|
نقد
بازي بوش در
صحنه سياست جستجوي
زمان از دست
رفته
آرتور
ميلر
مترجم:
علي
مجتهدزاده
مطلبي كه در
پي مي
خوانيد، متن
سخنراني «آرتور
ميلر» درام
نويس برجسته
معاصر است كه
در دانشگاه «مينه
سوتا» ايراد
شده است.
ميلر در اين
سخنراني
سياست
آمريكا را به
صحنه بازي
تئاتر تشبيه
كرده و از
سياستمداران
آمريكايي به
عنوان
بازيگراني
نام برده كه
در اين صحنه
هر كدام به
فراخور
موقعيت يك
جنس بازي را
به تماشا
گذاشته اند.
ميلر در
پايان
سخنراني اش
با نقد بازي
ال گور و بوش
از حمله 11
سپتامبر به
عنوان يك
موقعيت
بادآورده
براي بازي
بوش نام برده
است، در نگاه
ميلر صحنه
سياست و
تئاتر با هم
تطابق يافته
اند. او با نقد
بازي
بازيگران
نقبي به
زيرساخت
وضعيت پيش
آمده مي زند.
اين نگاه
ميلر نشان
مي دهد كه
عرصه سياست
چقدر به عالم
بازيگري
شبيه شده و
چقدر
سياستمداران
كه خوب نقش
بازي مي كنند
موفق هستند.
بازيگران
سياسي
آمريكا همگي
بر اساس
شخصيت فردي
خود، در
زمانهاي
گوناگون بر
سر كار آمده
اند و آنچه
جامعه ما را
پيش مي راند
نقشه ها و
طرحهاي آنها
نيست؛ بلكه
همين بافت
شخصيتي يا در
تعبير
تئاتري آن،
شيوه خاص
بازيگري
آنهاست.
طبيعت
فراگير
انبوه رسانه
هاي تصويري
ما هم از سويي
به اجراي
بهتر اين
نقشها كمك مي
كند و در
حقيقت كليد
اصلي موفقيت
و تاثير بازي
سياستمداران
ماست. رهبران
سياسي ما،
بزودي متوجه
مي شوند كه
براي رهبري،
بايستي حتما
بازيگري و
رمزها و فنون
آن را، تا حد
نهايت
فراگيرند؛
چرا كه شكل
برخورد
رهبران
سياسي
آمريكا با
حوادث و
وقايع،
كاملا شبيه
بازيگران در
صحنه تئاتر
است. زيرا
آنها نيز در
چنين شرايطي
سعي مي كنند
يك واكنش
شخصي و كاملا
انتزاعي (البته
با منشا
دروني) را به
ريخت يك عمل
بيروني و همه
فهم، با
تئاتر
همگاني،
طراحي كنند.
يك رهبر
سياسي هم مثل
يا بازيگر
بايد به آن
كانون نيروي
جادويي
دروني احاطه
داشته باشد
كه بتواند با
استفاده از
آن، يك
اجتماع فكري
از هم پاشيده
را دوباره
فراهم آورد (مانند
عمل بازيگر
براي جلب
توجه
تماشاگران) و
البته او در
اين راه بايد
از اجراي
حالاتي كه
ممكن است ذهن
مخاطب را
آشفته و در
نهايت
ارتباطش را
با او قطع
كند، پرهيز
نمايد.
در كنار اين
مساله
مقايسه
جالبي هم
وجود دارد؛
اين كه در
تاريخ
نمايشنامه
نويسي
سياستمداران
سابقه
دارند، اما
بازيگران،
صرفا
نقشهايشان
را بازي مي
كرده اند. در
ادامه بحث من
از چند
سياستمدار /
بازيگر عظيم
نام مي برم:
شگفت
انگيزترين و
نابغه ترين
فرد اين
عرصه،
سياستمداري
قديمي به نام
«هوي لانگ»
بود كه يك بار
فرماندار
ايالت
لويزيانا شد.
اين فرد در
عصري كه
تلويزيون
هنوز وجود
نداشت، از
چنان
مقبوليت
عامه اي
برخوردار شد
كه بسرعت
نگراني و ترس
ديگر
دولتمردان،
از جمله
فرانكلين
روزولت را
برانگيخت.
همين مساله
در نهايت،
موجب قتل او
شد، چون با
روند پيشرفت
او، رسيدنش
به صدر قدرت
در اندك
زماني، مسلم
بود. روزولت
هم از ديگر
بازيگران
اين عرصه است
كه با قدرت
جادويي خود
مردم را مسخ و
اقناع مي
كرد، رونالد
ريگان و بيل
كلينتون هم
از ديگر
استادان اين
بازي هستند،
ريگان و
كلينتون در
بازي صداقت و
راستگويي
نقش هاي به
ياد ماندني
را ايفاء
كردند!
ريگان مدت
زيادي را در
هاليوود
گذرانده بود
و كلينتون هم
براي
فيلمهاي
تبليغاتي
اش، مدت
زيادي را
جلوي دوربين
هاي
تلويزيوني
تمرين كرده
بود. سرانجام
هم ديديم كه
هر دو، بر اثر
همين علاقه
فراوان به
بازيگري در
يك مقطع
زماني
طولاني، همه
راي دهندگان
را با بازي
هاي عالي
خود، راضي
نگه داشتند؟!
در اين بين
اما بوش و ال
گور پديده
هاي منحصر به
فردي هستند.
در هنگام
مبارزه
انتخاباتي،
هر دوي آنها
در بازي خود
يك حس و حالت
مشترك
داشتند و آن
شرمندگي بود.
شرمندگي
تصنعي، از
استقبالي كه
وانمود مي
كردند از سوي
مردم صورت
گرفته است.
اما هر دوي
آنها در
القاي اين حس
ناموفق
ماندند. چيزي
كه براي يك
بازيگر، مرگ
است. بر اثر
اين ناكامي
هم، آنچه
باقي ماند و
به چشم آمد،
تنها كشش
شديد هر دو به
بازي و
خودنمايي
بود. جالب اين
كه بعكس، به
هر دوي آنها
نقشي داده
شده بود كه
هيچكدام با
آن راحت
نبودند؛ نقش
شخصيت هاي
مردمي و توده
اي و كاملا هم
مشابه
يكديگر. در
حالي كه در
حقيقت، هر دو
بزرگ زاده
هاي واقعي و
محصولات
تربيت و
تحصيلات
كاملا
اشرافي
بودند. آخر
اين كه
هيچكدام در
حد يك ستاره
ظاهر نشدند و
بازي هر دو،
ضعيف از كار
درآمد. آنها
شكست
خوردند، چون
هيچكدام از
اين دو مرد
ابدا خطرناك
به نظر نمي
رسيدند (خطر
چيزي است كه
توجه مخاطب
را به خود جلب
مي كند) ولي نه
«گور» و نه «بوش»
به صورت خاص
ترسناك و
جالب توجه
نبودند. به
همين دليل
درخواست هاي
آنها براي
كنترل
احساسات و
دوري از
اغتشاش را هم
كسي جدي
نگرفت. در
صورتي كه
هميشه به
صورت يك تصور
كلي از قدرتي
فوق العاده
در ذهن مخاطب
جاي مي
گيرد و او را
جذب مي كند. از
نظر من
بهترين حالت
و قيافه براي
بازيگر / رهبر
سياسي، چهره
بوضوح
خطرناك مردي
است كه با
لبخند، به
شما نگاه مي
كند و مدعي
است كه
دوستتان
دارد. در همان
اولين
روزهاي
رياست
جمهوري بوش،
نيز من از
انتخابات به
عنوان
انتخاباتي
باطل و بي
اعتبار و به
لطف ديوان
عالي نام
بردم و گفتم
كه رئيس
جمهور در اين
زمان، نياز
جدي به واقعه
اي دارد كه
وجودش را
تثبيت كند،
آن موقع هم من
معتقد بودم
كه بوش يك
فرصت طلايي
يا يك لحظه
خاص و ناب
بازيگري مي
خواهد. البته
باور و اتكاي
بوش به قدرت
بادآورده،
به مرور موجب
بهتر شدن
بازي او شد؛
اما حمله
يازدهم
سپتامبر به
ناگهان همه
چيز را عوض
كرد و آن فرصت
طلايي را
براي او رقم
زد. در ابتدا
همه از ترس -
كه حتي بوش را
در اقامتگاه
سري و امنش
تكان داده و
به لكنت
انداخته بود -
وحشت كردند؛
اما بعد كه او
با قدرت و
صلابت،
مانند يك
بازيگر كهنه
كار، به تمام
دنيا، اعلان
جنگ داد، دل
جمعيت
آمريكا را در
كمتر از يك
هفته به شكلي
به دست آورد
كه پيش از آن
سابقه نداشت.
حالا ديگر
او همان آدم
محبوب
ترسناكي شده
بود كه مي
خواست از ما
محافظت كند.
پيش بيني من
تا حدودي
درست از آب
درآمد و بوش
از اين فرصت
حداكثر
استفاده را
كرد و چنان در
بازي اش به
اغراق دست زد
كه صحنه عملش
از
افغانستان
فراتر رفت و
به عراق
كشيده شد. اين
مساله هر چند
به بوش كمك
كرد اما مي
تواند نقطه
پايان بازي
او هم باشد.
اين خطر در
كمين بوش
هست، كه مثل
بازيگري ها
مقلد، در
سيستم
احساسي، كه
گاه با كند
كردن ريتم در
لحظه هاي
بازي و اغراق
در آن سعي مي
كنند تاثير
آن لحظات را
بيشتر نشان
بدهند، به
يكباره
تماشاگرانش
را از دست
بدهد. بازيگر
ناتوان، در
چنين لحظه اي
چون خود را،
ناگهان روي
صحنه تنها مي
بيند، براي
بازگرداندن
توجه و نظر
تماشاگر، به
هر گونه عمل و
اقدامي
متوسل مي
شود؛ كاري كه
بالاخره بوش
انجام مي دهد.
او براي جلب
توجه و نظر
تماشاگر،
بازي جنگ
طلبي و عطش بي
پايان كشتار
را به تماشا
مي گذارد.
اين تكنيك
كه روزگاري
براي
بازيگراني
چون ويلسون و
روزولت در
زمان جنگهاي
جهاني
كارساز بود،
معلوم نيست
براي او هم
كارساز باشد.
هر چند به نظر
نمي رسد،
روشهاي كهن
در عرصه
سياست / تئاتر
مدرن همچنان
كارآمد باشد. |