معيار
تصميمگيرى
ولى فقيه
نويسنده:
عليرضا
پيروزمند
پس
از تبيين
محدوده
اختيارات
ولى فقيه و
اثبات مطلقه
بودن ولايت
فقيه اينك به
اين سؤال
اساسى پاسخ
خواهيم داد
كه ولى فقيه
در محدوده
اختيارات
خود، بر اساس
چه معيارى
تصميمگيرى
مىكند؟ آيا
او از ناحيه
ملاك تصميمگيرى
و نحوه
چگونگى
اعمال
حاكميت،
مقيد به قيدى
هستيا خير؟ بحثى
كه در تكميل «اطلاق
حكمى» لازم
مىباشد اين
است كه در
تفسير معانى
ولايت مطلقه
فقيه، دو
جنبه افراط و
تفريط به چشم
مىخورد كه
هر دو مانع از
درك عميق
نظام سياسى
مبتنى بر
نظريه ولايت
فقيه شده است.
برخى مطلقه
بودن ولايت
فقيه را اين
گونه معنا
كردهاند كه
فقيه، تنها
بر اساس
مصلحتسنجى
عقلى خود
تصميمگيرى
مىكند و هيچ
معيار و
ضابطهاى بر
چگونگى
تصميم گيرى
او نظارت و
حاكميت
ندارد. گروه
ديگرى در
مقابل،
ولايت فقيه
را به «ولايت
فقه» معنا
كرده، مىگويند.
در واقع ولى
فقيه از جانب
خود اعمال
ولايت نمىكند
و آنچه مىگويد
يا آنچه مىطلبد،
همان است كه
در شريعت
مقدس اسلام
آمده است.
قائلين به
اين نظريه از
اين طريق
خواستهاند
مانع برخى
شبهات و
اشكالات
وارده گردند. حال
مىخواهيم
ببينيم كه
آيا مىتوان
يكى از دو
نظريه فوق را
مفسر صحيح
نظريه «نظام
ولايت مطلقه
فقيه» دانستيا
اينكه هر يك
از آن دو،
تنها به يك
وجه توجه
كردهاند و
از وجه ديگر
غفلت كرده،
بنابراين
بايد به
نظريه سومى
هم قائل شد؟ 1-
بررسى نظريه «مصلحتسنجى
عقلى»
-
طرح نظريه:
قائلين به
اين نظريه
معتقدند
آنچه كه
نهايتا
تعيين كننده
نحوه حاكميت
ولى فقيه
است، مصلحتسنجى
عقلى است نه
قوانين فقهى.
اين عده براى
اثبات نظر
خود به قرائن
مختلفى تمسك
مىكنند; از
جمله به
فرازهايى از
بيانات حضرت
امام (ره) مبنى
بر اينكه «حكومت،
فلسفه عملى
تمامى فقه
است» اشاره
كرده، بيان
مىكنند كه
بنابر
مقتضاى اين
جمله، مصلحتحكومت»
بر مصلحت
اجراى تمامى
احكام مقدم
است. طبعا
زمانى كه
مصلحتحكومت
در عرض مصلحت
اجراى احكام
مطرح مىگردد
نمايانگر
اين است كه
مبدا تشخيص
مصلحتحكومت،
امرى غير از
شريعت مقدس
اسلامى است.
بنابراين
حاكميت ولى
فقيه كه حافظ
مصلحتحكومت
است، به
معناى
حاكميت
مصلحتسنجى
عقلى است. در
نهايت اين
عده نتيجه
گرفتهاند
كه جامعه
سكولار از
لوازم
ناخواسته
نظريه ولايت
فقيه است. (1) دومين
دليلى كه
صاحبان اين
نظريه، آن را
قرينهاى بر
صحت نظر خود
پنداشتهاند
وجود هياتى
به عنوان «مجمع
تشخيص مصلحت»
در راس نظام
اسلامى است;
يعنى وجود
اين جمع را
دليلى بر اين
ادعا گرفتهاند
كه آنچه
معيار اصلى
در تصميم
گيريهاى
حكومتى است،
مصلحت عقلى
است كه طبعا
اين مصلحتبر
مجموعه
احكام فقهى
حكومت دارد.
البته
قائلين به
اين نظريه از
چنين مصلحت
انديشىاى،
طرفدارى
كرده و آن را
دليل تلازم
حكومت دينى
با اعمال
دمكراتيك مىدانند.
«وجود
عنصر مصلحت
در تقنين و
تفقه و تاسيس
هياتى براى
تميز و تحصيل
آن، از
مقومات فكر و
عمل
دمكراتيك
است و نشانه
روشنى است از
كشفى مهم،
يعنى دنيوى
ديدن چيزى (فقهى)
كه همواره
دنيوى بوده
است» . (2) -
نقد نظريه:
اين نظريه از
دو جهت قابل
بررسى است:
يكى اينكه
آيا بر مبناى
عقل خود
بنياد نقاد -
بنابر
اصطلاح
طرفداران
مدرنيزم - يا
بر اساس خرد
برتر - بنابر
اصطلاح
طرفداران
فرامدرنيزم -
اداره جامعه
اسلامى «معقول»
استيا خير؟
آيا در چنين
صورتى
تضمينى براى
دستيابى
جامعه به
اهداف الهى
خود وجود
دارد يا خير؟
صرف نظر از
بحث فوق،
جنبه ديگر
مساله اين
است كه آيا
پذيرش ولايت
مطلقه فقيه،
به پذيرش
حاكميت
مصلحتسنجى
عقلى مىانجامد
يا خير؟ تنها
مساله دوم،
به بحث كنونى
ما مربوط مىشود.
اما درباره
جنبه اول
تنها ذكر اين
مطلب را لازم
مىدانيم كه
عقل جمعى
بشر، خصوصا
زمانى كه
پيرامون حل
موضوعات
اجتماعى به
كنكاش و كاوش
مىپردازد،
لزوما مبتنى
بر مبانى
خاصى است و به
سمت اهداف
خاصى حركت
كرده و با
توجه به همان
اهداف به
تجزيه و
تحليل عقلى
مىپردازد
كه بدون در
نظر گرفتن آن
مبانى و
اهداف،
معيارى براى
صحت و سقم
تجزيه و
تحليل عقلى
خود نخواهد
يافت. به همين
دليل عقل
جمعى كه به
مهندسى
اجتماعى مىپردازد،
لزوما مبتنى
بر فرهنگ و
گرايش خاصى
است كه در
صورت مورد
تاييد نبودن
فرهنگ حاكم
بر آن، نتايجحاصل
از چنين
تعقلى نيز به
شدت مورد
ترديد خواهد
بود. اين
مختصر، كليد
حل مشكل
كسانى است كه
در برابر
فرهنگ به
اصطلاح
مدرنيزم و
فرامدرنيزم
خود را مىبازند
و تاب تحمل و
مقاومت را در
خود نمىبينند.
بررسى
گستردهتر
مساله فوق به
بررسى عميقتر
رابطه «عقل و
وحى» مىانجامد
كه از مباحث
مهم و دامنهدار
بوده و بايد
در جاى خود به
آن پرداخت. اما
آنچه بيشتر
به بحث ما
مربوط مىشود
جنبه دوم
قضيه است;
يعنى روشن
نمودن اين
مطلب كه
پذيرش ولايت
مطلقه فقيه
به معناى
حاكميتبىعنان
مصلحتسنجى
عقلى بر
جامعه
اسلامى نمىباشد.
آنچه در
نهايت،
مصلحت جامعه
اسلامى را
مشخص مىسازد
تقويت جبهه
حق و ارتقاى
سهم تاثير آن
در به اهتزاز
درآوردن
پرچم توحيد
است كه مآلا
تضعيف جبهه
باطل و محدود
شدن سيطره آن
بر جهان را به
دنبال خواهد
داشت و اصولا
چنين امرى
است كه قدرت
لازم براى
جريان حدود و
احكام الهى
را فراهم مىنمايد.
اما
آنچه معيار
مصلحتسنجى
نظام ولايتحاكم
بر جامعه و در
راس آن ولى
فقيه است
تنها اين
برآيند (مراقبتبر
جهتگيرى
اصلى) نيست،
بلكه علاوه
بر آن ولى
فقيه مسلح به
«فقه حكومتى»
است; فقهى كه
پشتوانه
لازم براى
اقامه تكامل
جوامع بشرى
است. «حكومت
در نظر مجتهد
واقعى فلسفه
عملى تمامى
فقه در تمام
زواياى
زندگى بشريت
است. حكومت
نشان دهنده
جنبه عملى
فقه در
برخورد با
تمام معضلات
اجتماعى و
سياسى و
نظامى و
فرهنگى است.
فقه، تئورى
واقعى و كامل
اداره انسان
و اجتماع از
گهواره تا
گور است» . (3) فقهى
كه حضرت امام (ره)
در جمله فوق
بدان اشاره
كردهاند
تنها فقه
فردى - كه به
بيان احكام
فرد در
مبتلابههاى
مختلف مىپردازد
- نيست، بلكه
فقهى است كه
موضوعا ناظر
به جامعه، و
بلكه «تكامل»
آن است. چنان
كه قبلا ذكر
شد به دليل
اينكه
دستيابى به
چنين
احكامى،
مورد ابتلاء
جامعه
اسلامى در
گذشته نبوده
است، تا به
حال چنين
فقهى تدوين
نشده است. اما
هم اكنون بر
عهده حوزههاى
مقدس علميه
است تا با
ايجاد تحرك و
بالندگى در
خود، به چنين
منظورى نائل
گردند. بنابراين
درست است كه
مصلحتحكومتبر
مصلحت اجراى
احكام فردى
مقدم است اما
تشخيص مصلحتحكومت
نيز بدون
ضابطهاى كه
قابل استناد
به شريعت
مقدس باشد،
انجام نمىپذيرد
و در نهايت مىبايست
مشروعيت
مصلحتسنجى
اتخاذ شده
نيز احراز
گردد. غفلت از
همين نكته
است كه باعثشده
استبرخى
گمان كنند
حاكميت ولى
فقيه به «استصلاح»
- يعنى روشى كه
در ميان اهل
سنت رواج
دارد و مورد
انتقاد
فقهاى شيعه
در طول تاريخ
شيعه بوده
است - مىانجامد.
(4) صرف
نظر از اينكه
اساسا بطلان
استصلاح به
دليل مصلحت
انديشى در
بيان حكم
شرعى است و در
محدوده
ولايت
تشريعى مىگنجد
و موضوعا از
محدوده
ولايت
اجتماعى
خارج است، با
توضيحات فوق
مشخص گرديد
كه مصلحتسنجى
در اداره
جامعه نيز
بدون حجتشرعى
صورت نمىگيرد.
البته اين
امر به معناى
ناديده
گرفتن نقش
عقل در تشخيص
مصالح نيست
كه بعدا اين
جنبه از
مساله را
بررسى
خواهيم كرد. 2-
بررسى نظريه «ولايت
فقه»
برخى
ديگر از
صاحبنظران -
حداقل بر حسب
ظاهر
كلامشان -
تاكيد مىنمايند
كه ولايت
فقيه در
حقيقت همان «ولايت
فقه» است و
شخص فقيه
امتياز و
ويژگى خاصى
ندارد، چه
اينكه خود او
نيز همچون
ساير افراد
جامعه، تابع
و محكوم
قوانينى است
كه بر اساس آن
اعمال
حاكميت مىكند.
لذا همين
واقعيت،
دليل آن است
كه حاكميتحقيقى
از آن «فقه»
است. آنچه
در اين رابطه
قابل بررسى
مىباشد اين
است كه: اولا
بايد روشن
گردد فقهى كه
معيار
تصميمگيرى و
تشخيص ولى
فقيه مىباشد
كدام فقه
است؟ ثانيا
مشخص گردد كه
آيا وجود
چنين فقهى -
بدون آنكه
فقيه يا
مديرى
بخواهد
احكام شريعت
را بر شرايط
موجود
اجتماعى
تطبيق داده و
دستور العمل
لازم را صادر
نمايد - براى
اداره جامعه
كافى است؟ پاسخ
سؤال اول در
بحث اخير
داده شد. اگر
ما فقهى را كه
حاكم بر عمل
فقيه است،
تنها «فقه
فردى»
بدانيم آن
گاه اعتراض
كسانى كه
تقدم «مصلحتحكومت»
بر اجراى
احكام را
دليل «ولايت
عقلى» در
لواى «حكومت
دينى»
قلمداد كردهاند
موجه جلوه مىكند.
گذشته از
اينكه در جاى
خود اين
مساله قابل
بررسى است كه
آيا معارف
دينى - كه مىتوان
به وسيله آن
به اداره
دينى حكومت
پرداخت -
محدود به
روابط فردى
مىباشد يا
لزوما مىبايست
عرصههاى
نوينى
فراروى ما
گشوده شود؟ با
رعايت ضوابط
و معيارهايى
كه براى
احراز حجيتيك
حكم توسط
اعاظم شيعه
به ثبت رسيده
است، پاسخ
سؤال دوم
روشن است.
اداره دينى
حكومت تنها
با در دست
داشتن كتاب
قانون ميسر
نيست. چرا كه
قانون هر چند
كامل بوده و
ناظر به
موضوعات
اجتماعى
باشد، محتاج
به مجرى است و
مجرى به
عنصرى تعريف
نمىشود كه
فقط آنچه را
كه در كتاب
نوشته است
ابلاغ نمايد
بلكه او شخصى
است كه به
تطبيق حكم بر
موضوع مىپردازد.
اعمال
حاكميتبر
اساس احكام
اسلامى،
محتاج
كارشناسى در
عالىترين
سطح نظام است
كه فقيه آن را
دنبال مىكند
و دستور
العمل
متناسب با هر
زمان را بدين
وسيله صادر
مىنمايد. بنابراين
هر چند در
نهايت،
معيار
حاكميت، فقه
است اما اولا
اين فقه با
فقه فردى
متفاوت است.
ثانيا در
اعمال
حاكميتبر
اساس فقه،
شخص فقيه نقش
آفرين بوده،
وظيفه خطيرى
بر عهده دارد.
ثالثا فقيهى
كه حاكم بر
اداره جامعه
است تنها
فقهى نيست كه
بيانگر
وظيفه عمل
مكلفين مىباشد
بلكه فقهى
است كه دامنه
استنباط
احكام «اخلاقى»
و «ارزشى» و
نيز احراز
حجيت احكام «توصيفى»
- احكامى كه به
توصيف جهان،
انسان و
جامعه مىپردازد
- را در بر مىگيرد.
آنچه ضرورت
اين مساله را
ايجاب مىنمايد
آن است كه
ولايت ولى
فقيه تبلور
حاكميت دين
بر جامعه است
و هدايت دين
تنها به بعد
عملى رفتار
انسان خلاصه
نشده، به
سرپرستى فكر
و روح نيز مىانجامد،
زيرا در غير
اين صورت دين
رسالتخود
را به اتمام
نرسانده است. با
توجه به اين
مطالب
بسيارى از
شبهات به
راحتى مرتفع
مىگردد، از
جمله اينكه: «فقه،
يك علم سر تا
پا دنيوى است
و در خور
دنياست. . .
اسلام فقهى،
اسلام واقعى
نيست. . . حكومت
دينى،
حكومتى نيست
كه احكام
فقهى را اجرا
كند» . (5) «فقه
اسباب حكومت
دنيوى بر
بدنها هست،
اما ولايت
معنوى بر
دلها نمىآورد
و به سخن
فقيهانه و
حكيمانه
غزالى دل از
ولايت فقيه
خارج است و
كار دين، كار
دل است نه كار
تنهاى بىدل»
. . . «شما
به يك دستى و
اطاعتخواهى
و امديت و
ولايت تو به
تويى و
رنگارنگى
فهمها و
آزادگى و
رندى و
چالاكى
ايمانها و
اختيارها
نظر كنيد. . .
حكومت فقهى
بر جامعهاى
مقلد چندان
از روح
دموكراسى
دور است كه
عشق از صبورى
و ديو از قرآن.
. . ديگر نمىگوييم
حكومت دينى
مىتواند
دموكراتيك
باشد، مىگوييم
نمىتواند
دموكراتيك
نباشد. اما
اين را در باب
حكومت دينى
مىگوييم كه
در مرتبه اول
حكومتبه
دلها است نه
حكومت فقهى
كه از بن و
بنيان،
فرمان راندن
بر تنهاست»
. (6) اولين
مشكل قائل به
اين كلام آن
است كه تلقى
صحيحى از فقه
و حكومت فقهى
ندارد و همين
امر باعثشده
حكومت دينى
را به درستى
نشناسد و فقه
و به تبع آن
ولايت فقهى
را تنها بر «ولايتبر
تن» محدود
كند و در
نهايت در دام
نظام
دموكراسى
بيفتد. در
صورتى كه «فقه»
فهم قاعدهمند
و قابل
استناد به
منابع دينى
است كه به
طبيعتخود
هيچ گاه
محدود به
احكام
تكليفى نمىباشد.
هر چند
تحقيقات
گذشته فقهى
به ضرورتهاى
اجتماعى
بيشتر به اين
جنبه از
معارف دينى
توجه داشته،
هيچ مانعى
وجود ندارد
كه بتوانيم
به همان
طريقى كه
احكام
تكليفى
استنباط
گرديده است،
احكام
اخلاقى را - كه
به گفته
ايشان به
پرورش ايمان
مىانجامد -
نيز استنباط
كنيم. به
ديگر سخن
بايد به
ايشان گفته
شود كه اين
پرورش ايمان -
كه بر آن
تاكيد مىورزيد
- در حكومت
دينى چگونه
انجام مىپذيرد؟
آيا بر اساس
دستور
العملهاى
خردمدار يا
بر اساس همان
منابعى كه
احكام شرعى
از آن به دست
آمده است؟
اگر پرورش
ايمان منبعى
غير از شرع
بيابد ديگر
زايش ايمان
از آن چه
تضمينى
خواهد داشت؟
بنابراين بر
اساس درك
صحيح و جامع
از فقه،
ولايت فقهى
به معناى
ولايتبر «تن
و جان» يك
جاست. اشكال
دوم اين است
كه ولايت
فقهى را
ملازم با
مقلد پرورى و
بالتبع مانع
از تحقيق و
سياليت فهم
دينى گرفته
است كه به نظر
مىرسد اين
مطلب نيز
ناشى از
تفكيك نشدن
دو مساله از
يكديگر است.
چون تقليدى
نبودن
دستيابى به
معارف الهى -
اعم از احكام
تكليفى،
توصيفى و
ارزشى - يك امر
است و تبعيت
از اوامر ولى
امر مسلمين
در صحنه عمل
اجتماعى،
امرى ديگر.
قطعا خلط اين
دو با يكديگر
ناشى از كم
توجهى و
مسامحه است. سياليت
فهم دينى در
صورتى كه
معناى صحيحى
از آن ارائه
شود - كه به
نظر ما ايشان
در ارائه
تفسير صحيح
از آن با مشكل
جدى رو به رو
هستند و
بررسى اين
مساله هم بحث
مستوفايى مىطلبد
- امرى مطلوب،
لازم و
پسنديده است;
لكن سياليت
در فهم دينى
را به سياليت
در ميزان
تبعيت در عمل
اجتماعى
كشاندن،
خطايى
نابخشودنى
است. البته
تبعيت در عمل
اجتماعى هم
بدين معنا
نيست كه مردم
هيچ وظيفهاى
جز تولى و
تبعيت
نداشته و از
خود هيچگونه
ابتكار عمل و
تشخيصى
ندارند كه
توضيح اين
مطلب در فصلى
كه به بررسى
نقش مردم در
نظام ولايت
فقيه اختصاص
دادهايم،
خواهد آمد. مشكل
سوم ايشان كه
ناشى از
اشكال اخير
مىباشد اين
است كه گمان
بردهاند
ولايت فقيه
به معناى
ولايت فقهى
است و ولايت
فقهى يعنى
ولايتى كه به
دنبال ايجاد
جامعهاى
يكدست است; به
گونهاى كه
با هر گونه
تكثر و كثرت
گرايى
مغايرت دارد.
اين نظريه
نيز ناشى از
خلط معناى «يكسان»
عمل كردن با «هماهنگ»
عمل كردن است.
در جامعه
اسلامى مردم
در حوزه
مسؤوليتخود
ابتكار عمل و
مسؤوليتپذيرى
دارند و در آن
حيطه نيز به
تشخيص خود
عمل مىكنند
لذا نظام
ولايت فقيه
نظام تماميت
طلب نيست كه
همه جزئيات
امور از بالا
به پايين
تعيين گردد،
چنان كه بعضى
چنين گمان
كردهاند! نكته
مهمى كه
معمولا مورد
غفلت
معترضين اين
نظريه است
اينكه نه يك
دستى محض - كه
به حذف
مسؤوليتپذيرى
و خلاقيت
مردم
بينجامد -
مورد تاييد
است و نه كثرتگرايى
مطلق - كه به
پاره پاره
شدن جامعه و
ناهماهنگى
در رفتار
اجتماعى مىانجامد
- بلكه آنچه
مورد تاييد
است هماهنگى
در رفتار
اجتماعى در
عين مسؤوليتپذيرى
و حفظ ابتكار
عمل است و اين
نكتهاى است
كه مدافعين
كثرتگرايى
از درك آن
غافلند. 3-
بررسى نظريه «ولايت
فقيه»
اين
توجيه كه
آنچه حاكميت
دارد، فقه و
قانون است و
نمىتوان
قوانين
شريعت را
كنار گذارد
با اين توجيه
كه مصلحت
عقلى حاكميت
دينى، معيار
تعيين كننده
در چگونگى
عمل اجتماعى
است. (بلكه اين
دو در تركيب
با هم) نظريه
صحيح و جامعى
را ارائه مىدهند
كه بهترين
تعبير از آن
همان ولايت
فقيه است. در
ولايت فقيه
آنچه ضابطه
مصلحت
انديشى
اجتماعى
است، قانون
الهى است;
منتهى نه
قوانينى كه
به صورت
احكام كلى
انتزاعى
بيان شده
باشد، بلكه
مجموعه
قوانينى كه
از آن به فقه
حكومتى يا
فقه توسعه
ياد نموديم
كه بر اساس آن
مىتوان
كيفيت عمل
اجتماعى را
مشخص ساخت و
چه بسا براى
اين منظور
لازم باشد تا
احكام
حكومتى به
جاى احكام
كلى منتزع،
به صورت
نظامى از
احكام درآيد
كه نسبت آنها
با يكديگر
مشخص باشد و
به همين دليل
بتواند
ابزار
سرپرستى
تكامل قرار
گيرد. از
طرف ديگر
تنها وجود
چنين قانونى
براى اداره
شدن جامعه
كافى نيست
زيرا اجراى
اين قوانين
به صورت
ماشينى و
رايانهاى
صورت نمىپذيرد،
بلكه لازم
است تا مجرى
دينشناس،
متناسب با
مقدورات و
موانع موجود
تشخيص دهد كه
بهترين نوع
عمل بر اساس
معيارهاى
ارائه شده در
شريعت مقدس
چيست؟ شايد
دليل اينكه
قائلين به
ولايت فقه
تاكيد مىكنند
كه در كنار
فقه استفاده
از عقل ناب
جايز است و آن
را جزء دين مىدانند،
جبران همين
نقص باشد. بر
اساس مطالب
فوق مىتوان
گفت آيا
ولايت مطلقه
فقيه با
محكوميت ولى
فقيه نسبتبه
قانون
سازگار استيا
با حاكميت آن
بر قانون؟ به
دليل لزوم
مشروعيتيافتن
تصميمات ولى
فقيه و منتسب
شدن آن به
دين، حاكميت
ضوابطى تحت
عنوان احكام
حكومتى بر
تصميمگيريهاى
اجتماعى ولى
فقيه امرى
لازم و ضرورى
بوده و بسيار
راهگشاست،
لكن اين سخن
به معناى
محدود شدن
اختيارات
ولى فقيه به
حد قوانين
بشرى نمىباشد.
اساسا
قوانين بشرى
قوانينى
هستند كه
متناسب با
درك واضعان
قانون و
متناسب با
مصالحى كه بر
وضع آنها
تشخيص دادهاند،
جعل شده است و
اصولا اين
قوانين،
مطلوبيت
ذاتى ندارند
و همواره در
خدمت اهداف
خاصى وضع مىگردند
و طبعا همراه
با تغيير
شرايط
اجتماعى،
تغيير مىكنند،
زيرا ممكن
است قانونى
كه در شرايط
اجتماعى
خاص، زمينه
پيشرفت
جامعه محسوب
مىشده است،
در شرايطى
ديگر به
عنوان مانع
قلمداد گردد. بنابراين
بر خلاف
قوانين
الهى،
قوانين بشرى
را نبايد
ثابت و ابدى
دانست. اگر
مطلب فوق را
به اين نكته
ضميمه كنيم
كه مهمترين
وظيفه ولى
فقيه، «مديريت
توسعه» يا
مديريتبرآيند
قدرت جامعه
اسلامى در
مقابل جامعه
كفر است،
طبيعى است كه
مصالح هدايت
كل، مهمترين
مصالح در شكلگيرى
قوانين
اجتماعى
خواهد بود و
هر چه اين
مصلحت ايجاب
نمايد مىبايست
قوانين و
ساختارهاى
درونى نيز
متناسب با
ايجاد
ظرفيتهاى
جديد براى
تحرك جامعه
به سمت كمال و
رعايت آن
مصلحت تغيير
نمايد; هر چند
تغيير قانون
نيز مىبايست
از مجارى
قانونى خاصى
صورت پذيرد
كه پس از طى آن
مراحل،
رسميتيابد.
بر اين اساس
پاسخ جمله
ذيل نيز روشن
مىگردد: «بلى
پيشينى بودن
حق بلا عزل
واليان و
مشروعيتيافتن
كل نظام از
ناحيه حاكم و
برتر نشستن
حاكم از
قانون به هر
منطق و
مبنايى باشد
خلاف
دموكراسى
است» . (7) صدر
اين كلام كه
مربوط به
نحوه
مشروعيتيافتن
حاكم دينى
است در مباحث
گذشته به
تفصيل مورد
بررسى قرار
گرفت و شاهد
ما در اين
بحث، قسمت
دوم كلام
ايشان است كه
بر صدر نشستن
حاكم نسبتبه
قانون را
خلاف
دموكراسى مىدانند;
غافل از آنكه
حتى در نظام
دموكراسى
نيز قوانين
از ثبات نسبى
برخوردارند
و متناسب با
مصالح
اجتماعى
دستخوش
تغيير مىگردند.
پىنوشتها:
1.
اكبر گنجى، «دولت
دينى و دين
دولتى» ،
كيان، ش 41، ص 18. 2.
عبد الكريم
سروش، «مقاله
مدارا و
مديريت» ،
كيان، ش 21، ص 11. 3.
امام خمينى (ره)،
«صحيفه نور» ،
ج 21، ص 98. 4.
مهدى حائرى، «مجله
حكومت
اسلامى» ، ش 3،
ص 189. 5.
عبد الكريم
سروش، «تحليل
مفهوم حكومت
دينى» ،
كيان، ش 32. 6.
عبد الكريم
سروش، «مدارا
و مديريت» ،
كيان، ش 21، صص 8
و 9. 7.
عبد الكريم
سروش، «مدارا
و مديريت» ،
كيان، ش 21، ص 12. |