خليج
فارس در بازي
قدرت
سيد
نصرا... موسوي
منبع
روزنامه
همشهري
شماره 3569
تاريخ 9/9/83 چندي پيش
مجله
آمريكايي
نشنال
جئوگرافيك
در اقدامي
تعجب بر
انگيز در
نسخه اطلس 2004
خود از نام
مجعول خليج
عربي
استفاده
نمود كه اين
اقدام موجب
واكنشهاي
داخلي و
خارجي زيادي
شد. برخي
از
كارشناسان
سياسي فشار
آمريكا در
خصوص فعاليت
هستهاي
ايران و
همزمان با آن
تغيير نام
خليج فارس در
يك مجله
آمريكايي را
معنادار
دانستند.
چنين به نظر
ميرسد كه
آمريكاييها
براي اينكه
بتوانند در
خاورميانه
نفوذ كنند
قصد دارند
انسجام اين
منطقه را به
هم بزنند. لذا
نويسنده در
اين مقاله
سعي كرده است
به بررسي
استراتژيهاي
جهاني در
خصوص منطقه
حساس خليج
فارس
بپردازد.
چنين به نظر
ميرسد كه
آمريكا
بااستفاده
از نام خليج
عرب در صدد
تقويت
حاكميت
اعراب بر
جزاير سه
گانه و
نهايتاً
تغيير
ژئوپليتيك و
استراتژيهاي
سياسي –
امنيتي
منطقه ميباشد. پويايي
روابط بين
الملل در عصر
حاضر از فضاي
پيچيده ناشي
از جهاني شدن
اثر پذيرفته
و تحت الشعاع
مفاهيم سنتي
و بازنگري در
مفاهيم و
بازيگران
بين الملل به
همراه نظريههاي
متنوع در
عرصه روابط
بين الملل و
تعامل ميان
واقعيات و
نظريهها و
توجه به
متغيرهاي
دروني و
بيروني در
طبقه بندي
رژيمهاي
منطقهاي و
جهاني با
شتابي
فزاينده به
صورت پيوسته
در حال
دگرگوني است
و روابط بين
الملل را به
شبكهاي
پيچيده و در
عين حال
گسترده
تبديل كرده
است. اين
پيچيدگي با
افزايش
تعداد
بازيگران
دولتي و تعدد
سازمانهاي
بين المللي و
سازمانهاي
غير دولتي
بين المللي و
شركتهاي
چند مليتي هم
به لحاظ كيفي
و هم به لحاظ
كمي دو چندان
شده است و هر
روز گسترش مييابد
و انزواي
دولتها در
اين شرايط
تصوري باطل و
غير ممكن است
و نياز به
تفصيل در اين
مورد نيست. در
اين پوشش
قدرت (نبرد
فرسايشي در
جهت تك قطبي
كردن جهان كه
سرانجام با
برتري طلبي
يك قطب و يك
قدرت در جهان
به پايان
رسيد) نزاعي
كه از پايان
جنگ جهاني
دوم شروع شده
بود در
ابتداي دهه 1990
ميلادي منجر
به فروپاشي
قطب رقيب
آمريكا (شوروي)
گرديد. امري
كه جهان را از
بالانس قدرتها
خارج ساخت.
اين پيروزي
توهمي آشكار
را در ذهن
رهبران
آمريكا شكل
داد. تصوري كه
پايه ريزي يك
طرح جهاني با
برتري قطب
پيروز (آمريكا)
بوده است. اما
مجموعه
رويدادهايي
كه در دوران
جنگ سرد و پس
از آن تا سالهاي
پاياني قرن
بيستم در
صحنه بين
المللي رخ
داد جهتي
مغاير با
خواست و
نظرات
دولتمردان
آمريكايي
بوده است و
عدم همسويي
اين دو جريان
– تعادل قدرت
جهان در قبل و
بعد از پايان
جنگ سرد – در
سطح بين
المللي روز
به روز روشنتر
گشته و جهاني
شدن اقتصاد
نيز بر آن
تأثير ميگذارد
و در نهايت
بروز قدرتهاي
منطقهاي كه
خود را به سطح
قدرتهاي
جهاني نزديك
كرده بودند
نظير فرانسه
و آلمان و حتي
روسيه و چين
بزرگ (از خلأ و
وجود درگيري
دو ابرقدرت
جهاني در طول
جنگ سرد) و
قدرتهاي در
حال ظهور در
آسياي جنوب
شرقي و
آمريكاي
لاتين
محاسبات
آمريكا را در
هم ريخت اما
بعد از رخداد
11 سپتامبر
ايالات
متحده از يك
سو با فرصتهاي
خوبي در عرصه
جهاني كه قبل
از اين سابقه
نداشته روبهرو
گرديده و از
سوي ديگر با
چالش و رقابتهاي
جديدي مواجه
شده است و از
آنجا كه
اقدامات
دولت كنوني
حلقه اتصالي
براي آنچه كه
در آينده
بايد صورت
پذيرد ميباشد
در اين راستا
آمريكا در
مسيري قرار
گرفته كه از
جانب خود در
فكر پايهريزي
يك
امپراطوري
جديد در سطح
جهان در قرن 21
ميباشد. اين
امپروطوري
نيازمند
ستونهاي
مستحكمي در
مناطق مختلف
و حساس جهان
است. بنابر
اين در طي دو
دهه گذشته
سياست خارجي
آمريكا به
طور نسبي با
تأكيد بر
افزايش و
تقويت
همكاريهاي
اقتصادي
وسياسي و
نظامي و
امنيتي و ... با
كشورهاي
مختلف دنيا
علي الخصوص
حول كشورهاي
خاورميانه و
منطقه خليج
فارس دور ميزند
. اين فرايندي
است كه در
نظرات
نويسندگاني
چون آرنولد
ولفرز به
وضوح بيان
شده است كه با
توجه به
واقعيات
كنوني در سه
سطح ميتوان
عنوان كرد: 1 –
براي آمريكا (مردم
و رهبران آن)
امنيت در سالهاي
قبل از 1945
بيشتر جنبه
اقتصادي
داشته است. 2 –
پس از سالهاي
جنگ جهاني
دوم (1945) امنيت
هر چه بيشتر
پشتوانه
نظامي و
سياسي يافته
بود و با توجه
به ملاحظات
سياسي و
نظامي از هم
اثر پذيرفته
و بر هم اثر ميگذاشتند.
3 – اما امروزه
آمريكا به
دنبال
انديشه
مديريت بر
تحولات و
بحرانهاست.
به اين ترتيب
ايالات
متحده به
عنوان محوريترين
قدرت جهان
قصد دارد جهت
حفظ قدرت
جهاني اش
مناطق مهم و
استراتژيك و
اقتصادي را
جزء ملزومات
اوليه خود به
شمار آورده و
براي تداوم
قدرت خود به
دنبال
پشتوانههاي
جديدي از
منابع در
مناطق مختلف
جهان است ،
سياستي كه در
خصوص حدود آن
ميان آمريكا
با اروپا (و
كشورهاي
صنعتي) هر از
چند گاهي
نزاع واقع ميشود
به گونهاي
كه اروپاييها
نسبت به نقش
آمريكا به
عنوان طراح
تغييرات پس
از پايان جنگ
سرد و دخالت
نظامي آن در
سراسر جهان و
به ويژه خليج
فارس بسيار
حساس بوده و
به دقت
تحولات اين
منطقه را تحت
نظر داشته و
در صورت لزوم
نسبت به آن
واكنش نشان
ميدهند علي
رغم ملاحظات
زيادي كه
اروپاييها
درخصوص
مسائل مربوط
به منطقه
خليج فارس
دارند دولتهاي
اروپايي با
سلطه هر
قدرتي به
ويژه ايالات
متحده
آمريكا در
جهت اقتدار
كامل بر خليج
فارس به شدت
مخالف هستند. حوزه
ژئوپليتيكي
و ژئو
استراتژيكي
منطقه خليج
فارس با
داشتن منابع
غني از يك سو و
فقدان دولتهاي
قدرتمند و
نبود اتحادياي
منسجم و كارا
كه بتواند
تصميمات
مؤثر و
راهبردي را
در جهت حفظ
امنيت منطقه
توسط
بازيگران
درون منطقهاي
ايجاد كند از
سوي ديگر
موجب شده كه
اين منطقه
همواره در
وضعيت
انفعالي
قرار داشته
باشد به گونهاي
كه چه در طول
جنگ سرد و چه
با پايان
يافتن آن
همواره مورد
نزاع ميان
قدرتهاي
جهاني قرار
گرفته است.
پايان يافتن
جنگ سرد كه با
اقبال
كشورهاي
جهان نيز
روبه رو شده
بود با تمايل
دولتهاي
غربي و در جهت
برقراري
نظام چند
قطبي كه حاصل
تغيير اوضاع
و احوال در
صحنه بين
المللي بود
همراه گشت. به
موازات اين
تحولات و با
توجه به
توسعه سريع و
شگفت آور
ارتباطات در
جهان و توسعه
فناوريها و
كمك به
برقراري
روابط ميان
دولتها و ...
همزمان
موقعيت خاص
ايجاد شده
بعد از 11
سپتامبر و
بيرون راندن
شوروي از
منطقه خليج
فارس موجب شد
كه رهيافتها
و موقعيتهاي
جديدي در
سياست خارجي
ايالات
متحده
آمريكا
همزمان با
گسترش و
توسعه فضاي
امنيتياش
در جهان شكل
گيرد كه با
تسري دادن
مفهوم امنيت
ملي خود و با
پيوند زدن آن
به امنيت هم
پيمانانش به
امنيت منطقه
خليج فارس
سعي مينمايد
با توسل به
وجود گروههاي
تروريستي و
القاعده و
جنبشهاي
اسلامي در
حال گسترش ،
نظرات
مقامات
اروپايي را
در راستاي
شكل دهي به
نظم نوين
جهاني به
عنوان اهرمهاي
تثبيت و ثبات
امنيتي با
خود همراه
سازد. در
حالي كه
ايالات
متحده
آمريكا نگرش
اتحاديه
اروپاييان
را در جهت
انسجام
بخشيدن به
سياست
خاورميانهاي
خود در اين
چارچوب
تعريف و
ترسيم ميكند
اما واقعيت
آن است كه
قاره اروپا
از مدتها
قبل و به
دنبال پايان
يافتن جنگ
سرد امكانات
بيشتري را
براي وحدت و
يكپارچگي
اقتصادي-
سياسي پيدا
كرده است و به
طور كلي دولتهاي
اروپايي با
يك موضع
عقلاني نياز
به داشتن
ارتباط با
كشورهاي
خليج فارس را
به طور جدي
درك ميكنند.
جامعه
اروپايي
تحولات
سياسي در
خليج فارس را
دنبال كرده و
اغلب نسبت به
آن حساسيت
نشان داده
است. همچنين
اروپا به
آسيب پذيري
خود در مسئله
تأمين
نيازهاي
نفتي خود در
اين منطقه در
بلند مدت
واقف است و
سعي كرده است
از هرگونه
تنشي كه موجب
شود در جريان
عبور نفت از
منطقه خليج
فارس خللي
ايجاد شود تا
حد امكان
جلوگيري كند. در
حالي كه
آمريكا از
اروپا (در
نگاه
حداكثري) به
عنوان نقش
دوم و بازيگر
ميخواهد
استفاده
نمايد اما
اروپاييان
در انديشه
تكوين
استراتژيهاي
خود در منطقه
آماده ميشوند.
اروپاييها
به وضوح به
اين مسئله
اشراف دارند
كه اروپا و يا
اتحاديه
اروپايي
زماني ميتواند
در خليج فارس
از نقش تابع
به نقش محوري
تغيير مسير و
تغيير ماهيت
دهد كه داراي
هويتي مستقل
گردد هويتي
كه در عين
قدرتمندي (اقتدار)
از يك انسجام
واقعي در
درون خود
برخوردار
باشد. براي
اين كار
موانع و
ناتوانيهاي
اروپا براي
تبديل شده به
يك قطب بين
المللي بايد
از ميان برود.
در همين
راستا
تغييرات
درون
ساختاري و
نظام
اروپايي و
تحول در
روابط بين
الملل و
وضعيت جهان
بر روند
تحولات در
آينده
تأثيرات
مستقيم
بالايي
خواهد داشت و
اين در حالي
است كه خليج
فارس محور
اصلي توسعه
نفوذ آمريكا
در
خاورميانه
به حساب ميآيد.
محور تحولات
عمده
پيرامون
مشكلات جهان
عرب با
اسرائيل
معضل امنيت
در منطقه و
وجود گروههاي
تروريستي
است كه از
جانب آمريكا
تعقيب ميشود.
به لحاظ اين
كه حضور
آمريكا در
منطقه از
ابتدا به
عنوان يك
قدرت
جايگزين
بوده است و
بنابر اين
واقعيت كه
تاريخ حضور
نظامي
آمريكا به
طور گسترده
در خليج فارس
و خاورميانه
به جنگ جهاني
دوم باز ميگردد،
پس اين دولت
در جهت بسط
حضور خود در
منطقه به
ايجاد پايگاههاي
مختلف در
سرزمينهاي
عربي و با
امكانات
مالي همان
دولتها به
بهانه حفظ
امنيت و
حراست از اين
دولتهاي
عربي اقدام
نمود. از جمله
در سال 1949 به
ايجاد نيروي
دريايي
انگليس در
جفير بحرين
قرارداد و با
موافقت دولت
سعودي در خاك
عربستان و در
كنار خليج
فارس در
ظهران
مبادرت به
تأسيس
پايگاه
هوايي كرد و
همچنين
پنتاگون در
تدارك ساخت
يك مركز
عمليات
هوايي
تركيبي در
پايگاه « ال
آويد»قطر (جهت
جايگزين
كردن يك
نمونه ديگر
از آن در
عربستان
سعودي در
مواقع
اضطراري) قبل
از آغاز حمله
به عراق بود
در عين حال
آمريكا
ديگوگارسيا
را نيز
همواره در
اختيار
داشته است و
كشور كويت
نيز در نقش
پايگاه بزرگ
و گسترده
آمريكا در
حوزه خليج
فارس شناخته
ميشود و
همين طور در
عمان جزيره «مسيره»
و پايگاه «ثومرايت»
را در اختيار
اهداف خود
خواهد داشت. ايالات
متحده
آمريكا در
حال تكوين
بزرگترين
تغيير در
استراتژي
خود پس از جنگ
جهاني دوم
است آمريكا
در حال حاضر 600
هزار نيروي
نظامي در
نقاط مختل
جهان دارد
اما همچنان
شبكه نظامي
خود را در
سرتاسر جهان
گسترش مي دهد
و به سياست «ليلي
پد» روي آورده
است و «داگلاس
فايت» مرد
شماره 3
پنتاگون
معمار اين
تغييرات است
كه عقيده
دارد جهان
امروز در
شرايطي است
كه آمريكا
بايد بتواند
هر لجظه و در
هر جا براي
عمليات فوري
آماده باشد.
اين شبكهها
علاوه بر
پايگاههاي
سابق موجود
در اروپا
آسيا و
خاورميانه
از جمله
بحرين ، قطر ،
كويت ،
عربستان
سعودي و حضور
در عراق و نيز
پايگاههاي
مشترك ناتو
شامل ميشود
رامسفلد
وزير دفاع
آمريكا از
اين
استراتژي
نوين به
عنوان تنظيم
تازه نام
برده و
ويليام
آركين
تحليگر
مسايل دفاعي
گفته است :«
وضعيت تازه
به زبان ساده
و خالص همان
وجود
امپراتوري
جهاني است ».
در توضيح اين
استراتژي
چنين به نظر
ميرسد كه
براي مثال
اگر در دوران
جنگ سرد
شوروي از راه
دور محاصره
شده است اما
در خصوص
خاورميانه و
خليج فارس
سياست
آمريكا در
منطقه عبارت
است از:
حمايت از
كشورهاي
طرفدار نظامهاي
غربي ، تقويت
حكومتهاي
دست نشانده
كه با سياستهاي
آمريكا
همراه ميباشند
، سهم خواهي
بيشتر و
همچنين
داشتن حق
السهم
حداكثري از
منابع نفتي و
ساير ذخاير
منطقه و
ادامه جريان
آزاد نفت
خليج فارس به
آمريكا و
كشورهاي
متحد و همسو
با سياستهاي
اين كشور در
غرب است.
آمريكا اين
سياست را با
اعمال فشار و
عقب نگه
داشتن دولتها
و حكومتهاي
حوزه خليج
فارس، اين
منطقه را در
حالت جنگ ،
فقر ، فساد و
عقب ماندگي
اقتصادي
قرار داده
است و
وابستگي را
گريبانگير
جهان اسلام
ساخته است.
بسياري از
تحليگران
غربي پديده
بنيادگرايي
را در همين
راستا
زاييده علل
فوق ميدانند. امروزه
ايالات
متحده
آمريكا تنها
به مسأله
تأمين نفت و
گار مورد
نياز خود (برخي
از
همپيمانانش)
تنها از
منطقه خليج
فارس نميانديشد
بلكه منطقه
وسيعي از
خاورميانه و
همچنين
آسياي مركزي
را مورد توجه
خاص قرار
داده و اين
مهم را در
ارجحيت
اهداف
استراتژي
كلان خود جاي
داده است. آمريكا
از يك سو قصد
دارد با باز
شدن تدريجي
درهاي
كشورهاي
منطقه خليج
فارس به سوي
خارج و
اساساً غرب
صنعتي (آمريكا)
با توجه به
جذب سرمايههاي
خارجي و كسب
فناوري و
تجارب
مديريتي بر
موفقيت و يا
عدم كاميابي
نوسازي
جوامع (عرب)
منطقه
پيراموني
ايران اثر
بگذارد و از
سوي ديگر به
دلايل عديده
از جمله
امنيت جهاني
و صلح منطقهاي
و به علل
اجتناب
ناپذير
متعدد ديگري
چون اجراي
نقشه راه
اجراي طرح
خاورميانهاي
جديد به
همراهي و كمك
غرب همچنان
نيازمند ميباشد.
از جانبي
ديگر
كشورهاي
منطقه نيز به
دليل ضعف در
توليد
فناوري و
همچنين
كمبود نيروي
انساني ماهر
و عدم
كارآمدي و
نبود
مقبوليت
مردمي و
نداشتن
مشروعيتهاي
داخلي و ... در
برابر اين
قدرتها،
اغلب در موضع
انفعالي و
ضعف قرار ميگيرند. در
اين وضعيت
آمريكا خود
را چندان
درگير اين
مسأله كه آيا
در شرايط
فعلي نياز به
يك بازنگري
در استراتژي
عمومياش در
منطقه كه
همانا توسعه
نظامي گري و
امنيتي كردن
فضاي اين
منطقه بوده
است را
همچنان
كارآمد ميبيند
كه اين سياست
به همراه
تشتت و تفرق
در ميان
اعراب باهم و
همچنين
اعراب با
ايران و
بالعكس (و
اعراب با
ايران و
بالعكس (و
اعراب
بااسرائيل و
ايران با
رژيم
صهيونيستي )
همان سير
گذشته را طي
ميكند و كج
دار و مريز با
برتري
اسرائيل در
منطقه به پيش
ميرود و مهم
تر آن كه با
حضور آمريكا
و همپيمانان
آ“ ديگر جاي
اين مسأله
نيست كه طرح
ايجاد تنش
ميان دولتهاي
اين منطقه و
تشنج زايي
ميان
كشورهاي
عربي با
ايران و ... از
راه دور طرح
ريزي شده و
اجرا شود
بلكه آمريكا
از نزديك اين
كار را عملاً
به دست گرفته
است و در صورت
تخطي كردن هر
يك از دول
منطقه به
سرعت و با
قدرت به
برخورد با آن
كشور در سطوح
مختلف (از
كلامي تا
اقدام نظامي)
ميپردازد. با
اين توصيف
ابتكار عمل
در دست
آمريكاست به
گونهاي كه
ميتواند به
ايجاد يك
سياست
مشاركت
سازنده و
استراتژيك
بين طرفين و
همچنين در
ميان دول
مختلف در
خليج فارس و
خاورميانه
بزرگ دست
بزند چرا كه
الگوهاي
مشاركت
تعريف شماره
قبلي (دردهه 80)
كه توسط
آمريكا در
گذشته در
منطقه ايجاد
شده بود
همچون پيمان
دمشق 2+6 شوراي
همكاري خليج
فارس با توجه
به اوضاع
كنوني و حضور
نظامي
آمريكا (به
طور گسترده
در عراق) در
آيندهاي نه
چندان دور
تغيير خواهد
كرد و صف بنديهاي
جديدي را در
چارچوبهاي
منطقهاي و
فرا منطقهاي
رقم ميزند. آمريكا
درسياست
مرحلهآي
خود سعي مي:ند
كه خود را با
يكايك
كشورهاي
منطقه به
صورت مجزا و
با حمايت
ساير دولتهاي
اين منطقه
قرار دهد و پس
از از پاي در
آوردن آن
دولت و با
سرنگوني و يا
تسليم و يا تا
رسيدن به
اهداف تعيين
شدهاش اين
فشار را
ادامه ميدهد
و در نهايت به
سراغ يك كشور
ديگر از آن
منطقه با
حمايت اكثر
دولتهاي آن
منطقه و
اجماع عمومي
در آن حوزه
خواهد رفت
سياستي كه
تاكنون جواب
داده است (باز
خورد مثبت
اين سياست
وضعيت كنوني
منطقه وحضور
نظامي
آمريكا در
عراق است.)
ايالات
متحده
آمريكا جهت
تداوم اين
فرايند به
نوع وساختار
نظامهاي
كشورهاي
منطقه توجه
ميكند و به
ساختار غير
دموكراتيك
قدرت و سياست
ايراد وارد
ميكند
اولين قدم در
اين بازي
خطرناك شهار
اصلاحات است
كه در حقيقت
به معناي تهي
كردن محتواي
جامعه از
ارزشها و
سنتهاي
گذشتهشان
است و اين كار
را با راه
اندازي
مراكز
فرهنگي
دنبال ميكنند
و براي مثال
از مهمترين
مراكزي كه در
همين راستا
در خصوص
خاورميانه
تحقيق و تفحص
ميكند واحد
پژوهشي «
سيويليتي
پروگرام» است
كه قريب به يك
سال و نيم است
كه از تأسيس
آن ميگذرد و
هدف از تأسيس
آن نيز انجام
مطالعات و
تحقيقات در
ارتباط با
اصلاحات در
خاورميانه
ميباشد.
دولت انگليس
نيز همپاي
آمريكا
گسترش
اصلاحات در
خاورميانه
را يكي از
راهكارهاي
مقابله
موفقيت آميز
با تروريسم
در منطقه ميداند
.«جك استراو»
به عنوان يكي
از برجستهترين
شخصيتهاي
سياسي معاصر
در خصوص
مسايل و
مشكلات
كشورهاي
عربي معقتد
است كه بدون
حل ريشهاي
معضلات و
مشكلات
منطقه و
كشورهاي
مسلمان و
عربي نه
مسأله اعراب
و اسرائيل حل
خواهد شد و نه
عراق به
آرامش و ثبات
خواهد رسيد. وزير
خارجه
انگليس در يك
تحليل جالب
توجه مشكلات
كشورهاي
عربي و
اسلامي را به
دو دسته
تقسيم كرد. وي
ضمن اشاره به
مشكلات
اجتماعي و
اقتصادي از
يك سو و
مشكلات
ساختار
سياسي از سوي
ديگر
كشورهاي
غربي را به حل
اين دو مشكل
كشورهاي
منطقه
خاورميانه
به صورت
همزمان
معطوف نمود و
در ضمن يكي از
مشكلات
كشورهاي
عربي را عقب
ماندن رشد
اقتصادي
آنها از
رشد جمعيتي
دانسته و بر
اساس
آمارهاي
بانك جهاني
براي بهبود
شرايط
اقتصادي در
خاورميانه و
افزايش روند
توسعه در 20
سال آينده
بايد يك صد
ميليون فرصت
شغلي در اين
كشورها
ايجاد شود و
با اين تفسير
تغييرات در
كشورهاي
عربي و
مسلمان را
اجتناب
ناپذير
خواند و «
اسلام معتدل
را از آن جهت
كه به شدت
قابليت
تطبيق با
شرايط جهاني
را دارد براي
غرب قابل
پذيرش دانست.» هر
چند مديريت
منازعات
منطقهاي به
روش انگليسي
از ديدگاه
اروپا
همواره بايد
بر توسعه
روند سازش
ميان اعراب و
اسرائيل
استوار باشد
چرا كه در آن
صورت تضمين
كننده
فرصتهاي
جديد تجاري
واقتصادي
درمنطقه
خاورميانه
براي آنها
خواهد بود.
اما در مرحله
بعد ادامه
اين روند
همكاري با
مشكلات
متعددي
مواجه خواهد
بود چرا كه
هرگز همكاري
اقتصادي با
كشورهاي
منطقه بدون
در نظرگرفتن (حضور)
آمريكا با
چالشهاي جدي
روبه رو ميشود. لذا
هرگونه
مشاركت ساير
كشورها در
روند صلح در
منطقه ميتواند
سهمي از
بازار آن را
در آينده
متوجه آنان
سازد. مجموعه
شرايط فوق
توجيه گر
همكاريهاي
سياسي و
اقتصادي
اروپا با
ايالات
متحده بوده و
منافع آنها
را در منطقه
خاورميانه
بزرگ روشن ميسازد.
بعد از گذشت
قريب به 13 سال
از فروپاشي
شوروري كه با
پايان جنگ
سرد همراه
بوده است و
سياستهاي
قدرتهاي
جهاني در
تعيين خط
ومشي رهبران
ونوع
حكومتها و
دولتهاي
آنان تأثير
مستقيم ميگذارد
. (انقلاب
ايران وعدم
پيروزي
كارتر جنگ
خليج فارس و
عدم پيروزي
بوش پدر در
انتخابات و
شكست جمهوري
خواهان در
انتخابات
رياست
جمهوري و اين
بار پيروزي
بوش پسر در
انتخابات به
علت اشغال
عراق و شعار
جنگ عليه
تروريسم در
منطقه) و از
سويي ديگر
رقابت
آمريكا ،
اروپا ، چين و
روسيه و حتي
هند در منطقه
خليج فارس و
خاورميانه
حاكي از آن
است كه با
پايان جنگ
سرد موقعيت
استراتژيك
خاورميانه
كاهش نيافته
و اين فضا هم
اكنون ميان
چند قطب در
حال تقسيم و
چانه زني است
و آمريكا با
حضور مستقيم
نظامي در قلب
منطقه خليج
فارس (عراق) و
كشورهاي
عربي و
نزديكي
جغرافيايي
با اسرائيل
سعي دارد
حداكثر
منافع را از
اين منازعه و
كشمكش كسب
نمايد. نكته
اساسي ديگري
كه تا قبل از
حمله آمريكا
به عراق به
عنوان يك
مزيت براي
اروپا به
شمار ميرفت
اكنون از
ميان رفته
است و ديگر
اين مزيت كه
بازار
خاورميانه
از نظر
جغرافيايي
نسبت به
آمريكا و
ديگر رقيبان
به بازار
اروپا نزديك
است براي غرب (اروپا)
يك امتياز
بزرگ و مهم
تلقي نميشود
چرا كه هم
اكنون
آمريكا خود
را به
همسايگي
تمامي
كشورهاي
منطقه
خاورميانه و
خليج فارس
رسانده و در
مركز آن قرار
گرفته است. بعد
از رخداد 11
سپتامبر 2001
ميلادي
تمامي نشانهها
حاكي از آن
است كه سياست
، امنيت
جهاني ،
اقتصاد ،
روابط
اجتماعي و
مناسبات بين
المللي و
همچنين
سياستها و
استراتژيهاي
قدرتهاي
بزرگ نسبت به
خاورميانه
در حال تدوين
و شكل گيري
است . لذا هر
كشوري در نظر
دارد با
اغتنام فرصت
ضمن پذيرش يك
نقش سازنده
در منطقه
حضوري فعال و
پر رنگ داشته
باشد. اما
بايد توجه
داشت كه با در
نظر گرفتن
جايگاه
خاورميانه
در استراتژي
جهاني
آمريكا و
همچنين
قدرتهاي
ديگر و وجود
زمينههاي
بالقوه
فراوان در
بخشهاي
انرژي،
تجارت،
تأمين منابع
مالي و
سرمايه
گذاري چه عمل
و واكنشي
بايد نشان
داد. يكي از
راهكارها ميتواند
اتخاذ يك
سياست فعال و
پيشرو از سوي
دول منطقهاي
باشد كه به
طور حتم بر
توسعه روابط
ميان ايران
وكشورهاي
عرب منطقه
خليج فارس در
تقابل با
نفوذ
بيگانگان و
غرب در منطقه
و تبادلات دو
جانبه ميان
دولتهاي
منطقه تأثير
گذاشته و به
شكل مؤثر
امنيت سياسي
و اقتصادي در
وهله اول در
حوزه خليج
فارس و در
مرحله بعدي
خاورميانه
را ارتقاء
خواهد بخشيد. |