نظريه بازي زباني

ويتگنشتاين عليه ويتگنشتاين

ليدا فخري

     لودويك ويتگنشتاين پرچمدار مكتب فلسفي اي بود كه فلسفه ايدئاليسم قرن نوزدهم را درهم شكست. بي شك او را بايد يكي از مهمترين و تاثير گذارترين چهره هاي فلسفي تحليلي و همچنين يكي از برجسته ترين فيلسوفان زبان دانست. به عقيده ويتگنشتاين فلسفه «نقد زبان» است. از نظر او بسياري از سوالات و گزاره هاي فلاسفه ناشي از اين حقيقت است كه ما منطق زبان خود را نمي فهميم. در مجموع حاصل تفكرات فلسفي ويتگنشتاين را مي توان به دو بخش «فلسفه اول» و «فلسفه دوم» تقسيم كرد. در بخش نخست اين مقاله به فلسفه اول ويتگنشتاين پرداخته شد. در فلسفه اول آرا و تفكرات ويتگنشتاين در كتاب «رساله منطقي ـ فلسفي» او تجلي پيدا كرده است كه مورد توجه متفكراني چون برتراند راسل قرار گرفت. ويتگنشتاين در فلسفه دوم خود ـ كه در مقاله حاضر به طور اجمال به آن پرداخته مي شود ـ  نظرات قبلي خود در كتاب «رساله منطقي ـ فلسفي» را به نقد مي كشد و بسياري از موضوعات و مباحث مطرح شده در فلسفه اول خود را رد مي كند كه مجموعه آرا و عقايد او در دوره پس از مرگش توسط شاگردانش در كتاب «تحقيقات فلسفي» منعكس مي شود.

 

فلسفه دوم: تحقيقات فلسفي

     ويتگنشتاين مدتي پس از انتشار «رساله منطقي ـ فلسفي» دريافت كه «نظريه تصويري» اي را كه ارائه كرده بود داراي اشكالات بسياري است و به نوعي فلسفه كاذب انجاميده است. سپس نتيجه گرفت كسي كه مي خواهد در خصوص فلسفه كار كند بهتر است در ابتدا به مطالعه زبان و به ويژه صورتهايي بپردازد كه ممكن است زبان ما را گمراه كند. يعني فرضهاي زباني كاذبي كه ما را در تفكراتمان در خصوص جهان گمراه مي كند. او مي گويد دو چيز در مورد زبان مسلم است اولا استفاده از زبان امري هدفمند است. ثانيا قواعد قراردادي و تغيير ناپذير بر زبان حاكم است.

     مهمترين ديدگاه هاي فلسفه دوم ويتگنشتاين دو سال پس از مرگش در سال 1953 توسط شاگردانش در كتاب «تحقيقات فلسفي» گردآوري شد.

     ويتگنشتاين در اين كتاب وظيفه فيلسوف را اينچنين بيان مي كند كه وظيفه فيلسوف طرح نظريه نيست. چرا كه اين كار تنها مساله را دشوارتر مي كند. بلكه وظيفه يك فيلسوف يافتن راهي براي پاسخ به سوالات فلسفي موجود است.

     ويتگنشتاين زبان را وجه مميز انسان از ساير جانوران مي داند و معتقد است انسان به دليل داشتن زبان است كه انسان است و زبان معنايش را از ميان كنش اجتماعي كسب مي كند و يكي از وظايف فيلسوف بررسي روشهاي مناسب استفاده از زبان است. فيلسوف حق ندارد در زباني كه عملا به كار مي رود دخل و تصرف يا تصحيحي انجام دهد.

     ويتگنشتاين در كتاب «تحقيقات فلسفي» نظريات قبلي خود در «رساله منطقي ـ فلسفي» را نفي مي كند. كتاب «تحقيقات فلسفي» كه حاصل تفكرات دوران پختگي فكري وي است تنها از اين جهت با «رساله منطقي ـ فلسفي» وجه اشتراك دارد كه باز «زبان» را مدنظر و محور اصلي تحليلهاي خود قرار داده است.

     اصول طرح شده در فلسفه دوم ويتگنشتاين را مي توان اينچنين خلاصه كرد:

     1. ويتگنشتاين در فلسفه دوم خود نظريه «بازي زباني» را ارائه مي كند. بر اساس اين نظريه زبان يك ابزار است. واژه ها و مفاهيم نيز همچون ابزار هستند.

     2. معناي واژه از طريق كاربرد آن مشخص و تعيين مي شود.

     همانطور كه براي دانستن نقش مهره اي از بازي شطرنج مي بايست بر همه قواعد بازي آگاه بود در مورد معناي يك واژه هم بايد قواعد بازيهاي زباني را دانست. معنا در واقع نقش و جايي است كه واژه در بازي به خود اختصاص مي دهد.

     3. مساله ديگري كه ويتگنشتاين در فلسفه دوم خود مطرح كرده است، «نظريه زبان خصوصي» (Private Language theory) است.

     او گزاره هايي را كه براي بيان احساسات و عواطف به كار مي روند معتبر نمي داند. او كلماتي را كه بر احساساتي چون درد، سوزش و دلالت دارند وقايع باطني يا خصوصي  مي نامد. از اين جهت خصوصي هستند كه اين احساس را فقط شخص احساس كننده       مي تواند تجربه كند. اين دسته از كلمات گاهي در اظهارات و خبرها به كار مي روند و او زباني كه اين احساسات باطني و خصوصي را گزارش مي دهند يا توصيف مي كنند را «زبان خصوصي» مي نامد.

     4. انسان به دليل بد فهمي منطق زبان است كه دچار پريشان انديشي مي شود.

     5. قطع نظر از زبان هيچ افكاري و قطع نظر از آنچه بتوان گفت هيچ شناختي وجود ندارد.

     تمايز بين فلسفه اول و دوم ويتگنشتاين:

     1. در فلسفه اول يك زبان ايده آل مطرح بود در حالي كه در فلسفه دوم نه يك زبان بلكه زبانها و بازيهاي زباني بي شماري مورد نظر ويتگنشتاين بود.

     2. در فلسفه اول زبان تصوير امور وافع بود در حالي كه در فلسفه دوم زبان ابزاري است كه داراي كاربردهاي نامتناهي است.

     3. در فلسفه اول ويتگنشتاين، كلمه وقتي داراي معنا است كه اسم باشد ولي در فلسفه دوم، كلمه داراي انواع مختلفي است كه اسم تنها يكي از آنهاست.

     4. در «رساله منطقي ـ فلسفي» صادق بودن يك گزاره در گرو نمودار امر واقع بود بنابراين گزاره صدق و كذب پذير بود. اما در «تحقيقات فلسفي» ديگر تصوير واقع مطرح نيست و گزاره به جاي دو ويژگي صدق و كذب مشمول دو ويژگي قابل فهم و غير قابل فهم مي شود.

     5. بنابر فلسفه اول ويتگنشتاين، فلسفه بايد به تحليل گزاره براي كشف صورت منطقي بپردازد تا گزاره صحيح را كه داراي صورت منطقي است از گزاره ناصحيح تميز دهد. لذا اگر فلسفه از اين حدود تجاوز كند مبتلا به مسائل لاينحل خواهد شد.

     در فلسفه دوم زبان داراي مرزهايي است كه پژوهش فلسفي در آن محبوس است. اما فلسفه اي كه مطرح است فلسفه زبان است و وظيفه عالم به اين فلسفه در نظر ويتگنشتاين همچون درمان نوعي بيماري است. او مي گويد: فيلسوف به يك مساله همچون يك بيماري  مي پردازد.

     6. ويتگنشتاين در فلسفه اول خود درصدد يافتن زبان منطقي كاملي بود كه بتواند تمام چيزها را با صراحت، دقت و شفافيت بيان كند. به همين دليل هرگونه استفاده ديگر از زبان نظير جوك گفتن، از بر كردن شعر و يا بيان افسانه و اسطوره را پوچ و بي معنا مي دانست. ولي در فلسفه دوم خود نظريه بازيهاي زباني را مطرح كرد و گفت: انواع بسيار متفاوت و          بي شماري بازي زباني وجود دارد نظير نيايش، آواز خواندن، قول دادن، نذر كردن، شرط بستن، عهد كردن، دروغ گفتن و

     از نظر او «علم» نيز به اين ترتيب نوعي بازي زباني است. 

     ويتگنشتاين به توانايي زبان براي بيان امور اخلاقي نيز بسيار توجه مي كرد. او مي خواست حدود و ثغور علم اخلاق را رسم كند و علم اخلاق را از حيطه گفتار عقلي جدا نمايد.

     ويتگنشتاين نتوانست با پوزيتيويستها ديني كه ملهم از انديشه هاي او بودند چندان متمايز باشد. آنان ناگفتني بودن ما بعد الطبيعه را برهاني بر اين نظر مي دانستند كه تمامي پرسشها راجع به «ارزش» و «واقعيت»، جز از طريق علم بي معناست و از نظر ويتگنشتاين ناگفتني بودن مابعدالطبيعه برهاني بود بر اهميت نهايي مسائلش.

     ويتگنشتاين مانند كانت «شناخت» را محدود مي كند تا براي ايمان جا باز شود. اما در جايي كه كانت همچنان درصدد دفاع از علم اخلاق و دين به منزله موضوعات عفلي است ويتگنشتاين همانند كي ير كه كار عقل را نيز محدود مي كند تا از ايمان اخلاقي دفاع كند.

     ويتگنشتاين برخلاف ايدئاليستها به ويژه كانت اصرار دارد كه در جهان هيچ ضرورتي وجود ندارد. فقط در زبان، به شكل همان گويي ها و معادلات رياضيات، ضرورت حاكم است.

     و اينچنين نتيجه مي گيرد كه «خارج از منطق همه چيز تصادفي است.» او به اندازه «هيوم» شكاك است و همانند «شوپنهاور» كارآيي اراده شخصي را رد مي كند و معتقد است «جهان مستقل از اراده ماست.»

     بدين ترتيب او همانند نيچه نه جبري مذهب است و نه معتقد به اختيار.