|
آمريكا،
جهان اسلام
را رها
نخواهد كرد هدفهاي
آينده پس از
جنگ سلطه دكترسيف
الرضا شهابي
بعد از حمله
امريكا و
انگليس به
عراق، در
ادبيات
سياسي منطقه
و جهان واژه
اي به نام «جنگ
سلطه» رايج شد
و يكي از
موضوعات
محوري و
اساسي كه
مورد توجه
صاحب نظران و
تحليلگران
سياسي جهان
اسلام قرار
گرفت، آينده
جهان اسلام
در بعد از جنگ
سلطه است.
ابتدا قابل
ذكر است كه
جنگ سلطه
براي اولين
بار نيست كه
در جهان
اسلام به
وقوع
پيوسته،
بلكه تاريخ
اسلام شاهد
موارد
مششابهي بود
كه در مجموع
مي توان 3 مورد
را ذكر كرد:
1- جنگهاي
صليبي
2- جنگ عليه
دولت عثماني
3- جنگ عليه
عراق
نخستين جنگ
سلطه زماني
آغاز شد
كه مسيحيان
اروپايي به
دعوت پاپ و به
فرمان
حاكمان
سياسي دول
اروپايي
براي تصرف
بيت المقدس
روانه
سرزمين هاي
اسلامي شدند.
دومين جنگ
سلطه با حمله
به قلمرو
خلافت
عثماني آغاز
شد. حكومت
عثماني بر
گستره وسيع
از جغرافياي
اسلام تسلط
داشت و
همچنين
بخشهايي از
حوزه اقتدار
اروپاييان
را درنورديد.
مسيحيان زخم
خورده از
شمشير صلاح
الدين ايوبي
تحمل نفوذ و
قدرت حكومت
عثماني را در
قلب اروپا
نداشتند؛
لذا برادران
شولي را راهي
ايران كردند
تا با تحريك
شاهان صفوي و
تحت جنگ شيعه
و سني، از
قدرت دولت
عثماني
بكاهند كه
موفق نشدند،
ولي جنگ
جهاني اول
فرصتي را
براي برخي
حكومت هاي
اروپايي
بخصوص
انگليس و
فرانسه
فراهم كرد تا
انتقام خود
را از
مسلمانان
بگيرند و
دولت عثماني
را به
اضمحلال و از
هم پاشيدگي
بكشانند. از
يك سو توماس
ادوارد
لورنس
انگليسي را
به عربستان
اعزام كردند
تا حسين شريف
مكه را با
وعده هاي
توخالي عليه
دولت عثماني
بشورانند و
از سوي ديگر
قرارداد
مخفي سايكس –
پيكو را به
امضا
رساندند و
خاورميانه
عربي را تحت
قيموميت
پاريس و لندن
درآوردند.
قراردادي كه
در سال 1916 به
امضا رسيد و
يك سال بعد در
سال 1917
اعلاميه
معروف
بالفور صادر
شد و به اين
ترتيب نطفه
تشكيل يك
رژيم
صهيونيستي
در قلب جهان
اسلام بسته
شد.
شايان ذكر
است كه ژرژ
پيكو، سر
كنسول
فرانسه در
قاهره بود،
ولي مارك
سايكس يك
انگليسي
بود، اگرچه
او يهودي
نبود و يك
مسيحي
كاتوليك
بود، ولي در
عين حال
صهيونيست
بود و پيش از
مسيحيت از
يهوديت
تاثير مي
پذيرفت. مادر
وي هنريتا
سايكس
سالهاي
طولاني
معشوقه
سياستمدار
مشهور
انگليسي،
بنيامين
درزائيلي
بود.
درزائيلي
اولين و
آخرين يهودي
اي بود كه
مسؤوليت
نخست وزيري
را در
بريتانيا به
عهده داشت. به
اعتقاد محمد
حسنين هيكل،
نويسنده و
محقق و
سياستمدار
معروف مصري
براساس
اسناد سري
حلسات مربوط
به جنگ جهاني
اول در وزارت
جنگ
بريتانيا كه
مشتمل بر3000
صفحه است،
انگليسي ها
سعي مي كردند
تا اماكن
مقدس همه
اديان در زير
نظر دولت
فخيمه
بريتانيا
قرار گيرد از
اظهارات
كيچز (وزير
جنگ وقت
بريتانيا) در
صورتجلسات
وزارت جنگ
چنين برمي
آيد كه:
اماكن
مقدسه براي
پيروان حضرت
محمد در مكه و
مدينه جهت
مراعات تعصب
اسلامي بايد
به طور غير
مستقيم تحت
حمايت
بريتانيا
باشد. همچنين
كربلا و نجف
در عراق و
كنيسه قيامت
و قبه الصخره
و ديوار ندبه
در قدس بايد
تحت حمايت
انگليس قرار
بگيرند.
متعاقب اين
امر،
جهانيان،
انگليس را به
دليل حمايت
از اماكن
مقدسه همه
اديان مورد
توجه قرار
خواهند داد.
به اين ترتيب
با آغاز جنگ
جهاني اول،
دومين جنگ
سلطه غرب
عليه اسلام
شروع شد و در
پي آن
جغرافياي
سياسي و
ژئوپليتيك
منطقه
خاورميانه
عربي دستخوش
تغيير شد و در
دل سرزمين
عربي و
اسلامي
اسرائيل
موجوديت
يافت و تهديد
امنيتي براي
كشورهاي
همسايه و
تهديد سياسي
براي جهان
اسلام
قلمداد مي
شود. در
غيبت
كمونيسم
از هم
پاشيدگي
شوروي سبب شد
تا خلاء قدرت
در معادلات
سياسي جهاني
پديد آيد.
امريكا بر آن
شد تا با
ايجاد دشمني
فرضي، سلطه
خود را بر
جهان حفظ كند
و بسياري از
پيمان هاي
بين المللي
نظير ناتو و
پيمان هاي
منطقه اي را
استوار نگه
دارد.
در غيبت
كمونيسم، در
ابتدا
استراتژيست
هاي
امريكايي
دشمن فرضي را
در قالب
تروريسم
معرفي كردند.
ويلي گلاس،
دبيركل سابق
سازمان ناتو NATO
مي گويد: «پيمان
ناتو سرگرم
تحليل مسائل
مربوط به
بنيادگرايي
است كه با
توليد
سلاحهاي
كشتار حمعي و
تروريسم
ارتباط
تنگاتنگ
دارد و اين
رسالت جديد
ناتوست». ولي
بعد از مدتي
با به صحنه
آمدن نظريه
پردازاني
نظير ساموئل
هانتينگتون
كه افكارشان
متأثر از
رخدادهاي
سياسي و بين
المللي دهه 40
ميلادي و
زمان جنگ سرد
است كه
همواره
امريكا را در
معرض تهديد
خارجي ناشي
از كمونيسم
شوروي
مي ديدند و
از جناح راست
افراطي در
مقابل جناح
چپ و نهادهاي
ليبرال
امريكا به
حمايت
برخاستند و
مسائل جهاني
را از
منظراستراتژيك
و آن هم بر
محور منافع
امريكا مي
بينند،
نظريه
برخورد تمدن
ها مطرح شد.
به اعتقاد
او، تقابل
تمدن ها،
سياست غالب
جهاني و
آخرين مرحله
تكامل
درگيري هاي
عصر نو است.
خطوط گسل
موجود بين
تمدن ها
امروز
جايگزين
مرزهاي
سياسي و
ايدئولوژيك
دوران جنگ
سرد مي شود و
اين خطوط
جرقه هاي
ايجاد بحران
و خونريزي
اند. خصومت 1400
ساله اسلام و
غرب در حال
افزايش است و
روابط ميان
دو تمدن
اسلام و غرب
آبستن بروز
حوادث خونين
است. بدين
ترتيب
پارادايم
برخورد
تمدني، ديگر
مسائل جهاني
را تحت
الشعاع قرار مي دهد
و در عصر نو صف
آرايي هاي
تازه اي بر
محور تمدن ها
شكل مي گيرد و
سرانجام نيز
تمدن هاي
اسلامي و
كنفوسيوسي
در كنار هم
روياروي
تمدن غرب
قرار مي
گيرند. البته
مورخان
معروف غربي
نظير آرنولد
توين بي
معتقدند: «وقتي
تمدنها وارد
فاز نظامي
بشوند، افول
تمدنها آغاز
مي شود.» از
مقامات رسمي
امريكايي،
نخستين شخصي
كه
بنيادگرايي
اسلامي را به
عنوان خطر
جهاني و
جايگزين
كمونيسم
مطرح كرد، دن
كوئل، معاون
رئيس جمهور
پيشين
امريكا بود.
ريچارد
نيكسون،
رئيس جمهور
اسبق امريكا
معتقد است:
امريكا
نبايد اجازه
دهد كه
برخورد
تمدنها به
خصيصه غالب
بر عصر بعد از
جنگ سرد
تبديل شود.
همان گونه كه
هانتينگتون
اذعان مي
كند، خطر
واقعي در اين
نيست كه اين
برخورد
اجتناب
ناپذير است،
بلكه خطر آن
است كه
امريكا با بي
تفاوتي خود
به اين
مسأله،
برخورد تمدن
ها را به يك
پيش بيني خود
ساخته تبديل
كند. اگر
امريكا
همچنان نسبي
به درگيري
هايي كه در آن
ملل مسلمان
قرباني اند،
بي تفاوت
باشد در واقع
جهان غرب و
جهان اسلام
را به برخورد
با هم دعوت
كرده است.»
در حالي كه
اولين جنگ
سلطه يعني
جنگهاي
صليبي در
قالب و شكل
مذهبي رخ
داد،
بنيان هاي
فكري جنگ
سلطه سوم بر
اساس تمدن ها
در حال شكل
گيري است. غرب
در برابر
تمدن اسلامي
مطالب فوق
به اين منظور
بيان شد كه با
ديدگاه غرب و
به خصوص
امريكايي ها
در مورد جهان
اسلام در
دوران بعد از
جنگ سرد و در
عصر سلطه
آشنايي
بيشتر پيدا
شود، ولي علت
اين كه
استراتژيست
هاي
امريكايي در
نظريه
هايشان سعي
كردند تمدن
اسلامي را
رودرروي
تمدن غرب
قرار دهند و
جنگ آينده را
به جنگ
تمدنها در
شكل جنگ تمدن
اسلامي با
تمدن غربي
معرفي كنند،
دلايل زير را
مي توان ذكر
كرد:
1- اسلام از
يك جهان بيني
سياسي
برخوردار
است كه ساير
اديان و
تمدنها فاقد
اين جهان
بيني هستند.
2- مسلمانان
بر مسلمان
بودن و برتري
دين اسلام و
جهان گير شدن
آن اعتقاد
فوق العاده
اي دارند.
3- خاورميانه
قلب جهان و
مركز تولد
تمدن بشري
است كه متعلق
به مسلمانان
و در اختيار
جهان اسلام
قرار دارد.
4- تنها منبع
انرژي فسيلي
جهان يعني
نفت كه حداقل
25 سال آينده
جايگزيني
نخواهد داشت
و بخش اعظم آن
در سرزمين
هاي اسلامي
نهفته است،
سرمايه بزرگ
منطقه اي
محسوب مي شود.
5- مبارزات ضد
استعماري در
كشورهاي
اسلامي از
قالب مذهبي
برخوردار
است، در حالي
كه در ساير
نقاط جهان
چنين نيست.
مثلا در كوبا
يا چين يا
ويتنام
ابتدا حزب
كمونيست
تشكيل شد و
سپس مبارزات
شكل گرفت.
6- بعد از
فروپاشي
شوروي، جهان
اسلام پرچم
مبارزه با
امپرياليسم
را برافراشت.
7- كشورهاي
جهان اسلام و
متفكران و
انديشمندان
مسلمان به
دكترين نظم
نوين جهاني
معترض بودند
و تمرد كردند.
8- موجوديت
اسرائيل و
حفظ امنيت آن
براي امريكا
حايز اهميت
است. اظهارات
اخير خانم
رايس كه
اظهار كردند
امنيت
امريكا در
گرو تامين
امنيت
اسرائيل
است، مويد
اين موضوع
است. با توجه
به اين كه
اسرائيل در
جهان اسلام
واقع است. واگرايي
ميان جهان
اسلام و
آمريكا
بر اين اساس
ما شاهد يك
واگرايي
واقعي ميان
جهان اسلام و
امريكا
هستيم. اكنون
در جهان
اسلام ضد
امريكايي
بودن به يك
ارزش تبديل
شده. اخيرا
مجله
نيوزويك
مقاله اي به
قلم يكي از
نويسندگانش
نوشته كه در
آن خاطر نشان
كرده است : حمايت از
امريكا
امروزه در
جهان از نظر
سياسي
خطرناك است.
طي سال گذشته
امريكا در
انتخابات
آلمان، كره
جنوبي و
پاكستان به
يك مساله
مبارزه
انتخاباتي
تبديل شد ضد
امريكايي
بودن در هر سه
كشور به
معناي بردن
يك راي بود.
و در همين
مقاله آمده: (تركيه
يك مخبر
بسيار قديمي
ايالات
متحده در
كنار امريكا
در مناقشه
ها بر دوري
جنگ كره
جنگيده و از
آن پس از هر
احترام
نظامي
امريكا
حمايت كرده
است. اما
مخالفت با
جنگ در آنجا
بيش از 90 درصد
بود و به رغم
پيشنهاد
ميلياردها
دلار كمك
جديد، دولت
تركيه
نتوانست
حمايت
پارلمان را
براي عبور
نيروهاي
امريكايي از
خاك عراق از
طريق پايگاه
هاي تركيه
كسب كند.)
امريكا در
تلاش است تا
اين واگرايي
را كه در جهان
اسلام نسبت
به امريكا
ظهور كرد و
بعد از جنگ
سلطه قطعا
تشديد مي
شود، تبديل
به همگرايي
كند؛ ولي
راهكارهاي
سخت افزاري
كه امريكا در
پيش گرفته
نظير حمله به
عراق و اشغال
يك كشور
اسلامي و با
تهديد ساير
كشورهاي
اسلامي نظير
ايران،
سوريه،
لبنان،
عربستان و… بيش از
پيش امريكا
را در جهان
اسلام منزوي
و چالشهاي
موجود را
عميق تر مي
كند.
انفجارات
اخير در رياض
عربستان،
دارالبيضاي
مغرب و
عمليات
انتحاري در
سرزمين هاي
اشغالي در
فلسطين
نمودار حيات
و رشد
راديكاليزم
در جهان
اسلام است و
در آينده
بايد شاهد
جنگ فرسايشي
ميان جهان
اسلام و تمدن
امريكايي نه
تمدن غربي
باشيم.
دو طرحي كه
اخيرا
مقامات عالي
رتبه
امريكايي
ارائه
كردند، نمي
تواند
راهكاري نرم
افزاري در حل
مناقشه حهان
اسلام با
امريكا تلقي
شود، بلكه هر
كدام از
اينها
چالشهاي
موجود را مي
تواند عميق
تر كند.
الف. طرحي كه
كالين پاول
در دسامبر 2002
با عنوان (مشاركت
امريكا در
خاورميانه)
ارائه كرد،
براي اولين
بار در مؤسسه
هربتيچ
واشنگتن
مطرح شده و
دولت امريكا
براي اجراي
آن 29 ميليون
دلار سرمايه
گذاري كرده،
شامل 3 محور
است:
محور اول
اقتصادي است
كه بر رشد بخش
خصوصي تاكيد
دارد.
محور دوم
سياسي است
مبني بر اين
كه ملتهاي
منطقه نياز
به دمكراسي
دارند و
بخصوص
مشاركت زنان
را مد نظر
دارد.
محور سوم
آموزشي است
به اين منظور
كه مدارس
بهتر و فرصت
بيشتري براي
آموزش مردم
فراهم شود.
شايان ذكر
است
بلافاصله
بعد از طرح
مشاركت
امريكا در
خاورميانه
يكي از
استادان
دانشگاه
امريكا به
نام شبلي
تلهامي گفت:
در شرايطي كه
افراد نسبت
به امريكا بي
اعتمادند،
كمك واشنگتن
به برقراري
دموكراسي در
خاورميانه
همراه با شك و
ترديد است. از
ديد افراد،
اين اقدام
امريكا نيز
بخشي از
سياست هاي
اين كشور در
حمايت از
اسرائيل و
تغيير رژيم
عراق است.) (اطلاعات
شنبه 23/9/81)
ب. دومين طرح
مربوط به بعد
از جنگ سلطه
است كه جورج
بوش مطرح
كرده و مبني
بر ايجاد
منطقه آزاد
تجاري در
خاورميانه
است.
بلافاصله
اتحاديه عرب
اعلام كرد:
اين طرح
مشكوك به نظر
مي رسد.
نورالدين
حشاد از
مقامات ارشد
اتحاديه عرب
گفت: اهداف
واشنگتن
سؤال
برانگيز است.
هدف امريكا
معرفي
اسرائيل به
عنوان يك
بلوك
اقتصادي است
كه اكثر
اعضاي آن را
كشورهاي عرب
تشكيل
خواهند داد. (اطلاعات
دوشنبه 22/2/82)
كلام آخر
اين كه امروز
جهان اسلام
به دنبال حل
قطعي و واقعي
مسأله
فلسطين است و
امريكا بايد
دست از حمايت
اسرائيل
بردارد تا
حداقل يك
دولت واقعي
مستقل
فلسطيني شكل
بگيرد، در
واقع يك دولت
ملي روي كار
بيايد و
نيروهاي
بيگانه،
عراق را ترك
كنند و
پايگاه هاي
امريكايي در
جهان اسلام
برچيده شود.
در غير اين
صورت جهان
اسلام در
مقابل سلطه
گران مقاومت
خواهد كرد.
دو طرحي كه
ذكر شد، بخشي
از استراتژي
امريكا در
خاورميانه
بعد از جنگ
سلطه است و
بعضي مسائل
تحت الشعاع
آن قرار دارد. |