ
جهاني حامل
جمع مكانيكي
خصوصيات
فرهنگ هاي
گونه گون
نيست،
همچنين
نبايد فرهنگ
جهاني را
نقطه اي اوج
دانست كه در
يك قالب
متافيزيكي
به تصوير
درمي آيد.
فرهنگ جهاني
را در عين حال
نبايد يك
انتزاع ناب
به شمار
آورد، زيرا
از اين
ديدگاه
كاركردي
هدايت كننده
و راهبرانه
مي يابد.
فرهنگ هاي
بزرگ گذشته
هيچ يك با اين
شبكه بندي
جهانگير
آشنايي
نداشتند. اين
شبكه بندي
موجب شده كه
فرهنگ جهاني
كنوني به
صورت موضوعي
سرنوشت ساز
براي بشريت
درآيد. وضع
كنوني و كوشش
هاي گسترده
اي كه در جهت
حذف برخي از
فرهنگ هاي
پرسابقه
تاريخ بشر
انجام مي
گيرد، در
واقع
موقعيتي
نگران كننده
به بار آورده
است. در چنين
فضايي فرهنگ
هاي در معرض
يورش، به
ناچار در
انديشه دفاع
از خود بر مي
آيند. تا
هنگامي كه
قدرتمندان
جهان از فكر
تمدني و
رعايت حق
حضور تمدن
هاي ديگر
دوري كنند،
بي گمان گفت و
گويي جدي
ميان
فرهنگها
درنمي گيرد.
ما طرفدار
فكر تمدني و
برپايي شبكه
تمدن ها با
رعايت حق
يكديگر
زمينه اي
مناسب براي
استقرار
بخشيدن به
كوشش هاي خود
فراهم آورند
كه درآن خرده
فرهنگ ها در
درون تمدن ها
از حمايت و
پشتيباني
گسترده تر و
بزرگتري
برخوردار
شوند. |