|
جهاني
سازي در يك
نگاه
اشاره:
نوشته حاضر
بخشي از
مقاله اي است
با عنوان «جهاني
سازي در يك
نگاه» كه به
تعاريف،
عوامل و
اهداف آن مي
پردازد. اينك
نخستين بخش
از اين مقاله
از نظرتان مي
گذرد.
آينده جهان
را
پندارهايي
از توهمات
ناشي از
جهاني شدن در
برگرفته است.
«جهاني شدن»،
بحثي كه سال
هاي اخير
عليرغم
ناهمخواني
هاي فراوان
آن در زمينه
هاي فرهنگي،
سياسي و
اقتصادي با
ساختار حاكم
بر جوامع،
بسيار
گسترده شده و
به خاطر
ابهاماتي كه
در اصل اين
پديده وجود
دارد، با
اينكه هنوز
اين مفهوم از
حد تعريف
فراتر
نرفته،
واكنش هاي
متعددي را در
پي داشته است.
اين مقوله
همانند پست
مدرنيته،
برخورد تمدن
ها، انحلال و
اضمحلال
خرده فرهنگ
هاي محلي يا
ملي در قالب
يك فرهنگ
جهاني و...
مفاهيم و
موضوعاتي
هستند كه
بسياري از
روشنفكران و
سياستمداران
جوامع مختلف
و به ويژه
جوامع
فرودست (جنوب)
را به خود
مشغول كرده
اند. اين
مقولات تنها
مشغوليتي
نظري براي
متفكران
ايجاد نكرده
اند بلكه
استمرار
حيات فرهنگي
و اجتماعي
اين جوامع را
تحت تأثير
خود قرار
داده اند.
اصطلاح Globalization يا Globalizm به يك
معنا بكار مي
رود و پروژه
اي است كه
بعضي ها و در
رأس آنها
آمريكا،
تمايل دارند
در دنيا به
اجراء درآيد
و در نتيجه
ساختار نظام
بين المللي
را به شكل يك
قطبي درآورد.
«نظم نوين»
عنوان شده از
طرف جورج بوش (پدر)
رئيس جمهور
اسبق آمريكا
در واقع
الگوي
مصداقي اين
تعريف است.
واژه جهاني
شدن از اواخر
دهه 1960 ميلادي
در عرصه هاي
گوناگون
اقتصادي،
سياسي و
فرهنگي رخ
نموده است. با
اين حال نقش
آن در فرهنگ و
اقتصاد
بيشتر مشهود
است. در اين
راستا،
تركيب جهاني
توافق در
تجارت آزاد،
شبكه جهاني و
يكپارچگي
بازارهاي
مالي، مرزها
و فاصله ها را
از ياد برده
است. فرآيند
اجتماعي نيز
قيد و بندهاي
حاكم بر
روابط
فرهنگي را از
هم گسسته و به
تضعيف ارزش
هاي مذهبي و
ملي
انجاميده
است.
در روند
كنوني، جهان
با تحولاتي
همچون ظهور
منابع جهاني
ارتباطات،
رشد شركت هاي
چندمليتي،
تأثيرگذاري
بازارهاي
مالي جهان و
تلاش براي
تصرف فرهنگ
هاي محلي با
ارايه شيوه
هاي نوين
روبرو است.
نظريه جهاني
شدن مدعي است
كه ما بتدريج
به يك فرهنگ
جهاني- كه از
آن به دهكده
جهاني ياد مي
كنند- نزديك
مي شويم. اما
سوگمندانه
بايد گفت،
عصر
ارتباطات،
عصر رايانه
ها و عصر فن
آوري هاي
نوين علمي و
صنعتي با
وجود
دستاوردهاي
مثبت آن براي
بشريت، حس
ناامني
مشتركي را
نيز در بين
همه مردم
جهان ايجاد
كرده است.
انگاره هاي
جهاني شدن
پيش از بيان
تعاريف
متنوع جهاني
شدن، به نظر
مي رسد
بايستي به
نوعي درك
اجمالي از
اين واژه را
بيان نمائيم.
امروزه
درباره اين
مفهوم اتفاق
نظر چنداني
وجود ندارد و
تعبيرها و
برداشت هاي
متفاوتي از
آن ارايه مي
شود. از اين رو
برخي
صاحبنظران
مدعي اند كه
اصطلاح «جهاني
شدن» يكي از
اصطلاحات
مبهم است كه
تعريف مشخصي
ندارد.
«آنتوني
گيدنز» جامعه
شناس
بريتانيايي
يادآور مي
شود كه فهم
اين اصطلاح
بندرت صورت
گرفته است و
برخي
نويسندگان
ديگر
معتقدند كه
اين اصطلاح
هيچ معنايي
ندارد يا اين
كه صرفاً
نامي جديد
براي پديده
هايي است كه
پيش از ما
وجود داشته
است.(1)
بر اين اساس،
واژه جهاني
شدن از جهاتي
يك مفهوم
كاملا جديد و
از لحاظي يك
مقوله قديمي
به شمار مي
رود. بسياري
از انگاره
هاي جهاني
شدن به شكل
آرمان
خواهانه آن
مانند
همبستگي ملت
ها، انسان
ها، حقوق
بشر،
برادري،
عدالت جهان و
جز اينها از
قرن ها پيش
توسط علماي
اخلاق،
حقوقدان ها،
رهبران و
سياستمداران،
مطرح گرديده
اند. ايجاد
دولت- ملت در
قرن هفدهم
ضمن آنكه خود
در مراحل بعد
به واسطه
تصلب مرزهاي
حقوقي و
تقويت
ناسيوناليسم
مشكلاتي را
براي جهاني
شدن بوجود
آورد ولي در
عين حال
زمينه هايي
را براي رشد
آن از نظر
يكنواختي
رفتار
حكومتي و
توسعه و بسط
روابط بين
الملل و حاكم
نمودن حقوق
بين الملل
فراهم ساخت.
از زاويه
ديگر، جهاني
شدن كاملا يك
مفهوم جديد
است، زيرا
مختصات و
ويژگي هاي آن
با آنچه كه
قبلا مطرح
گرديده به
كلي متفاوت
است، ظهور
اين پديده
باعث بروز
تحرك شگفت
انگيز
اجتماعي،
اقتصادي،
سياسي و
ارزشي شده و
ضمن كاهش
فاصله زمان و
مكان،
تفاسير
جديدي از
سياست،
اقتصاد،
فرهنگ،
دولت،
اقتدار،
امنيت و جز
اينها به دست
مي دهد. به هر
حال اين
پديده، چالش
ها و
تعارضاتي را
به همراه
دارد و مي
تواند باعث
تحول مفاهيم
و تغيير
مصاديق در
روابط بين
الملل شود.(2)
بنابراين
جهاني شدن
فرآيندي است
كه در آن
پديده هاي
انساني رفته
رفته ابعاد و
هويت جهاني
پيدا مي
كنند، جهان
كم كم به
عنوان واحد
مورد مطالعه
در علوم
اجتماعي
مطرح مي شود و
ديگرعلوم
اجتماعي در
قالب جوامع
باقي نمي
ماند. مي
دانيم كه
علوم
اجتماعي
كلاسيك كارش
بررسي
اجتماع است و
اجتماع
جامعه اي است
كه از مابقي
جهان مجزا
شده در حالي
كه علوم
اجتماعي
جديد علومي
هستند كه
جهان را به
عنوان موضوع
مورد مطالعه
در نظر مي
گيرد و نه يك
جامعه را به
طور مشخص.
جهاني شدن
فرايندي است
كه هم به
پديده هاي
انساني
ابعاد و هويت
جهاني مي دهد
و هم نوع نگرش
انسان را به
پديده هاي
اجتماعي
متحول مي كند.
براين اساس،
جهاني شدن هم
در عرصه
واقعيت
اتفاق مي
افتد و هم در
عرصه انديشه.
بسياري
مظاهر جهاني
شدن را مثلا
در عرصه
اقتصاد و
گسترش
سازمان
تجارت جهاني
و شركت هاي
چندمليتي و
خارج از مهار
حاكميت هاي
ملي و در عرصه
سياست شكل
گيري
بازيگران
سياسي كه
فراتر از
كنترل و مهار
دولت ها
هستند مي
دانند.
و اما روايت و
قرائت هاي
جهاني شدن در
يك نگاه كلي
به مجموعه
تعاريف
موجود با
معاني ذيل
آمده است:
1- آلبرو معتقد
است:
«جهاني شدن
كليه
فرآيندهايي
است كه به
وسيله آن،
مردمان جهان
درون يك
جامعه واحد
جهاني ادغام
مي گردند.
جامعه جهاني
كه در آن
انسانيت
براي اولين
بار به شكل يك
بازيگر جمعي
در مي آيد.» (3)
2- امانوئل و
آلبراشتاين:
«جهاني شدن
يعني پيروزي
اقتصاد
جهاني،
سرمايه داري
كه همراه با
يك تقسيم كار
جهاني است.
اين اقتصاد
جهاني
سرمايه داري
توسط منطق
انباشت
سرمايه
هدايت مي
گردد.»
3- اولم و
سرونسن:
«جهاني شدن
يعني تشديد و
تقويت روابط
اقتصادي
سياسي و
فرهنگي در
وراي مرزها.« (4)
4- گروهي از
نظريه
پردازان
ميان جهاني
شدن و جهاني
سازي(5) تمايز
قائلند و
معتقدند كه
جهاني شدن نه
يك پروژه كه
يك فرآينده
است كه به
صورت طبيعي
در حيات نظام
بين المللي
به وجود آمده
به صورت
خودكار به
پيش مي رود و
آن كشورهايي
كه از قدرت
اطلاعاتي
برخوردار
هستند، نقش
آفريني
بيشتري در
دنياي جهاني
شدن ايفاء
خواهند كرد.
طرفداران
اين نظريه
نيز يكسان
نمي
انديشند،
عده اي
معتقدند در
ساحت
اقتصادي،
اين روند
چيزي جز تحول
نظام سرمايه
داري نيست كه
در آن، دوره
هاي مشخصي از
صعود و نزول
را مي توان
مشاهده كرد و
جهاني شدن
همان «جهاني
شدن سرمايه»
است و در ساحت
سياسي عبارت
است از
پيروزي
نهايي
سرمايه داري
و سياست هاي
كثرت
گرايانه
ليبرالي كه
با پايان جنگ
سرد و پايان
تاريخ آغاز
شده و نشانه
آن است كه
ليبرال
دموكراسي
غرب شكل
نهايي حكومت
هاست. از
نظريه
پردازان
شاخص اين
ديدگاه
فوكوياماست.(6)
اما از نگاه
نظريه
پردازاني
چون كاپلان و
هانتينگتون
اين وضعيت
درپي
فروريختن
نظام
دستفاليايي
دولت ها به
پايان مدنيت
مي انجامد. از
اين منظر
جهاني شدن
فرصت هايي را
براي
بازيگران
تازه حتي آن
دسته از
كساني كه
ارزش هاي
بنيادين
نظام
دموكراتيك
را پاس نمي
دارند،
فراهم آورده
است كه اين
وضعيت را
برخي پيدايش
دموكراسي
غير ليبرال
چون
دموكراسي
عوام سالار
به جاي نظام
هاي كثرت گرا
مي خوانند.
5- «آنتوني
گيدنز» جامعه
شناس و متخصص
معروف روابط
بين الملل
دانشگاه
لندن مي گويد:
جهاني شدن يك
پديده جديد
تاريخي و
انساني است
كه تغييرات
طوفاني در
مشت خود دارد.
وي معتقد است
كه فرآيند
جهاني شدن را
نبايد در
مسائل صرفاً
اقتصادي
خلاصه نمود
زيرا كه اين
پديده حد و
مرز اقتصادي
را در مي
نوردد و فضاي
سياسي،
تكنولوژيكي،
اجتماعي و از
همه مهمتر
فضاي فرهنگي
ملت ها،
قوميت ها و
هويت ها را
نيز تحت
تأثير
مستقيم خود
قرار مي دهد.
توسعه
ارتباطات و
فرآيند
اثرگذاري
ابزارهاي
ارتباطي و
مخابراتي به
حدي گسترده
شده كه به طور
ملموس وارد
زندگي خصوصي
و خانواده
شده و تعريف
جديدي از راه
و روش زندگي
ارائه نموده
است.
6- همه مردمان
جهان بنا به
دلايل متعدد
سياسي،
اجتماعي،
تكنيكي،
امروز
سرنشينان
كشتي واحدي
هستند. گذشت
از غرقاب و
نيل به ساحل
امن، يا براي
همه ممكن
خواهد شد يا
براي هيچكس.
اين سخن اگر
امروز كمي
مبالغه آميز
به نظر آيد،
فردا قطعاً
روشن تر و
آسان تر
فهميده
خواهد شد.
سرنوشت ما در
آغاز هزاره
سوم در طول
سالهاي آتي،
سرنوشتي
واحد خواهد
بود. براي اين
كه سرنوشت،
سرنوشتي
عادلانه و
سعادتمند
باشد چاره اي
جز گفت وگو
ميان فرهنگ
ها و تمدن هاي
گوناگون
وجود ندارد.
ما بايد
بدانيم اگر
قرن بيستم بر
مدار
شمشيرگشت و
در اين گردش
بعضي بازنده
و بعضي برنده
شدند، مدار
قرن آتي
ناگزير بايد
برگفتگو
بچرخد
وگرنه،
شمشير تيز
دولبه اي
خواهد شد كه
به هيچكس رحم
نمي كند و چه
بسا جنگ
افروزان،
نخستين
قربانيان آن
باشند. اين
سخن يكي از
لوازم و پي
آمدهاي
جهاني شدن
است.
7- محسن
عبدالحميد:
«جهاني شدن
ابزاري براي
سلطه
كشورهاي
شمال بر جنوب
بويژه
كشورهاي
اسلامي است
اين كشورها
تمام همت خود
را صرف
مبارزه با
اسلام در
تمامي ابعاد
اعتقادي،
اقتصادي و
ارزشي آن
كرده اند.»(7)
8- جهاني شدن
به معناي
يكسان سازي
جوامع در
چهارچوب
تمدني واحد و
اهدافي واحد
است.(8)
9- روژه گارودي:
«جهاني سازي
نظامي است كه
قدرتمندان
را با ادعاي
روابط آزاد و
آزادي بازار
قادر مي سازد
تا اصنافي از
ديكتاتوري
هاي
ضدانساني را
بر مستضعفان
تحميل
نمايند.(9)
10- هانس پيتر
مارتن و
هارولدشومان
نويسندگان
كتاب دام
جهاني شدن
معتقدند كه:
«جهاني سازي
فرآيند
يكسان سازي
درهرگونه
تغيير
خوراك،
پوشاك و آداب
و سنن مردم
جهان است.»(10)
آن چه
درتفكرات
مؤسسين
مقوله جهاني
شدن به صورت
نظامند و
نهادينه شدن
قراردارد
وجود اين
مسئله است كه
بايستي تمام
ابعاد جامعه
و جهان را تحت
عنوان جهاني
شدن ازحيث
سياسي،
فرهنگي،
اقتصادي و
اجتماعي
قراردارد
زيرا جهاني
شدن به هيچ
وجه نمي
تواند
درقالب
اقتصاد صرف
يا سيطره
فرهنگي
تنها، حركت
خود را درجهت
سلطه به جهان
تثبيت نمايد.
امام خميني
اين مجموعه
نگري دنياي
استكبار را
تذكرداده و
توجه همگان
را بدان جلب
مي نمايد:
«... بايد ديد كه
درعصري
همانند
امروز كه
سران كفر و
شرك همه
موجوديت
توحيد را به
خطر انداخته
اند و تمامي
مظاهر ملي و
فرهنگي و
ديني و سياسي
ملت ها را
بازيچه هوس
ها و شهوت ها
نموده اند چه
بايد كرد.(11)
دراين مقال
ابعاد جهاني
شدن را درسه
بعد سياست،
فرهنگ و
اقتصاد
درعرصه بين
المل مورد
دقت و تفسير
قرارمي دهيم:
الف- جهاني
شدن عرصه
سياست
مراد از
يكسان سازي
جهان درعرصه
سياست،
الگوپذيري
از الگوي
واحد سياسي
درعرصه
اجتماعي است.
به عبارت
ديگر، همسان
سازي
مناسبات
اجتماعي و
ساختار
مديريتي
جوامع
گوناگون هدف
جهاني شدن
دراين عرصه
است.
امروز با
تبليغات و
اهرم هاي
سياسي-
فرهنگي
درسراسر
جهان بسياري
ازكشورها
مدل دمكراسي
را به رسميت
شناخته و
رهبران و
مديران و...
جامعه خود را
بدين شكل
انتخاب مي
نمايند و
جايگاهي را
براي اين
موضوع براي
دين و
باورهاي
مذهبي قائل
نيستند. اين
اجماع جهاني
يكي از
مهمترين
ويژگي هاي
جريان
مدرنيته است
كه محور
فرهنگي آن
امپرياليزم
است كه اين
انديشه به
اصطلاح برتر
با فروريختن
ديوار برلين
درسال1989 به
نقطه اوج
عظمت و
اقتدار خود
رسيد.
غربي ها با
يقين به
كارآمدي اين
نظريه
درعرصه بين
الملل با
تمام توان
درحال راه
اندازي
ساختار
دروني آن
دردنيا مي
باشند. شاخص
بارز اين
ديدگاه
درانديشه
فرانسيس
فوكوياما
است كه
معتقداست:
«پايان تاريخ
زماني است كه
انسان به
شكلي
ازجامعه
انساني دست
يابد و درآن
عميق ترين و
اساسي ترين
نيازهاي
بشري
برآورده شود.
بشر امروز به
جايي رسيده
است كه نمي
تواند
دنيايي ذاتا
متفاوت
ازجهان
كنوني را
تصوركند.»
... درطول
چندسال
گذشته همگام
با پيروزي
ليبرال
دموكراسي بر
رقباي
ايدئولوژيك
خود نظير
سلطنت
موروثي،
فاشيسم و
جديدتر از
همه كمونيست
ها، درسراسر
جهان اتفاق
نظر مهمي
درباره
مشروعيت
ليبرال
دمكراسي به
عنوان تنها
نظام حكومتي
موفق بوجود
آمده است. اما
افزون بر آن،
ليبرال
دموكراسي
ممكن است
نقطه پايان
تكامل
ايدئولوژيك
بشريت و
آخرين مشكل
حكومت بشري
باشد و دراين
مقام پايان
تاريخ را
تشكيل دهد.(12)
البته ريشه
اين حرف و
ديدگاه
فوكوياما در
حقيقت در
انديشه ماكس
وبر در باب
پوزتيويست
است. ماكس وبر
با تأكيد بر
جهان شمول
بودن
عقلانيت
ابزاري مدعي
است كه جهاني
شدن يعني هم
سطح كردن و
اين كار در
زماني محقق
خواهد شد كه
عقلانيت
جداي از ارزش
ها معيار
ارزيابي
قرار گيرد.
- نقد و بررسي
در يك بررسي
سطحي از عرصه
جهاني شدن
بايد دانست
كه خود اين
تعريف حكايت
گر نقش محوري
ليبراليسم
در شكل گيري
جهاني شدن و
هم افشاي
تلاش هاي
صاحبان قدرت
براي سلطه بر
جهان است.
بسياري از
خود غربي ها
اعم از
سياستمداران،
انديشمندان
و... با اين
نگاه مخالفت
آشكار كرده و
آن را ابزاري
براي چپاول
ملت ها و دولت
هاي جهان
تلقي نموده
اند.
انديشمندان
فرانسوي مثل
فوكو، دريدا
و ليوتاد كه
خود تفكر پست
مدرنيته را
از دهه 60 آغاز
كردند، به
دليل مخالفت
هاي بنيادي
با سياست هاي
جهاني
آمريكا از
ديدگاه
سياسي و نظم
نوين جهاني
آمريكا راضي
به نظر نمي
رسند و با
نظريه جهاني
شدن آشكارا
مخالفت مي
ورزند.
فرانسويان
معتقدند:
«جهاني شدن
همان نظام تك
قطبي است كه
آمريكا در
كانون اين
نظم قرار
دارد. زيرا
آمريكا تنها
قدرت باقي
مانده از
نظام دو قطبي
است.»(13)
هوبر ودرين
وزيرامور
خارجه
فرانسه در
اين زمينه
معتقد است: «اين
پديده (جهاني
شدن) پس از
نابودي جهان
دو قطبي،
اصولا
گرايشي است
به سوي همگن
سازي جهان
براساس
الگوهاي
غربي. امروزه
سلطه ايالات
متحده
آمريكا در
تمام زمينه
ها مشهود و
محسوس است.
سلطه سياسي،
نظامي،
اقتصادي و فن
آوري به دليل
وجود رسانه
ها، دلار، CNN
اينترنت و
تبليغات بي
سابقه به
شيوه و سليقه
آمريكايي را
نمي توان
انكار كرد».(14)
هدف از طرح
ديدگاه هاي
پژوهشگران و
انديشمندان
در اين قسمت
اين است كه
خواننده
بداند كه اين
پديده حتي در
عرصه سياست و
اجتماع صرف،
ربطي به رأي
شخص و فرد
معيني ندارد
بلكه مسئله
آراء و
انديشه هاي
منصفانه
جامعه علمي
در بعدي از
ابعاد جهاني
شدن است.
دكتر «نعيمه
شومان» يكي از
انديشمندان
عرب مي گويد:
«در پرتو
جهاني سازي،
كشورهاي
فقير نه تنها
استقلال
سياسي خود را
از دست مي
دهند بلكه به
بردگي كشيده
مي شوند آن
چنان كه گويي
در حكم
بدهكاراني
هستند كه به
هيچ وجه توان
پرداخت بدهي
هاي خود را
ندارند در
نتيجه هيچ
اختياري
براي فسخ
پروژه هاي
پيشنهاد شده
به خود را
ندارند.»(15)
ب- جهاني شدن
در عرصه
فرهنگ
عده اي براين
باورند كه با
گسترش شبكه
هاي ارتباطي
جهاني و
افزايش
كانال
تلويزيوني و
رسانه هاي
بين المللي،
مردم به
آساني مي
توانند از
حوادث و
رويدادهاي
جهان مطلع
گردند. از سوي
ديگر نيز
معتقدند
يكسان سازي
فرهنگ حاكم
بر جهان نقطه
اصلي جهاني
شدن در عرصه
فرهنگ است،
زيرا جريان
مدرنيته و
پست مدرنيته
در حقيقت
مبتني بر
فرهنگي است
كه داراي
اصولي است كه
جنبه هاي
انساني تكيه
دارد (اومانيزم-
ليبراليسم-
راسيوناليزم)
كه
راسيوناليزم
و تكيه بر عقل
نقاد و جزئي
نگر و
خودبنياد
انسان و
اعلام
استغناء از
وحي در همه
عرصه ها حاصل
آن خواهد بود.
ظهور جهاني
شدن در عرصه
فرهنگ
درحقيقت
همان طرح
دهكده جهاني
معروف است كه
در سال 1961 براي
اولين بار «مارشال
مك لوهان» آن
را بيان كرد.
او معتقد بود
كه با رشد
سريع
الكترونيك،
بويژه
تلويزيون،
جهان را يك
گستره عظيم
فرامي گيرد و
افكار جهان
همه با يك نوع
تفكر و فرهنگ
پيش خواهند
رفت و جامعه
جهاني قلم يك
دهكده جهاني
را خواهد
يافت.(16)
ازجمله
نشانه هاي
جهاني شدن
فرهنگي،
رواج زبان
انگليسي در
سطح بين
الملل است كه
طبق آن ديگر
فرهنگ ملي
مفهومي
نداشته و همه
بايد
كامپيوتر
بياموزند كه
شرط آموزش آن
دانستن زبان
انگليسي است.
عده اي قائل
به عدم
ارتباط بين
يكسان سازي
فرهنگ ها و
نظام سلطه
فرهنگي
هستند و
معتقدند كه
جهاني شدن
فرهنگي جداي
از جهاني شدن
اقتصادي است
كه بصورت
مستقل ازهم
عمل مي
نمايند و
ارتباطي به
هم ندارند.(17)
شكي نيست كه
فرهنگ به
عنوان يكي از
مهم ترين
مؤلفه ها در
سرپرستي
جوامع محسوب
مي شود. زماني
كه وابستگي
فرهنگي،
منشأ ديگر
سلطه هاست و
زماني كه دو
نهال سياست و
اقتصاد در
زمين بكر
فرهنگ غرس مي
شوند و از آن
تغذيه مي
كنند و با
حيات او مي
زيند ديگر
جاي هيچگونه
ترديدي
درارتباط
عرصه هاي
مختلف در
سلطه جهاني
نيست.
بنابراين
اگر جهاني
شدن به همگون
سازي فرهنگ
ها منجر شود،
حتماً آثار
سياسي و
اقتصادي
گسترده اي
درپي خواهد
داشت. آنچه
غربي ها در
عرصه فرهنگ
در مقوله
جهاني شدن
مطرح مي كنند
به شهادت
آمار منتشره
در سطح بين
الملل
تماماً دروغ
و عوام فريبي
بوده و
ناعادلانه
بودن آن به
اثبات رسيده
است.
«براساس
گزارشات
توسعه
انساني سال 1998
سازمان ملل
متحد، در حال
حاضر 5/1درصدمردم
دنيا كه
ثروتمندترند،
74درصد كل خطوط
تلفن دنيا را
دراختيار
دارند،
درحالي كه
سهم 5/1درصد
مردم فقير
دنيا از اين
وسيله
ارتباطي،
تنها 5/1درصد
است.
ثروتمندان 84درصد
كل كاغذ جهان
را مصرف مي
كنند،
درحالي كه
مصرف 5/1درصد
مردم فقير
دنيا از ين
قلم كالاي
فرهنگي 1/1درصد
است.»(18)
«پس چگونه مي
توان اين
ارتباطات را
جهاني
دانست،
درحالي كه
بيش از 950ميليون
صاحب خانه (65درصد
از برآورد كل
جهان) در سال 1997،
رايج ترين
وسيله
ارتباطي
يعني تلفن
نداشته اند و
كامپيوترهاي
متصل به
اينترنت
آنچنان
توزيع شده
اند كه
آمريكا 5/51درصد،
كشورهاي عضو
اتحاديه
اروپا 23درصد،
كانادا 1/6درصد
و ژاپن 2/5درصد
از آن ها را
دراختيار
داشته اند كه
جمعاً 8/85درصد
از كل برآورد
جهاني است.»(19)
پي نوشتها:
1- مفهوم
گريزان
جهاني شدن -
ترجمه مختار
منوچهر
آبادي،
روزنامه
كيهان 30/11/79
2- بحران معنا
درعصر جهاني
شدن - دكتر سيد
عبدالولي
قوام -
فصلنامه
سياست خارجي 14
ش 3
3- رك پديده
جهاني شدن -
فرهنگ جهاني -
ترجمه
عبدالحسين
آذرنگ - مؤسسه
انتشارات
آگاه
4- Globalization
5- Globalizm
6- سخنراني
آقاي سيد
محمد خاتمي
رياست
جمهوري
ايران در
كنفرانس
يونسكو -
پاريس - آبان 78 -
مجله تربيت -
آذر 79
7- جهاني شدن
از منظري
اسلامي - محسن
عبدالحميد -
مترجم
شاكولوائي
8- مقاربتان
عربيتان
للعولمه -
ياسر
عبدالجواد -
مجله مستقبل
العربي - ش 252 ص .2
9- العولمه
المرعومه -
روژه گارودي -
ص 17 - ترجمه
عربي دكتر
محمد سبيطلي
10- فخ العولمه -
هانس
پيترمارتين
ص 88- 58 ترجمه
عدنان عباس
علي - مجله
عالم
المعرفه ش 238
سال .1998
براي اطلاع
بيشتر در
تعاريف
جهاني شدن به
منابع زير
رجوع كنيد:
العولمه،
الخطرعلي
الكيان و
الهويه - نجيب
غزاوي - مجله
معرفت سال 38 - ش 432
و .1999
11- رك پيام
منشور -
جمهوري
اسلامي.
12- نظريه
برخورد
تمدنها -
ساموئل
هانتينگتون -
مجتبي اميري
ص 16
13- جهاني شدن و
جهاني سازان -
اسماعيل
پرور ص 35
14- جهاني شدن -
فرصت ها و
تهديدها - علي
بيگدلي -
روزنامه
كيهان
20/10/79
15- قضايا في
الفكر
العربي
المعاصي -
محمدعابد
الجابري - ص 147
16- كاوش هاي
نظري در
سياست خارجي -
جواد
لاريجاني ص 271
17- رك روند
جهاني شدن،
الزام يا
اختيار -
شهيندخت
خوارزمي
18- رك ماهنامه
تدبير - آذر 1377
19- رك مفهوم
گريزان
جهاني شدن -
مختار
منوچهر
آبادي.
محمدمهدي
بهداروند
جهاني شدن
دريك نگاه
اشاره:
نوشته حاضر،
دومين و
آخرين بخش
ازمقاله «جهاني
سازي ـ دريك
نگاه» است كه
ازنظرتان مي
گذرد.
ج- جهاني شدن
در عرصه
اقتصاد
نوع سوم
جهاني شدن در
عرصه اقتصاد
عبارت از اين
هويت است كه:
«جهاني شدن به
معناي همگون
سازي است،
قيمت ها،
توليدات،
دستمزدها،
دارايي
ها،نرخ هاي
بهره و سود در
سراسر جهان
ميل به
مشابهت و يكي
شدن دارند.»
از علائم
ديگر اين
مفهوم در
عرصه
اقتصاد، شدت
گرفتن روابط
اقتصادي و
گسترش حجم
ناگهاني
تجارت بين
المللي است.
قابل توجه
است كه توليد
جهاني از سال
1966 تا 1980 فقط 6/3
برابر شده
است، اما حجم
صادرات
جهاني از سال
1960 تا سال 1996
يعني در يك
دوره 36ساله
بيش از 37برابرتوليد
جهاني رشد
كرده است. اين
حجم از
معاملات
عظيم، روند
جهاني شدن را
شدت بخشيده
است.
طرفداران
جهاني شدن
گونه اي از
اقتصاد
دهكده جهاني
را تصور مي
كنند كه
گسترش،
نوسازي و رشد
فن آوري را
درجهان
تسهيل مي كند.
آنان اشاره
مي كنند كه
جهاني شدن به
ادغام
جوامعي
انجاميده
است كه
تاكنون در
بازار جهاني
به فقر و عزلت
كشانده شده
اند. از نظر
اينان جهاني
شدن تنها به
آفريدن
ميليون ها
فرصت كاري و
بهبود شرايط
اقتصادي و
اجتماعي
براي فقيران
نينجاميده
است بلكه
همچنين به
گشودگي فضاي
فرهنگي و
فكري به روي
ملت هاي فقير
نيز منجر شده
است.
در تحليل اين
نگاه ابتداء
بايستي
متذكر شد كه
ساده لوحي
است اگر تصور
شود جهاني
شدن در عرصه
اقتصاد هيچ
گونه
ارتباطي با
عرصه هاي
سياست و
فرهنگ
ندارد، در
حالي كه
اقتصاد،
حامل و حاصل
نوعي فرهنگ
خاص است كه
اثرات آن در
عينيت ديده
مي شود.
در تحليل
وجود شركت
هاي چند
مليتي كه در
امر اقتصاد
حرف اول را مي
زنند بايد
دانست كه از
اهرم هاي قوي
غرب در راه
اندازي
جهاني شدن
هستند زيرا
ورود شركت
هاي چند
مليتي به
امور
اقتصادي
جهان سوم، نه
تنها فقر را
از بين نبرد
بلكه 3 پديده
بهم پيوسته
را هم در پي
داشت:
- فزوني شمار
بيكاران و
فقيران
- تمركز ثروت
در دست
نخبگان
سياسي
- فزوني سركوب
گري دولت
كشور
اندونزي
مثال روشن
اين 3 پارامتر
است.
با بررسي
كتاب «دام
جهاني سازي»
به پيامدهاي
اين پديده
آگاه مي شويم.
- افزايش نرخ
بيكاري
- كاهش
دستمزدها
- نابساماني
سطح معيشت
- كاهش ميزان
خدمات
اجتماعي
حكومت
- باز گذاردن
مكانيزم
بازار
- دوري حكومت
از مداخله در
فعاليت هاي
اقتصادي و
محدود شدن
وظيفه آن به
حفظ نظام
- عميق تر شدن
شكاف در
توزيع ثروت
ميان آحاد
جامعه
مهاتير محمد
نخست وزير
مالزي، كه
اين كشور
مدتي است دست
به گريبان
پيامدهاي
جهاني شده
است مي گويد:
«دنياي جهاني
سازي شده نمي
تواند دنياي
عادلانه و
رعايت كننده
مساوات
باشد، بلكه
جهان تحت
كنترل قدرت
هاي بزرگ در
خواهد آمد
همان طور كه
در پي
فروپاشي جنگ
سرد، تعداد
بي شماري جان
خود را از دست
دادند،
انتظار مي
رود كه در پي
جهاني شدن هم
اين اتفاق،
بلكه بدتر از
آن تحقق يابد.
در يك دنياي
جهاني سازي
شده،
كشورهاي
ثروتمند و
مسلط درست،
همچون دوران
استعمار،
قادر خواهند
بود، اراده و
خواست خود را
بر ديگر
كشورها
اعمال كنند.»
از عوارض
منفي ديگر
جهاني شدن در
عرصه اقتصاد
منحصر وجود
اين رويكرد
است كه
افزايش فقر
اقتصادي به
جهان سوم
نيست اين
پديده در خود
مركز هم شيوع
دارد (چنان كه
در فرانسه و
انگلستان و
ايالات
متحده نمود
دارد)
نابساماني
شهري در
شهرهاي
مراكز اصلي
هم آشكار است.
معناي اين
حالت، نقض
رفاه
اجتماعي و
آموزشي بين
فقر است و داد
و ستد مواد
مخدر و گسترش
جرم و جنايت
نشانه آن است
كه نسبت
معناداري از
جامعه در
مركز
پيشرفته به
حاشيه رانده
شده اند به
عبارت ديگر
سرمايه داري
در مسير تلاش
براي اثبات
سرمايه به
سرمايه و سود
هر چه بيشتر
دست يافته
است اما به
قيمت ويراني
بخش هاي ضعيف
در جامعه
داخلي و
جوامع آن سوي
آب ها.
امروزه در
سطح جهان،
گروه هاي
بسياري
معتقدند كه
جهاني شدن
اقتصاد،
معناي فراتر
از سلطه
بلامنازع
كمپاني هاي
بزرگ بين
المللي و
شركت چند
مليتي بر
بازارهاي
جهاني ندارد.
پاپ ژان پل
دوم، رهبر
كاتوليك هاي
جهان مي گويد:
«جهاني سازي
پديده اي
وحشي و سركش و
فقط به سود
ثروتمندان
است كه بايد
با آن مخالفت
كرد. اقتصاد
بدون حد و مرز
نبايد
نيازهاي
انسان را
فراموش كند،
بلكه رشد
اقتصادي
بايد با
ارزشهاي
انساني
همراه باشد.»
البته
فرآيند
جهاني شدن را
نبايد تنها
در همين حيطه
اقتصادي
ديد، زيرا
اين پديده حد
و مرز
اقتصادي را
در مي نوردد و
فضاي سياسي -
تكنولوژي،
اجتماعي و از
همه مهمتر
فضاي فرهنگي
ملتها،
قوميت ها و
هويت ها را
تحت تاثير
قرار مي دهد. «گيدنز»
پيامدهاي
احتمالي را
در اين عرصه
موضوعاتي
چون تخريب
محيط زيست،
به كارگيري
ابزارآلات
غيرموثر و
فاسد شده و
بعضاً اعمال
غيرمسئولانه
شركت هايي كه
فراتر از
حريم خود پا
مي گذارند مي
داند و لقب
تاراج جهاني
را بدان مي
دهد. وي معتقد
است كه اين
مسئله در اثر
سلطه يك
حكومت يا
دولت نيست
بلكه در اثر
توانايي
موجود در
جوامع مختلف
است كه آن چه
مسلم است
جوامع غربي (كشورهاي
شمال) به
مراتب برتر
از كشورها و
جوامع ديگر (كشورهاي
جنوب) هستند
كه اين برتري
ممكن است به
استثمار نو و
استعمار
معكوس تعبير
و تفسير شود و
مانعي شود
براي ورود
برخي از دولت
ها به
رودخانه
جهاني شدن. با
اين حال
امروزه حتي
جوامع
قدرتمند
غربي هم
ناتوان از
آنند كه
سياستي
مخالف مصالح
جهاني شدن
اتخاذ كنند و
سد راه اهداف
واقعي جهاني
سازي شوند.
اهداف جهاني
شدن
اهداف جهاني
شدن را مي
توان از چشم
اندازهاي
گوناگون
بررسي كرد
اما آن چه را
كه شايد
بتوان در اين
زمينه به
عنوان عامل
توافق اين
چشم اندازها
يافت، فراهم
شدن زمينه
يكسان
ساختارهاي
فرهنگي،
سياسي و
اقتصادي در
ميان كشورها
و ملت هاي
جهان است.
اگرچه هنوز
در باب
چگونگي و سير
تحول جهاني
شدن سخن
بسيار است
اما عده اي
مصر هستند كه
نمي توان از
اين نكته مهم
غفلت كرد كه
جهاني شدن
خوب يا بد-
گذشته از
ارزش داوري
ها- مردمان
دهكده جهاني
را به يكديگر
نزديك ساخته
و در تعامل و
گفت وگو قرار
داده است.
در اين قسمت
هم اهداف را
بايستي
همانند عرصه
هاي جهاني
شدن در ابعاد
سياسي،
فرهنگي و
اقتصادي
مورد تفسير
قرار داد.
گروهي
معتقدند كه
جهاني شدن در
سير رسيدن به
اهداف خود،
نه يك پروژه
كه يك فرآيند
است كه بصورت
طبيعي در
حيات نظام
بين المللي
بوجود آمده و
بصورت
خودكار به
پيش مي رود و
در آن
كشورهايي كه
از قدرت
اطلاعاتي
برخوردار
هستند نقش
آفريني
بيشتري در
دنياي جهاني
شدن ايفاء
خواهند كرد.
طرفداران
اين نظريه
نيز يكسان
نمي انديشند.
عده اي
معتقدند در
ساحت و در
عرصه
اقتصادي،
اين روند
چيزي جز تحول
نظام سرمايه
داري نيست كه
در آن دوره
هاي مشخصي از
صعود و نزول
را مي توان
مشاهده كرد و
جهاني شدن «همان
جهاني شدن
سرمايه» است و
در ساحت و
عرصه سياسي،
عبارت است از
پيروزي
نهايي
سرمايه داري
و سياست هاي
كثرت
گرايانه
ليبرالي كه
با پايان جنگ
سرد و پايان
تاريخ آغاز
شده و نشانه
آن است كه
ليبرال
دموكراسي
غرب شكل
نهايي حكومت
هاست.
فوكوياما از
نظريه
پردازان
شاخص اين
ديدگاه است.
اما از نگاه
نظريه
پردازاني
چون كاپلان و
هانتيگتون
اين وضعيت در
پي فروريختن
نظام و
دستفاليايي
دولت ها به
پايان مدنيت
مي انجامد.
اين دو گروه
جهاني شدن را
يكسويه
تفسير مي
كنند و به دو
نتيجه
متفاوت مي
رسند.
گروه نخست كه
از فوكوياما
تأثير مي
پذيرند،
جهاني شدن را
حاكي از جهان
گرايي
ليبرال
دموكراتيك
غرب مي دانند
و دسته دوم
متأثر از
هانتينگتون،
جهاني شدن را
متضمن تمدن
گرايي
متعارض و
عرصه برخورد
تمدن ها مي
دانند. نكته
اينجاست كه
در اين دو
ديدگاه تمدن
و فرهنگ،
اغلب به جاي
يكديگر بكار
مي روند.
بازتاب منفي
ديگر جهاني
شدن در
اهداف،
كمرنگ شدن
مرزهاي
سياسي و نقش
مرزهاي
جغرافيايي
است كه با
توجه به
ماهيت
سرزميني و
شكل حكومتي
بسياري از
كشورهاي در
حال توسعه و
كشورهاي
جنوب اين
مسئله
بزرگترين
نگراني را
بوجود آورده
است. زيرا اين
حكومت ها با
اقتصادهاي
ناتوان خود،
هماهنگ
نمودن خود را
با اين سرعت
ممكن نمي
دانند. از سوي
ديگر هرچند
سياست، قدرت
مديريت و
هدايت سياسي
هر جامعه و
مجموعه
سازمان
يافته اي از
مفاهيم و
پديده هايي
است كه مبتني
بر
ساختارهاي
متفكران
سياسي جامعه
با رعايت كلي
سلايق،
تمايلات و
خواسته هاي
عموم شكل
گرفته، مي
باشد ولي
جهاني شدن
سياست، نقش
برجسته و
وسيع ملت ها
را در حيطه
فراتر از
دولت ها و
كشورها يا
مناطق،
تعريف مي
نمايد و
مديريت
جامعه جهاني
با هدف تنظيم
سياست هاي
اقتصادي و
فرهنگي در
فضاهاي
گسترده و
نامحدود
مرزي را مورد
توجه قرار مي
دهد. «قزلسفلي»
در مقاله
جهاني شدن با
عنوان «رويارويي
يا همزيستي»
چنين اشاره
مي كند كه:
جهان گرايي
سياسي درصدد
يافتن راه حل
هاي همگاني و
جهاني از
طريق سازمان
هاي بين
المللي و
قوانين
جهاني است،
تا بتواند به
شكل گيري يك
جامعه مدني
جهاني (Global
civil society)
كمك كند.
با اين
تفاسير در
ابعاد سياست
جهاني مي
توان چنين
استنباط
نمود كه اين
حركت جهان را
به سمت
همگرايي هاي
گسترده
هدايت نموده
و به دنبال
ارائه شيوه
اي واحد و
منسجم براي
اعمال كنترل
بر كنسرسيوم
هاي جهاني
است. اين در
واقع همان
شعار «پيوستن
به دنياي
نوين»، است كه
كشورهاي غير
عضو از جمله
ايران تحت
تأثير شديد
اين جريان مي
باشند.
سوئيس
مارشالكو
يكي از
انديشمندان
و نظريه
پردازان
غربي در
تحليل اهداف
و فرآيند
مطلوب جهاني
شدن مي نويسد:
«همه ملل بايد
حق مالكيت
خويش را به يك
دولت جهاني (آمريكا)
تفويض كنند،
زيرا دوران
حكومت مستقل
دولت ها به
سرآمده است،
تمام ارتش
ها، ناوگان
ها، نيروي
هوايي و بمب
هاي اتمي
بايد تحت
كنترل و
نظارت آن
دولت جهاني
قرارگيرند.
كانال
پاناما،
تنگه جبل
الطارق،
بندر
اكيناوا،
داردانيل،
عدن و كانال
كيل بايد
دركنترل
اداره جهاني
باشد»
جورج بوش (پدر)
دراين مورد
از رهبري
جهاني
آمريكا اين
گونه ياد مي
نمايد:
«اميد بشريت
به ايالات
متحده است و
آمريكائيان
مسئوليت بي
همتايي براي
به انجام
رساندن كار
دشوار آزادي
به عهده
دارند.
درجهاني كه
پيوسته
درحال تغيير
است، رهبري
آمريكا
ضروري است.»
مك لوهان
تحقق حكومت
جهاني يا
دهكده جهاني
را استفاده
مدرن از
ابزارهاي
تهاجمي
درتمام عرصه
هاي سياسي،
فرهنگي و
اقتصادي
دانسته و
جهاني شدن را
درگرو
انقلاب
دراطلاعات و
ارتباطات
نويد داده و
مي نويسد:
«.... تفكر
ليبراليسم
بيش ازهر فكر
ديگري زمينه
بسط و عرضه
دارد و اگر
واقع بينانه
بنگريم،
بايد منتظر
بود كه فرهنگ
ها و انديشه
هاي گوناگون
سياسي به
گونه طبيعي
درفرهنگ
غالب غرب
يعني فرهنگ
دموكراسي
ليبرال حل
شوند و حكومت
جهاني تحقق
يابد.»
آنچه
درگفتار و
رفتارهاي
سياسي سران
سياستمدار و
انديشمندان
غربي مشهود
است اين نكته
مهم مي باشد
كه جهاني شدن
همان حكومت
جهاني
آمريكاست كه
درجاي جاي
كلمات
هانتينگتون
به چشم مي
خورد. وي
درتشريح
برتري تمدن
غرب درمقابل
تمامي تمدن
هاي موجود
چنين ادعا مي
كند:
«مفهوم تمدن
جهاني، خود
ازتمدن غرب
برآمده است.
درقرن
نوزدهم
نظريه
مسئوليت
سفيدپوستان
به توجيه
گسترش سلطه
سياسي و
اقتصادي غرب
برجوامع
غيرغربي كمك
كرد.»
درپايان قرن
بيستم نيز
مفهوم تمدن
جهاني،
درخدمت
توجيه سلطه
فرهنگي غرب
برجوامع
ديگر و نياز
آن جوامع به
تقليد از روش
ها و نهادهاي
غربي درآمده
است.
جهان گرايي،
ايدئولوژي
غرب براي
فرهنگ هاي
غيرغربي است.
پرشورترين
مدافعان
نظريه تك
تمدني،
روشنفكراني
هستند كه به
غرب مهاجرت
كرده اند.
غرب نخستين
تمدني است كه
مدرن شد و
دركسب فرهنگ
مدرنيته پيش
گام است چون
جوامع ديگر
نيز همين
الگوهاي
تعليم و
تربيت كار،
ثروت و
ساختار
طبقاتي را
اختيار مي
كنند. فرهنگ
غربي مدرن به
فرهنگ جهاني
سراسر دنيا
تبديل
خواهدشد.
امام خميني
درمقابل اين
اعلام قدرت و
برتري غربي
ها در راه
اندازي
حكومت جهاني
تحت عنوان
جهاني شدن،
قاطعانه
خطاب به
مسلمانان مي
فرمايند:
«من به صراحت
اعلام مي كنم
كه جمهوري
اسلامي با
تمام وجود
براي احياء
هويت اسلامي
مسلمان ها در
جهان سرمايه
گذاري مي كند
و دليلي هم
ندارد كه
مسلمان هاي
جهان را به
پيروي
ازاصول
تصاحب قدرت
درجهان دعوت
نكند و جلوي
جاه طلبي و
فزون خواهي
صاحبان قدرت
و پول وفريب
را نگيرد.
ما بايد براي
پيشبرد
اهداف و
منافع ملت
محروم
ايران،
برنامه ريزي
كنيم. ما بايد
در ارتباط با
مردم جهان و
رسيدگي به
مشكلات و
مسايل
مسلمانان و
حمايت از
مبارزان و
گرسنگان و
محرومان، با
تمام وجود
تلاش نمائيم
و اين را بايد
از اصول
سياست خارجي
خود بدانيم.»
«... بايد
بسيجيان
جهان اسلام
در فكر ايجاد
حكومت بزرگ
اسلامي
باشند و اين
شدني است چرا
كه بسيج تنها
منحصر به
ايران
اسلامي نيست
بايد هسته
هاي مقاومت
را در تمامي
جهان بوجود
آورد و در
مقابل شرق و
غرب ايستاد.»
امام خميني
بخوبي اين
حقيقت را درك
نمودند كه
سقوط حاكميت
طاغوت پهلوي
در ايران
اولين قدم در
راه مبارزه
با نظام
استكبار
جهاني است
اما قطعاً
آخرين قدم
نخواهد بود
چرا كه
آمريكا و
تمامي نظام
هاي
استكباري
تحمل دوام
استقلال يك
كشور اسلامي
را نخواهند
داشت و
هشدارهاي
امام در
فرازهاي
پيشين خطاب
به بسيجيان
به همين دليل
است. براي
تبديل نمودن
اين سياست و
فرمايش امام
بايستي
موارد را
بدقت عمل
نمود كه عمده
و مهمترين
آنها عبارت
است از اين كه
قطعاً در راه
مبارزه با
جهان
خواران،
شناخت دقيق
روابط
كفرآلود بين
المللي امري
لازم و ضروري
است. زيرا به
تبع شناخت
دقيق دشمنان
انقلاب و
نظام اسلامي
و مطالعه
دقيق نظام
استكبار
جهاني است كه
مي توان به
برنامه هاي
آنها عليه
اسلام و
مسلمين
سراسر جهان
آگاه شد و ضمن
آسيب شناسي و
پي بردن به
نقاط ضعف
آنها، از
انقلاب
اسلامي دفاع
نمود. در اين
رابطه شناخت
ساختار
اجتماعي و
عملكرد
آمريكا به
عنوان شيطان
بزرگ و كليه
سازمان ها و
تشكيلات
وابسته به آن
كه اداره
دنيا را طبق
نظم نويني
برعهده
دارند مهم و
اساسي است كه
بايستي از
ابعاد
مختلفي مورد
دقت و بررسي
قرار گيرند
از جمله:
- اهرم هاي
اصلي آمريكا
در اداره و
سرپرستي
نظام بين
المللي
- نقش آمريكا
در سازمان
ملل، و
سازمان هاي
تابعه آن و
همچنين
سازمان هاي
بين المللي و
جهاني
- مختصات توحش
مدرن يا نظم
نوين بين
الملل
- كدام
تشكيلات و
سازمان ها
سازنده و
حافظ اصول
خود ساخته
بين المللي
در ابعاد
مختلف هستند.
|