ليبرال امپرياليسم واپسين انگاره آخرين امپراتوري

 

در آغاز ماه مي ميلادي، اندكي پس از اشغال عراق توسط نظاميان امريكا و انگليس، گروهي از شخصيت هاي سياسي و اقتصادي امريكايي در تالار ساختمان شوراي روابط خارجي امريكا در نيويورك گرد آمدند تا به سخنان نيل فرگوسن، مورخ و نظريه پرداز معروف از گروه نومحافظه كاران حاكم بر حزب جمهوريخواه گوش فرا دهند.

فرگوسن كه كتاب تازه‌اش «امپراتوري» جنجال بسيار برانگيخته، در اين سخنراني به تشريح ديدگاه خود در باب «ليبرال امپرياليسم » پرداخت و توضيح داد: «ليبرال امپرياليسم» پرداخت و توضيح داد: «ليبرال امپرياليسم، اگرچه سربازان خود را براي تصرف مناطق جهان گسيل مي‌كند، اما همراه با اين سربازان، جرياني از سرمايه و محصولات را همراه مي‌كند تا از طريق آنها به كشورهاي فقير ياري رسانده، آنها را بسوي پيشرفت سوق دهد. ليبرال امپرياليسم مي‌تواند ايدئولوژي تشكيل يك امپراتوري باشد كه براي جهان، صلح ، امنيت و رفاه به ارمغان مي‌آورد».

دويست سال پيش از اين سخنراني، در آغاز سده نوزدهم، توماس جفرسون، سومين رئيس جمهوري امريكا و از رهبران حزب جمهوريخواه، استراتژي ضميمه كردن سرزمين‌هاي ديگر به ايالات متحده را استراتژي تاسيس «امپراتوري آزادي»empire for liberty)) ناميد و هدف از تشكيل اين امپراتوري را ايجاد صلح، آزادي و امنيت دانست. انديشه جفرسون، انديشه بنيادين حزب جمهوري خواه يا آنطور كه نو محافظه كاران دوست دارند بنامند، انديشه «حزب با شكوه كهن» (Gop) در امريكاست، انديشه‌اي كه سياست خارجي اين كشور را در 200 سال گذشته هدايت كرده است.

اين انديشه را دبليو، اي ويليامز، نويسنده كتاب «امپراتوري به مثابه روش زندگي»‌ خصلت همه گير در فرهنگ امريكايي به شمار مي‌آورد و آن را نه تنها از آرزوهاي استراتژيست‌هاي حزب جمهوري‌‌خواه، كه از آرزوهاي تمام سياستمداران امريكايي به حساب مي‌آورد و مي‌نويسد : «امپراتوري خصلت ذاتي آن چيزي است كه ما آن را روش زندگي امريكايي مي‌ناميم».

اين مطلب را اريك هابزبام، نويسنده كتاب مشهور «صنعت و امپراتوري» در مقاله‌اي كه در 1998 به چاپ رسيد، چنين توضيح داده است: «امپراتوري امريكا در آرزوي تبديل عالم بدان صورت است كه در تمايلات و تخيلاتش مي بيند؛ سوپرمني كه مي‌گويد من براي آزادي و عدالت، يعني روش زندگي آمريكايي مبارزه مي‌كنيم». چنين وضعيتي را ريچارد فالك، عضو معترض شوراي روابط خارجي امريكا، «جهاني سازي شكارگر» مي‌نامد. از ديدگاه، فالك، پروژه‌اي كه اينكه به عنوان جهاني سازي دنبال مي‌شود، بازسازي مجدد نظام امپراتوري است. يك امپراتوري امريكايي كه مي‌كوشد در فضاي سياسي پس از جنگ سرد، سلطه سياسي، فرهنگي و اقتصادي خود را بر تمامي جهان تحقق بخشد.»

نيل فرگوسن، نويسنده كتاب «امپراتوري، به هنگام سخنراني براي اعضاي شوراي روابط خارجي امريكا در نيويورك، از ديدگاه مشابهي با ريچارد فالك برخوردار است، اما برخلاف فالك بر آن نيست تا با بكار بردن لفظ امپراتوري، امپرياليسم امريكايي را مورد انتقاد قرار دهد. فرگوسن بر اين اعتقاد است: «اگر چه به نظر مي‌رسد دوران امپراتوري‌هاي كلاسيك سرآمده، اما امپراتوري انگلستان درسده نوزدهم، چيزهاي بسياري براي آموختن به امپراتوري امريكا در سده بيست و يكم دارد».

بريتانيا، پيش از اين نيز بسياري چيزها را به ايالات متحده آموخته است. ليندون لاروش، نامزد اسبق رياست جمهوري در امريكا، اندكي پيش از حمله امريكا و انگليس به افغانستان در سال 2001 اعلام كرد: «اگرچه به نظر مي‌رسد امريكا و انگليس در برخي مقاطع تاريخي با هم رقابت يا تنازع داشته‌اند، اما نبايد فراموش كرد كه اين دو در بسياري جهات مكمل يكديگرند. دو عضو اصلي يك امپراتوري انگليسي زبان كه قصد تصرف بر عالم را دنبال مي‌كنند.»

نيل فرگوسن ايدئولوژي امپراتوري جديد را «ليبرال امپرياليسم» مي‌نامد و «ليبرال امپرياليسم» مي‌نامد و «ليبرال امپرياليسم» اصطلاحي است كه در بريتانياي عصر گلاوستون رايج شد. عصر گلاوستون، دوران پيروزي ليبرالها در پارلمان و روزگار شكوه امپراتوري انگلستان بود. كمپاني هند شرقي هندوستان را در اختيار داشت و ثروت هندوستان بسوي بريتانيا سرازير مي‌شد. جان استوارت ميل، فيلسوف ليبرال كه رساله مشهورش «درباره آزادي» او را شهره عام و خاص كرد، كارمند عاليرتبه كمپاني هند شرقي بود و همچون پدرش جيمز ميل كه «تاريخ هند» را به نگارش درآورده بود، اعتقاد داشت كه حضور انگلستان در هند براي ايجاد رفاه و تمدن، مفيد است. ميل در كتابش از «آزادي مطلق فردي» دفاع مي‌كند و دولت را به خاطر وضع قانون «منع فروش مشروبات الكلي» و دستگيري موسسين قمارخانه‌ها و خانه‌هاي عيش و عشرت مورد ملامت قرار مي‌دهد، اما در همان حال به عنوان نماينده ليبرال پارلمان از اقدامات دولت استعماري گلاوستون در هند حمايت مي‌كند.

اين خصلت تنها به ميل تعلق نداشت؛ گروه كثيري از انديشمندان انسانگرا و ليبرال در جامعه اروپا با او هم عقيده بودند؛ يكي از آنها جورج برنارد شاو، نويسنده انسانگراي انگليسي بود كه از «آزادي مطلق فكر و انديشه» دفاع مي‌كرد، اما اين آزادي را تنها براي ملل اروپايي قائل بود و درباره ديگران اعتقادي ديگر داشت؛ «ملتهاي كوچك يا متلهاي عقب افتاده نمي‌توانند خود را اداره كنند؛ به همين دليل نبايد آنها را ملت به حساب آورد و ملل اروپايي وظيفه دارند امور داخلي آنها را بدست گيرند و آن را اداره كنند».

اين نگاه مبتني بود بر اعتقاد به برتري نژادي ملل غربي بر ملل شرقي. تقريبا همزمان با انتشار اثر معروف ميل درباب آزادي، چارلز رابرت داروين، طبيعت شناس انگليسي، نظريه مشهور «تكامل » را نوشت: «در دوره‌اي از آينده نژادهاي متمدن انسان، بطور قطع نسل نژادهاي وحشي را از روي زمين برمي‌دارند و خود جايگزين آنها مي‌شوند.»

از ديدگاه داروين، همانطور كه انواع حيوانات در تاريخ حيات بر اثر تنازع بقا با يكديگر به رقابت پرداخته و نوع قويتر و بهتر نوع ضيعفتر را از گردونه خارج كرده است، در نوع انسان نيز نژادهاي برتر نژادهاي ضعيفتر را از گردونه خارج خواهند نمود.

اين افكار ايدئولوژي امپرياليسم را شكل مي‌بخشد و سياستمداران و سرمايه داران آن را در عمل به كار مي‌بستند. سرژلاتوش، در كتاب «غربي سازي جهان» مي‌نويسد: «از سده شانزدهم كه به اوج رسيد، 3 واژه دركار بوده‌اند، 3 واژه‌اي كه با M شروع مي‌شدند: نظاميان Militarism) ) تاجران (Merchants) و ماموران مسيحي (Missionaries) »

بايد اضافه كرد كه اينها همگي در يك  واژه ديگر جاي مي‌گيرند كه آن نيز با M شروع مي‌شود: «مدرنيته»؛ مدرنيته جهان بيني اصلي استعمار و امپرياليسم را فراهم ساخته بود؛ اين جهان بيني ميان ليبراليست‌ها، ايدئاليست‌ها و سوسياليست‌ها مشترك بود و براي همين بود كه مي‌بينم هگل و مارك به همان اندازه از استعمار و امپرياليسم فاع مي‌كردند كه بنتام، جان استوارت ميل يا داروين.

هگل در «فلسفه تاريخ » سير تمدن و ترقي جهان را از شرق آغاز مي‌كند، به يونان و روم مي‌رسد و پس از آن اروپاي قرون وسطي و رنسانس را دنبال مي‌كند تا به امپراتوري‌هاي سده نوزدهم برسد. پايان كتابش به تمدن ژرمني اختصاص دارد و معتقد است كه آينده تمدن غرب متعلق به امريكاست.

از ديدگاه او تمدن اروپايي والاترين تمدن بشري است و تمدن‌هاي ديگر جهان به واسطه پستي ذاتي لاجرم مي‌بايست تحت سيطره تمدن اروپايي ( و نهايتا امريكايي ) قرار گيرند.

ماركس و انگلس نيز كه خود را از پيروان هگي مي‌دانستند، درباره تمدن غربي چنين ديدگاهي داشتند؛ آنان حتي «استعمار » را مرحله‌اي ضروري از «نظريه ماترياليسم تاريخي» به حساب مي‌آورند.

رساله‌هاي ماركس كه در فاصله سالهاي 1850 تا 1858 نگاشته شده‌اند، از «منش مترقي استعمار»‌ دفاع كرده‌اند و انگلس حتي بيش از او از اين امر دفاع كرده است. انگلس در 1848 در مقاله «كشف بي نظير» نوشت: «تصرف الجزاير توسط فرانسويان حقيقتي مثبت براي رشد و پيشرفت تمدن است.» و در مقاله «جنبش‌هاي سال 1847» نوشت: «به سود مكزيكي‌هاست كه از اين پس در سلطه ايالات متحده قرار گيرند.»

تمام انديشمندان مذكور از استعمار و امپرياليسم به بهانه «گسترش تمدن» دفاع مي‌كنند. سرژلاتوش مي‌نويسد:« پروژه تمدن، پروژه مدرنيته است... اين پروژه فرهنگ‌ها در راس اين هرم قدرت قاهري قرار مي‌گيرد كه خود را توسعه يافته تر از ديگران مي‌داند و بر خود حق مي‌دهد كه ديگران را به زير سلطه درآورد.

يكصد سال پيش، جان اتكينسون هايسون، اندشمند انگليسي در كتابي با عنوان «درباره امپرياليسم» نوشت: «امپرياليسم كشمكشي است براي به دست آوردن تسلط