قانون
"تركي صربي "
يا "صربي
تركي "؟
رايزني
فرهنگي ج .ا.ايران
ـ بلگراد
مقدمــه :
اين مقاله در
دوران جنگ
بوسني
هرزگووين
تدوين
گرديده و به
لحاظ اهميت
محتواي
مطالب سابقه
حضور
مسلمانان
دريوگسلاوي
و مقايسه
قومي سه گروه
مسلمان :
كروات و صرب و
بررسي عوامل
تفرقه انگيز
بين اقوام در
جنگ و هويت
ملي
مسلمانان به
نظر
خوانندگان
محترم مي رسد:
"اي مردم ، ما
شما را از نر و
ماده اي
بيافريديم . و
شما را جماعت
ها و قبيله ها
كرديم تا
يكديگر را
بشناسيد. هر
آينه گرامي
ترين شما
نزدخدا،
پرهيزگارترين
شماست . خدا
دانا و
كاردان است ."
سوره
الحجرات آيه 13
يوسيپ بروز
تيتو در سال 1979 (25
نوامبر) در
شهر Bugoino هيأتي از
جمهوري
سوسياليستي
بوسني و
هرزگووين را
به حضور
پذيرفت كه از
تمامي
دولتمردان
در رأس هرم
قدرت تشكيل
شده بودند.
تيتو در ضمن
عرض تبريك به
مناسبت روز
جمهوري ،
سخنراني
كوتاهي
ايرادنمود
كه در آن
پاراگراف
زير هم وجود
داشت : "اقدام
بسيار
پسنديده اي
خواهد بود كه
اقدامات
امنيتي
مناسبي عليه
كساني كه
تمايل به
حكومت ديني
دارند و
مايلند دين ،
سياسي شود،
صورت گيرد.
چنين فعاليت
هايي را بايد
از ريشه
نابود نمود،
حتي اگر
مجبور به
استفاده
ازنيروي
قهريه شويم .
در مقابل
چنين واكنشي
، ممانعت
كردن ، امري
بيهوده است ."
پرواضح بود
كه با چنين
سخناني ،
دستور
مبارزه صادر
شده و بقيه
امور فقط
بستگي به
نحوه اجرا و
زمان آن داشت .
بعد از ده سال
وترديدهاي
بي شمار، در
اواخر دهه 60
مسلمانان در
بوسني و
هرزگووين به
طور رسمي خود
را ملتي
خودمختار
معرفي و
اعلام
موجوديت
نمودند. و پس
از آن بود كه
دوران سختي
در ارتباطات
مسلمانان و
حكومت وقت
شروع شد. بعد
از اينكه
سياستمداران
از قدرت
نفوذمسلمانان
حتي در
انستيتوهاي
دولتي به
هراس
افتادند و پس
از آن كه شعله
هايي نامريي
از حضور
مسلمانان در
جامعه محسوس
شد و زمين
زيرپاي
دولتمردان
رو به سستي
گذاشت ، اين
تلاش ها به
صورت كليشه
اي صورت گرفت .
در روزنامه Oslobodenje
در ماه اوت
سال 1979 مقاله
اي تحت عنوان
"Parergon" به قلم "Dervis
Susic" به
زير چاپ رفت .
درگذشته غير
قابل تصور
بود كه چنين
تسويه حساب
هايي در
روزنامه ها
به اين صورت
منتشر شود. در
متن انتشار
يافته به نقش
خائنانه
اسلام
ومسلمانان
در زمان
اشغال
يوگسلاوي و
توسط نازي ها
اشاره شده
است . در اين
متن اسامي و
نام هاي
خانوادگي بي
شماري براي
اولين بار
آمده بود كه
با دشمن
همكاري
داشته اند.
در سپتامبر
همان سال
ماجراي "Bugoino"
پيش آمد و
مجلس جمهوري
بوسني و
هرزگووين در
ماه مارس سال
بعد به گسترش
ملي گرايي
مسلمانان و
تبليغات
گسترده پان
اسلاميست ها
هشدار داد.
با توجه به
موافقت ضمني
تيتو با ريشه
كن كردن حركت
هاي اسلامي و
فعاليت هاي
بعد از آن در
سال 1983، سيزده
نفر از گروه
هاي اسلامي
كه به عنوان
فعاليت عليه
رژيم و كشور
شناخته شده
بودند در
سارايوو
محكوم شدند.
يك نفر از اين
گروه سيزده
نفري كه به 14
سال حبس
محكوم شده
بود، اكنون
به عنوان
رهبر
مسلمانان و
رييس مجلس
بوسني در يك
انتخابات
دمكراتيك
برگزيده شده
است . چه
دگرگوني
غيرقابل
تصوري !
"دولت هاي
بلشويك بعد
از جنگ به
بهانه نياز
جامعه بدون
وقفه شروع به
دستگيري
مسلمانان
نمودند.
ايشان در
ميان سازمان
هاي
تشكيلاتي
مسلمانان و
مساجد نفوذ
مي كردند و به
بهانه
مسلمان بودن
به خيانت
متهم مي شدند.
و درست به
همين دليل
دولت هاي آن
وقت بيش از صد
هزار نفر از
مردم را به
خاك و خون
كشيدند. فقط
به اين دليل
كه مسلمان
بودند."
مطالب فوِ
توسط اشرف
كامپارا (Esref Campara)
از اعضاي
گروهي به نام
"مسلمانان
جوان " كه قبل
و بعد از جنگ
از فعالان
سياسي بوده
است در
جمهوري
سوسياليستي
يوگسلاوي
بيان شده است .
اين سخنان در
گزارشي در
چهاردهم
دسامبر 1991 از
اولين جلسه
وگردهمايي
اين گروه
عنوان شده
است . در سال
هاي اخير
دگرگوني در
جهان و
مخصوصاً در
ساختار
سياسي جوامع
بيشتر از
گذشته رواج
پيداكرده
است . وقتي يك
سيستم رو به
اضمحلال مي
رود و توازن
دو قطبي قدرت
ها و ترس از
طرف مقابل ،
موجوديت خود
را از دست مي
دهد،نظمي
نوين ، كه
جهاني نام
دارد جاي خود
را به آرامي
به اين
جايگزيني مي
سپارد. چنين
تغييري به
طور منطقي يك
لحظه تاريخي
محسوب مي شود.
طبيعت ذاتي و
كليت اين
تغييرات را
كه امري واقع
گرا در جوامع
مي باشد، نمي
توان توسط
قلمفرسايي
درك نمود و
اين حداقل
چيزي است كه
از فضاي
سياسي
مسلمانان در
بوسني درك مي
شود.
به ادعاي
مسلمانان ،
هميشه
اقدامات
شديدي صورت
گرفته است و
گروه ديگر
اذعان مي
دارند كه
مسلمانان در
آن زمان يعني
در زماني
واحد غالب
بودند و هيچ
گروهي عليه
آنان دست به
اقدامي نزده
است . سؤالي كه
همواره مطرح
است اين است
كه تضاد
موجود ميان
اين دوگروه و
اين دو ايده ،
آيا فقط
تضادي سياسي
و اختلافي
عقيدتي است
يا خير؟ پاسخ
احتمالاً
منفي است . اما
بخشي از پاسخ
يا حداقل
راهي به سوي
پاسخ را
البته بايد
در جايي ديگر
جستجو نمود.
هر دو گروه
همانند
كيمياگران ،
داراي ظروف
كيمياگري
هستند و در
اين ظرف
بنابه سياست
و احتياج ،
كذب و حقيقت
را به هم مي
آميزند
وبدين طريق
به مقابله
يكديگر برمي
خيزند.
نكته جالب
توجه در كتاب Dervis Susic
به نام Paregon
(سارايوو 1980)
اين است كه
محمد حاجي
ياهيچ به علت
تفسير و
تمجيدقطعنامه
معروفي كه
مسلمانان در
سال 1941 بر عليه
دولت اوستاش
ها انتشار
داده اند، از
جانب Susic
مورد انتقاد
قرار مي گيرد.
در اين
قطعنامه
اوستاش ها به
علت ناديده
گرفتن حقوق ِ
صرب ها و
يهودي ها
سرزنش شده
اند.
چنين روش
مبهمي
بيانگر
پنهان كاري و
سياستي
دوگانه از هر
دو جماعت است .
هر دو گروه بر
اين باورند
كه نظراتي بر
حق دارند. با
اين تفاسير،
فضاي به وجود
آمده ، اوضاع
قبلي را از
بين مي برد و
چنين دور و
تسلسلي كمكي
به حل سوء
تفاهم هاي
موجود نمي
كند.
براي تمام
افرادي كه
حقايق را
واژگون جلوه
مي دهند و
حقيقت را
لباسي به
دلخواه
دولتمردان
مي پوشانند
چنين فضاي مه
آلود
مثمرثمرخواهد
بود.
دولتمرداني
كه ديگر، در
رأس هرم قدرت
نيستند،
هنگامي كه
روي برمي
گردانند و
منتقدانه به
سابقه خويش
مي نگرند با
تعجبي وافر
در مي يابند
كه چگونه
افرادي كه
زماني به
عنوان
زيردست براي
ايشان كار مي
كرده اند،
اكنون بر
منصب قدرت
تكيه زده اند
و اهدافي
ازپيش تعيين
شده را الگوي
كاري خويش
قرار داده
اند. اهدافي
كه از زمان
اين
دولتمردان
به طوري
پنهاني
دنبال مي شده
است و سنگ
بناهاي آن از
مدت ها قبل
نهاده شده
است . اين
سياستمداران
كهنه كار به
گمان اينكه
ديگران را
فريب مي داده
اند، حال
متوجه مي
شوند كه خود،
به نحو
زيركانه اي
فريب خورده
اند و هر يك
مترصد فرصتي
براي
سوءاستفاده
هاي گوناگون
بوده اند. به
سخني ديگر
تمامي اين
بازي ها به
صورت دايره
اي بسته
درآمده است و
البته تعداد
اين
بازيگران در
اين دايره
بسته كه بر
مردم حكومت
مي كنند اندك
نيستند.
موقعيت و
مشكلات
مسلمانان را
در بعد از جنگ
و يا در دوران
يوگسلاوي
پيشين ، اگر
همزمان
بررسي كنيم
قابل فهم
خواهد بود.
بدين منظور
دو محور
مختصات را
تصور مي كنيم .
نخستين محور
مجموع اصول و
كليات دين
اسلام را
نشان مي دهد
كه همواره و
در همه
جايكسان است
و قرن هاست كه
دومين محور
را كه بيانگر
اسلامي است
كه در نزد
مسلمانان ،
در نقاط
گوناگون
جهان وجود
دارد را، قطع
مي كند.چنانچه
نقاطي را كه
از برخورد دو
محور مذكور
با يكديگر،
حاصل مي شود،
مرتبط
نماييم طي
زمان ، منحني
اي را پديد مي
آورد كه
بيانگرحضور
واقعي اسلام
توسط
مسلمانان و
جامعه
اسلامي آنان
در سرنوشت
متغير مردم و
سرزمين هاي
گوناگون مي
باشد.
چنين تفسيري
اگر از كل به
جزء يعني در
بالكان ،
يوگسلاوي و
در بوسني
بررسي شود،
واقعيتي
جالب توجه را
به دست مي دهد.
واقعيتي
تاريخي با
انديشه هايي
سياسي و هدف
هايي كه در
اين خط سير
جغرافيايي ،
ناپايداري
خويش را
بارها نشان
داده است .
اگر تنگ نظري
را پيشه كنيم
نه تنها
مسايل جزيي و
منطقه اي را
نمي توانيم
تجزيه
نماييم ،
بلكه تفسير
ايده هايي
واحد در يك
نقطه ثابت
جغرافيايي
هم كاري بس
دشوار خواهد
بود. مشكلات
اسلام موجود
در يوگسلاوي
ساليان
مديدي با
همين تنگ
نظري ها
نگريسته شده
است .
بررسي
غيرعلمي
مسايل
اسلامي در
يوگسلاوي ،
باعث بروز
نقطه
نظرهايي
مبهم مي شود و
تجمع اين
نظرات
پيچيده
درگيري
هاگوناگون
را پديد مي
آورد. چنين
وضعيتي را مي
شود
مُنولوگي
سست بنيان
دانست كه
فاقد تعادل
مي باشد و هر
طرف سخن خود
را مي راند
وبه گفته هاي
ديگران بها
نمي دهد.
اين تك گويي
ها را فقط در
صورتي مي شود
مهار كرد كه
سياستي
مناسب از
جانب دولت
تنظيم و به
اجرا درآيد.
تجزيه پديده
هاي اجتماعي
و تاريخي
جهان گذشته و
معاصر نياز
به ديدي باز
دارد. نگرش بر
مسايل گذشته
و حال با ديدي
مشكوك ،
فرصتي براي
تجزيه هيچ
پديده
پيچيده اي را
حتي اگر
مسايل غامض
اسلامي
باشد، به دست
نمي دهد. چنين
نگاهي به
جهان كه بدون
انتقاد بجا و
بدون دانشي
كافي است ،
بعد از دوران
جنگ در فضاي
آن زمان حاكم
بود،
اتمسفري كه
در محيط هاي
مسلماني و
غيرمسلماني
به طور واضح
مشهود بود.
ايجاد دولتي
كمونيستي ،
ايده اي
ديكتاتوري و
تفكري واحد و
حاكم بر
جامعه ،
اتحادي
غيرعلني در
زمينه توزيع
قدرت و كنترل
فضاهاي
سياسي به
وجود آورد.
هر دو جناح
اين پيمان ،
سعي در
سودجويي هر
چه بيشتر از
طرف مقابل
داشتند. در
اين بين عامل
اسلام به
خصوص در
اواسط سال
هاي 1960 در
بوسني به
ظاهر موفق تر
بوده است .
مبارزه عليه
"بنيادگرايي
اسلامي " و "ملي
گرايي
مسلمانان "
داراي مراحل
و مراتبي
بوده است .با
توسعه
همزمان
سياست عدم
تسامح ميان
اقوام و
اديان ،
نفرتي
فزاينده
ايجاد كرده
شد و روشي
امتحان شده
به نام مدل "برادري
ويگانگي "
پديد آمد كه
در واقع
سياست و راه
حلي ناهمگن
بود و در آن
هيچ كس راضي
به نظر نمي
رسيد. با اوج
گرفتن
نارضايتي
ها، به بهانه
به خطر
افتادن
علايق ملي
مجدداً دور
جديدي از
افكار
بنيادگرايي
اسلامي در
اذهان
پرورانده شد.
نزد ما هم
همانند مكان
هاي ديگر،
زندانبانان
پيشين ،
زمينه را
براي حضور
زندانيان
سابق خويش در
صحنه هاي
سياسي ،
زندگي
روزمره و
رسانه هاي
جمعي ، فاقد
توانايي هاي
لازم مي
باشند و در
اين زمينه
نيازمند كمك
افرادي مبرز
مي باشند.
گروه موسوم
به "مسلمانان
جوان " كه از
اوايل سال
هاي بعد از
جنگ در يك
درگيري
پنهان و آرام
با رژيم
كمونيستي
بسر مي
بردند، به
تدريج
محاكمه و حسب
شدند. با مرور
زمان و به
وجود آمدن
فضاي سياسي
مناسب ، در
اواخر سال 1991
اين گروه
فعاليت هاي
سياسي خويش
را از
سرگرفتند،
به نحوي كه
توانستند در
يك انتخابات
چند حزبي ،
بخشي از دولت
را كه مربوط
به امور
مسلمانان
بود در دست
گيرند.همكاري
ميان
مسلمانان
سال هاي قبل و
مسلمانان
نسل جديد كه
حزب هاي
گوناگوني
تشكيل داده
اند، نزد
مردم به
صورتي بارز
به عنوان
پديده اي
جديد ظاهر شد
و البته اين
مهم قابل
كتمان نبود.
اين چنين
تعبيري و
استمرار آن
ميان دو گروه
نسل جديد و
قديم
مسلمانان
دربوسني
مشهودتر از
تغييرات
پديد آمده
ميان صرب ها و
كروات ها در
قبل و بعد از
دگرگوني هاي
سياسي در
جامعه بوده
است .
پرواضح است
كه مشاهده
اين تداوم در
محيط هاي
مسلمانان در
هاله اي از
ابهام قرار
داده مي شود
تا انگيزه
هاي
ناخواسته در
جهات خواسته
و هدفدار
قرار نگيرد.
پاره اي از
مسلمانان كه
اهدافي
اصولي را
بنابر سنن و
عادات دنبال
مي نمايند،
رژيم
كمونيستي را
به صورتي
مداوم مورد
انتقاد قرار
مي دادند. از
سوي ديگر
غيرمسلمانان
متعصب ، چون
دليلي براي
نكوهش
مسلمانان
نمي يافتند،
آنها را متهم
به
بنيادگرايي
مي كرده اند.
در مجموع ،
مسلمانان
تازه به
دوران رسيده
براي گريز از
سوءتفاهم
هاي احتمالي
مايل نبودند
كه حتي يك نفر
از رژيم
كمونيستي
پيشين را به
زير سؤال
ببرند. بر اين
اساس فعاليت
هاي خويش را
در چهارچوب
موجود و به
يادگار
مانده قرار
دادند.
ايشان
ساختار
جديدي را با
نمايي نوين
بنا نهاده
اند كه براي
مردم عادي
چشم اندازي
منحصر به فرد
است ، ولي در
حقيقت از
درون برروي
زيربنايي
قديمي
استوار
گرديده است .
زيربنايي كه
از شعار "برادري
و يگانگي " كه
از آن
كمونيست ها
مي باشد،
عميق تر و سقف
آن كه مشرف بر
دمكراسي و
خودمختاري
حكومتي است ،
به شكل گنبدي
است كه مي
درخشد و
تلالؤ آن
ديدگان را
خيره مي كند.
با توجه به
همزماني و
استمرار
سياست
مسلمانان در
گذشته و حال ،
جاي تعجبي
باقي نمي
ماند كه اين
موضوع توجه
تحليل گران
گوناگوني را
به خود جلب
نمايد. از آن
ميان به كتاب
"مسلمانان
يوگسلاوي " (بلگراد
1991) نوشته
الكساندر
پوپوويچ مي
توان اشاره
كرد. وي از يك
سو با نگاهي
به گذشته ،
تحولات
دموكراتيك
در درون
جامعه
اسلامي و از
سويي ديگر
نقش
مسلماناني
را كه در
سارايوو بعد
از رژيم
كمونيستي بر
مسند قدرت
رسيده اند را
مورد
ارزيابي
قرار مي دهد.
تحليل وي
مشابه نظر
برخي از
مسلمانان
است كه اظهار
مي دارند،
رهبري جامعه
اسلامي طي
چهار دهه
اخير با رژيم
كمونيستي كه
دررأس كار
بوده است
تطابقي
محسوس يافته
است و آنها
همكاري هاي
بسيار داشته
اند.
پوپوويچ كه
در محافل
مخالف
مسلمانان به
عنوان يك
دانشمند و
تئوري پرداز
واقع گرا
محسوب مي شود
نتيجه مي
گيرد كه
رهبري
محتاطانه
جامعه
اسلامي
رفتاري فرصت
طلبانه بوده
است . جامعه
اسلامي با
توجه به
موقعيت هاي
موجود،
توانسته است
از فرصت هاي
به دست آمده
سياسي ، ديني
و مذهبي
نهايت
استفاده را
بكند، زيرا
اين روش ، به
ظاهر يگانه
راه موجود،
امري مثبت و
مفيد براي
اسلام تلقي
شده است .
اما اكنون كه
زمانه به
طريقي ديگر
رخ نمايانده
است ،
سياستمداراني
كه نه تنها در
عرصه سياست ،
بلكه در عرصه
دين هم خود را
بي رقيب مي
بينند،
رفتارهاي
همكاران
خويش را در
كشاكش زمان ،
رفتاري
شرمسارانه و
پنهاني مي
نامند و آن را
محكوم مي
كنند.
جالب توجه
اينست كه قبل
از انتخاب
يعقوب افندي
سليموفسكي (Jakub
Efendi Selimofski)
به عنوان
رييس
العلماء
مارس 1991اعلام
گرديد كه
آخرين رهبر
ديني اي كه
مسلمانان با
اعتماد و
اطمينان به
وي رأي داده
بودند جمال
الدين
چائوشوويچ (DzemaludinCausevic)
معروف است
كه در سال هاي
1913 تا 1930 علي رغم
دخالت هاي
دولتمردان
وقت ، دست از
كار و فعاليت
نكشيده بود.
تصوري دشوار
خواهد بود
چنانكه باور
كنيم تمامي
رييس
العلماءها
در هفتاد سال
گذشته
افرادي دست
نشانده بوده
اند. افرادي
كه با توجه به
علايقي خاص
برگزيده شده
اند تا نياز
مخالفان
مسلمان ها را
قبل و بعد از
جنگ برآورده
سازند.
انكار هويت و
فعاليت هاي
مسلمانان در
رژيم
كمونيستي از
جانب
مسلماناني
كه اكنون در
هرم قدرت
هستند فقط
نتيجه طرز
تفكري
غيرتاريخي
نيست ، بلكه
دامي است كه
بر سر راه
ناپختگان
سياسي
گذارده شده
است و گذارده
مي شود. با
گذشت بيش از
شش دهه ، هنوز
هم نسل جديد
خانواده
اسلامي ، خود
را از تمام
ماجراهاي
دهه هاي اخير
كه آنها را "شرمساري
" مي نامد،
مبري مي داند
و هرگونه
دخالت
ووابستگي را
انكار كند و
از گذشته ،
تنها به
عنوان درسي
براي
آيندگان ياد
مي نمايد.
از تمام
اظهارات و
بيانات
مذكور مي
توان به بي
اطلاعي نسل
جديد پي برد.
بي توجهي
موجود، بستر
مناسبي براي
گسترش دام
هاي
ايدئولوژيكي
جديد براي
اين گروه كه
خود را اصلاح
طلبان ديني
مي نامند، مي
باشد.
ناديده
گرفتن نكات
مثبت و
برجسته
اقدامات
مسلمانان در
دوران رژيم
كمونيستي هر
چند كه نهايت
كم لطفي به
همكاران
قديمي مي
باشد ولي
آشكارا
اهداف مدون
ديگري را در
پشت پرده
مخفي كرده
است كه از آن
به عنوان "برقراري
نظمي نوين "
در بوسني در "دوران
جاهليت " نام
برده مي شود.
اين مردان
سياسي كه
گذشتگان را
با رنگ هاي
سياه
پوشانيده
اند، حضور
خويش را خط
بطلاني بر
تمامي
جاهلان
پيشين در
رژيم
كمونيستي
تصور مي كنند
كه در دست هاي
خود نظمي
نوين دارند و
آن را به
ديگران
پيشكش مي
كنند.
يك
ايدئولوژي
ديني طي قرن
هاي متمادي
ساخته و
پرداخته مي
شود و پس از آن
با مرور زمان
به عنوان يك
خط مشي ديني و
گاهي اوقات
سياسي در
جامعه
شناخته مي
شود. خصوصيت
اين آرمان كه
دين را
همانند يك
پشتوانه قوي
با خود به
همراه دارد
اين است كه
ازوسوسه به
دور است و
داراي بدنه
اي ثابت مي
باشد. حال اگر
عناصر سياسي
در اين بدنه
رسوخ نمايند
وسوسه انگيز
و مبدل به
ابزاري براي
برآورده
ساختن اميال
سياسي خواهد
شد و آن گونه
است كه
سكولاريسم
پديد مي آيد.
در مقام
مقايسه يك
ايدئولوژي
ديني را در
معناي واقعي
كلام ، نسبت
به يك
ايدئولوژي
سكولاري
برتر مي
دانيم ، زيرا
ديني كه
استوار
وپايدار است
از تمايلات و
بازي هاي
سياسي به دور
مي ماند در
حالي كه
ايدئولوژي
سكولاري تحت
تأثير عوامل
گوناگون
قرار مي گيرد.
بي گمان يك
ايدئولوژي
مذهبي را
تنها مي شود
با يك فلسفه
علمي قابل
انعطاف و
مصلحت گرا (پراگماتيسم
) مقايسه كرد.
هر چند اين
فلسفه ،
ساخته ذهن
آدميان خاكي
مي باشد كه با
نيازها و
اميدهاي
روزانه
تطبيق يافته
است .
اديان زميني
همچون
كمونيسم كه
نشأت گرفته
از ذهن آدمي
هستند پايه و
ظرفيتي براي
اصلاح و
بازنگري
خويش ندارند
و دير يا زود
به علت عدم
تطبيق با
نيازمندي
هاي جامعه به
فراموشي
سپرده مي
شوند. اين در
حالي است كه
دين اسلام
داراي قدرتي
وافر است و
هيچ گاه افول
نمي كند.
روش زندگي و
تاكتيك
مسلمانان در
تمامي زمان
ها و در تمامي
مكان ها
حداقل در حد
امكان داراي
پيام و هدفي
مطمئن بوده
است كه هدفي
تعيين شده و
آسماني است و
توسط قرآن
آورده شده
است و ديني
اصولي محسوب
مي شود. در
واقع به علت
چنين
استحكامي
اين دين ،
اسلام و
قوانين آن
اسلامي
ناميده مي
شود و معتبر
شناخه شده
است .
اصول نگاشته
شده اين دين
واضح و آشكار
است و اگر در
جايي چهره اي
ديگر از
اسلام را
برخلاف
واقعيات
منقوش در
اذهان پاك ،
به مامعرفي
نمايند، آن
موقع است كه
جوانه شك در
افكار عمومي
رويش مي يابد
و آن هنگام
است كه بايد
در مقاصد و
تخيلات
دولتمردان
كنكاش كنيم
تا نظرات
غيراسلامي
آنان را كه در
جامه اي
اسلامي
پوشانده شده
است عيان
نماييم ، در
غير اين صورت
دين به تدريج
همچون
ابزاري در
دست
سياستمداران
خواهد شد و
ارزش معنوي و
روحي خويش را
از دست خواهد
داد.
امروزه در
حالي كه شاهد
فروپاشي
يوگسلاوي
هستيم وقتي
تقويم را به
عقب باز مي
گردانيم ،
عامل اسلام
را در تمامي
دوران بعد
ازعثمانيان
در همه
جمهوري هاي
پيشين
يوگسلاوي
بسيار فعال
مي يابيم .
چنين
برداشتي ،
تفسيري
آشكار از
اساس جريان و
سياست
مسلمانان بر
مبناي اسلام
مي باشد. علي
رغم تمامي
گوناگوني
هاي اجتماعي
،
ايدئولوژيكي
و قومي ، اين
جريان قوي به
ندرت از
چارچوب
اسلامي خود
خارج شده است
و قالبي
يوگسلاو
يافته است .
غيرمسلماناني
كه ناظر بر
سياست هاي
مسلمانان مي
باشند و حتي
آنان كه در
دوران
كمونيستي بر
مسند قدرت
بوده اند و
طرز تفكري يك
بعدي داشته
اند و دارند،
از اصول
سيستم هاي
اجرايي
مسلمانان و
عملكردهاي
ايشان اظهار
بي اطلاعي مي
نمايند.
موقعيت
پيچيده و
مسايل و
جايگاه
مسلمانان در
فضاي
يوگسلاوي ،
سال ها است كه
به صورت
عمومي و به
طرزي مبهم و
نامحسوس
مورد بحث
قرار گرفته
است .
در سال 1991 امير
كاستوريتسا (كارگردان
معروف و
مسلمان
يوگسلاو ـ م .)
در شديدترين
دوران بحران
يوگسلاوي
مضطربانه مي
پرسد:"هنگامي
كه سياسي فكر
مي كنم يعني
به روشي كه در
اروپا
آموخته ام و
به آينده
مسلمانان در
بوسني مي
نگرم به
نتيجه اي دست
مي يابم كه
مرا بيش از
همه متأثر مي
سازد و آن اين
است كه وقتي
از زير پاي
مسلمانان
گليم مسجد
بيرون كشيده
شود، ترس از
آن دارم كه
مسلمانان
همچون بسته
هاي سبك كاه
به سادگي بر
زمين افتند.
از سويي مي
دانيم كه
زندگي سياسي
بايد خارج از
كنترل ديني
باشد و از سوي
ديگروقتي كه
مسجد از صحنه
سياسي كنار
رود به
احتمال زياد
تمامي ملت
مسلمان محو
خواهند شد.
زيرا نسل
جديد
مسلمانان
جوان سرشار
ازتضادهاي
گوناگون
هستند و بدين
جهت سست و
غيرقابل
اتكا مي
باشند...".
بررسي و
مقايسه نقطه
نظرهاي
مسلمانان و
غيرمسلمانان
به صورت
سيستماتيك و
نه به صورت
ايدئولوژيكي
كه در
مطبوعات
موجودمي
باشد، تجربه
اي مفيد
خواهد بود.
چنين
آناليزي
مشروط بر
آنكه فاقد
غرض ورزي هاي
مرسوم باشد،
نشان دهنده
نقاط اشتراك
بسياري
درروابط ما
بين
مسلمانان و
صرب ها است كه
هميشه سيري
ثابت را چه در
چالش ها و چه
در سازش ها در
برداشته است .
اما چنين امر
مشتركي توسط
واژه هاي
سياسي و
ايدئولوژيكي
گوناگون در
هاله اي از
ابهام
پوشانيده
شده است و
چنين سياستي
سال هاست كه
زندگي و
تاريخ اين
منطقه از
اروپا را
تغيير داده
است . منطقه اي
كه از شرِ و
غرب با تمامي
تمدن ها و
فرهنگ
هايشان
ازسويي از هم
جدا و از سويي
به هم مرتبط
مي شوند.
تغييراتي كه
به جاي آنكه
حقايق را
آشكارتر و در
مقابل
ديدگان عموم
قرار دهد، آن
راتيره و
مبهم تر جلوه
مي دهد. بدون
توجه به ظاهر
يا سرشت نيك
يا زشت آن ،
زيان وارده
از اين
تعبيرها
زياد و
غيرقابل
جبران است .
از ميان
اثرات منفي
موضوع مذكور
مي شود از
بيگانه شدن
يا عادت
ناميدن
مفاهيم نام
برد. چنين
برداشتي
ايجاد
ناتواني در
گفتمان
سياسي مي كند
و اين
گفتارها را
نسبت به
زندگي
روزمره و
واكنش به آن
دچار اختلال
مي كند.
به نظر مي رسد
چنين
مانورهايي
براي انحراف
افكار عمومي
و خواسته هاي
شخصي و گروهي
در به كنترل
درآوردن
عامل اسلام
مناسب است .
از مدت ها قبل
اسلام هم از
جانب
مسلمانان و
هم از جانب
غيرمسلمانان
براي پيشبرد
مقاصد سياسي
مورد
استفاده
قرار گرفته
است . درهر دو
مورد مثال
هايي هر چند
با فواصل
زياد زماني ،
آورده مي شود:
اولين و
قديمي ترين
نمونه ، در
سال 1923 در باره
تبليغات
انتخاباتي
حزب
روستاييان
در كرواتي (HRSS)
مي باشد، در
آگهي هاي
تبليغاتي
اين حزب از
رأي دهندگان
مسلمان
بوسني و
كرواتي
خواسته شده
است كه آراء
خويش را در
هيجدهم مارس
به نفع
كانديد اين
حزب به نام Talira Dautbegovic
به صندوِ
بريزند،
زيرا نقطه
نظرات و
برنامه هاي
اين حزب ،
شباهت
بسياري با
علوم و
قوانين
اسلامي دارد.اين
مثال ، تأكيد
و تأييدي بر
استفاده
كاملاً
مغرضانه از
اسلام است .
اين چنين
مشابه سازي
برنامه اين
حزب با اسلام
نشان مي دهد
كه علايق
سياسي و حزبي
تا چه حد
راهبر است .
مثال ديگر كه
مربوط به سال
هايي نه
چندان دور
است ، صحبت از
تمايل و ايده
اي براي ثبات
و تطابق ميان
اصول
بنيادين
اسلامي
وسوسياليسم
مي باشد كه به
خصوص در ميان
مسلمانان
روشنفكر كه
نزديك به
محافل سياسي
در بوسني و
هرزگووين
بوده اند
رواج بيشتري
داشت . اين
نظريه در
گذار از دهه
هفتاد به دهه
هشتاد به اوج
خود رسيد تا
آنجا كه حتي
محمد
فيليپوويچ
در سال 1979
اظهار داشت
جنبش و حركت
در جهان
اسلام بايد
مورد بررسي و
ارزيابي
قرار بگيرد،
زيرا چنين
استنباط مي
شود كه در
اسلام به
احتمال زياد
موتور
نيرومندي
براي ايده
هاي جديد
سوسياليستي
نهفته است . وي
همچنين با
تمايلات
ماركسيستي
از "سومين
تئوري جهاني
" در "كتاب
سبز" نوشته
معمر
القذافي
رهبر ليبي به
ستايش ياد مي
كند و آن را به
عنوان
استفاده اي
روزمره از
اصول قرآني
كه با قوانين
سوسياليستي
در ليبي در هم
آميخته است
جالب توجه مي
بيند.
انتخابات
سال 1923، مثال
فوِ از سال 1979 و
بيانات وزير
امور خارجه (وقت
) بوسني و
هرزگووين "هاريس
سيلايجيچ "
در سال 1991 كه
اظهار داشته
بود: "اسلام
نقشي اساسي
در ساختار
دنياي نوين
داشته است "
خواهد بود. او
معتقد است به
همين دليل
اسلام به
عنوان يك
موجوديت
سياسي ، در هر
جا كه شكل
گيرد، نظم و
قانونمندي
را با خود به
همراه مي
آورد.
چنين
بياناتي از
شخصي در مقام
وزير امور
خارجه
نشانگر
استفاده از
اسلام براي
پيشبرد
مقاصد سياسي
است . اسلام در
طول تاريخ
همواره مسير
خود را حفظ
نموده است و
مسايل سياسي
متفرقه
نتوانسته
است باعث
تغيير اهداف
اسلام شود.
لازم به
يادآوري است
كه دين اسلام
در آلباني ،
به همراه
ديگر اديان
در سال 1967 به
طور رسمي
ممنوع اعلام
شد. اين در
حاليست كه
جهان اسلام
اين كشور را
باخونسردي ،
كشوري
مسلمان مي
پنداشت ، حتي
سران
كشورهاي
اسلامي به
ديدي
انتقادي به
رژيم
كمونيستي
انور خوجه
نمي
نگريستند.
چنين واكنش
هايي كه از
قديم به
ظاهر،
تصادفي صورت
گرفته است ،
چنانچه
اكنون
مشاهده مي
شود دلايلي
قوي را در خود
داشته است .اسلام
به عنوان دين
، بعد از
دوران
عثمانيان و
به خصوص بعد
از زمان
تأسيس كشور
اسلاوهاي
جنوبي با
تمامي
سوءاستفاده
هاي سياسي
ومقاصد مختص
، به صورت كلي
درخطر نبوده
است ، بلكه به
نسبت قوي تر
شده است .
اما نكته اي
كه حائز
اهميت است
ساختار
مسلمانان و
خود
مسلمانان
يوگسلاو
بودند كه
دچار صدمات
زيادي شدند.
به عبارتي
ديگر ايده
وآرمان هاي
اسلامي صدمه
اي آنچنان
نديد ولي
مسلمانان
ساكن در
قلمرو
يوگسلاوي
دچار آسيب
هاي فراواني
شدند. آنان به
عنوان
شهروند،در
نهايت دچار
خسارت هاي
گوناگوني
گرديدند.
مسلمانان
گرچه به
عنوان
همسايه با
صرب ها و
كروات ها و
ديگر مليت ها
تطابق يافته
اند ولي در
نزد جهانيان
هيچ گاه به
عنوان يك
مليت به
رسميت
شناخته نشده
اند. پرواضح
است كه
مشكلات پديد
آمده ، صرب ها
و كروات ها را
هم دچار
صدمات عديده
اي نموده است
ولي قابل
كتمان نيست
كه مسلمانان
ضرر و زيان
بيشتري ديده
اند.
"مشا
سليموويچ "
در كتاب "خاطرات
" خود چنين
نگاشته است : "نامشخص
بودن هويت
ملي ،
سرگرداني
ميان هويت
ديني و قومي
،عدم داشتن
هدفي واحد و
نداشتن
پيشينه اي
تاريخي منجر
به گمگشتگي و
داشتن رابطه
اي مجهول
نسبت به
زندگي شده
است . چنين
تعريفي را
مسلمانان پس
از سال 1978
ارائه مي
دهند و آن
دوران را
گويا جزيي از
زندگي خويش
نمي پندارند."
لازم به
يادآوري است
كه مسلمانان
بوسني و
هرزگووين
قرن ها با
پشتوانه دين
زيسته اند و
مقاصد شخصي
خويش را نسبت
به اهداف
جمعي در
اولويت قرار
داده اند و در
اين زمينه
بلند
پروازتر
بوده اند و
اهداف گروهي
را عامل مهمي
در زندگي
خويش قلمداد
نمي كرده اند.
با سقوط
حكومت
عثمانيان ،
مردم نمي
دانستند
داراي چه
پشتوانه اي
هستند و اين
پشتوانه چه
هست . در
انتهاي يك
دوره تاريخي
وشروع دوره
اي ديگر از
تاريخ مردم
در قلمرو
اسلاوهاي
پيشين و
اقليت هاي
غيراسلاوي
آيا مي شود
مطمئن تر و
بهتر، هويت
مردم مسلمان
راكه ريشه اي
اسلاوي
دارند تفسير
كرد؟ مردمي
كه به زبان
صربي و
كرواتي تكلم
مي كنند. آنان
چطور خويش را
مي بينند و
چطور ديگران
آنان را مي
نگرند و
براساس اين
نگرش ها،
مكان اصلي
ايشان كجاست
؟ آيا مي
توانند و
اجازه دارند
پس از تمامي
وقايع اتفاِ
افتاده در
جستجوي
پاسخي قانع
كننده
باشند؟
بديهي است كه
قادر به
يافتن پاسخ
نيستند ولي
كوشش در اين
راه مثمرثمر
خواهد بود.
آيا ما اين حق
را داريم كه
در اين زمينه
اتفاِ نظرو
همكاري
نماييم ؟
پاسخ منفي
است ولي ما
وظيفه داريم
نسبت به حق
آنان و نسبت
به وجدان
خويش در مقام
پاسخگويي
برآييم . هم ما
وهم آنها
بايد به
صورتي دقيق
جايگاه خويش
را مشخص كنيم
، زيرا هم ما و
هم ايشان
نيازمند اين
پاسخ هستيم ،
به اين علت كه
از يك ريشه مي
باشيم ، هر
چند كه واكنش
هاي ما در
قبال كنش هاي
آنها خلاف
اين امر را
ثابت مي كند.
به مجرد
اينكه باور
كنيم فرمولي
جادويي را
كشف نموده
ايم و
توانسته ايم
قوسي محكم
براي پلي كه
بر روي
رودخانه اي
عميق مورد
نيازاست
بيابيم تا
بتوانيم به
ياري يكديگر
پلي واحد بنا
نماييم ، آن
وقت است كه
ناگهان
متوجه مي
شويم يك طرف
ساحل به سوي
عمق رودخانه
در حال ريزش
است و
استحكام پل
به زير سؤال
مي رود.
پل ها را بايد
دوباره بنا
كرد زيرا
بايد هر دو
طرف به هم
برسيم و در
كنار هم
باشيم .
چنانچه در حد
توانايي ما
باشد قبل از
اينكه
بياموزيم
چگونه ، پلي
جاوداني
ايجاد
نماييم بايد
در انديشه آن
باشيم كه چرا
تا به حال اين
پل ها تخريب
شده اند؟
تاكنون از
پاسخ دادن به
اين پرسش
گريزان بوده
ايم ، زيرا
احساس نموده
ايم كه "حقيقت
هاي
ايدئولوژيكي
" و"خرافات
سياسي " قادر
به تحمل و
شنيدن اين
پاسخ نيستند.
با توجه به
اينكه
مسلمانان ،
سال هاي بعد
از 1878 را سال
هاي خويش نمي
پندارند و در
زمينه هاي
ملي و سياسي
در مقايسه با
صرب ها
وكروات ها
تعيين كننده
متعلق به
زندگي خود
نبوده اند،
از اين رو
شايسته است
موقعيت
واقعي آنان
را در داخل
افكار صرب ها
و كروات ها
جستجوو
بررسي نمود.
اينچنين
تفكري را از
ديد صرب ها
بررسي مي
كنيم . با اين
روش ما قادر
خواهيم بود
سوءتفاهم
هاي موجود را
شناسايي و
ازبين ببريم .
در محيط هاي
صرب خيلي زود
دو ديدگاه
متضاد شكل
گرفت كه تا
امروز
استمرار
يافته است .
نگرش هايي كه
نسبت به
مسلمانان
ساكن
يوگسلاوي
وجود دارد؛
براساس نگرش
نخست "مسلمان
ها، صرب هايي
كه با آنان
همچون ترك ها
بايد رفتار
كرد". و
براساس نگرش
ديگر"مسلمان
ها، ترك هايي
هستند كه به
زبان صربي
سخن مي گويند."
اظهارات
واقع
گرايانه VUK
نسبت به صرب
هايي كه
مسلمان شده
اند چنين است
كه همه يك خون
و تباري
اسلاوي
داريم . بدين
جهت وي هيچ
گاه ايشان را
با ترك ها
مقايسه
ننمود و از
اين رو از
آنان به نام
صرب هايي ياد
كرد كه
قوانين ترك
ها را دارند.
از VUK به خاطر
چنين نظراتي
به عنوان يك
ناسيوناليست
نام برده مي
شود.
نگرش به
مسلمانان
بوسني همچون
برادران
اسلاوي پيش
از همه و
زيبنده تر از
ديگران توسط (Dositej
Obradovic) در كتاب "نامه
اي از Haralampi" سال 1783
آمده است .
دربخشي از
اين كتاب مي
خوانيم : "وقتي
در باره
مردمي صحبت
مي كنيم كه در
اين قلمرو و
نواحي زندگي
مي كنند، در
ذهن ما بيش از
همه مردمي كه
تابع كليساي
يونان (مردم
ارتدوكس ) و
كليساي
لاتين (كاتوليك
) هستند، خطور
مي كند. و جاي
تعجب است كه
چگونه صرب
هايي كه مذهب
ترك ها را
پذيرفته اند
در اين
محدوده راه
نمي يابند
قوانين و دين
را مي شود
تغيير داد
ولي زبان و
مليت
تغييرناپذير
است .
بوسنيايي
هاي ترك طبق
قانون رايج
ترك هستند،
اما زبان و
نسل آنها
همانند
اجدادشان
همان خواهد
بود كه
نوادگانشان
در آينده
خواهند بود،
تا موقعي كه
خدا جهان را
نگاه داشته
است اينچنين
خواهد بود.اما
آنان ترك
ناميده مي
شوند تا وقتي
كه ترك ها در
آن سرزمين
حكمراني
نمايند و آن
هنگام كه ترك
هاي اصيل به
ولايت و
سرزمين خويش
باز گردند
يعني از جايي
كه آمده اند،
بوسنيايي
خواهند
ماند،
همچنان كه
اجداد آنان
بوده اند."
نظر Dositej نسبت
به مسلمانان
با گذشت زمان
البته دچار
تغيير شده
است و با
واقعيت هاي
جديد تطابق
يافته و
همانند
خصوصيتي
ثابت در نزد
افكار عمومي
صرب باقي
مانده است .
مردم
يوگسلاوي در
برهه هاي
گوناگوني از
تاريخ فراتر
از مسايل
قومي زيسته
اند. صرب هايي
كه نظري
مشابه با نظر Dositej
دارند،
ازوابستگي
هاي قومي و
ملي رهايي
جسته اند و
تمدن
اروپايي را
پذيرفته اند.
پرواضح است
براي رشد
چنين آرماني
علي رغم
تمامي
مشكلات
موجود،
يوگسلاوها
فرصت مناسب
را هم
دراختيار
نداشته اند.
دومين نگرش
متضاد صرب ها
نسبت به
مسلمانان ،
نيز داراي
قدمتي
تاريخي است
كه به دوران
عثمانيان مي
رسد، به
زماني كه
حاكميت
عثمانيان
نسبتاً
گسترده بوده
است .
به نظر "Jovan Cvijic"
دين و مليت دو
مقوله
جدانشدني از
يكديگر در
نزد تمام صرب
هاي ترك زبان
مي باشد. به
احتمال
بسيار
زياد،قوي
ترين و
رساترين
سخنان
درباره ترك
گرايي را مي
شود در ميان
اشعار و
ادبيات
موجود در
كتاب (P.P.
Njegos) Gorski Vijenac
يافت .
در يكي از
اشعار وي به
نام شاهزاده Rade
(برادر Vladika Danilo)
چنين آمده
است :
شكايت مي
كندي ، اما
نمي داني از
چه ،
با ترك ها در
جنگي ، اما
نمي داني
چرا،
همانند
محبوب
خودنمايي
كردن ،
و چشم ها را
بستن
همه فريب خود
خوردن است ،
....
كلاغ چشم
كلاغ ديگر را
درنمي آورد؛
ترك ها در همه
جا برادر
يكديگر
هستند.
هر چند كه در
ادامه
اشعار،
شاهزاده Bartic
شاهزاده Rade
را مورد
انتقاد قرار
داده است كه
با لحن و بيان
ملايم تر و
زيباتري مي
توانسته است
مفهوم را به
مخاطب منتقل
نمايد، اما،
بدون گمان
امروزه هم
صاحب نظراني
در ميان صرب
ها وجود
دارند كه
تفكري مشابه
دارند، ولي
با سياستي
زيركانه
اغراض خويش
را در جامه اي
زيباتر مي
پوشانند تا
بلكه اثري
مناسب داشته
باشد.
بسياري از
مردم امروز،
مسلماناني
را كه به زبان
صربي ـ
كرواتي سخن
مي گويند را
ترك مي نامند.
اين امر در
اغلب موارد
نزد ايشان
تنهانتيجه
عدم اطلاع و
آگاهي نيست ،
بلكه نتيجه
يك تلقين و
خودباوري
تاريخي
بسيار عميق و
گسترده مي
باشد.
چنين
خودباوري
هايي را تا حد
زيادي مي
توانيم به
عاملي مهم از
لحظه چند
حزبي شدن و به
قولي
دموكراتيزه
شدن پارلمان
اشاره بكنيم .از
زماني كه
تريبون مجلس
در اختيار
حزب ها و
افراد
گوناگون
قرار گرفت تا
ايشان
نظريات خويش
را كه اغلب
فاقد تفكري
تحقيقي
وتخصيصي مي
باشد به طور
علني بيان
كنند و
پرواضح است
كه بياني
بدون تفكر،
بياني است
واهي و
مغرضانه كه
راه به جايي
نمي برد.
طي صد سال
اخير، موضوع
صرب ها در
باره
مسلمانان
شكل و رنگ
ويژه اي به
خود گرفته
است . اين
دگرگوني تحت
تأثير دو
پديده "صرب
هايي با
قوانين ترك "
و يا "ترك هاي
صرب زبان " كه
از آنها سخن
رفت ، مي باشد.
تعادل و
توازن ميان
اين دو پديده
در بين افكار
عمومي هميشه
يكسان نيست و
تابع فعاليت
هاي سياسي
روزمره و
عوامل پنهان
مي باشد.از
اين رو گاهي
تمايل به اين
سو و گاهي به
آن سو، محسوس
است .
در تمام اين
دوران در
بوسني و
هرزگووين و
سنجاك يعني
در جايي كه
اقليت هاي
قومي و بومي
گوناگوني
وجود دارد،
آنها در
آرامش
دركنار
يكديگر
زندگي مي
كنند. در زمان
صلح يك رابطه
همسايگي
پسنديده به
خصوص در
مناطق و محيط
هاي شهري كه
روحيه زندگي
تحت تأثير
عوامل
شهرنشيني به
اجبار ترقي
يافته است ،
وجود دارد.
در اين موقع
افراد مختلف
با ميل و رغبت
در مجاورت
يكديگر،
زندگي آرام
را مي
گذرانند.
اختلاف هاي
اندك در بعضي
از برهه ها و
درمكان هايي
خاص و نزد
قشرهاي
متفاوت بين
مسلمانان و
صرب ها، گاهي
اوقات به
واقع
غيرقابل
احساس است و
شايد بتوان
به آزادي گفت
كه اختلاف
محو شده است .
اين در حالي
است كه در
زمان جنگ
روابط ميان
صرب ها و
مسلمانان و
اقليت هاي
گوناگون به
صورت وسوسه
اي براي
درگيري
درآمده است و
مترصد جرقه
اي براي شعله
ور شدن آتشي
خانمان سوز
است . در اين
زمان است كه
كينه ها رشد
مي يابد و
همسايه ،
همسايه را به
ديده دشمن
ديرينه مي
نگرد و افكار
وي را در تضاد
كامل با
باورهاي
خويش مي يابد
و يگانه راه
حل را در جنگ و
خونريزي مي
بيند.
بعد از جنگ و
درگيري ،
رسوبي از
تلاطم پيشين
پديد مي آيد و
آرامشي نسبي
فرا مي رسد و
بار ديگر
زندگي سير
طبيعي خويش
را از سرمي
گيرد. در اين
هنگام بنابه
عادت و روال ،
زمان توجيه
خويش و توضيح
به ديگران مي
رسد كه به
واقع چه بود و
چه گذشت و چرا
چنين شدو
البته چراها
و بايدهاي
فراواني
ديگر كه در
مخيله نقش مي
بندد، ولي
پاسخ ها و
بررسي هاي
خواسته شده
چه به صورت
سهوي و چه
عمدي به
آينده موكول
مي شود، به
آينده اي كه
در خود جنگ و
تناقض هاي
گوناگوني را
پنهان نموده
است و در آن
زمان هم سير
تسلسلي
ديگري حاصل
مي شود و هيچ
گاه اين مهم
در اولويت
قرار نخواهد
گرفت گويا
سرنوشت در
گير و دار
بازي
سياستمداران
و حوصله
ايشان شكل مي
گيرد.
"موجوديت و
هويت ملي "
مسلمانان در
بوسني و
هرزگووين تا
به امروز حتي
براي خود
مسلمانان هم
نامفهوم و
نامشخص بوده
است ودر
لفافه اي از
درد و رنج
پوشانده شده
است . براي صرب
ها (و تا حدودي
كروات ها) اين
هويت و
موجوديت
مسلمانان
حالتي
معماگونه و
تعريف نشده
پيدا كرده
است .
صرب ها،
مسلمانان را
از سويي
نزديك تر از
ديگر فاتحان
و
كشورگشايان
به خود مي
بينند و از
سويي ديگر
ايشان را
مرموزتر از
بعضي دشمنان
مشخص خويش مي
يابند.
چالش بين اين
دو مفهوم
همواره
همچون سدي
عظيم در گذار
تاريخ
خودنمايي
كرده است ، و
بر اين اساس
است كه "صرب
هايي
باقوانين
ترك " و يا "ترك
هايي صرب
زبان " و يا نه
اين و نه آن ،
در هر سه مورد
تفسيري مبهم
به خود مي
گيرد و گاهي
مواقع
استفاده از
هرمفهوم ،
مشكلات
جانبي خاصي
را به دنبال
مي آورد.
براي
مسلمانان
احساس نه صرب
ونه كروات
بودن ، اما نه
به اندازه
كافي "خود
بودن "
همواره
تضادساز
بوده است .
بيشتر
مسلمانان كه
به زبان صربي
ـ كرواتي سخن
مي گويند،
همواره خود
را محبوس بين
دو ديوار صرب
ها؛ ارتدوكس
ها و كروات ها
يعني
كاتوليك ها
مي پندارند.
نگرش و نگاهي
به تاريخ
نشان مي دهد
كه جريان هاي
سياسي ايشان
را مجبور به
تباني با اين
يا با ديگري
مي كند وگاهي
همزمان تيغ
ناسازگاري
بر هر دو مي
كشند.
"ميروسلاو
كريز" (Miroslav Kriez،
يكي از معروف
ترين
نويسندگان
كروات در نزد
صرب ها ـ م .) در
كتاب خود به
نام بشر بر سر
دوراهي (1975) در
اين زمينه
تشخيص خود را
درباره سند
مليت و هويت
مسلمانان
بدين گونه
بيان مي كند: "عدم
اطمينان
اجتماعي
،مسلمانان
را مجبور به
رفتارهايي
مي كند كه
انعطاف
پذيري و حيات
فعال خويش را
به گونه اي
بروز دهند."
اسلام و
فرهنگ
اسلامي
همانند رود
بزرگي است كه
در سرتاسر
گيتي جاري
است و اسلام و
فرهنگ
اسلامي
مسلمانان
بوسني
وهرزگووين
در نزد ما
همچون
جويباري
كوچك است كه
از بدنه اصلي
و گرفتار شدن
در اين شاخه
كوچك و دور
ماندن از
منشأ اصلي با
مرورزمان نه
تنها
پديدآورنده
توهماتي
ملموس است
بلكه به
تدريج
مشكلات
فراواني را
باعث مي شود.
مسلمانان
بوسني كه در
ميان
كاتوليك ها
وارتدوكس ها
قرار گرفته
اند از هر دو
طرف تحت فشار
مي باشند.
ارتدوكس ها و
كاتوليك ها
به صورت
مستمر ايشان
را وادار به
يادآوري
گذشته خويش
مي كنند، به
گذشته اي قبل
از پذيرش
اسلام و
زماني كه
مسلمان
شدند،
يادآور اين
نكته كه آنها
چه بوده اند و
اكنون چه
هستند.
از سوي ديگر
مسلمانان ،
با تلاشي
وافر سعي بر
آن دارند كه
به هم دينان
قبلي خويش
بقبولانند
كه ديگر
بازگشتي
وجود ندارد.
به اين طريق
است كه
مسلمانان به
دنبال هويتي
ميان اين دو
براي خويش
هستند. و اين
تلاش به
سادگي به دست
نخواهد آمد.
ابرام در
تأكيد و به
رسميت
شناختن هويت
مسلمانان
ديربازي است
كه رشدي
فزاينده
يافته است و
جامعه
مسلمانان بر
اين امر
اصرارمي
ورزد. ايشان
علي رغم
تمامي تلاش
ها و تبليغات
داخلي و
خارجي سعي در
ابقاي هويت
خويش دارند و
حتي در اين
زمينه موفق
شده اند كه به
خارج از
مرزهاي
داخلي هم
نفوذ كنند.
تلاش هاي
ايشان با
مرور زمان
گسترش يافته
است و جنبه اي
تبليغاتي
پيدا كرده
است .
محمد
بوسنيايي
بودن ، در
ابتدا با
احتياط و پس
از آن به صورت
آشكارتري در
نزد افكار
عمومي مطرح
شد. با نزديك
شدن اولين
انتخابات
چند حزبي در
بوسني و
هرزگووين ،
نگراني از
آينده ، خللي
در بدنه
انتخاباتي
پيش آورد و از
اين طريق
نتايج
انتخابات
تغيير كرد.
امااين ايده
توسط
كمونيست هاي
سابق و اسلام
گراهاي
ناسيوناليست
به سكوت
كشانيده شد.
موضوع
مسلمانان هر
چند كه
موجوديت آن
به طور كامل
نفي نشده است
ولي همواره
به عللي
نامشخص به
تعويق
افتاده است
ونامگذاري
براي اين
مليت ، به
ظاهر با
موانع
بسياري
همراه است .
قضاوت براي
تعيين
جايگاه
مسلمانان در
يوگسلاوي در
اين دوره از
زمان و نقش و
هويت ملي
ايشان نياز
به آن دارد كه
جايگاه آنها
رانخست در
زمان
يوگسلاوي
سابق بيابيم
و سپس
ارزيابي
نماييم كه
كجا بوده اند
و اكنون در
كجا هستند و
آيا توانسته
اند گامي را
به جلو
بردارندو يا
اين فرصت به
آنها داده
نشده است .
تحقيق و
قضاوت در اين
باره را تورِ
روزنامه هاي
قديمي و
فراموش شده
به دست مي دهد.
مقدمه مقاله
اي به نام Sloga
كه در يازدهم
فوريه سال 1919 (برابر
با دهم جمادي
الاول سال 1337
هجري ) در
روزنامه اي
به نام "زمان
" (Vrijeme) از
انتشارات
ارگان
مسلمانان
درسارايوو
به چاپ رسيد.
براي
خوانندگان
نسل جوان مي
تواند جالب
توجه باشد.
نويسنده
گمنام با
نگاشتن اين
مقاله سعي بر
آن داشته است
دليل
ناسازگاري و
عدم توافق
ميان
مسلمانان و
ديگر اقوام
را بررسي
نمايد
وراهيابي به
پاسخي مطلوب
را كه چگونه و
چطور مي شود
اين علل را
برطرف نمود
را مورد پرسش
قرار داده
است .
با نگاهي
گذرا به اين
متن به سهولت
مي توان
دريافت كه
نويسنده ،
مانع اصلي در
راه اين سازش
را اختلاف
دروني در
جامعه
مسلمانان مي
بيند و ايشان
را به تفرقه ،
جدايي و بي
توجهي نسبت
به برخي ارزش
هاي اصلي
جامعه مدني و
نگرش آنان
نسبت به
مسايل سياسي
روز،متهم مي
كند.
نگارنده
مقاله طي
تفسيري ،
طبقه بندي
خاصي را براي
جامعه
مسلمان برمي
شمارد و از
آنها به
عنوان
ناهمسنگي
دروني
مسلمانان
يادمي كند:
"گروه اول ،
مسلماناني
هستند كه در
نوجواني به
طور مستقيم
از خانه به
شهر رفته و در
آنجا شروع به
كار و كسب و
احتمالاً
آموزش
وصنعتگري مي
پردازند. اين
افراد قانون
گزار كار و
زندگي خود
هستند و خود
را منحصر در
چارچوب
مغازه و دكان
مي سازند. از
دنياي بيرون
آگاهي
ندارند و
كاوشگري و
كنجكاوي
خويش را در
اين حد از
شهرنشيني
ارضا مي كنند
و اگر از آنها
درباره
يوگسلاوها و
يوگسلاوي
پرسش شود،
اطلاعات
بسيار ضعيفي
را دارا
هستند.
دومين گروه ،
آن دسته از
مسلمانان
هستند كه
عازم مدرسه
شده اند و در
آنجا اذهان
آنان
انباشته از
مسايل و علوم
ديني شده است .
به آنان
آموخته اند
كه يگانه
امري كه ابدي
است اين است و
ديگر امور
گذرا و بي
ارزشند و
زندگي را
بايد صرف
امور معنوي و
ديني نمود. هر
چندپذيرش
اين مفهوم
نزد خود اين
گروه نيز
مشكوك به نظر
مي رسد.
گروه سوم ،
گروهي هستند
كه عازم
دبيرستان
شده اند يعني
گامي فراتر
از ديگران
برداشته اند
و پس از طي اين
دوره تحصيلي
به شهرهاي
بزرگ
اروپايي و به
دانشگاه
رفته اند و پس
از اتمام
تحصيلات خود
به زادگاه
خويش
بازگشته اند.
ايشان سرشاز
از انديشه
هاي نوين
هستند،ايده
ها و روش هايي
كه گمان مي
برند با
اجراي آنها
مي توان
مسلمانان
ديگر را
آموزش داد و
تولدي جديد
آفريد.
چهارمين
گروه ،
مسلماناني
هستند كه به
تركيه رفته
اند و در آنجا
مكتب و مدرسه
را به اتمام
رسانيده اند.
گذرانيدن
اين دوره به
زبان تركي
،زندگي در
جوّ ترك زبان
ها، آشنايي
با تاريخ و
ادبيات ترك ،
چنين افرادي
را به واقع يك
ترك واقعي مي
سازد. اگر
بيشتر با
كروات ها رفت
و آمددارد او
كروات است و
اگر در جمع
صرب ها است
خود را صرب مي
پندارد. از
اين رو
مشاهده مي
شود كه در
پاسخ به
اولين سؤال
به نتيجه اي
دست نمي
يابيم ."
نويسنده
مقاله كه به
ظاهر پيرو
گروه سوم
مسلمانان مي
باشد اين
چنين جوّي
نزد افكار
عمومي وجود
دارد و بر تنش
ها، خواسته
ياناخواسته
دامن زده مي
شود، چارچوب
كشور
يوگسلاوي در
زميني
نامطمئن
پايه ريزي مي
شود و كشوري
جديد در
بستري از
تضادها
وچالش ها
پديد مي آيد.
اعلام
موجوديت حزب
هاي سياسي و
به تدريج
سياسي شدن
كشور جديد،
شرايط جديدي
را در كشور به
وجود مي آورد
كه اكنون پس
ازگذشت
ساليان
متمادي و
رخدادهاي
دردناكي كه
به تاريخ
سپرده شده
است ، دومين
يوگسلاوي مي
ميرد و نتايج
موجود نشان
مي دهد كه
ادامه بقاي
اين كشور نيز
غيرممكن است
و كشور
فدراتيو
يوگسلاوي از
لحاظ
سوسياليستي
متحمل شكستي
تاريخي شده
است و ايده
جامعه يگانه
و برادروار
يوگسلاوي
محبوبيت
خويش را ديگر
از دست داده
است .
با سپري شدن
ايامي نه
چندان
خوشايند حال
مي پرسيم كه
در يوگسلاوي
سابق ، صرب ها
و مسلمانان
چطور روزگار
گذرانيده
اند و در يك
نگاه بر
يوگسلاوها
چه گذشته است
؟ موقعيت صرب
ها همانند
موقعيت
يوگسلاوي به
واقع بر همه
آشكار است .
اما
مسلمانان
هستند كه
گرداگرد
ايشان را
هاله اي از
ابهامات
فراوان
پوشانده است .
اگر اجازه
يابيم كه اين
موضوع را
مورد
ارزيابي
قرار دهيم
شايد به
تكراري بودن
مسأله از ديد
منتقدان
متهم شويم و
مطلب نيز
صورتي
يكنواخت و
حالتي كسل
كننده پيدا
كند، ولي در
واقع هدف ،
بررسي موضوع
از زاويه
دموكراتيك
آن است كه سعي
بر زير پوشش
بردن اوضاع
را دارد.
چيزي كه
مبرهن است
اين است كه
مسلمانان در
هر دو
يوگسلاوي
همانند
كودكان بي
سرپرست بوده
اند و هويت و
مليت
تأييدنشده
اي داشته اند.
(به جز در
جريان جنگ
هاي
آزاديبخش
مردمي )
در اوايل دهه
هفتاد،
مسلمانان از
جنبه ديني
وادار به
سكوت شده اند
و تولد واقعي
آنها را به
سختي مي شود
دريافت كه در
چه هنگامي
بوده است و كي
خواهد بود؟ و
آيا به راستي
تولدي در
انتظار مي
باشد يا خير؟
هنگامي كه
شرايط فعلي
را با ساختار
ايدئولوژيكي
و تخيلي
موجود در سال
1919 يعني در
زمان چاپ
مقاله اي در
روزنامه "زمان
"(Vrijeme) مقايسه
مي كنيم ،
درمي يابيم
كه موقعيت
فعلي تغيير
به سزايي
نيافته است و
بيشتر
سوءتفاهم
ها، مكان
خويش را در
اذهان حفظ
نموده اند و
جايگاهي
ثابت براي
خويش يافته
اند.
هر چند بايد
به اين مهم هم
معترف بود كه
ديگر،
مسلمان
نبايد "صرب "
يا "كروات "
باشد و ديگر
كسي به اين
دليل وي را به
آسيانمي
فرستد و
گويا، آسيا
به ظاهر، هر
چه بيشتر در
حال نزديك تر
شدن به ماست .
اكنون در
آستانه ورود
به قرني نوين
،
سياستمداران
برجسته
مسلمان ، همت
خويش را بر
اين نهاده
اند كه بر روي
ويرانه هاي
يوگسلاوي
پيشين ،
كشوري جديد
به نام بوسني
و هرزگووين
برپا سازند
كه مورد
تأييد مجامع
بين المللي
باشد، دولتي
پديد آورند
كه پس از
دوران
عثمانيان ،
در آن براي
نخستين بار،
خود، حاكم بر
سرنوشت خويش
باشند و
احساس
خودمختاري
را به راستي
احساس
نمايند.
در مقاله اي
بسيار مفيد و
جالب به نام "مليت
گرايي
مسلمانان " (1990
زاگرب ) علي
ايساكوويچ
تلاش نموده
است گلچيني
ادبي شامل
متن هايي از
نويسندگان
مسلمان و
غيرمسلمان
تهيه نمايد و
در آن نتايج و
آثار 101 سال
تأييد و
انكار هويت
ملي
مسلمانان را
به نقد بكشد.وي
كه وظيفه
سنگيني بر
دوش داشته
است با تلاشي
وافر به گونه
اي واقع گرا و
با حفظ تعادل
كوشيده است
تحليلي جامع
از ايده گروه
هاي گوناگون
در يك قرن
گذشته را در
دسترس قرار
بدهد.
در اين
راستا،
همگامي با
نوشته علي
ايساكوويچ
كاري دشوار
نيست و
انعكاس
افكار ديگر
نويسندگان
در اين باب كه
سعي داشته
اند با ارائه
آمارهاي
عجولانه ،
بعد از جنگ
بدون توجه به
مدل هاي
تخصيصي
انجام وظيفه
كنند و
مقايسه اين
مطالب جملگي
نشانگر اين
مهم است كه
هميشه در
آمارها و
سرشماري هاي
موجود "هويت
مسلمانان "
به گونه اي
نامفهوم
قلمداد شده
است .
در يك جمع
بندي نهايي ،
قبل از اينكه
به پايان خط
برسيم ، در
مقابل
ديدگان خويش
نتيجه را مي
بينيم و
پرواضح است
كه اين نتيجه
رابايد
بپذيريم و آن
را كافي تلقي
نماييم .
اگر از زاويه
پذيرش
موجوديت
مسلمانان به
اين خط پايان
بنگريم در
اين زمينه
پيروز شده
ايم ولي اگر
از زاويه اي
ديگر يعني
موقعيت
وجايگاه
اجتماعي و
انفرادي اين
ملت سخن
برانيم ، جاي
تأمل دارد.
صحبت از
موجوديت يك
قوم و ملت در
دنياي مدرن و
جديد، بحثي
است فراگير
كه شاخه هاي
گوناگوني را
دربرمي گيرد.
با ديدي
انتقادي به
اين مهم
نگريستن ، در
حقيقت خود
نشان دهنده
موجوديت و
بقاء
مسلمانان
است كه در طول
تاريخ
پرفراز و
نشيب گاه به
واقع به سختي
روزگار
گذرانيده
اند. اينك پس
از اين تصديق
و انكارها،
گام بعدي
عبور از
مرحله دفاع
منفي به
مرحله دفاع
مثبت است كه
در آن بايد
پرسيد،چه
هستي و از كجا
هستي ؟
ضرورت طرح
اين پرسش كه
سؤالي
مستقيم است ،
پاسخي
مستقيم را
طلب مي كند كه
در مورد
مسلمانان ،
اين چنين
گامي ،
بيانگرموقعيت
مسلمانان
نسبت به مليت
خويش ، شهر و
زادگاه و
انگيزه هاي
سياسي آنان
است كه با چه
ديدي به دين
اسلام و
سياستمداران
ديني حاكم بر
جامعه مي
نگرند و
چگونه
جايگاه خويش
را ارزيابي
مي نمايند.
در نوشته اي
به نام "محمدي
ها در بوسني "
كه به ظاهر
نوشته اي
تحقيقي مي
باشد،
نويسنده
مسلمان آن را
براي نخستين
بار يك متن
برنامه ريزي
شده ارائه
داده است ،
نوشته اي از
يك مسلمان
درباره
مسلمانان
ديگر، تفكري
كه در آن
پرسيده شده
است
مسلمانان
چگونه مي
انديشند و چه
نقطه نظراتي
ارائه مي
دهند، نكاتي
كه بسيار جلب
نظر مي كنند.
در يكي از متن
هاي "عيسي
كوويچ " (Isa
Kovic) كه برحسب
تصادف اولين
مقاله در
كتاب وي مي
باشد آمده
است كه "Mehemed-begKapetanovic Ljubusak" در سال 1886
نتيجه واضح و
روشن زير را
بيان داشته
است : "در
مجموع مي شود
گفت كه مليت
يك مفهوم است
و دين مفهوم
ديگر!"
آخرين مطلب
در اين زمينه
در سال 1987 يعني
درست يك قرن
بعد بازتاب
مي يابد، آن
هم از قلم
شرِشناسي به
نام "سليمان
گروجانوويچ
"
(Sulejman Grozdanovic)
كه اظهار
داشته است : "...اما
راجع به مشكل
اصلي ، يعني
نسبت مليت و
دين نزد
مسلمانان و
انستيتوهايي
كه اين دو
موضوع را
بررسي مي
كنند،
هماهنگي
وجود ندارد."
پروفسور "حمدي
چمرليچ " با
تأييد نظريه
فوِ معتقد
است هر دو
جناح ملي و
مذهبي بايد
به راه خويش
بروند و از
چالش هاي
احتمالي
پرهيز
نمايند.
ايشان
امروزه هر چه
بيشتر با هم و
در كنار
يكديگر با
توجه به
مسؤوليت هاي
سردمداران
اين دو نهاد،
گام برمي
دارند. اين
درحالي است
كه تخيلات (Ljubusak) از مدت ها
قبل كمرنگ
شده است و
ايده وي مبني
بر اينكه
بوسنيايي
بودن مردم
بوسني به دين
ربطي ندارد،
از مد افتاده
است .
دليل اصلي
منسوخ بودن
اين نظريه آن
چنان كه سعي
در تفسير آن
داشتيم ،
البته آن
نيست كه وي
تمايلات
محسوسي در
زمان
خودنسبت به
اتريشي ها
داشته است .
برخي از موضع
گيري هاي
مارشال تيتو
در باره
مسايل ملي به
ظاهر هنوز
محبوبيت
خويش را از
دست نداده
است . در مقام
مقايسه با
نقطه نظرهاي (Ljubusak و Cemerlic)
از
مدت ها قبل
تبديل به
تئوري هايي
بي ثمر شده
اند.
اما از نظريه
هاي فوِ مي
شود چنين
استنباط كرد
كه يك نوع
همفكري و
پيوستگي
ميان
دولتمردان
مسلمان دولت
بوسني و
هرزگووين در
زمان رژيم
كمونيستي و
قبل از آن
وجود داشته
است و هم
اكنون نيز
اين پيوستگي
مشاهده مي
شود.
اين همفكري
را Isa kovic
به نوعي
ملموس در
نوشته خويش
به رشته
تحرير كشيده
است . نويسنده
به دقت و با
وسواسي خاص
تلاش نموده
است در اين
زمينه گويا
باشد، هر چند
به عقيده
محققين به
نتيجه اي دست
نيافته است .
در هفتمين
گردهمايي
جوانان
يوگسلاوي ،
تيتو، در يك
سخنراني تحت
عنوان "موضوع
مليت و
انقلاب "،
تفكر معروف
خود را
اظهارنمود.
ايده اي كه به
بحث هايي بي
مايه درباره
مليت
مسلمانان
ساكن
يوگسلاوي
پايان بخشيد.
او در بخشي از
سخنان خود
چنين مي گويد:"هر
كس مي تواند
منطبق با
احساس تعقل
دروني خود،
زندگي كند."
سخن اصلي
همين جاست ،
جايي كه در آن
حدود و مرزها
به طور نسبي
برچيده شده و
قراردادها
پايمال مي
شوند، زيرا
اين حدود
نسبي است و هر
كس با ديد
فردي و تفسير
سخنان تيتو
در معناي
واقعي كلام
يك برداشت
دموكراتيك
است كه نكته
اي مثبت به
شمار مي رود.ولي
از زاويه اي
ديگر بايد
توجه داشت كه
در شرايط
يوگسلاوي ،
چنين نگرشي
مناسب نيست و
فردي
نگريستن به
اين مهم ، يك
راه حل مناسب
و عقلاني به
نظر نمي رسد.
Isa kovic
در بخشي از
نوشته هاي
خود چنين
آورده است كه :
"مشكل هويت
ملي و تأييد
مسلمانان از
سوي جوامع
ديگر چه
گوراناتاتس
ها (مسلمانان
مقيم
بلغارستان
به اين نام
خوانده مي
شوند. م ) و چه
مسلمانان
جمهوري
مقدونيه با
برگزاري يك
انتخابات حل
نخواهد شد،
هر چند در اصل
بايد اين
مسأله هم به
انتخابات
گذارده شده و
حل مي گرديد.
اين بخش از
مشكل
مسلمانان
نياز به توجه
ويژه اي دارد
و تحقيقات و
بررسي هاي
دقيق
كارشناسي را
طلب مي كند.
اميد آن دارم
كه سرشماري
نزديك 1991
انگيزه
نويني را
براي بررسي
اين مهم در
خود داشته
باشد. در
پايان گمان
مي كنم در
ابتداي قرن
بيست و يكم
بايد اين
امكان را به
هر كس بدهيم
كه نه تنها
آنچه كه هست
بلكه آن چيزي
را كه فكر مي
كند هست باشد."
خارج از
محدوده عقلي
نيست اگر ذهن
ما با اين
پرسش مواجه
شود كه چگونه
است كه
مسلمانان
ساكن
مقدونيه هم
مسلمان
هستند وهم
مقدونيه اي
ولي
مسلمانان
ساكن
سارايوو در
ابراز
مسلمان بودن
و بوسنيايي
بودن خويش با
مشكل مواجه
هستند.
پرواضح است
كه هردو نه از
نظر مليتي
بلكه از نظر
ديني صفتي
واحد دارند و
مي توانند
داشته باشند.
جاي تعجب است
كه چگونه
هشدارهاي
محمد حاجي
ياهيچ كه به
احتمال قوي
معروف ترين
مسلمان قوم
شناسي محسوب
مي شود به دست
فراموشي
سپرده شده
است . او در
كتاب "از سنت
تا هويت "
چنين نگاشته
است :
"براي
ساكنان
بوسني و
هرزگووين
يعني مناطقي
كه به زبان
صربي و
كرواتي سخن
مي گويند،
واژه مسلمان
به معناي
قومي آن هيچ
شك و ترديدي
را برنمي
انگيزد، ولي
اين واژه به
خصوص وقتي كه
با حروف بزرگ M
نوشته مي شود
براي
يوگسلاوها و
ديگر مردم
جهان به
اندازه كافي
مبهم است ."
بايد توجه
داشت كه
مسلمانان
يوگسلاوي ،
ريشه اي ترك و
يا
آلبانيايي
دارند ولي
واژه مسلمان
، كشوري به
نام بوسني و
هرزگووين
راتداعي مي
كند. عدم
استفاده از
چنين واژه
هايي در
محافل نزديك
به مسلمانان
مي تواند
بيانگر اين
باشد كه
بيشتر
مسلمانان
فقط خود
رابوسنيايي
قلمداد مي
كنند ولي از
سويي ديگر مي
شود اين گونه
تصور نمود كه
اين
مسلمانان در
كل جريان هاي
پان
اسلاميزم و
اسلام گرايي
جهاني خود را
ذوب شده مي
پندارند.
علي عزت
بگوويچ در
اعلاميه "درباره
اسلام " مي
نويسد:
"هيچ چيز
طبيعي تر از
تقاضاي
مسلمانان
مبني بر
اتحاد با هم
در شكل هاي
گوناگون
يگانگي نيست
، اتحادي كه
مي تواند در
حل مسايل
مختلف كمك
كند و به
تدريج منجر
به پيدايش
چيزي برتر از
مسايل ديني و
مليتي گردد."
نويسنده در
جاي ديگر مي
گويد: "پان
اسلاميزم
مدرن در
اولويت قرار
دارد. ما در پي
به وجود آمدن
دنيايي
هستيم كه با
احساس
وهوشياري
سازش و وفق
داشته باشد."
در مراسم
افتتاح شاخه
جديدي از حزب
دموكرات در "تتووا"
(Tetova اوت 1999)
مسلمانان
مقدونيه اي
واكنش شديدي
نسبت به اين
سخن نشان
دادند كه "بايد
تطابق پذير
باشيم اما با
آن چه هستيم ،
و چيزي را كه
در بين ما
ريشه ندارد
نخواهيم
خواست ."
اين چنين است
كه دوباره به Menaga
در سال 1919 مي
رسيم ، و
دوباره ،
گويا دايره
بسته مي شود،
آيا در يك
نتيجه گيري
نهايي
بايدپذيرفت
كه مسلمانان
يوگسلاوي و
هويت آنان و
به عبارت
ديگر شكل
گرفتن آنان
در جامعه اي
اروپايي و به
فرم اروپايي
به طور كلي
منتفي است ؟!
با اطمينان
كامل نمي
توان اين
مطلب را مورد
تأييد قرار
داد، چيزي كه
اكنون آشكار
است اين است
كه مسلمانان
در استراتژي
گذر تاريخي
خود موقعيتي
مغلوب
ندارند.
|