نگاهي به مشكلات پيش روي آمريكا و اسرائيل پس از اشغال عراق

متجاوز بزرگ در مخمصه

نويسنده: يوري آونري

مترجم: علي اكبر جعفري

 

     تاريخ حكايت از آن دارد كه در موارد بسياري آنچه سياستمداران و قدرتمندان طراحي كرده اند، نتيجه اي معكوس به بار مي آورد. شواهد مثال را مي توان در تاريخ سروم، گمرا، مصر، ايلام، يونان و روم جستجو كرد. اين ماجرا در تاريخ جديد نيز بارها به وقوع پيوسته است؛ از جنگهاي ناپلئون گرفته تا جنگهاي پروس و روس؛ از جهان گشايي هاي هيتلر گرفته تا آنچه پس از آن بر سر بلوك شرقي و اتحاد جماهير شوروي سابق آمد.

     نويسنده مقاله پيش رو كه خود يك يهودي اسرائيلي است بر اين تصور است كه آنچه امريكايي ها اينك در عراق انجام مي دهند به احتمال زياد، نتيجه اي معكوس براي آمريكا و تيع آن اسرائيل به بار خواهد آورد. او بر اين پندار است كه تهاجم نظاميان اسرائيل به لبنان در سال 1982 و اشغال آن كشور كه با ادعاي سركوب نيروهاي مقاومت فلسطين صورت گرفت نه تنها سركوب فلسطينيان را موجب نشد بلكه مقاومت تازه اي را عليه اسرائيل در خود لبنان بوجود آورد.

     پيش از اشغال لبنان، اين مقاومت به مراتب قوي تر از مبارزه اي بود كه در منطقه عليه اسرائيل وجود داشت. پس از اشغال لبنان، اسرائيل مجبور شد با پذيرش يك شكست بزرگ از لبنان و بخصوص مناطق جنوبي آن كه سال هاي سال در تصرف داشت، عقب نشيني كرده و نبرد با فلسطينيان را به مدت يك دهه در درون مرزهاي خود تجربه كند.

     نويسنده مقاله حاضر از آن نگران است كه حمله امريكا به عراق نه تنها موجب شود كه متحدان سابق امريكا از اين كشور و اسرائيل دوري گزينند كه نهضت ديگري عليه آمريكا در منطقه نيز بوقوع پيوندد و اين نهضت در نهايت به ضرر اسرائيل تمام شود.

 

مواظب شيعيان باشيد

     مصيبت هاي اشغال پس از پايان جنگ شروع مي شود. اين شما و اين هم تجربه هاي شخصي من و عبرت هاي آن:

     در چهارمين روز حمله اسرائيل به لبنان در سال 1982، من از مرز اسرائيل در منطقه دور افتاده اي نزديك مطولا عبور كرده و در جستجوي جبهه جنگ كه به حومه صيدون رسيده بود، مي گشتم. من در آن زمان به آرامي از كنار حدود 12 دهكده شيعه نشين عبور كردم چند ماه بعد به يكي از ستون هاي نظامي كه در خلاف جهت، از صيدون به مطولا در حركت بود، پيوستم؛ سربازان اسرائيلي جليقه هاي ضد گلوله و كلاهخود پوشيده و بسياري از آنان به شدت نگران و لرزان بودند. چه اتفاقي افتاده بود؟

     شيعيان از اين پس به سربازان اسرائيلي به عنوان كساني كه براي اشغال لبنان همانند كشور فلسطين آمده بودند نگاه مي كردند و وقتي متوجه شدند كه آنها براي ماندن آمده اند، شروع به مبارزه با سربازان اسرائيلي كردند.

     در آن زمان (يعني هنگام ورود سربازان اسرائيلي به جنوب لبنان)، شيعيان لبنان، جامعه اي منزوي، فاقد قدرت و مورد تحقير ديگران بودند، اما پس از يك ماه جنگ عليه اشغالگران، آنها به يك قدرت سياسي و نظامي تبديل شدند. حزب الله شيعه تنها نيروي نظامي در جهان عرب است كه ارتش قدرتمند اسرائيل را با شكست آشنا كرده است.

     شارون، موجد اصلي به قدرت رسيدن شيعيان و پيدا كردن هويت ديني و اعتقادي آنان در لبنان بود و جورج بوش هم براحتي ممكن است بنيانگذار قدرت شيعه در عراق شود. شيعيان كه 60 در صد از جمعيت عراق را تشكيل مي دهند، تا اين زمان، عقب مانده نگاه داشته شده و فاقد قدرت اند، اما آن هنگام كه تشخيص دهند آمريكايي ها قصد ماندن در عراق را دارند دست به جنگ چريكي مرگباري خواهند زد. بوش قصد ترك عراق را ندارد. همانگونه كه شارون قصد نداشت دست از اشغال جنوب لبنان بردارد. پس از آن چه مي شود؟

 

خون براي نفت

     جورج بوش مرد ساده و خامي است اما مردان پشت سر او احمق نيستند؛ آنها خدايان نفت و غولهاي صنايع تسليحاتي اند. آنها همان كاري را مي خواهند انجام دهند كه       قدرت هاي بزرگ هميشه انجام داده اند: استفاده از قدرت نظامي براي بدست آوردن تسلط اقتصادي، به عبارت ساده تر: غارت فقرا براي هرچه بيشتر ثروتمند كردن خودشان.

     اشغال نظامي عراق براي مدت زمان طولاني ادامه داشته و كنترل آمريكا بر ذخاير وسيع عراق، خليج فارس و تمامي نفت اعراب را به ارمغان خواهد آورد؛ اين كنترل به معني كنترل اقتصاد جهان و جلوگيري از ظهور بلوك اقتصادي اروپايي مستقل و رقيب است. امريكا به همان اندازه عليه عراق مي جنگند كه عليه اروپا و اين يكي از دلايل واكنش خشم آلود اروپا {در برابر آمريكا} است.

     از ميان كشورهاي اروپايي آلمان بر عليه اين جنگ بود و اصولا بر عليه هر نوع جنگي. در هيچ كشور ديگري، فوران خشم و مخالفت عليه جنگ به اندازه آلمان كه در آنجا برخاسته از احساسات توده هاي مردم بود، ريشه دار و واقعي نبود و چه كسي از اين موضوع به شدت خشمگين است؟ اسرائيل، كشور بازماندگان اردوگاه هاي نانيسم.

     چگونه اين آلمانيها به خود جرات اعتراض عليه جنگ مي دهند؟! اين يكي از تناقضات  مضحك تاريخ است؛ در طي جنگ، تمام ايستگاههاي تلويزيوني آلمان، تصاوير شهروندان، روشنفكران و مردم عادي را نشان مي دادند كه براي صلح دعا مي كردند و برعكس تمام ايستگاه هاي تلويزيوني اسرائيل، ژنرالهاي بازنشسته را نشان مي دادند كه با لذت فراوان و شور و شوق بسيار در مورد استفاده از بمبهاي عظيم و ديگر ادوات مرگبار سخن مي گفتند.

 

قدرت سرمست كننده

     اين اولين جنگ قرن بيست و يكم است و بوي شومي از آن به مشام مي رسد. اين قرن از صاحبان قبلي اش، دنيايي با سردمداري تنها يك ابرقدرت را به ارث برد. ايالات متحده امريكا نه چيزي به نام رقيب مي شناسد و نه تركيب ديگري از ساير قدرتها وجود دارد كه در برابر او بايستند؛ به معني واقعي كلمه اين ابرقدرت {مي خواهد} هر كاري را كه اراده كند، انجام دهد و اكنون هم دقيقا همان كار را مي كند، با بي رحمي تمام و آشكارا.

     هنگامي كه امريكا در جنگ خود ساخته عليه افغانستان، به آساني و به ارزاني، با استفاده از بمب هاي هوشمند و جمدان هاي پر از دلار پيروز شد، واضح بود كه خويشتن داري ديگر برايش غير ممكن است. يك ماشين عظيم جنگي اين چنين قدرتمند، دوست دارد كه جنگ را ادامه داده و به دنبال دشمنان جديد در آينده خويش باشد. در حال حاضر دشمن عراق است، حريف بعدي كيست؟ ايران؟ كره شمالي؟

     اين همان بلايي است كه بر سر امپراطوري رم آمد؛ اين همان بلايي است كه بر سر ناپلئون و هيتلر آمد زيرا سرمست شدن از پيروزي، حد و مرزي را به رسميت نمي شناسد. 

     سامي ستيزان ادعا مي كنند كه اين جنگ نه براي منافع امريكا بلكه براي منافع اسرائيل است، به عنوان مثال آنها به گروهي از يهوديان امريكايي اشاره مي كنند كه نقش كليدي را در آغازيدن اين جنگ، بازي كردند؛ چهره هايي چون پال ولفوويتز، ريچارد پرل، داگلاس فيث از وزارت دفاع، اليوت ابرامز از شوراي امنيت ملي، آري فيشر از كاخ سفيد و حتي دان كرز سفير آمريكا در تل آويو. اين ها چهره هايي هستند كه شارون و جناح افراطي راست در اسرائيل حمايت مي كنند؛ بعضي از آنها به زبان عبري تكلم مي كنند و گروهي از آنان نيز مشاور بنيامين نتانياهو در زمان نخست وزيري بوده اند. اين چهره ها با كمك و همراهي ديگر غير يهوديان، ديك چني و رامسفلد، واشنگتن را به جنگ واداشتند. اين مطلب تا حدودي حقيقت دارد اما بايد توجه داشت كه اين جنگ قبل از همه چيز براي منافع آمريكاست، اگرچه امروزه منافع آمريكا و منافع اسرائيل عملا يكي هستند. گروه جنگ طلب يهودي در واشنگتن با بنيادگرايان مسيحي هم اكنون حزب جمهوري خواه را تحت كنترل خود دارند، همكاري نزديكي دارد. سامي ستيزان به نكته آشكار ديگري نيز اشاره مي كنند و آن اين است كه اسرائيل تنها كشوري است كه در آن هيچ بخشي از رسانه هاي گروهي، حتي يك سياستمدار، صداي اعتراض خود را عليه اين جنگ بلند نكرده است در حالي كه ميليونها نفر در سراسر جهان عليه اين جنگ به راهپيمايي پرداختند. در تنازع ميان بوش و افكار عمومي جهان، دولت اسرائيل، بوش را انتخاب كرده است. در ظاهر، اين انتخاب، انتخابي معقول است چرا كه بوش در كنار خود بازوي نيرومندي {نظامي اقتصادي} را دارد و با شارون هم پيمان است.

 

لشكرهاي پاپ

     هنگامي كه با استالين خبر دادند كه پدر مقدس (پاپ) مخالف اقدامات اوست، او با حالتي تحقيرآميز پرسيد: به راستي پاپ، چند قشون لشكر تحت فرماندهي خود دارند؟ امروز نيز همان سوال مطرح است. افكار عمومي جهان چند لشكر سرباز و نيرو تحت فرماندهي خود دارد؟ در تمام جهان، عموم مردم مخالف اين جنگ هستند؛ حتي اكثريت مردم كشورهايي كه دولتشان به «ائتلاف» بوش پيوسته اند مخالف اين جنگ مي باشند. اين براي اولين بار است كه چيزي به نام «افكار عمومي» قدم به صحنه جهان گذاشته است. تنها آينده است كه اين مساله را مشخص خواهد كرد؛ آيا افكار عمومي جهان معني نيروي وافعي را به خود خواهد ديد يا خير؟ «توماس جفرسون» يكي از بنيان گذاران دمكراسي امريكا يكبار اظهار داشت: «هيچ كشوري نمي تواند بدون احترام وافعي به افكار عمومي جهان به حل مشكلات خود بپردازد.»

     احتمالا قرن بيست و يكم شاهد نبردي ميان نيروي بيرحمانه يك ابرقدرت نظامي ـ اقتصادي و افكار عمومي جهان كه اينك به تكنولوژي روز مجهز شده، خواهد بود.

 

رويارويي مزدوران

     جنگ عراق، جنگي بود كه در آن زمان، مزدوران با هم به نبرد مي پرداختند. جنگجويان امريكايي، سربازان حرفه اي بودند؛ فرزندان طبقه فقير كه بسياري از آنان را سياهپوستان تشكيل مي دادند. بنابراين براي شهروندان طبقه متوسط و علي الخصوص راي دهندگان جمهوري خواه، تاييد و پشتيباني از اين جنگ آسان است، زيرا اين فرزندان آنها نيستند كه بايد در اين جنگ كشته شوند. در گذشته، چپ گرايان اروپايي، درخواست لغو ارتش حرفه اي و ايجاد ارتش عمومي كرده بودند. در آن زمان، اين طرز تفكر، تفكري بسيار «پيشرفته» محسوب مي شد. اما هنگامي كه همين چپ گرايان به قدرت بيشتري دست يافتند، تمام اين تفكرات را فراموش كرده و كنار گذاشتند. سربازاني كه در جنگ ويتنام شركت داشتند، اجبارا به خدمت ارتش فراخوانده شده بودند؛ مقاومت عليه آن جنگ هنگامي به اوج خود رسيد كه تابوت سربازان كشته شده به داخل كشور رسيد. جورج بوش كه با تمام وجودش از جنگ اخير حمايت مي كرد، در جنگ ويتنام شركت نكرد؛ او يكي از فراريان جنگي بود فلذا پدرش شغلي در داخل وطن {به دور از جبهه} براي او فراهم كرد. فراموش نكنيم كه توماس جفرسون گفت: «براستي آن هنگام كه وجدانم به من نهيب مي زند كه خداوند عادل است، از فرط نگراني براي كشورم، بر خود مي لرزم.»

 

منبع:‍ www.avnery–news.com