|
مقدمه
اي بر مساله
الزام سياسي1 شيخ
محمد حسنين
زير
نظر : استاد
صادق
لاريجاني چكيده
: “
الزام سياسي
” از مباحث
فاسفه سياسي
و ناظر به اين
مساله است كه
آيا مردم
،ملزم به
پيروي از
دستورهاي
دولتي هستند
؟ اگر آري ،
مبناي اين
الزام و حدود
آن چيست ؟
پاسخ به اين
پرسش ، اساس
فهم مساله
الزام سياسي
و در واقع ،
مقتضي طرح
برخي
تحليلهاي
فلسفيي است .
تحليهاي
متفاوتي
دراين باب
مطرح شده است
و برخي ،
نظريه
قرارداد
اجتماعي را
مطرح كرده
اند. پاره اي
از فيلسوفان
، الزام
سياسي را
نمادي از
ارتباط
سياسي مردم و
جامعه مي
دانند و عده
اي ، آن را از
جمله
پيمانهاي
اخلاقي مي
شمارند و از
اين روي ،
ميان الززام
سياسي و لزوم
اطاعت از
قانون ،
تفاوت
قائلند . در
اين مقاله
،به برخي از
اين مباحث
پرداخته مي
شود. كليد
واژگان :
الزام سياسي
، جامعه
شناسي ،
فلسفه سياسي
، دولت ، فرد ،
رابطه فرد و
جامعه سياسي
، رابطه فرد و
دولت ،
قرارداد
اجتماعي ،
پيمانهاي
اخلاقي. طرح
مساله واژه
“ الزام
سياسي” ،
خارج از متون
فلسفه سياسي
، كمتر به
كاربرده مي
شود . اين واژه
، حتي در
متوني كه قبل
از قرن
نوزدهم
نوشته شده
نيز به چشم
نمي خورد .
بنابراين ،
مي توان گفت
واژه اي جديد
است ، اما به
مساله اي
اشاره دارد
كه همواره در
راس زندگي
سياسي مردم
بوده است . مهمترين
موضوعي كه
اساس فهم
مساله الزام
سياسي را
تشكيل مي دهد
، “ رابطه فرد
و جامعه ” است .
رابطه سالم
ميان فرد و
جامعه ،
همواره در
مباحث فلسفه
سياسي مطرح
بوده و همان
طور كه از
لحاظ عملي
اهميت
فراواني
دارد ، از
لحاظ نظري هم
بحث انگيز
است . اما در
خصوص اين كه
چگونه “
رابطه فرد و
جامعه ” اساس
فهم مساله
الزام سياسي
قرار مي گيرد
، بايد به
اينن حقيقت
توجه داشت كه
وقتي يك
جامعه ، آرام
باشد و افراد
جامعه از آن
راضي و خشنود
باشند ،
درباره “
ارتباط خويش
با جامعه
سياسي خود ”
با تامل نمي
پردازند .
آنان بي درنگ
از قوانين
جامعه خويش
تبعيت و از
اوامر دولت
پيروي مي
كنند. بسياري
از تعهدات و
الزامهايي
را كه جامعه
بر عهده آنان
مي گذارد ؛
مانند
پرداخت
عوارض ، لزوم
تقاضا براي
اخذ گذرنامه
و …
، مثل ساير
تعهدات
مذهبي و
اجتماعي ،
عادي مي
شمارند واين
نوع الزامها
، به داستان
ساده حيات
مبدل مي گردد .
اما هر گاه
اوضاع جامعه
، نا امن و
بحراني شود ،
افراد آن
جامعه ،
درباره
پرسشهايي از
اين دست ، به
تامل مي
پردازند كه :
ماكيستيم ؟
جايگاه ما در
جامعه چيست ؟
چه بايد كرد ؟
و … بنابراين
، مردم تنها
در صورتي
درباره
ارتباط خويش
با جامعه
سياسي خود به
تامل مي
پردازند كه
به هر دليلي ،
زندگي آنان
به طور جدي
زير سلطه
دولتي قرار
بگيرد . از اين
روست كه رد
بحرانهاي
سياسي ،
اختلافها ،
درگيريها و
فروپاشيهاي
جوامع ،
مساله الزام
سياسي ، محور
مباحث سياسي
قرار مي گيرد . مردم
در چنين
شرايطي ، با
اين پرسش
مواجه مي
شوند كه : “ آيا
ما ملزم به
پيروي از
دستورات
دولتي هستيم
؛ و اگر چنين
است ، پس
مباني اين
الزام و حدود
آن چيست ؟ ” در
چنين شرايطي
،مي توان
پرسيد : “
جامعه سياسي
، از لحاظ
قانوني ، از
ما چه مي طلبد
؟ ما به آن ،
چه چجيزي
بدهكاريم و
تعيين اين دو
امر ،چگونه
ممكن است ؟ ”
از اين جاست
كه ما به برخي
از تحليهاي
فلسفي مساله
“ الزام
سياسي ” نياز
پيدا مي كنيم . مولف
كتاب الزام
سياسي ( جان
هورتن ) براي
اين حقيقت كه
“ مساله
الزام سياسي
، تنها در
شرايط
بحارني ،
بيشتر مورد
تامل قرار مي
گيرد ” ، دو
شاهد تاريخي
مي آورد . او
معتقد است كه
يكي از
مهمترين
مباحث فلسفه
سياسي ( بحث
الزام سياسي )
زماني مطرح
شد كه
افلاطون از
تاملات
سقراط
درباره
رابطه وي با
دولت آتن خبر
داد . دولت آتن
، سقراط را به
مرگ محكوم
كرد . دوستانش
از او
خواستند كه
از اتن فرار
كند تا از مرگ
نجات بيابد ،
اما سقراط
اين پيشنهاد
را رد كرد و
درباره اين
مساله به
تامل پرداخت
كه وظيفه او
در مقابل
دولت آتن
چيست ؟ بعد از
تامل در پاره
اي دلايل ،
سقراط به اين
نتيجه رسيد
كه بايد در
مقابل حكم
دولت تسليم
شد . در
اين قضيه
جالب توجه
است كه دلايل
خود سقراط ،
او را ملزم به
پذيرفتن
اجراي حكم
اعدامش مي
كند . اما در
واقع ، آنچه
سقراط به ما
مي آموزد ،
اهميت و
حساسيت
مساله “
الزام سياسي
” است . از
ديدگاه او ،
اين مساله به
قدري مهم است
كه حتي با
مساله مرگ و
حيات انسان
پيوند مي
خورد ؛ يعني
او به چنگ مرگ
افتادن را
بهتر از زير
بار الزام
سياسي نرفتن
مي داند . عصر
ديگري كه باز
مساله الزام
سياسي در ان
به شدت مطرح
مي شود ، قرن
نوزدهم در
انگلستان
است ؛ كشوري
كه با
شورشهاي
مسلحانه و
درگيريهاي
مذهبي روبه
رو يم شود . در
چنين عصري
است كه آثار “
توماس هابز” 2
و “ جان لاك ”3
پديد مي آيد .
آنان تلاش مي
كنند كشوري
را كه بر
كرانه
فروپاشي
قرار داد ،
حفظ كنند . و
از اين رو يكي
از محكمترين
نظريه هاي
مربوط به
الزام سياسي
؛ يعني “
نظريه
قرارداد
اجتماعي ” 4
در آن عصر
تكامل مي
يابد و به
عنوان نظريه
مربوط به “
روابط مردم
با دولت ”
مطرح مي گردد. بنابراين
،“ الزام
سياسي ”
مساله تازه
اي نيست ،
بلكه از آن جا
كه در عصر ما
تنش ميان
استقلال
طلبي و
تحميلهاي
دلخواه
دولتها بر
مردم شديدتر
شده ، الزام
سياسي هم
اهميت
بيشتري
يافته است .
اين مساله ،
تنها به
نسلهاي
گذشته
ارتباط
ندارد ، بلكه
به ما و
نسلهاي
آينده ما نيز
مربوط مي شود .
اين مساله در
برخي جوامع ،
گاه به قضيه
اي كاملا
مضطرب كننده
، مبدل مي
گردد ؛ مثلا
وقتي دولت
ايالات
متحده در
سالهاي 1960
ميلادي به
شهروندان
خويش فرمان
داد كه براي
جنگ عليه
ويتنام ، به
ارتش ملحق
شوند ، اين
سوال
برايشان
مطرح شد كه : “
آيا آنان
ملزم هستند
در جنگي
كاملا
ظالمانه
شركت كنند ؟ ” قطعا
وقوع حوادثي
كه بدانها
اشاره شد ،
معلول علل
متعددي است ،
اما در راس
اين علل ،
مسائلي وجود
دارد كه
مجموعه
پرسشهايي را
بر مي انگيزد
كه در فهم
مساله الزام
سياسي ، نقش
اساسي دارد .
اين پرسشها
را مي توان
چنين مطرح
كرد : 1.
با چه
نوع جامعه
سياسي بايد
در ارتباط
بود ؟ 2.
عضويت
در يك جامعه ،
چگونه تحقق
مي پذيرد ؟ 3.
بعد
از اين كه كسي
عضويت جامعه
اي را پذيرفت
، رد قبال آن
جامعه ، چه
وظايفي دارد
؟ 4.
الزامها
و وظايفي كه
به عهده او
نهاده مي شود
، با ساير
تعهدات ؛ اعم
از مذهبي و
سنتي ،چه
نسبتي دارد ؟ مهمتر
از همه اينها
، پرسشي ايت
كه فيلسوفان
سياسي مطرح
مي كنند و آن
اين كه : “ ما بر
چه مبنايي ،
الزامهاي
سياسي را بر
مردم تحميل
مي كنيم ؟” پرسش
ديگري كه
مطرح مي شود ،
اين است كه : “
آيا مساله اي
كه سقراط در
آتن ، هابز و
لاك در
انگلستان و
فيلسوفان
معاصر در عصر
حاضر با آن
مواجه بوده
اند . داراي
ماهيت واحدي
است ؟ ” در
پاسخ به پرسش
اخير بايد
گفت كه اگرچه
شرايط
اجتماعي ،
باورها ، پيش
فرضها و حتي
نحوه
استدلاتل
اين متفكران
با هم تفاوت
دارد و اين
تفاوت هم به
قدري زياد
است كه نمي
توان آن را
ناديه گرفت ،
ولي اين امر
موجب نمي شود
كه ما
نتوانيم از
اوضاع
متفاوت آنها
فهمي كلي
داشته باشيم .
البته اين
كار ، مستلزم
آن است كه
نسبت به
تاريخ ، حساس
باشيم و
زيركي و درك
خاص فلسفي
نيز داشته
باشيم ؛ مثلا
بين اوضاع و
شرايط آن
جوان
آمريكايي كه
در مقابل
فرمان
پيوستن به
ارتش قرار
گرفته بود و
بين شرايطي
كه سقراط
آنها را
تجربه مي كرد
، تفاوت
زيادي وجود
دارد ، ولي در
عين حال ، مي
توان بين اين
شرايط ، قدر
مشتركي يافت
؛ زيرابا
وجود اختلاف
اوضاع
واحوال ،
سقراط و آن
جوان
آمريكايي ،
رد برخي
اوضاع بشري
با هم شريكند .
پس بين مساله
اي كه سقراط
با آن مواجه
بود و مسائلي
كه هابز و لاك
و …
با آنها
مواجه بودند
، قدر مشتركي
را مي توان
يافت . بنابراين
، روشيي كه
فلسفه قديم
براي سامان
مساله الزام
سياسي پيش مي
گيرد ، گرچه
با روش بحث
فلسفه جديد ،
بسيار
متفاوت است ،
ولي باز هم مي
توانيم بين
اين دو روش ،
قدر مشتركي
پيدا كنيم .
همچنين ممكن
است
پرسشهايي كه
در يك عصر
درباره
مساله الزام
سياسي مطرح
مي گردد ، از
لحاظ قالب و
شكل ، با
پرسشهايي كه
در عصر ديگري
مطرح مي شود ،
متفاوت باشد
، ولي از آن جا
كه همه اين
پرسشها به
اموري
متشابه
مربوط مي شود
، در بررسي
الزام سياسي
،به يك
اندازه مورد
توجه قرار مي
گيرد . در
تفاوتهاي
فرهنگي و
اجتماعي
موجود در عصر
واحد هم قضيه
، شبيه
تفاوتهاي
اوضاع سياسي
است .
پرسشهايي كه
مثلا درباره
يك جمهوري در
ايرلند
شمالي مطرح
است ، اگر چه
با پرسشهاي
مربوط به
سرباز
اجباري
آمريكايي و
يا پرسشهاي
مربوط به
سياه پوستي
در آفريقاي
جنوبي ،
تفاوت دارد ،
اما اين
تفاوت ، مانع
دغدغه هاي
مشترك بشري
نمي شود . خلاصه
ايين كه ،
اگرچه بحث
درباره
مساله الزام
سياسي ، به
طور كلي
بسيار دشوار
و مستلزم
توجه خاصي به
شرايط
تاريخي هر
عصر و دقت
فلسفي است ،
اما امري
ممكن است . پس
نبايد چنين
تصور كرد كه “
راجع به
مساله الزام
سياسي ، نمي
شود به طور
كلي بحث كرد ” .
مساله الزام
سياسي ،
اساسا به
رابطه اي
بستگي دارد
كه بين مردم و
جامعه
برقرار است .
باز درباره “
رابطه فرد با
جامعه ”
پرسشهايي
مطرح است كه
هم از لحاظ
عملي و هم از
لحاظ فلسفي ،
اهميت
فراواني
دارد : 1.
“
رابطه فرد با
جامعه ” بر “
رابطه فرد با
فرد ” چه
تاثيري مي
گذارد ؟ 2.
اعضاي
يك جامعه ، با
كساني كه عضو
آن جامعه
نيستند ، چه
تفاوتي
دارند ؟ 3.
ماهيت
رابطه فرد با
دولت ، قانون
، ادارات و
كارمندان
دولتي چيست ؟ اين
پرسشها ، كلي
و عام است و به
جامعه يا عصر
معيني
اختصاص
ندارد . پس بحث
درباره آنها
، بحثي كلي
است . موضوعي
كه قبل از
پرداختن به
توجيه و
تنقيح بيشتر
مساله الزام
سياسي بايد
مورد ملاحظه
قرار گيرد ،
دامنه و حدود
مباحث فلسفه
سياسي است . فلسفه
سياسي 5 جان
هورتن مدعي
است كه اگرچه
وي در كتاب “
الزام سياسي
” خويش ،
ملاحظات
تاريخي ،
اجتماعي را
نيز مطرح
كرده است ،
ولي اين اثر ،
از لحاظ
مرزبنديهاي
رشته اي ،
اثري درباره
فلسفه سياسي
است ، نه
جامعه شناسي
يا تاريخ . قبل
از پرداختن
به تبيين
دامنه و حدود
مباحث فلسفه
سياسي ، بايد
به اين حقيقت
توجه داشت كه
مرزبنديهاي
رشته اي ، به
گونه اي كه
ميان تاريخ و
جامعه شناسي
و فلسفه مطرح
است ، گاهي
مانع فهم
صحيح و روشن
مسائل مي شود
گ زيرا چنين
مرزبنديهايي
، به تقسيم و
انفاك معرفت
مي انجامد .
اما اين امر
هم مسلم و
قطعي است كه
اين
مرزبنديها
موجب مي شود
مجموعه خاصي
از مسائل ، به
نحو ويژه اي
در رشته خاصي
مورد تحليل و
بررسي قرار
گيرد . البته
اين
مرزبنديها
بدين معني
نيست كه مثلا
تاريخ يا
جامعه شناسي
با فلسفه
سياسي هيچ
پيوندي
ندارد . ممكن
است يك
اشتباه
تاريخي يا
سهل انگاري
نسبت به
جامعه شناسي
،، به ضعف
فلسفه سياسي
انجامد و يا
بر عكس ، ضعف
فلسفه سياسي
، موجب
نداشتن
ادراك صحيح
جامعه
شناختي شود .
نكته اي كه
درباره
ارزيابي يك
رشته علمي ؛
همچون تاريخ
، جامعه
شناسي يا
فلسفه قابل
توجه است ،
اين است كه هر
رشته علمي را
بايد بر اساس
اصطلاحات و
اهداف خود آن
رشته مورد
ارزيابي
قرار داد . بي
معني است كه
فلسفه را بر
ميزان علم
تاريخ
بسنجيم و يا
بر عكس . خلاصه
آن كه اين اثر
هورتن ، اثري
درباره
فلسفه سياسي
است و نبايد
درباره آن ،
از جايگاه
تاريخي يا
جامعه
شناختي
قضاوت كردد .
جان تورتن
مدعي است كه
چون در صدد
روشنن سازي
بحث فلسفه
سياسي است ،
مساله الزام
سياسي را با
تفسير و
تبيين پاره
اي مفاهيم و
ارزيابي
قانع كننده
بعضي
استدلالهاي
اخلاقي ،
مورد بحث و
بررسي قرار
داده است .نه
با پژوهشهاي
تجربي . هدف
اصلي وي ،
ارائه
تحليلي از
معناي “
الزام سياسي
” است تا
بتوان بر
اساس آن ،
شايستگي
تحليلهايي
را ارزيابي
كرد كه موافق
يا مخالف
الزام سياسي
است . به طور
كلي ، وي مي
خواهد با
ارائه
تحليلي از
معناي “
الزام
سياسي ” ،به
فهم اهميت
اخلاقي آن و
نيز فهم
جايگاه آن در
زندگي سياسي
كمك كند . به
هر حال ،
تحليلهاي
موافق يا
مخالفي نسبت
به الزام
سياسي طرح
شده است كه
هورتن بعضي
از اين
تحليها را
تخطئه و بعضي
راتصويب مي
كند . رهيافتي
كه وي اتخاذ
نموده ،
رهيافتي
شمولي است ،
نه انحصاري .
در پاسخ به
اين پرسش كه “
دامنه مباحث
فلسفي ، تا چه
حد است ؟ ”
بايد گفت : با
وجود آن كه
حوزه مباحث
فلسفي در
مسير تاريخي
آن ، محدودتر
شده است و
بسياري از
موضوعاتي كه
در گذشته ،
موضوعات
فلسفي به
شمار مي آمد ،
اكنون در
حوزه علوم
طبيعي قرار
دارد ، اما
همچنان
قلمرو فلسفه
، قلمرو
وسيعي است . احيانا
ادعا مي شود
كه قلمرو
رسمي فلسفه
سياسي ، اگر
نه تماما ،
غالبا بعينه
، قلمرو علوم
اجتماعي است .
به عقيده
هورتن ، اين
ادعا حقيقت
دارد ، ولي نه
به اندازه اي
كه پيروان
علوم
اجتماعي
مدعي هستند .
آري ، از آن جا
كه بسياري از
فيلسوفان
سياسي ،
خودشان را در
تاملات
تاريخ گذشته
و مبتني بر
اطلاعات
ناقص تاريخي
و اجتماعي
مشغول داشته
اند
،آثارشان
بيشتر مربوط
به رشته هاي
جامعه شناسي
و تاريخ مي
باشد تا
فلسفه سياسي. در
هر حال ، بايد
به دو نكته
اساسي ، توجه
كرد : 1.
اين
فعاليتها
هيچ ربطي به
دغدغه هاي
رسمي فلسفه
سياسي ندارد . 2.
مي
توان
استدلال كرد
كه البته
علوم
اجتماعي ،
قسمت اساسي و
عمده فلسفه
را در بر دارد
. اغلب
تحقيقاتي كه
در علوم
اجتماعي
انجام مي شود
، گرچه ادعا
مي شود بر
قالب علوم
طبيعي تنظيم
شده است ، ولي
متضمن
موضوعات
پيچيده
مفهومي است
كه به تفسير و
معني كردن
رفتارها ،
نهادها و
باورهاي
انساني مي
پردازد . با
رفتارها ،
نهادها و
باورهاي
انساني ، نمي
توان همچون
موضوعات
عيني برخورد
كرد . نكته
مهمي كه بايد
بدان توجه
داشت ، تنها
اين نيست كه
هر مشاهده اي
، پاره اي
ساختارهاي
مفهومي را
پيش فرض مي
گيرد و يا
اصطلاحات ، “
تئوري
وابسته ” است
، بلكه اين
است كه اعمال
و معتقدات
انساني ، في
الجمله با
معاني خويش
گره خورده
است و نمي
توان آنها را
صرفا بر اساس
حركات
فيزيكي ،
تشخيص داد . براي
فهم معناي يك
حركت فيزيكي
، فهم ساختار
پييچيده
ساير باورها
و
فعاليتهايي
كه يكك عمل را
در زمينه
مفهومي و
عملي آن قرار
مي دهد ، لازم
است . براي
نمونه ، راي
دادن را مي
توان با
حركات
گوناگون
فيزيكي
اظهار كرد ( با
بلند كردن
دست ، با تكان
دادن سر ، و يا
با علامت زدن
بر روي كاغذ )
، ولي عين
همين حركات
فيزيكي ،
ممكن است بر
معاني ديگري
هم دلالت
داشته باشد ؛
مثلا ممكن
است يك
دانشجو در
كلاس با بلند
كردن دست ، از
استاد كسب
اجازه سوال
كند و يا با
هعمين حركت ،
بخواهد به
دوستش سلام
كند . و همچنين
ممكن است
براي سلام
كردن ، از
حركت فيزيكي
ديگري
استفاده كند
؛ مثلا سرش را
تكان دهد .
بنابراين .
مفهوم راي
دادن را تنها
و به سادگي با
استناد به يك
حركت فيزيكي
خاص نمي توان
تشخيص داد .
تشخيص معناي
يك حركت
فيزيكي ،
مستلزم فهم
دقيق از
ساختار
پيچيده فكري
ساير باورها
و
فعاليتهايي
است كه آن
حركت را در
چارچوب عملي
و مفهومي آن
قرار مي دهد .
از اين روست
كه براي
نمونه ،گاهي
ضعف تاريخي
،موجب ضعف
فلسفه سياسي
مي گردد و بر
عكس ،گاهي
سهل انگاري
فلسفي ، علوم
اجتماعي را
به بي راهه مي
كشد . نكته
اساسي اي كه
هورتن بر آن
تاكيد دارد ،
آن است كه به
عقيده وي ،
حوزه مشروعي
از فلسفه
سياسي وجود
دارد كه علوم
اجتماعي در
آن ، هيچ
مدخليتي
ندارد و آن
حوزه ، بخش
تحقيق منطقي
و مفهومي است
؛ بخشي كه در
آن ، معاني
حركات و
باورهاي
سياسي و
انسجام و
پايداري
آنها و
همچنين پيش
فرضها و
مباني تصوري
آنها بررسي
مي شود . از
اين رو ، فهم
هورتن از
تحقيق
مفهومي ،
فهمي فراتر
از تحليل
زباني
تنهاست . شايد
بعضي از
فيلسوفان
سياسي با
قبول اين
برداشت
هورتن از
بررسي منطقي
و مفهومي ،
مدعي باشند
كه فلسفه
سياسي را نمي
توان تنها به
بررسيهاي
مفهومي و
منطقي محدود
كرد . به عبارت
ديگر ، ممكن
است آنان
ادعا كنند كه
فلسفه سياسي
، با
پروراندن
نظريه هايي
معياري
اخلاقي و
سياسي سرو
كار دارد ؛
نظريه هايي
كه توصيفي
محض نيست و
تنها زا
هستها بحث
نمي كند ،
بلكه
مستقيما به
سوي اعمال
سياسي خاصي
رهنمون مي
شود . هورتن
مدعي است كه
مباحث بعدي
از حدود و
امكانات
فلسفه سياسي
، بيشتر پرده
بر مي داد . به
نظر
وي در اين
مقطع ، اشاره
به آنچه به
عنوان تحقيق
مفهومي ،در
فلسفه سياسي
دخيل است ،
لازم است . از
اين رو ، او با
ذكر سه مطلب
درباره
تحقيق
مفهومي و
منطقي ، رد
واقع به سه
اشكال ممكن
پاسخ مي دهد : 1.
هيچ
تضميني وجود
ندارد كه
كليه
تحقيقات
منطقي و
مفهومي ،
انتقادناپذير
باشد . در
نتيجه هيچ
لزومي ندارد
كه ما هنگام
تلاش براي
فهم معاني
نظريات و
باورهاي
خويش ،
اشتباه
نكنيم . ممكن
است بعضي
مفاهيم مبهم
، غير منسجم و
يا در تضاد با
يكديگر باشد .
حال كه چنين
است ، در قبال
اين حقيقت ،
واكنشهاي
متعددي مي
تواند وجود
داشته . يكي از
اين
واكنشهاي
مشروع ،،
ارزيابي
اساسي و مجدد
باورهايي
است كه ممكن
است در دست
برداشتن از
بعضي ديگر از
باورها يا در
نوسازي
آنهادخيل
باشد . حداقل ،
در جايي كه
فيلسوفان
مدعي باشند
اشتباهات
مفهومي مهمي
را دريافته
اند ، بايد از
آن مفاهيم ،
تحليلي
منطقي تر
ارائه دهند .
از اين رو .
ضرورت ندارد
كه بررسيهاي
مفهومي و
منطقي ، در
خدمت توجيه
روشهاي عادي
فهم و عمل ما
باشد . 2.
اگرچه
يك تحقيق
منطقي و
مفهومي ،
بايد تحقيقي
بي طرف باشد ،
ولي معنايش
آن نيست كه
چنين تحقيقي
نم يتواند
لوازم
اخلاقي و
سياسي خاصي
داشته باشد .
بنابراين ،
ممكن است يك
تحقيق منطقي
و مفهومي ، از
جهت نشان
دادن بي
انسجامي و بي
ثباتي برخي
از باورها ،
مستلزم
هدايت به سوي
باورهاي
جايگزين
باشد . وقتي يك
تحقيق ،
تناقض آميز
بودن مجموعه
اي از
باورهاي
سياسي را
برملا سازد ،
البته براي
كساني كه به
اين باورها
گرويده اند ،
اين نتيجه را
در پي خواهد
داشت كه پس
آنان بايد از
اين باورها
دست بردارند .
وقتي ما از
تنشها ،
ابهامها يا
لوازم غير
قابل قبول
برخي از
باورها بحث
مي كنيم ( كه
عمده در
فلسفه سياسي
، همين كار را
انجام
ميدهيم ) مردم
به وسيله اين
انكشافات ،
مضطرب مي
شوند و ممكن
است به سوي
تغيير عقايد
و رفتار خويش
سوق داده
شوند . به هر
صورت ، فلسفه
سياسي ، ولو
به طور غير
مستقيم ، ما
را به سوي
باورهاي
خاصي
راهنمايي مي
كند . 3.
بررسيهاي
منطقي و نظري
، تنها به
دلالت الفاظ
مربوط نمي
شود . اگر چه
ما بسياري از
ديدگاههايمان
را تنها در
قالب الفاظ
مي فهميم و مي
فهمانيم ،
ولي بايد
توجه داشت كه
يك معني را مي
توان به
وسيله
ساختارهاي
متفاوت لفظي
اظهار داشت و
برعكس ، يك
ساختار لفظي
را هم مي توان
براي دلالت
بر بيش از يك
معني به كار
برد . تصورات
پيچيده نظري
، همچون تصور
آزادي ،
اقتدار ،
عدالت ، و …
از يك سو فهم
ما از جهان را
نشان مي دهد و
از سوي ديگر ،
بسياري از
تعهدات و
باورهاي ما
را تشكيل مي
دهد . اگرچه
نسبت به زبان
و قالبهاي
الفاظ بايد
حساس بود ،
اما يك تحقيق
فلسفي و
بررسي منطقي
را نبايد
تنها در
چارچوب
تعريف لفظي ،
منحصر دانست .
ارتباطي كه
فيلسوف با
معاني دارد ،
غير از
ارتباطي است
كه يك لغت دان
با آنها دارد .
پس تحقيق
فلسفي ، به
هيچ وجه تنزل
به لغت نويسي
نيست . در
فلسفه سياسي
، ارزشها ،
باورها و
تصورات را بر
اسا تجربه
سياسي تحليل
مي كنند .
طبيعي است كه
ارزشها ،
باورها و
تصوراتي كه
موضوع
تحليهاي
فلسفه سياسي
قرار مي گيرد
، متغير است و
صلابت و
پايداري
موضوعات
فيزيكي و
رياضي را
ندارد . از اين
رو ، مباحثي
هم كه به اين
گونه ارزشها
مربوط مي شود
، پيچيدگي
خاصي دارد و
از همين روست
كه از تصور
جمهوريت ،
عدالت ،
آزادي ،
مساوات و
الزام سياسي
، نمي توان با
همان دقت
اعداد رياضي
و قوانين
تجربي بحث
كرد.
بنابراين .
بايد در اين
مباحث ،
پيوسته نوعي
بازنگري
صورت گيرد . خلاصه
اين كه نوع
پژوهشهاي
فلسفه سياسي
، به اندازه
پژوهشهاي
فيزيكي يا
رياضي ، نمي
تنوواند
دقيق باشد . از
اين رو ،
اگرچه فلسفه
سياسي ، در
ادراك ما از
نظريه ها و
باورها و در
جمع بندي اين
باورها به ما
كمك مي كند و
بعضي از
ابهامها را
برطرف مي
سازد ، با اين
حال ، توان حل
برخي از
معضلات و
ارائه تفسير
دقيق و غير
قابل مناقشه
از ارزشها و
نظريه ها را
به ما نمي دهد
. با
توجه به
مطالبي كه
راجع به
فلسفه سياسي
ذكر شد ، اينك
بار ديگر به
ارائه پاره
اي از
ويژگيهاي
كاملتري در
مساله الزام
سياسي مي
پردازيم . توجيه
الزام سياسي6
جان
هورتن معتقد
است كه به
هنگام بحث از
ماهيت مساله
الزام سياسي
، توجه به دو
نكته حائز
اهميت است : 1.
همان
طور كه قبلا
اشاره كرديم
، واژه “
الزام سياسي
” ، خارج از
مباحث فلسفه
سياسي ،
كاربرد
ندارد .
بنابراين ،
زا اين واژه
نبايد
تحليهاي
لفظي
عاميانه اي
انجام داد ؛
چون اين واژه
، هيچ ربطي با
معاني زبان
عاميانه
ندارد . 2.
واژه “ الزام
سياسي ” ،
واژه اي
فنياست و
فيلسوفان ،
ان را ساخته
اند تا
بتوانند از
يك سلسله
موضوعاتي كه
به “ رابطه
فرد و جامعه ”
مربوط مي شود
، بحث كنند . همچنين
وقتي در
فلسفه سياسي
، از الزام
سياسي بحث مي
كنيم ، يه
پرسش عمده
مطرح مي شود : 1.
نسبت
به چه كساني
يا به چه چيزي
الزامهاي
سياسي داريم
؟ 2.
دامنه
و حدود اين
الزامها
چيست ؟ 3.
اين
الزامها چه
توجيهي دارد
؟ دو
پرسش اول . از
لحاظ علمي ،
اهميت
بيشتري دارد
، ولي پرسش
سوم ، از لحاظ
فلسفي مهمتر
است ؛ زيرا دو
پرسش اول ،
وقتي مطرح مي
شود كه اين
مطلب مورد
قبول قرار
گرته باشد كه
مردم ، پاره
اي از
الزامهاي
سياسي را بر
عهده دارند .
اما پرسش سوم
، اين است كه
آيا اصلا
چنين
الزامهايي
مي تواند
وجود داشته
باشد ؟واگر
وجود داشته
باشد ، مباني
و توجيه آنها
چيست ؟ بنابراين
، تنها همين
پرسش است كه
محور مباحث
فلسفي در
الزام سياسي
به شمار مي
آيد و در واقع
، عمده
تحليهاي
فلسفي از
توجيه الزام
سياسي ، پاسخ
به دو پرسش
اول را نيز به
همراه دارد . برخي
از فيلسوفان
سياسي
معتقدند كه
الزام سياسي
، نمودي از
ارتباط
سياسي ميان
مردم و جامعه
سياسي آنان
است ، ولي جان
هورتن الزام
سياسي را با
آن دسته از “
پيمانهاي
اخلاقي ” 7
مربوط مي
داند كه بين
مردم و جامعه
آنان برقرار
است . پس از
ديدگاه وي ،
الزام سياسي
، نه انقياد
محض از
تحميلهاي
دلبخواهي
دولت است و نه
وظيفه اي است
مبتني بر
قراردادي كه
هرگاه طرفين
يا يكي
ازآنها
بخواهد ،
بتواند از آن
انصراف دهد .
او اين نظريه
را هم مردود
مي شمارد كه
الزام سياسي
، برخواسته
از مصالح
شخصي و حفظ
امكاناتي
است كه دولت
در اختيار
مردم مي
گذارد . بنابراين
، اگر كسي به
سبب حفظ چنين
امكاناتي و
براي مصلحت
خويش
نيازمنديهاي
جامعه سياسي
را برآورده
سازد ، از
ديدگاه
هورتن به
الزام سياسي
عمل نكرده
است ؛ زيرا
عمل به الزام
سياسي ، بايد
برخاسته از
تعهدات
اخلاقي باشد .
ممكن است در
موارد خاصي ،
مقتضاي
مصلحت
انديشي و
خودخواهي ،
با مقتضاي
تعهدات
اخلاقي ،يكي
باشد ، اما در
بسياري از
موارد ،
مسلما
مقتضاي
تعهدات
اخلاقي
مقتضاي
خودخواهي و
منفعت طلبي
،كاملا در
تضاد است . در
موارد خاصي
نيز تعهدات
اخلاقي به
نوبه خود ، با
هم متعارض
است ؛ مثلا
اگر كسي به
دوست خود قول
داده كه در
فلان ساعت او
را مي بيند ،
اخلاقا ملزم
است كه در آن
ساعت به
ملاقات وي
برود ، ولي
اگر در همان
ساعت با
كودكي بي
سرپرست و به
شدت مريض
برخورد كند ،
از لحاظ
اخلاقي ،
ملزم است اين
كودك را به
بيمارستان
برساند و از
ديدار دوست ،
صرف نظر كند . بنابراين
، ممكن است
بعضي از
تعهدات
اخلاقي ، به
سبب تعارض با
تعهدات
اخلاقي
مهمتري ،
الزام آور
نباشد و از
اين رو ،
اعتقاد به
اين كه اگر
دريافتيم كه
انجام فلان
كار ، مقتضاي
الزام سياسي
است ـ كه نوعي
تعهد اخلاقي
است ـ ديگر
نبايد از
انجام آن كار
دست برداشت .
اعتقاد
درستي نيست ؛
زيرا ممكن
است تعهد
اخلاقي
مهمتري ، ما
را به انجام
كار ديگري
ملزم ساخته
باشد . هورتن
اگرچه برآن
است كه بناي
الزامهاي
سياسي
برخواسته
هاي اخلاقي
جوامع سياسي
از اعضاي
خويش استوار
است ، ولي او
اين مطلب را
تنها ، دليل
عمده اي براي
توجيه الزام
سياسي
ميداند ، نه
دليل كافي . از
اين روست كه
واژه “ الزام
سياسي ” را به “
جامعه سياسي”
نسبت مي دهد ،
نه به “ دولت ” .
آري، از آن جا
كه دولتها
نزد هورتن ،
نمونه هاي
متعارف
جوامع سياسي
هستند ، او از
آنها به
عنوان جوامع
سياسي بحث مي
كند . وي مدعي
است كه
درگذشته ،
دولتهاي آتن
، سپارتا و
روم ، مصاديق
جوامع سياسي
بودند و در
عصر حاضر هم
دولتهاي
ايالات
متحده
آمريكا ،
انگليس ، هند
و …
جوامع سياسي
محسوب مي
شوند . در
خصوص بحث از
ماهيت الزام
سياسي ، مطلب
جالب توجه
ديگر از
ديدگاه
هورتن ، اين
است كه اگرچه
بين مساله
الزام سياسي
و مساله
الزام به
اطاعت از
قانون ، نوعي
تشابه وجود
دارد ،
دلايلي كه
الزام به
پيروي از
قانون را
اثبات مي كند
، براي توجيه
الزام سياسي
، كافي نيست . در
پاسخ به اين
پرسش كه “
مباني لزوم
اطاعت از
قانون چيست ؟
” ، دو نوع
شيوه بحث و دو
نوع تفسير
وجود دارد كه
هيچ كدام بر
مساله الزام
سياسي به طور
دقيق ، تطبيق
نمي كند . در
تفسير نوع
اول ، در پاسخ
به پرسش از
مباني لزوم
اطاعت ار
قانون ، ادله
اي ذكر مي
گردد كه مطلق
است و با قطع
نظر از رابطه
فرد و جامعه ،
ما را نسبت به
اطاعت از
قانون ملزم
مي سازد . در
نتيجه ،در ين
نوع شيوه بحث
، رابطه ميان
فرد و جامعه ،
به طور جدي و
دقيق ،مورد
بحث و بررسي
قرار نمي
گيرد و حال آن
كه در خصوص
مساله الزام
سياسي ، بحث
از اين رابطه
، بحثي اساسي
است و نمي
توان آن را
ناديده گرفت . به
عقيده هورتن
، اساسا
الزام سياسي
عبارت است از
رابطه
اخلاقي خاصي
كه ميان
افراد و
جامعه آنان
برقرار است .
بنابراين ،
اگر يك تئوري
نتواند در
بحث از اين
رابطه ، موفق
باشد ، نمي
تواند از
مساله الزام
سياسي ،
تحليلي قانع
كننده
ارائهه دهد . در
تفسير نوع
دوم ، در پاسخ
به پرسش از
مباني لزوم
اطاعت از
قانون ، ادله
اي ذكر
ميگردد كه
مقيد و ناظر
به قانون
جامعه خاصي
است ؛ يعني
اين ادله ،ما
را نسبت به
اطاعت از
قانوني ملزم
مي سازد كه
قاون جامعه
خود ماست . در
اين صورت ،
اگر چه از
رابطه ميان
فرد و جامعه
بحث ميشود
، ولي باز هم
بعضي از
جوانب مساله
الزام سياسي
، ناگفته مي
ماند ؛ زيرا
الزام سياسي
، وسيعتر و
جامعتر از
صرف اطاعت از
قانون است .
بعلاوه ،
رابطه ميان
الزام سياسي
و اطاعت از
قانون ،
پيچيده تر از
آن است كه به
سادگي بتوان
الزام سياسي
را به الزام
اطاعت از
قانون ارجاع
داد. ناگفته
نماند كه در
ماهيت الزام
قانوني و
دعاويي
اخلاقي آن
نيز
تحقيقاتي
بسيار موجه و
جذاب وجود
دارد و انكار
اشتراك بعضي
از موضوعهاي
الزام
قانوني و
الزام سياسي
، كاري
نادرست است8
. ولي
متاسفانه ،
عدم درك اين
امر كه
پرسشهاي
مربوط به
الزام سياسي
، ضروره با
پرسشهاي
مربوط به
اطاعت از
قانون ، يكي
نيست ، موجب
بسياري از
اشتباهها و
سر درگمي ها
شده است . خلاصه
آن كه
فيلسوفان
سياسي اغلب
با مسائلي
بسيار
متفاوت و
ظريف درگير
بوده اند كه
ربط چنداني
با مساله
الزام
قانوني
ندارد .
بنابراين ،
ميان دغدغه
هاي جان
هورتن در
كتاب “ الزام
سياسي ” و
دغدغه هاي
كساني كه
مساله الزام
سياسي را با
مساله الزام
قانوني ،يك
مي دانند ،
تفاوت
فراواني
وجود دارد . زيرنويس
: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1.
تقرير و
بازنويسي
فصل اول كتاب
“ Political Obligation ” از جان
هورتن ( John Horton) 2.Thomas
Hobbes. 3.Hohn
locke. 4.Social
Contract Theeory. 5.Political Philosophy 6.Justification of political
obligation. 7.
Ethical Bonds. 8. ر.ك : Carnes
, 1960 , Mackie , 1981 , pennock
and chapoman , 1970 ,
smith , 1976 , Wassertrom , 1968. |