حكومت خاخامها در معرض فروپاشي

اشاره :

بمناسبت پنجاه و چهارمين سال ايجاد كيان صهيونيستي « احمد معمر » در مطلب بسيار مفصلي با عنوان « پايان دولت يهود » كه طي چهار روز در روزنامه مصري « الاحرار » به چاپ رسيد , به بررسي چگونگي تشكيل و تاريخچه , عوامل قوت و ضعف , نقش ارتش و خاخام ها و سرانجام دولت يهود پرداخته و با مقايسه فروپاشي امپراتوري صليبي با وضعيت صهيونيستها در فلسطين مي نويسد : مطالعه تاريخ و واقعيتهاي موجود , پاسخگوي اين سئوالات خواهد بود كه پايان و سرانجام دولت عبري چيست و چگونه خاخام ها و ژنرالهائي كه بر اين كشور حكومت مي كنند , خود سبب فروپاشي آن خواهند شد با هم مطلب را پي مي گيريم :
حقد و كينه خاخام هاي يهودي , سوخت تانكهاي اسرائيلي كه مسير را براي ورود يهوديان آواره در جهان جهت استقرار در فلسطين آماده مي كردند. فراهم مي نمود و اموال يهوديان در نقاط مختلف جهان و بوقهاي تبليغي ايشان كه خرافه هاي كوره هاي آدم سوزي نازيها و فشارهاي وارده بر ملت يهود در طول تاريخ را ترويج مي كردند. با بهره گيري از پشتيباني دول بزرگ و چشم داشتهاي ايشان در خاورميانه و نيز پراكندگي اعراب و اختلافات آنها , همه و همه باعث ايجاد اين كابوس صهيونيستي در منطقه شد.
اما وضعيت آينده خيلي تاريك و نگران كننده نيست , چرا كه اسرائيل بعنوان دولت خاخام ها و ژنرالها , عليرغم پيروزيهائي كه بر اعراب داشته , نتوانسته است امنيت را براي شهروندانش تامين نمايد و توافقات صلحي كه با برخي كشورهاي عرب منعقد كرده است , نتوانسته است عزلت اين كشور را بشكند و نه زرادخانه هاي سلاحش , برايش امنيت آورده و نه عادي سازي روابط با برخي كشورها , كراهت مردم را نسبت به آن كاهش داده است .
تاريخ سياه يهود , بر شمارش معكوس سقوط اين كيان تاكيد مي كند و تاريخ برخورد فلسطين با اشغالگران , به همين نتيجه اشاره مي نمايد چرا كه اشغال فلسطين توسط صليبي ها از نظر دلائل و شرايط استمرار و ميزان قدرت , با اشغال اين كشور توسط اسرائيل خيلي تفاوت نمي كند و تاريخ بار ديگر تكرار خواهد شد و هيچ فرقي ميان اكاذيب و دروغهاي پاپ در قرون وسطي جهت تحريك بر اشغال فلسطين و خرافه هاي خاخام هاي فعلي در پشتيباني از وجود حاكميت صهيونيستي در فلسطين وجود ندارد.
نويسنده سپس به مقايسه ميان حركت صليبي و حركت صهيونيستي مي پردازد و مي نويسد :
اسرائيل در طول 50 سال (از زمان تاسيس تا سال 1377 ) توانست تعداد جمعيتش را حدود 10 برابر افزايش دهد و از 650 هزار به 5,7 ميليون نفر برساند. همچنين اين رژيم توانست انقلاب صنعتي را پشت سر گذاشته و كشور را به پيشرفتهائي برساند و از جمله اينكه سطح زندگي در اين كشور به حدود كشورهاي اروپاي غربي رسيده و در حال حاضر ميزان درآمد مردمي از 16500 دلار در سال كمتر نيست و توليد سالانه اين كشور در سال 1375 به حدود 95 ميليارد دلار رسيد . نسبت رشد اقتصادي (تا قبل از شروع انتفاضه ) 4,4 درصد در سال بود و تجارت و ساخت سلاح منبع اصلي درآمد اين كشور و پس از آن تراش و صدور الماس ديگر منبع درآمد اين كشور مي باشد.
اما با اين حال آيا هدف نهايي حركت صهيونيستي , تكميل شده و به آن دست يافته است بالطبع پاسخ اين سئوال منفي است و در مورد آينده اسرائيل هم كه آيا در همين مسير پيشرفت قرار خواهد داشت . نميتوان اعلام نظر كرد چرا كه در همين منطقه جغرافيائي كه توسط اسرائيلي ها , اشغال شده در قرن 12 ميلادي پادشاهي بيت المقدس لاتيني كه توسط صليبي ها ايجاد شده بود , فروپاشيد و از ميان رفت و الان هم هيچ تضميني بر اينكه دولت اسرائيل عليرغم تمامي بنيه هاي قدرت و حيات كه از آن بهره ميبرد , بتواند تا صدمين سال تاسيسش يعني 1427 دوام بياورد , وجود ندارد .
برخي شباهتها ميان حركت صليبي و حركت صهيونيستي :
هدف نهائي دو حركت , حمله نظامي به سرزمين « غريبه اي » بود كه در اختيار « دشمنان » است و وقتي صليبي ها در سال 1099 (478 ) بر بيت المقدس تسلط يافتند , هدف آنها ايجاد يك پادشاهي اتحاديه اي با قدرت , براساس نمونه هاي موجود در اروپاي آن روز بود كه در طول زمان , اين پادشاهي و حكومت به مثابه يك واحد استعماري زير مجموعه دولت مادر درآمد كه آن دولت مادر را بعنوان مخزني از سلاح و ارتش به خدمت خود درآورد. همانند رابطه اي كه الان اسرائيل با آمريكا دارد و يهودياني كه در ابتدا بصورت انفرادي يا گروههاي كوچك وارد فلسطين مي شدند , تنها پشتيبانشان , كمكي بود كه از مجموعه هاي يهودي ذينفوذ در كشورهاي غربي دريافت مي كردند و اين دولتها و آمريكا درست همان نقشي را بازي مي كنند كه اروپا در قرون وسطي نسبت به صليبي ها بازي مي كرد.
تشابه ديگر دو حركت , از موضوع دين برمي خيزد كه وقتي در سال 1095 (474 ) پاپ اوربان دوم , كشورهاي اروپائي را به جنگ صليبي تشويق و تحريك مي كرد , هدف اين جنگ را آزادي بيت المقدس جهت قدرت و امكان حجاج مسيحي براي زيارت مقدسات مسيحي توجيه مي كرد كه البته اهداف ثانوي اقتصادي و سياسي هم داشت و وقتي در اواخر قرن 19 , يهوديان هم به فكر اشغال فلسطين افتادند , در اهداف خودشان هدف استعماري مشابهي داشتند گرچه دين تنها عامل در اين طرح نبود و اكثر رهبران اسرائيلي , الحاد خود را ابراز مي كردند ولي ناگزير جهت كسب آراي راي دهندگان , نسبت به امور ظاهري ديني التزام نشان مي دادند.
از ديگر جوانب تشابه ميان تجربه صليبي و صهيونيستي , ارتباط آنها با شرائط اقليمي و منطقه اي ميباشد كه اين شرائط باعث اشغال نسبتا آسان فلسطين گرديد كه از جمله اين شرائط ضعف « احساس ملي » در ميان سكنه اصلي منطقه و نيز انقسامات و تفكيكهاي موجود در ميان نيروهاي منطقه اي مجاور فلسطين بود. در مرحله اول اشغال يعني در قرون وسطي هيچ احساس ملي در ميان فلسطيني ها وجود نداشت چرا كه فلسطين جزئي از امپراتوري سلجوقي تركي محسوب مي شد و سلجوقي ها در جنگ آشكار و پنهان با تمامي دول مجاور بخصوص فاطمي ها در مصر بودند. همزمان قاهره و بغداد بر سر حاكميت جهان اسلام با هم در نزاع بودند , ضمن اينكه درگيريهاي كشنده اي ميان پادشاهان سلجوقي وجود داشت .
در ابتداي قرن بيستم نيز فلسطين زير اشغال عثماني تركي , سپس اشغال انگليس قرار داشت . در اين مرحله شاهد ظهور احساسات ملي گرايانه فلسطيني هستيم ولي اين توجهات ملي متمركز در خانواده هاي بزرگ مثل آل حسيني و خانواده نشاشيبي بود كه سران اين خانواده ها هم در حال رقابت جهت بدست آوردن امكانات جهاد عليه طرح استعماري صهيونيستي و طرفداري علني انگليس از يهود بودند و لذا هماهنگي لازم جهت برخورد با طرحهاي صهيونيستي وجود نداشت بخصوص اينكه كشورهاي مجاور هم وارد سياستهاي اقتصادي برخاسته از مصالح خود شدند و هر كدام سعي داشتند سهم بيشتري از فلسطين جهت كشورهايشان بدست آورند.
شباهت ديگر در پايان و نهايت اين دو حركت است : حركت صليبي در ابتدا توانست با نيروي نظامي خود بر همسايگان چيره شود و سومين پادشاه صليبي , دولتي را تشكيل داد كه مرزهايش بطول نوار ساحلي مديترانه از جنوب تا غزه و تا انطاكيه در شمال و اطراف منطقه آوسا در شرق تركيه فعلي را شامل مي شد . اسرائيل هم بدنبال جنگ 1967 (1346 ) توانست سرزمينهايش را از كانال سوئز در جنوب تا ارتفاعات جولان در شمال و مرز اردن در شرق و مديترانه در غرب گسترش دهد.
اما اضمحلال و فروپاشي پادشاهي صليبي در سال 1144 ميلادي (923 ) يا بعد از گذشت 45 سال از شكل گيري اش با سقوط منطقه « اوسا » در شمال بيت المقدس آغاز شد و بعبارت امروزين آزادي « آوسا » آغازي بر پايان اين حكومت بود و اين سوال مطرح است كه آيا عقب نشيني اسرائيل از جنوب لبنان (كه در شمال اسرائيل واقع شده است ) اشاره اي به نزديكي فروپاشي اسرائيل نيست بعلاوه اينكه مواضعي از طرفداران اسرائيل ديده مي شود كه شايد تا بيست سال پيش اتخاذ چنين مواضعي محال به نظر مي رسيد مثل مواضع اتحاديه اروپا در تائيد برپائي دولت فلسطين در كرانه غربي و نوار غزه .
تاريخ فلسطين و سرنوشت يهوديان
يهوديان در طول تاريخ در فلسطين , جز با ايجاد فتنه و جنگ در ميان همسايگانشان , آرامش و استقرار نداشتند. در چندين قرن پيش « بخت النصر » پادشاه بابل ايشان را از فلسطين بيرون راند و به عراق كوچ داد تا زماني كه كورش پادشاه ايراني , مجددا به ايشان اجازه بازگشت به فلسطين را داد ولي وجود آنها در فلسطين مرتبط با درگيريهاي خشونت باري بود كه ميان كاهنان و پادشاهان روي مي داد و از همان ابتدا فلسطين , معبري جوهري و اساسي براي درگيري نيروهاي جهاني در آن زمان مثل مصر در جنوب غربي , پادشاهان آسياي صغري در شمال و آشوريها و بابلي ها از شرق و ملتهاي مديترانه و يونان قديم از غرب بود و لذا از قرن 5 قبل از ميلاد تا حدود هزار سال , اين پادشاهان جهت دستيابي و استيلا بر اين سرزمين با هم در حال نبرد بودند و دولتهاي كوچكي كه در فلسطين تشكيل مي شد , توان و ياراي مقابله با آنها را نداشتند و در آن شرائط براي اين دولتهاي كوچك فلسطيني , بهره برداري از استقلال ممكن نبود مگر در مايه ضعف قدرتهاي بزرگ همسايه با ايجاد درگيري و جنگ در ميان ايشان و اين قدرتها هر وقت فرصت پيدا مي كردند , دولتهاي يهودي تشكيل شده در فلسطين را از ميان مي بردند.
بهرحال پس از مرگ « سليمان نبي » مشهورترين و بزرگترين پادشاه يهود در 928 قبل از ميلاد , مملكت فلسطين به دو بخش تقسيم شد : مملكت اسرائيل در شمال فلسطين و مملكت يهودا در جنوب . پادشاهي اسرائيل بمدت 200 سال ادامه يافت تا اينكه در سال 722 قبل از ميلاد توسط آشوريها از ميان رفت در حاليكه مملكت يهودا 350 سال استمرار يافت تا اينكه در سال 586 قبل از ميلاد بابلي ها بر اورشليم (قدس ) مسلط شدند و يهوديان اين منطقه را به عراق كوچ دادند كه مرحله شروع بدبختي و آوارگي ايشان شد كه بيش از 2000 سال طول كشيد .
در طول قرون و زمان , پادشاهان زيادي بر اين منطقه يعني فلسطين حكم راندند . در قرن 5 قبل از ميلاد , فارس ها بر بابلي ها پيروز شده و به يهوديان اجازه بازگشت به فلسطين را دادند. بعد از اينكه اسكندر , ملوك فارس را شكست داد , حاكميت فلسطين بدست پادشاهان مصر يعني « بطالمه » , جانشينان اسكندر افتاد. با ايجاد درگيري ميان بطالمه و سلوكيين پادشاهان سوريه قديم كه خود نيز از وارثين اسكندر بودند , فلسطين را از دست بطالمه خارج و در سال 141 قبل از ميلاد يهوديان توانستند يك دولت كوچك تحت اشراف سلوكيين ايجاد كنند . تا اينكه در سال 63 قبل از ميلاد رومي ها بر فلسطين تسلط پيدا كردند و بدنبال آن درگيري ميان يهود و روماني ها آغاز شد كه بالطبع توان يهوديان به اندازه قدرت رومي ها نبود . در سال 70 ميلادي رومي ها اورشليم را محاصره و بر آن مسلط شده و تمامي آن از جمله هيدل دوم را منهدم كردند. در طول تاريخ بر اهميت فلسطين بخاطر موقعيت ممتاز نظامي بعلاوه راه تجاري ميان شرق و غرب و حدفاصل ميان اقيانوس هند و منطقه آسياي وسطي , افزوده شده است .
بعد از رومي ها , بيزانطي ها بر فلسطين مسلط شده و سپس در سال 638 ميلادي , فلسطين بدست مسلمانان افتاد و از آن زمان , جز فاصله سالهاي 1094 تا 1187 يعني جنگهاي صليبي , فلسطين در اختيار مسلمين بوده است . ابتدا در اختيار خلفاي اموي بود سپس عباسي ها و بعد سلجوقي ها و ايوبي ها و سرانجام مماليك , تا اينكه در 1517 ميلادي (896 ) توسط عثماني ها تصرف شد و به مدت 4 قرن در سيطره كامل تركها بود . امپراتوري عثماني بدنبال جنگ جهاني اول از هم فروپاشيد و بموجب قطعنامه سازمان ملل در سال 1920 (1299 ) فلسطين تحت اشراف انگليس درآمد و اين سيطره تا سال 1948 (1327 ) يعني سال اعلام موجوديت دولت اسرائيل ادامه يافت .
مراحل رشد و توسعه يهود :
با انتشار ديانت مسيحيت در اكثر مناطق ساحلي مديترانه , يهوديان بعنوان قاتلان حضرت مسيح مورد آزار و اذيت قرار مي گرفتند و مجبور به پذيرش مسيحيت مي شدند و در طول اين زمان , يهود , جز در زمان حكومت مسلمين , روي آرامش بخود نديد و در اين ميان توانستند گذشته خود را زنده كنند و عبادات خود را انجام دهند.
البته دلائل فشار بر يهود فقط امور مذهبي نبود بلكه غرق شدن آنها در تجارت و بخصوص مسئله ربا باعث شده بود ديگران به اين چشم به آنها نگاه كنند كه سعي در ثروتمند شدن به حساب ديگر ملل دارند.
در قرن 19 يهوديان به سمت پيوستن به حركات كمونيستي و اشتراكي كشيده شدند و علت اساسي آنهم حالت « الحادي و بي ديني » اين مكاتب بود بعلاوه اينكه اكثر موسسين تفكر كمونيستي يهودي بودند.
از سوي ديگر دلائل اقتصادي و قومي هم از عللي بود كه هيتلر را به انتقام از يهود در آلمان و شرق اروپا تشويق مي كرد.
البته از مدتها قبل حركت صهيونيستي به رهبري « تئودور هرتزل » كه يك يهودي ملحد بود , آغاز شده بود (1904 ـ 1860 ) و او بر اين عقيده بود كه آزادي يهود منحصر در ايجاد يك دولت خاص براي ايشان در اراضي فلسطين است كه انگليس و فرانسه هم با توجه به اهداف خودشان , از اين انديشه استقبال كردند و دول اروپائي هم كه بدين طريق از يهوديان بعنوان يك اقليت مزاحم و توطئه گر رها مي شدند , با آن موافق بودند. اين در زماني بود كه اموال يهوديان حاصل از تجارت و ربا نقش تاثيرگذاري بر سياستمداران اروپائي داشت و يهوديان از فرصت جنگ اول جهاني براي دادن وامهاي كلان به فرانسه و انگليس بهره گرفتند.
در ابتدا حركت صهيونيستي با واكنش شديدي از سوي خاخامهاي طرفدار سياست روبرو شد و آنها معتقد بودند دعوت به بازگشت به سرزمين موعود , بدعتي است كه به كفر مي انجامد چرا كه به گمان ايشان مملكت يهود جز بعد از بازگشت عيسي مسيح به زمين برپا نخواهد شد. ضمن اينكه برخي كمونيستها هم با اين عقيده صهيونيستي مخالفت مي كردند چرا كه خواهان برپائي يك دولت جهاني بودند كه به ادعاي آنها اين دولت هيچ مفهوم نژادي يا طبقاتي را نمي پذيرد.


رژيم صهيونيستي با بهره گيري از حمايت دولتهاي بزرگ و چشم داشتهاي آنها در خاورميانه و نيز پراكندگي اعراب و مسلمانان در قلب جهان اسلام بوجود آمده است
اسرائيل بعنوان دولت خاخام ها و ژنرال ها , عليرغم پيروزيهايي كه در جنگهاي مختلف عليه اعراب داشته , هنوز نتوانسته است امنيت را براي شهروندانش تامين نمايد
تاريخ سياه صهيونيسم بر شمارش معكوس سقوط كيان اسرائيل تاكيد مي كند و همانطور كه صليبي ها پس از مدتي اشغال مجبور به ترك فلسطين شدند , اسرائيل نيز ناچار به ترك اين كشور خواهد بود
 


نفوذ در فلسطين :
اندكي پيش از پايان قرن 19 و عليرغم مراقبتهاي اعراب و دولت تركيه , يهوديان بصورت مخفيانه و در قالب گروههاي كوچك , اندك اندك وارد فلسطين شدند . در سال 1917 (1296 ) يهوديان توانستند به يك كمك سياسي قوي از انگليس دست پيدا كنند و آن « وعده مشهور بالفور » بود كه به يهود حق برپائي يك وطن ملي در فلسطين را مي داد . از سال 1917 تا 1948 (1296 تا 1327 ) درگيريهائي ميان اعراب و يهود وجود داشت تا اينكه انگليس حل اين مشكل را به سازمان ملل احاله كرد و در سال 1947 (1326 ) اين سازمان براساس قطعنامه 181 , راي به تشكيل دو دولت يهودي و فلسطيني داد (قطعنامه تقسيم ) براساس اين قطعنامه « ديويد بن گوريون » در سال 1327 موجوديت دولت اسرائيل را اعلام كرد ولي دولت فلسطين هنوز جامه عمل بخود نپوشيده است .
قبل از حركت صهيونيست ها بطرف فلسطين , يهوديان مقيم در اين كشور از 20 هزار نفر تجاوز نمي كردند و با شروع قرن بيستم , حركت صدها هزار مهاجر از وسط و شرق اروپا آغاز شد و طي چند ماه تعداد آنها به حدود 650 هزار نفر رسيد كه 90 درصد از اين ها , يهوديان لائيك و بي دين « اشكناز » بودند.
در اين ميان دو حزب بزرگ در ميان صهيونيست ها تشكيل شد كه يكي « آلماباي » در جناح چپ بود كه بعدا تبديل به حزب كار شد و ديگري « ميريت حاتسواد » در جناح راست . « ديويد بن گوريون » رهبري آلماباي و « ولاديميرزئيف جابوتنسكي » رهبري حزب حاتسواد را بعهده داشتند كه عليرغم برخي اختلاف نظرات , هر دو در ايجاد دولت يهود در فلسطين با هم يك نظر داشتند.
حزب آلماباي با توجه به رعايت طبعات فقير مهاجران يهود , توانست اكثريت سياسي را بدست آورد و قابل ذكر است كه ارتش اسرائيل و اتحاديه كارگران « هستدروت » و مزارع دسته جمعي « كيبوتسات » از شكم اين حزب خارج شد و الان اتحاديه كارگري بيش از 75 درصد حجم نيروي كار اسرائيل را در اختيار دارد.
در خلال دهسال از اعلام كيان صهيونيستي , صدها هزار يهودي به فلسطين سرازير شدند و تعداد يهوديان از 650 هزار نفر به 2 ميليون نفر افزايش يافت كه اكثريت مطلق اين مهاجران از يهوديان اروپا « اشكناز » بودند كه در مقابل اينها يهوديان شرقي « سفارديم » قرار داشتند كه بعلت وابستگي به فرهنگ شرق , مورد تحقير اشكنازها واقع مي شدند و لذا عمليات ادغام يهوديان شرقي به آرامي و كندي صورت مي گرفت و مشكلات متعددي در اين مسير وجود داشت و بدينگونه زمينه هاي جدائي تاريخي عميق ميان اشكنازها و سفارديم ها ايجاد شد.
يكي از مشكلات اساسي در كيان صهيونيستي , مسئله و عامل دين بود. به اين مفهوم كه يهوديان , دين يهود را عامل جدائي ميان خود و ديگران مي دانند و لذا از ابتداي برپائي اين كيان , رهبران اسرائيلي نتوانستند بر سر جايگاه دين يهودي در دولت توافق كنند و اين جدل باقيماند كه اسرائيل « يك دولت يهودي » است يا اينكه « دولتي براي يهوديان » است . تا اينكه « بن گوريون » اعلام كرد « ديانت يهودي جزئي از تاريخ ملت يهود و ميراث فرهنگي و تمدني » آن است .
در مورد تطبيق و مشخص نمودن يك فرد يهودي و نيز انجام مراسم مذهبي از جمله مراسم دفن , موضوع ارث و... نيز مشكلاتي حاصل شد و يهوديان متدين , پذيرش هر قانون اساسي علماني (لائيك ) را رد كردند و « بن گوريون » پذيرفت كه اصول وارده در اعلاميه استقلال بعنوان چارچوب قانوني دولت باشد. حكومت هاي اسرائيلي نيز جهت جلوگيري از برخورد با متدينين , به آنها امتيازات زيادي مي دادند و بدين طريق ريشه هاي اختلاف ميان لائيك ها و متدينين قويتر مي شد بخصوص اينكه متدينين از خدمت سربازي معاف شدند و اين موضوعي بود كه لائيك ها آن را يك تبعيض نژادي بدون دليل عليه خود مي دانستند.
تركيب جمعيتي :
تركيب جمعيتي فعلي اسرائيل كه هيچ تجانس و ارتباطي بهم ندارد , بصورت يك بمب قابل انفجار درآمده است كه هر لحظه آمادگي انفجار دارد. در سال 1996 (1375 ) اعراب 48 حدود 18 درصد از جمعيت را تشكيل مي دادند كه البته از سال 1948 و بخاطر تحميل حكومت نظامي مستقيم عليه ايشان , در سختي و مشقت فراواني زندگي مي كنند.
تعداد اعراب در اسرائيل به 920 هزار نفر مي رسد كه مسلمين 80 درصد اين تعداد را تشكيل ميدهند بعلاوه اندكي دروز و مسيحي .
انجام خدمت در ارتش اسرائيل براي اعراب ممنوع است و فقط دروزيها استثنا هستند. ضمن اينكه آنها هم از ورود در بخشهائي از ارتش ممنوع هستند مثل نيروي هوائي و بخشهائي از اطلاعات .
قبل از 1967 (1346 ) تعداد يهود چهارميليون و هشتصد هزار بود كه حدود 81 درصد جمعيت پنج ميليون و هفتصد هزار نفري را تشكيل مي دادند ولي بعد از اشغال كرانه غربي و غزه تعداد اقليت عربي به يك ميليون و سيصد هزار افزايش يافت كه باعث شد اكثريت يهودي به 79 درصد كاهش يابد و از ديدگاه كارشناسان اگر وضعيت سياسي بدين صورت ادامه يابد , در سال 2040 (1419 ) يهوديان بصورت اقليت درخواهند آمد بخصوص اينكه معدل رشد جمعيتي اعراب در اراضي اشغالي كمتر از 45 كودك در مقابل هر 1000 نفر نيست در حاليكه اين عده براي يهود فقط 18,5 كودك است .
از سوئي ديگر با توجه به مهاجرت ها از نقاط مختلف جهاني , اسرائيل و جامعه اسرائيلي بعنوان يك جامعه مخلوط از نژادها , قوميت ها و زبان ها قابل فروپاشي ناگهاني تحت هر شرائط غيرطبيعي و اضطراري است چرا كه هيچ چيز ميان شهروندان اسرائيلي ارتباط برقرار نمي كند مگر تلاش براي اقامت در اين سرزمين ! بعلاوه بخشي از مهاجرين به اين كشور , يهودي هم نيستند و روزنامه « هاآرتس » اشاره مي نمايد كه هزاران مسلمان آسياي ميانه جهت بهره برداري از مزايائي كه در اختيار مهاجرين قرار داده مي شود به اسرائيل مهاجرت كرده اند.
خطر يهوديان افراطي
اما خطرناكترين چالشي كه اسرائيل در آينده با آن مواجه است . يهوديان تندرو هستند كه سعي مي كنند در جوامع خاص خود و به دور از دولت و موسسات آن (كه آن را به كفر متهم مي كنند) زندگي كنند. آنها در اين مجتمعات تقريبا شبه بسته , قوانين خاص خود را اجرا مي كنند. اين تندگرايان از ابتدا حركت صهيونيستي را يك حركت كافر و ملحد مي دانستند و برخي از ايشان روز 14 مي كه سالروز تشكيل اين كيان است را روز عزا و حزن اعلام مي دارند.
البته تعداد اين يهوديان هم كم نيست و طبق آمار سال 1994 (1373 ) كمتر از 400 هزار نفر بودند كه براساس رشد طبيعي جمعيت , كارشناسان انتظار دارند كه در خلال 8 سال گذشته , حدود 500 هزار نفر زياد شده باشد و الان به حدود 900 هزار نفر رسيده باشد .
البته اين دشمني نسبت به دولت بعنوان يك موسسه سياسي , مانع حضور ايشان در مراكز حياتي اسرائيل نشد و از ابتداي سال 1997 (1376 ) متدينين محافظه كار , وارد امور سياسي شدند و در انتخابات كنيست سال 1996 (1375 ) احزاب مذهبي 23 كرسي از مجموع 120 كرسي كنيست را بدست آوردند كه البته در اين ميان حزب قومي ديني مفدال 9 كرسي , حزب شاس 10 كرسي و حزب اجودات 4 كرسي بدست آوردند .
ارتش اسرائيل و عوامل ضعف آن :
از ديدگاه كارشناسان , خطرناك ترين مركزي كه شاهد فروپاشي ملحوظي مي باشد , ارتش اسرائيل است . باتوجه به اينكه ارتش از ابتداي تشكيل , حالت « گاو مقدس » را داشت كه نزديكي به آن جز با احتياط فراوان ممكن نبود و منابع تبليغي رژيم صهيونيستي هم , ژنرال هاي ارتش را بعنوان « پيامبران جديد » مي ناميدند و هيچ بحث و جدلي هم در اين نيست كه قدرت اساسي و اصلي اسرائيل , در ارتش اين كشور نهفته است و عليرغم اينكه اسرائيل با كمك آمريكا , اسلحه هاي فراوان و جديدي دريافت داشته و زرادخانه اين كيان چه از نظر كميت و چه از نظر كيفيت , نسبت به كشورهاي عربي در سطح بسيار بالائي قرار دارد ولي يك مشكل روحي در ميان سربازان وجود دارد و آن جنگ , بدون داشتن عقيده نظامي و هدف استراتژيك مشخص و واقعي و روشن , و بعبارتي ناتوان رهبران و فرماندهان ارتش از مشخص كردن اهداف واقعي و قانع كننده , در مورد اسرائيل بزرگ و آرزوي نيل به فرات و تحقق آنست .
كوچكي مساحت فلسطين و ضعف عددي يهوديان , مواردي را بر استراتژي قدرت اسرائيلي تحميل مي كند. از جمله اينكه رهبران و فرماندهان ترجيح مي دهند صحنه و ميدان جنگ به سرزمين دشمن منتقل شود و لذا از قواعد جنگ غافلگيرانه و سيطره نيروي هوائي و انجام حملات متمركز و سريع استفاده مي كنند كه البته اين امر احتياج به نيروهاي آموزش ديده و ملتزم به اوامر فرماندهان و ... دارد ولي جنگهائي مثل جنگ اكتبر 73 , جنگ جنوب لبنان و برخورد با فلسطيني ها , اين نقطه ضعف ارتش را علني ساخت .
نقطه ضعف ديگر ارتش اسرائيل اينست كه فاقد تجانس و هم گونگي بشري است و منعكس كننده تركيب نامتجانس جامعه اسرائيل مي باشد. تا پايان دهه 60 , ارتش جهت سربازگيري از شهروندان « مزارع دسته جمعي كيبوتسات » استفاده مي كرد كه برخلاف جوانان شهري مشهور به قساوت , خشكي و تحمل مشكلات جنگي بودند.
بدنبال جنگ 1967 (1346 ) تفوق و برتري سلاح , ركن اساسي نظريه امنيتي اسرائيل و جايگزين اعتماد بر كفايت سربازان گرديد و « مناخيم بگين » تصريح كرد : « من به تورات ايمان دارم ولي اطمينانم را بر ميراژ قرار مي دهم » . و لذا از اين زمان نسل جديدي در ارتش شكل گرفت كه ديگر تابع و چارچوب مذهبي در آن كمتر بود و ماديات و حب ذات در آن بيشتر ديده مي شد و كار به جائي رسيد كه ژنرال « امنون شاهاك » رئيس ستاد ارتش اين كشور در اكتبر 96 (شهريور 75 ) و در اولين سالگرد مرگ رابين اعلام كرد : ما از زماني كه لباس ارتش اسرائيل باعث افتخار و احترام بود , فاصله گرفته ايم و الان ديگر فرار از ارتش و عدم خدمت در آن , لكه ننگي در تاريخ زندگي يك فرد محسوب نمي شود.
مسئله نگراني از افزايش فرار سربازان از خدمت و نيز عدم موفقيت كامل حملات سالهاي 1982 و 1985 (1361 و 1364 ) اسرائيل به لبنان و بدنبال آن عجز ارتش در مقابل انتفاضه اول از 1987 و 1993 (1366 تا 1372 ) ناتواني ارتش اسرائيل در مقابل مقاومت اسلامي و بخصوص مجاهدين حزب الله در جنوب لبنان و از سوئي ديگر علني شدن فضايح اخلاقي فرماندهان ارتش از نظر جنسي , رشوه و موادمخدر و... تاثيرات منفي فراواني بر چهره ارتش اسرائيل گذاشت و ارتش كه مورد احترام و تقدير بود و انتشار هيچ خبري از آن قبل از سانسور , مجاز نبود , ديگر از انتقاد مردمي مصون نبوده و از سوي ديگر محكمه عالي اسرائيل نقش فعالتري در نظارت بر فعاليت هاي ارتش , بعهده گرفت كه اين به معناي از ميان رفتن اطمينان نسبت به فرماندهان عالي ارتش بود. دادگاه عالي معيارهاي جديدي براي حدود و صلاحيت نظارت در اشراف نظامي و طرز رفتار سربازان تعيين كرد و ضوابط خاصي براي كار زنان در ارتش قرار داد و از سوئي ديگر اوليا سربازان هم خواهان بهبود وضعيت فرزندان خود و اطلاع بشكل منظم از امور نظامي بودند.
در مقابل اين فشارهاي مردمي و اجتماعي , ارتش اسرائيل اقدام به تغيير استراتژي جنگي خود نمود تا بهر صورتي شده , خسارات انساني كاهش يابد و لذا تلاش نمود از نيروي هوائي و زرهي بيشتر از نيروي زميني استفاده نمايد و اين تجربه در جنوب لبنان بيشتر شد و ارتش سعي مي كرد از مقابله مستقيم خودداري نمايد و لذا بدينگونه مرحله اي كه ارتش اسرائيل بصورت بي پروا و متهورانه وارد جنگ مي شد , به پايان رسيد و در همين زمينه اكثر افرادي كه به ارتش مي پيوستند , ترجيح مي دادند كه در بخشهائي كار كنند كه برخورد مستقيم با دشمن نداشته باشد مثل پشتيباني , خدمات مكانيكي و پروازي و در مقابل واحدهاي زميني از عدم استقبال و از سوي ديگر فرار سربازان رنج مي برد.
با توجه به چنين مشكلاتي , معافيت متدينين از سربازي مورد حملات شديدي در جامعه اسرائيلي قرار گرفته و از سوي ديگر , برخي پيشنهاد مي دادند كه ارتش اسرائيل به عصر شبه نظاميان نامنظم باز گردد , همانگونه كه در خلال سالهاي اول ايجاد اسرائيل بوده است .
و نتيجه اينكه با توجه به واقعيت هاي تاريخي بخصوص در اين منطقه و شرائط موجود در داخل كيان صهيونيستي و البته بشرط فراهم آمدن عواملي چون وحدت و يكپارچگي عربي ـ اسلامي , ميتوان اميدوار بود كه اين رژيم نتواند جشن يكصدمين سال تاسيس خود را برگزار نمايد.
تركيب جمعيتي اسرائيل كه هيچ تجانس و ارتباطي با يكديگر ندارند , بصورت يك بمب قابل انفجار درآمده كه هر لحظه آمادگي انفجار دارد
جامعه اسرائيلي بعنوان يك جامعه مخلوط از نژادها , قوميت ها و زبان هاي مختلف , قابليت فروپاشي ناگهاني تحت هر شرايط غيرطبيعي و اضطراري را دارد و چرا كه هيچ چيز ميان شهروندانش ارتباط واقعي برقرار نمي كند مگر تلاش براي اقامت در اين سرزمين !
خطرناكترين عاملي كه اسرائيل در آينده با آن مواجه است , يهوديان تندرو هستند كه دولت اسرائيل را به كفر متهم مي كنند و سعي دارند در جوامع خاص خود و به دور از دولت و موسسات آن زندگي كنند
قدرت اساسي و اصلي حفظ موجوديت رژيم صهيونيستي , در ارتش اين رژيم نهفته است اما اين قدرت اصلي اكنون از درون از سوي عواملي در حال تهديد است و رهايي از اين تهديدات غيرممكن بنظر مي رسد
منبع : روزنامه الاحرار ـ 8 ـ 9 ـ 10 ـ 81,2,11
ترجمه : ميرمسعود حسينيان 81,2,24