|
|
حق
وتو, سهم ما
غربي ها;
تسامح, وظيفه
شما
مسلمانان !
بسياري
از نظريه
پردازان و
روشنفكرنماياني
كه در فضا و
محيط
استكباري
جهان غرب رشد
و نمو كرده
اند, خواسته
يا ناخواسته
از
روح
استكباري
سران سياسي و
حكومتي غرب
تاثير گرفته
اند و در
گفته ها و
نوشته هاي
خود كاملا
اين
تاثيرپذيري
را منعكس مي
كنند.
گرچه اين
روحيه در
ميان نظريه
پردازاني كه
در حاشيه
نظامهاي
سياسي و
حكومتي
استكبار
نشسته و
اعمال و
سياستهاي
آنها را
توجيه مي
كنند بيشتر و
پررنگتر است,
ولي فضا و
ذهنيتي كه در
اثر
پيشرفتهاي
مادي و فني در
دوسه قرن
اخير بر غرب
حاكم شده
است, نه تنها
سران و نظريه
پردازان
پيرامون
آنها را
گرفتار روح
استكباري
كرده بلكه بر
ذهنيت
بسياري از
روشنفكرنمايان
ديگر
مغرب زمين كه
متاثر از
ذهنيت
سازيهاي
استكبار
هستند نيز
تاثير
نهاده است.
بنابراين,
روحيه
استكباري در
اين نظريه
پردازان
چنان عميق
است كه حتي
زماني كه مي
خواهند
بيانيه اي را
در سطح جهان
منتشر كنند و
آن را در منظر
عام و خاص
قرار دهند,
قادر به
سرپوش نهادن
بر روح
استكباري و
تحكمي خود
نيستند و به
وضوح نشان مي
دهند كه از
موضع
استكباري و
برتري
انگاري
سخن مي گويند
و خود را
پايبند
استدلال و
برهان نمي
دانند.
نظريه
پردازاني كه
اخيرا طي
بيانيه اي از
جنگ
افروزيهاي
هيات
حاكمه
آمريكا
حمايت كرده
اند, در آن جا
كه خواسته
اند به عقايد
و
باورهاي
ديني و سياسي
و فرهنگي
ديگران حمله
كنند, سخن از
نسبيت به
ميان آورده و
اظهار كرده
اند رسيدن به
حقايق ممكن
نيست و هيچ
جامعه و هيچ
كس نمي تواند
ادعا كند به
حقيقت
رسيده و يا
حقيقت را
شناخته است.
بنابراين,
بايد راه
تسامح و
تساهل در پيش
بگيرد! نظريه
پردازان
استكباري با
اينگونه
اظهارنظرها
مي خواهند به
مسلمانها
بگويند نسبت
به دين و باور
الهي خود
چندان
پايبند
نباشيد و راه
را براي ورود
فرهنگ غرب به
ذهن و
كشورتان باز
كنيد و. . . .
نظريه
پردازان
استكباري در
همان حال كه
ديگران را به
تسامح
و تساهل
توصيه مي
كنند, هنگامي
كه سخن از
فرهنگ غرب و
به
اصطلاح
ارزشهاي
آمريكايي به
ميان مي آيد,
برخلاف آنچه
درباره
نسبيت حقايق
مي گويند, با
غرور و روح
استكباري
چنين اظهار
مي كنند كه
ارزشهاي
آمريكايي و
اصول فرهنگ
غربي از
حقايق
اوليه و بدون
چون و چرا مي
باشد و
ديگران بايد
آنچه را در
فرهنگ
خود اصل و
اساس مي
دانند در پاي
اصول فرهنگ
غرب و
ارزشهاي
آمريكايي
قرباني كنند.
اين نوع
برخورد
دوگانه و
غيراستدلالي,
ناشي از همان
روح
استكباري
است كه
بسياري از
نظريه
پردازان
غربي به آن
گرفتار
هستند و به
همين سبب,
توان فهم
حقايق و
واقعيتها را
از دست
داده اند.
نظريه
پردازان و
روشنفكرنمايان
استكباري در
عرصه
فرهنگ و
انديشه نيز
دقيقا همان
راهي را مي
روند و همان
روشي را
پيش مي گيرند
كه سران
استكبار در
عرصه روابط
بين المللي و
مسائل جهاني
پيش مي گيرند.
يعني همان
طور كه سران
استكبار
غرب در مورد
مسائل جهاني
براي خود حق
وتو وحق
ردقائل
هستند, نظريه
پردازان
استكباري
نيز تسامح و
تساهل و روح
تسليم
و پذيرش را
براي ديگران
مي خواهند و
حق وتو و رد
نظرات و
باورهاي
ديگران را
سهم خود مي
دانند. به
همين سبب,
آنها در
قسمتهاي
مختلف
بيانيه خود,
هنگامي كه
سخن از عقايد
و
باورهاي
ديگران به
ميان مي آيد,
تمام
استدلال خود
را در اين
عبارت كه « ما
مخالفيم »
خلاصه مي
كنند. گويي
مخالف بودن
آنها و
نظر انكاري
آن ها جامع
همه
استدلالها
مي باشد و
ديگر نيازي
به
استدلال و
برهان وجود
ندارد.
نظريه
پردازان
آمريكايي
هنگامي كه مي
خواهند پاسخ
مخالفان
فرهنگ
استكباري
آمريكا را
بدهند, اظهار
مي كنند كه ما
مخالف
نظرات
منتقدان
فرهنگ غرب
هستيم, زيرا
ما تمدن خويش
را
مي شناسيم و
آن را تصديق
مي كنيم.
آنها با اين
سخن مي
خواهند
بگويند
شناختي كه
نظريه
پردازان
استكباري
دارند بايد
يك شناخت
معيار تلقي
شود و
شناختهاي
ديگران نسبي
و ناصواب به
حساب آيد,
همچنان كه
تصديق آنها
نيز
بايد يك
تصديق معيار
تلقي گردد و
ديگران به آن
گردن بنهند.
چنين
نگرشي اوج
تفرعن
فرهنگي است
كه از خوي
استكباري
ناشي
مي شود.
اصولا
براساس همين
روح
استكباري و
مغرورانه
است كه
نظريه
پردازان
آمريكايي در
بيانيه خود
هر نوع
مقاومت در
برابر
تهاجمات
استكباري را
نادرست,
غيرحق و
تروريستي
معرفي
مي كنند, ولي
هنگامي كه از
تهاجم
استكبار به
ملل ستمديده
سخن
به ميان مي
آيد, آن را جنگ
عادلانه اي
مي دانند كه
ضرورتهاي
اخلاقي و
سياسي را
همراه دارد و
بايد چنين
جنگي آغاز
شود.
براساس همين
روح
استكباري
نظريه
پردازان
غربي است كه
آنها به
جنايتهايي
كه آمريكا در
طول چندين
دهه انجام
داده است ,
اعتراض
نكرده اند و
از ضرورت
متوقف كردن
آن سخن به
ميان
نياورده اند,
ولي اكنون كه
آمريكا را در
اذهان ملل
جهان منزوي
مي بينند, سخن
از جنگ براي
متوقف كردن
بي عدالتي به
ميان
مي آورند.
چنين
برخوردي
حكايت از آن
دارد كه
نظريه
پردازان
استكباري
ستم آمريكا
به ديگران را
بي عدالتي
نمي دانند تا
متوقف
كردن آن
ضرورت پيدا
كند, ولي اگر
ديگران در
برابر سيطره
طلبي
آمريكا
بايستند و
اجازه ندهند
او در
كشورشان سخن
از منافع
نامشروع به
ميان آورد,
اين يك بي
عدالتي است و
بايد عليه آن
جنگ عادلانه
به راه
انداخت !
سخن آخر اين
كه در حال
حاضر
استكبار با
تمام توان
سياسي
و نظامي و
فرهنگي به
ميدان آمده و
حتي نظريه
پردازان و
نخبگان
فرهنگي اش را
بسيج كرده
است تا با
جهان اسلام
وارد جنگ شود.
در چنين
اوضاع و
احوال, ضرورت
دارد جهان
اسلام نيز
علاوه بر
بسيج سياسي و
نظامي و
اقتصادي, از
نظر فرهنگي
نيز بسيج شود
تا
در برابر اين
هجوم همه
جانبه, با
دفاع همه
جانبه خود
دشمن را
مايوس كند.
* علي وزوايي
* نظريه
پردازان
استكباري
نيز مثل سران
استكبار, در
زمينه فكري و
فرهنگي براي
خود حق وتو
قائل هستند و
براي ديگران
نيز
وظيفه اي غير
از اين نمي
شناسند كه
تسامح
بورزند و روح
تسليم داشته
باشند و گردن
انقياد در
برابر گفته
ها و نوشته
هاي نظريه
پردازان
غربي فرود
آورند
* اصولا
براساس همين
روح
استكباري و
مغرورانه
است كه نظريه
پردازان
آمريكايي در
بيانيه خود
هر
نوع مقاومت
در برابر
تهاجمات
استكباري را
نادرست, غير
حق و
تروريستي
معرفي مي
كنند, ولي
هنگامي كه از
تهاجم
استكبار به
ملل ستمديده
سخن
به ميان مي
آيد, آن را جنگ
عادلانه اي
مي دانند كه
ضرورت هاي
اخلاقي و
سياسي به
همراه دارد و
بايد
چنين جنگي
آغاز شود
|