ويتگنشتاين و ماهيت فلسفيدن

گيلبرت رايل

برگردان: رضا مثمر

 

اندكى پيش از جنگ جهانى اول، فيلسوفى مبتكر وتوانا ـ اتريشى اى كه سرانجام تبعه انگلستان شد ـ براى فراگيرى مهندسى به انگلستان آمد . او لودويگ ويتگنشتاين بود. درسال ۱۹۱۲ ، وى بالاخره به انگيزه پاسخ يافتن براى دغدغه هاى فلسفى و منطقى اش درباره ماهيت رياضيات به كمبريج، به نزد راسل مهاجرت كرد تا از او بياموزد. جنگ را به خدمت درارتش اتريش گذراند؛ خدمتى كه به اسارتش انجاميد. در زمان اسارت نخستين كتاب خود يعنى كتاب مشهور رساله منطقى ـ فلسفى را به رشته تحرير درآورد ـ رساله اى كه ترجمه اى نه كاملاً قابل اعتماد به سال ۱۹۲۲ از آن چاپ شده است. زمانى را به تدريس در يك مدرسه روستايى در اتريش گذراند. در طول اين مدت ميان او و شمارى از اعضاى اصلى حلقه وين رابطه فلسفى نزديكى شكل گرفت. در سال ۱۹۲۹ به كمبريج ـ جايى كه اهميت انديشه هايش به سرعت شناخته شد ـ بازگشت. در سال ۱۹۳۹ به مقام استادى رسيد. وى مدتى از جنگ دوم را به كارگرى در بيمارستان شهر گاى (Guy) اشتغال يافت. در سال ۱۹۴۷ نيز از كرسى استادى خود استعفا داد. از او به جز تراكتاتوس [از اين پس به جاى رساله منطقى ـ فلسفى ] تنها يك مقاله منتشرشده است.

در بيست سال آخر عمر ـ تا آن جا كه من مطمئنم ـ نه اثرى منتشر كرد ، نه به همايش هاى فلسفى تمايلى نشان داد، نه سخنرانى اى بيرون از كمبريج انجام داد. نه با كسى در زمينه موضوعات فلسفى مكاتبه كرد ونه باانتشار نوشته اى از خود (ولو يادداشتهاى سخنرانى ها ومباحثاتش دركمبريج) موافقت نمود. اما بى هيچ خستگى اى مباحثاتى درباب مسائل فلسفى با دانش آموزان جدى خود ومعدودى از همكاران، اقتصاددانان، رياضيدانان، فيزيكدانان و فيلسوفان انجام داده است . با اين همه ، از آبگير كوچك حفاظت شده او امواجى به تفكرفلسفى جهان انگليسى زبان رسيده است . فيلسوفانى كه هرگز با وى برخوردى نداشته اند ـ واز ميان ما نيز تنها اندكى كه با او ملاقات كرده اند ـ با زبان او از فلسفه حرف مى زنند. اينك دانشجويانى كه تنها نام او رابلدند هروقت به چيزى مى رسند كه او از بويش خوشش نمى آمده، دماغهايشان را مى گيرند. به راستى او چه تغييرى در فلسفه ايجاد كرد؟

تلاش براى پيشگويى كردن رأى تاريخ درباب دوران معاصر كارى است بيهوده. اينك بايد درباره كسى حرف بزنم كه سى سال از انتشار نظراتش امتناع كرده : بدين ترتيب آنچه را كه ارائه خواهم كرد مجموعه اى است از برداشتها وتفسيرهايى از پژواك پژواكها!

از لاك تا برادلى ، فيلسوفان مسائل مورد بحث شان را مسائلى روانشناختى انگاشته اند. يقيناً اغلب مسائل ايشان ، مسائل ناب فلسفى بوده اما ايشان خود، اين مباحث را با واژه هايى روانشناختى مطرح كرده اند. اگر هم ازخود پرسيده اند كه [واقعاً] چه چيزى را بررسى مى كنند جواب داده اند: طرز كار ذهن را بررسى مى كنيم مثل آن دانشمند طبيعى اى كه طرزكار بدن را بررسى مى كند. آن «علم ذهن ـ ى »اى (Mental Science) كه ايشان درباره اش حرف زده اند گاه اثبات باورانه (Positivistic) بوده . گاه ايده انگارانه (Idealistic) ؛ تقريباً بسته به اين كه بيشتر تحت تأثير شيمى مى بوده يا الهيات . با همه اين احوال ، فيلسوفان ، پنجاه سال پيش پايشان را از كفش روانشناسى بيرون آوردند. با انتقال روانشناسى به آزمايشگاهها ودرمانگاهها، اعتبار روانشناسى در عالم حرف ، مورد شك قرار گرفت. از اين نيز اثر گذارتر ، مشكلات منطقى اى بود كه به تازگى در ريشه هاى رياضيات محض چهره نموده بود. رياضيدانان به ريسمانهاى نجاتى نياز داشتند اما خود از فراهم كردنش ناتوان بودند. منطق دانان مى بايست به منطق رياضيات مى پرداختند، اما اين منطق رانمى شد برپايه هيچ دانش تجربى اى ـ خصوصاً دانش گنگى همچون روانشناسى ـ بنا كرد. اگر منطق وفلسفه پژوهشهايى روانشناختى نمى بودند پس چه مى بودند؟

در طول بيست سال نخست اين قرن فيلسوفان بسيارى در پاسخ اين پرسش چيز ديگرى گفته اند؛ آنها پاسخى افلاطونى پيش نهاده اند. فلسفه نه طرز كار ذهن را بررسى مى كند نه طرز كار بدن را . فلسفه ، ساكن قلمرو ديگرى است؛ قلمرو موجودات مجرد يا مفهومى، قلمرو امكانات، جوهرها ، كليات هميشه موجود ، اعداد ، حقايق ، دروغ ها ، ارزشها و دست آخر معنى ها. اين نظر ، معتقدان خود را به ۲ امر توانا ساخت؛ اول ، پايفشارى به اين سخن كه فلسفه، علم (Science) به چيزى نيست . اما درعين حال ، علم به هرموضوعى متعارف نيست. دوم ، حمايت از استقلال فلسفه به عنوان يك رشته علمى ـ البته نه به صورت علمى در كنار ديگر علوم ـ در جهت اعطاى جايگاه «علم » به آن (درعين پذيرش ناهمگونى آن با ديگر علوم). بدين سان، پرسش «فلسفه ومنطق علم به چه چيزى هستند؟» به پاسخى تازه رسيد ـ اگرچه [پاسخى كه ] طنين رؤيايى اش بسيار نگران كننده بود . جوابى كه آن پرسش يافت ، همان جوابى بود كه راسل و فرگه پيش نهادند.

در وين انديشمندان با پرسشى تقريباً يك جور ، البته از زاويه اى مختلف ، روياروى شدند. در حالى كه دراينجا [انگلستان] كاملاً پذيرفته شده بود كه فلسفه، علم ذهنى و درنتيجه به راستى ، خواهر فيزيك ، شيمى ، جانورشناسى و… است. درجهان آلمانى زبان تلقى ديگر ى پذيرفته شده بود: نسبت فلسفه به علوم ديگر مادرى يا حتى معلم ـ سرخانگى است نه خواهرى. استادان فلسفه آن جا از چنان تسلط آموزشى اى برخوردار بودند كه مى توانستند با تكيه برآن به دانشمندان هم حكم كنند. البته نبايداز ياد برد كه ايشان انسانهاى حقيقت جويى بودند، تا آنجا كه حتى از تدريس [آموزهاى ] داروين، فرويد وانيشتين پشتيبانى مى كردند. اواخر قرن نوزده ، ماخ عليه ايده مذكور (اينكه فلسفه ، علمى است كه نسبت به ديگر علوم معلم ـ سرخانه است ) به پا خاست. اوايل دهه دوم قرن بيست. اين ستيزه جويى به يك شورش بدل شد. حقله وين اين افسانه مشهور را كه پرسش هاى فيزيك، زيست شناسى، روانشناسى، رياضيات را مى توان با پژوهشهاى مابعدالطبيعى پاسخ داد، رد كرد.

مابعدالطبيعه يك علم ـ سرخانه (Governess - Science) يا خواهر علم (Sister-Science) براى ديگر علوم نيست. مابعدالطبيعه اصلاً علم نيست. نمونه به نام ، اصل نسبيت انيشتين بود. سخنان فيلسوفان در رد اين اصل، بى پايه مى بود. پرسشهاى علمى را تنها با روش هاى علمى مى توان به پاسخ رساند. روش هاى علمى هم همان روش هاى فلسفه نيستند.

بدين ترتيب، در انگلستان پرسش مطرح از اين قرار بود: آن مزيتى كه فلسفه و منطق از آن بهره مندند وعلوم طبيعى و رياضيات درحسرت آنند(يعنى آن چه كه سبب مى شود علوم طبيعى و رياضى در سرگشتگى هايشان منطق و فلسفه را ، از آن روى بطلبند) چيست؟ پرسش حلقه وين چيز ديگرى بود: فرض كنيم كه فيلسوفان نتوانند به مسائل علمى پاسخ دهند، آنگاه مزاياى منطقى اى كه روندهاى علمى از آن برخوردار و روندهاى فلسفى بى بهره اند. چيست؟ فيلسوفان هر دو جا معتقد بودند علم و فلسفه مقابل يكديگرند. در وين ـ جايى كه علوم عملاً مورد سؤال واقع شده بودند ـ هدف رسوا كردن ادعاى علم ـ سرخانه بودن فلسفه بود.در اينجا [انگلستان ] ـ يعنى جايى كه استقلال علوم ،مگردر مورد خاص روانشناسى ، به نحوى جدى موردترديد نمى بودـ هدف از برابر هم نشاندن علم و فلسفه بيرون كشيدن كاركردهاى مثبت فلسفه و منطق مى بود. فلسفه در وين انگلى خون آشام و در انگلستان زالويى شفابخش.

اين پرسش براى ويتگنشتاين در هيأت انگليسى اش متجلى شد. به همين دليل او را نمى توان يكى از اثبات باوران منطقى (Logical Positivists) به شمار آورد؛ همانطور كه مباحثات اين افراد با بحثهاى ويتگنشتاين يكى نبود، كوشش ويتگنشتاين ـ به منظور يافتن كاركردى مثبت براى فلسفه ومنطق ـ نيز با فعاليت آنها يكى نبود (مگر در سالهاى بعد) .

ويتگنشتاين تحت تأثير فرگه وراسل بود نه ماخ. وى [ذهن] خود را موقوفه فلسفه حرفه اى كه درآلمان واتريش انديشه علمى را محبوس كرده بود وهنوز نيز چنين است، نمى دانست. او، برعكس ، خود به محكم كردن ريسمان نجاتى منطقى براى رياضيدانان كمك نمود.

خواهم كوشيد نشان دهم ويتگنشتاين چگونه پرسش اصلى سراسر عمرش ـ يعنى «از فيلسوفان ومنطق دانان چه بر مى آيد و چگونه مى بايد آنچه را كه مى بايست، به انجام رسانند؟» را تغيير و پاسخ داد.

همانطور كه گفتم فلسفه پس از اسارتى طولانى در دل اصطلاحات روانشناختى، دوباره در دل زبان افلاطونى اسكان يافت. اما اصطلاحات افلاطونى صرفاً پناهگاهى موقت مى بودند. پس از دوره كوتاهى كه طى آن فيلسوفان از توجه به ويژگى رؤيا گون و غيرواقعى پناهگاه جديد تن زدند چيزى ايشان ر ا از خواب بيدار كرد. راسل با پژوهشهايى كه در اصول منطقى زيربنايى رياضيات انجام داد پى برد كه نمى تواند مسأله اى را حل كند: شكل گيرى گزاره هايى كه به واسطه خصلت منطقى نگران كننده شان تنها در شرايطى صادق مى بودندكه كاذب مى بودند، و برعكس. به نظر مى رسيد برخى از اين گزاره هاى خود ستيز (Self-Subverting) در بطن همان شالوده اى مى بودند كه مى بايد به رياضيات قطعيت مى بخشيد. شكاف بزرگى در حوضچه خشك (Drydock) *كه فرگه و راسل براى رياضيات ساخته بودند وجود داشت.

راسل ، وصله اى براى اين شكاف يافت. در زير تمايز آشكار صدق وكذب تمايز ريشه اى ترى ميان معنا و بى معنايى وجود دارد. گزاره هاى درست ونادرست. هر دو معنادار مى باشند اما برخى از اشكال سخنان اگرچه داراى واژگان و ساختار گزاره ها هستند. نه درستند نه غلط؛ بلكه بى معنا هستند. اما بى معنايى آنها نه به دليل واژه پردازى (Wording) يا دستور زبان، بلكه به دلايل منطقى است. گزاره هاى خود ستيزى از اين دست نه صادقند ، نه كاذب، بلكه ماننده هاى بى معناى گزاره هايند. بايد دقت كرد كه تنها درباره اين امور يعنى اظهارات كلامى مركب است كه مى توان از معنادار بودن يا بى معنايى شان سؤال كرد.

چنين پرسشى در حوزه فرايندهاى ذهنى يا موجودات افلاطونى جايى ندارد. به اين ترتيب منطق از بدو امر نه با اينها بلكه با آنچه كه مى تواند يا نمى تواند به نحوى معنادار به بيان درآيد، مرتبط مى شود. موضوع منطق موضوعى است زبانى ؛ هرچند كه وظايفش ابداً وظايف لغت شناسى (Philology) نباشد.

در تراكتاتوس ويتگنشتاين اين نتيجه جزئى تعميم مى يابد. فلسفه و منطق يكسره تحقيقاتى هستند در آن چيزى كه گفتن را معنادار يا بى معنا مى سازد. هدف علوم گفتن حقيقت ـ درباره جهان ـ است. هدف فلسفه پرده برداشتن از هر آن چيزى است كه مى توان به درست يا حتى به خطا درباره جهانى به زبان آورد.

به اين دليل است كه فلسفه خواهر ـ علم يا علم ـ سرخانه نيست و كارش آشكار كردن منطق علوم است، نه افزودن بر شمار گزاره هاى علمى.

ويتگنشتاين كار خويش را با انديشيدن به پرسشى آغاز مى كند؛ چگونه يك نقشه، يك جمله، يك نمودار يا يك مدل مقياسى (Scale - model) مى توان بوده ها (Fact) را بازنمايى كند(ولو به خطا). كلمات مجزاى «لندن» و «جنوب» نه صادقند نه كاذب. هيچ نقطه تك افتاده اى بر پاره اى كاغذ هم نمى تواند به خودى خود نقشه اى درست يا نادرست باشد. جمله «لندن در شمال برايتن (Brighton) است» درست است همين واژه ها، اين بار در آرايش متفاوت «برايتن در شمال لندن است». گزاره اى كاذب مى سازد و در آرايش «جنوب، لندن برايتن است» تركيبى پديد مى آورند كه نه درست است نه غلط؛ يكسره بى معناست. براى اينكه نقاط روى كاغذ موقعيت برايتن ـ نسبت به لندن ـ را نمايش دهند ( چه درست و چه نادرست)، بايد هر نقطه، نشانه شهرى باشد و هرنقطه برطبق قراردادى. مطابق نقطه اى از نقاط قطب نما باشد.

يك گزاره، يك نقشه، يك نمودار (چه كاذب و چه صادق) بايد مجموعه اى از كلمات يا نشانه هاى گوناگون باشد. مهمتر اين كه اين اجزا بايد به طريقى معين در كنار هم قرار بگيرند [تا آن گزاره ، يا نقشه يا نمودار معنى دار گردد]. درپشت اين واقعيت كه درستى و نادرستى هر گزاره يا نقشه تا حدى به طريق خاص آرايش اجزاى آن بستگى دارد اين حقيقت نهفته است كه حصول يك گزاره يا نقشه معنادار كاملاً به طريق عام كنار هم بودن اجزا بستگى دارد. [اما] برخى طرق را بايد به كلى كنار گذاشت اما مطابق چه قاعده اى؟

در تراكتاتوس، ويتگنشتاين به نتيجه اى نوميد كننده مى رسد: اين اصول آرايش، ناگزير گزاره هاى معنادار را عاجز مى كنند. كوشش براى بيان آنچه كه تمايز ـ مايه سخن بى معنى و معنادار است، خود، گذار از شكاف ميان سخن معنادار و بى معنى است.

به راستى، فلسفيدن مى تواند چشمان ما را به اين اصول ساختارى بگشايد اما نمى تواند به گزاره هاى معنادارى درباره آنها بينجامد. فلسفه، علمى در ميان ديگر علوم نيست. فلسفه نمى تواند نظريه و آموزه ارائه كند. با اين همه، اى بسا ماهرانه يا ناماهرانه و كامياب يا ناكام باشد. درپيگيرى خود فعاليت است كه آنچه را كه بايد ديد، مى بينيم. به عبارت دقيق تر يادگيرى فلسفه همچون يادگيرى تنيس يا موسيقى است. يادگيرى اينها ما را به گفتن آنچه آموخته ايم توانا نمى سازد. آنچه از ما برمى آيد نشان دادن آن چيزى است كه آموخته ايم. [نه بيان آن]

 

روزنامه ايران 26/8/83