پان توركيسم و ارزش علمي و تاريخي آن

دكتر انور خامه اي

 

     به تازگي به دستم افتاد به نام «قرون عثماني» كه نويسنده اي آمريكايي به نام لرد كين راس آن را نوشته و در آمريكا در 1977 چاپ و منتشر شده است. پس از مطالعه آن ملاحظه كردم كه اين كتاب نيز مانند كتابهاي ديگري كه در سالهاي اخير درباره تاريخ تركيه و امپراتوري عثماني ترجمه و منتشر شده با انگيزه سياسي نگاشته شده و بويژه در بخش مربوط به برخوردهاي آن كشور و ايران در زمان صفويه آكنده از اشتباهات تاريخي است كه احتمالا با نيات خاص و به منظور بهره برداريهاي تبليغاتي و سياسي به رشته تحرير در آمده است. گرچه نقد اين كتاب و نظاير آن از گنجايش يك مقاله بيرون است، ليكن ذكر يك نمونه فاحش از اين تحريفهاي تاريخي و نشان دادن بطلان آن و انگيزه هايي كه محرك اين گونه تحريفهاست را ضروري دانستم.

     در اين كتاب بعنوان قلمرو امپراتوري عثماني و گستره آن در زمان صفويه نقشه اي ارائه شده است كه به هيچ وجه با واقعيت وفق نمي دهد. در اين نقشه بخشهاي مهمي از اراضي تحت حاكميت ايران در آن زمان جزو امپراتوري عثماني نشان داده شده است مانند آذربايجان و لرستان كه استان كردستان كنوني نيز جزو آن آمده، قراباغ (اران يا جمهوري آذربايجان كنوني)، گرجستان، ارمنستان، داغستان و حتي بخشي از خوزستان كه اين سوي شط العرب ميان خرمشهر و بندر (امام خميني) قرار دارد. شكي نيست كه چنين تحريف تاريخي بي سوء نيت و انگيزه هاي خاص سياسي نبوده است. ليكن براي اينكه حقيقت تاريخي كاملا آشكار شود ناگزيريم نگاهي به تاريخ آن دوران يعني پيدايش دودمان صفوي و جنگهايي كه ميان اين دولت و نيروهاي عثماني روي داده است بيفكنيم.

     پيش از پيدايش اين دودمان، يعني درست در زماني كه دولت عثماني دوران اقتدار و توسعه طلبي خود را در شرق و غرب بغازها آغاز كرده بود، ملت ايران بدترين ايام تاريخ خود را        مي گذراند و گرفتار پراكندگي، ناامني و آشوب بود. امراي جورپيشه غير ايراني مانند اميران مغول، تاتار و تركمان بر هر گوشه از اين سرزمين مسلط شده و بر سر قدرت بيشتر با يكديگر به جنگ و ستيز مشغول بودند و حتي گاهي براي پيروزي بر رقيب خود دست به دامان دشمنان ايران مانند اربكان، عثمانيان و استعمارگران پرتقالي مي شدند. در مغرب ايران دو دسته امراي آق قويونلو و قره قويونلو كه هر دو از تاتاران بودند هر كدام بر بخشي از آذربايجان، كردستان و لرستان چنگ انداخته و با هم سرگرم كشمكش بودند و شگفت انگيز اينكه هر دو گروه به دربار عثماني به چشم پشتيباني براي خود مي نگريستند. كما اينكه در همين نقشه نيز قلمرو امارت آنها جزو اراضي امپراتوري عثماني قرار گرفته است. در ناحيه اي قدري شمالي تر، شروانشاه كه از بازماندگان دودمان سلجوقي بود حكومت مي كرد و داعيه استيلا بر سراسر اين منطقه را داشت.

     در شرق ايران ازبكان فرصت به دست آورده و از سمرقند تا قندهار را مورد تاخت و تاز قرار داده و شهرهاي مرو، هرات و مشهد را تصرف كرده بودند. مهمتر از اين، اختلاف و نفاقي بود كه ميان طايفه هاي قزلباش وجود داشت. اين قبايل گرچه همه صوفي و مريد شيخ صفي الدين اردبيلي بودند و از جانشينان او شيخ جنيد و شيخ حيدر پيروي مي كردند، اما بر سر فرماندهي و سروري با هم رقابت و كشمكش داشتند. در چنين شرايطي سلطان عثماني چون شكست امير آق قويونلو از شيخ حيدر و صوفيان از جان گذشته پيرو او را مشاهده كرد و فهميد بوسيله امراي دست نشانده تاتار خود نمي تواند بر آذربايجان و ايلات ديگر ايران تسلط يابد، تصميم گرفت خود وارد معركه شود و كار را تمام كند. از اين رو با سپاهي بزرگ كه شمار سربازان آن را تا دويست هزار نفر ذكر كرده اند و 300 عراده توپ داشته است به قصد تصرف تبريز به آذربايجان حمله ور گرديد.

     اما در اين فاصله تحول مهمي در ايران روي داده بود. اسماعيل پسر 18 ساله شيخ حيدر توانسته بود تمام پيروان پدرش را متحد و مجهز سازد و در تبريز تاجگذاري كند و دودمان صفويه را تشكيل دهد. اسماعيل با 25 هزار سرباز كه فقط 4 هزار نفر آنها سواره و بقيه پياده بودند و اسلحه آتشين نيز نداشتند به مصاف ارتش عظيم عثماني شتافت. در دشت چالدران دو طرف با هم روبه رو شدند. عثمانيها توپخانه خود را در تپه اي كه مسلط بر ميدان جنگ بود مستقر كرده و

تفنگچيان خود را پيشاپيش سپاه قرار داده و 20 هزار سوار را بعنوان محافظ آنها گمارده بودند. جنگ با شليك 300 توپ آغاز شد و تلفات سنگيني به نيروي ايران وارد آمد. شاه اسماعيل تصميم گرفت به هر بهايي هست توپخانه دشمن را نابود كند. بنابراين با يكصد سوار زبده سپاهيان دشمن را دور زد و از پشت سر تپه بالا رفت و به توپچيان عثماني حمله كرد. آنان كه منتظر چنين    حمله اي نبودند توپها را رها كردند، بعضي كشته و بقيه پراكنده شدند. آنگاه شاه اسماعيل توپها را منهدم كرد و به سرعت به اردوي خود بازگشت. انفجار توپها و نابودي آنها در لشگريان عثماني ولوله افكند و روحيه آنان را متزلزل كرد. لذا سلطان سليم كه خود فرماندهي سپاه را بر عهده داشت با 20 هزار سوار در پناه شليك مداوم تفنگچيان به نيروي ايران يورش برد ولي در برابر چهار هزار سوار شاه اسماعيل متوقف شد. شليك مداوم تفنگچيان عثماني تلفات سنگيني بر سربازان ايراني وارد كرد به گونه اي كه در پايان جنگ از 25 هزار نيروي ايران فقط دو هزار نفر باقي مانده بودند. از اين رو شاه اسماعيل به تقاضايي شيخ شبستري و براي جلوگيري از محاصره شدن سپاه خويش و حفظ جان بقيه سربازان فرمان عقب نشيني صادر كرد تا بعد با گرد آوردن نيروي تازه نفس از نو بر دشمن بتازد. بدين سان عثمانيها براي نخستين بار تبريز و ديگر شهرهاي آذربايجان را تصرف كردند، اما بخش اعظم نفرات و تجهيزات خود را از دست داده بودند. تلفات عثمانها را 41 هزار نفر كرده اند و 1900 نفر از آنان نيز اسير شده بودند در حالي كه از ايرانيها حتي يك نفر هم اسير نشده بود.

     شاه اسماعيل بي درنگ در صدد جبران اين شكست برآمد و توانست بيشتر امراي قزلباش را با خود متحد سازد و نيروي بزرگ و منظمي فراهم آورد. افزون بر اين، گروهي از افراد خود را با سلاحهاي آتشين مجهز ساخت. سپس به آذربايجان شتافت و تبريز را محاصره كرد. عثمانيها كه در جنگ چالدران تلفات فراواني داده بودند و در تبريز و شهر هاي ديگر آذربايجان نيز با دشمني و كارشكني مردم مواجه مي شدند صلاح خود را در اين ديدند كه تبريز و نواحي ديگري را كه اشغال كرده بودند تخليه كنند و به سرزمين عثماني عقب بنشينند. شاه اسماعيل آنان را تا آن سوي مرزهاي ايران تعقيب كرد و تلفات زيادي بر ايشان وارد ساخت و حتي بخشي از خاك عثماني را

در پيرامون درياچه وان تصرف كرد. بدين سان تمام مدتي كه عثمانيها آذربايجان را در اشغال داشتند از يكي دو ماه تجاوز نمي كرد و حتي در بعضي نوشته هاي تاريخي مدت سلطه آنها را بر تبريز دو هفته ذكر كرده اند. با وجود اين، در همين مدت كوتاه اين شهر ار كه يك ميليون جمعيت داشت و مركز بازرگاني و صنعت بود غارت و ويران كردند و هنگام تخليه نيز عده زيادي از زنان و دوشيزگان و هنرمندان ايراني را به اسلامبول كوچ دادند.2

     جنگ چالدارن به شاه اسماعيل و جانشينش شاه طهماسب فهماند كه ديگر بدون سلاحهاي آتشين بويژه توپهاي سنگين و سبك نمي توان در برابر دشمنان مقاومت كرد. از اين رو به تجهيز نيروهاي خود با سلاحهايي مدرن پرداختند و توپخانه كافي و فوجهاي تفنگچي فراهم آوردند. متاسفانه پس از مرگ شاه طهماسب اوضاع ايران مغشوش و آشفته شد. شاه اسماعيل دوم كه بر تخت سلطنت نشست آدمي فاسد، عياش، زن باره، و آلوده به استعمال مواد مخدر بود و با اميران و وزيران خود به درشتي رفتار مي كرد. از اين رو آنها از وي مكدر و بيزار بودند و براي پشتيباني خود از نفوذ زنان درباري استفاده مي كردند. بدين سان دربار صفوي عرصه توطئه زنان درباري و رؤسايي ايلهاي قزلباش شد كه هر يك در گوشه اي از كشور كوس لمن الملكي مي زد.

     شاه اسماعيل دوم بر اثر رفتار زشت خود با توطئه درباريان كشته شد و جانشين او محمد خدابنده كه قبلا به دست سلفش كور شده بود، توان اداره كشور را نداشت و در دوران او وضع كشور آشفته تر و پريشان تر گرديد و در هر گوشه آن آشوب و توطئه اي برخاست. ازبكان سراسر خراسان را كه شامل بلخ و هرات نيز بود عرصه تاخت و تاز خود قرار دادند. در لرستان و بلوچستان نيز عشاير سني مذهب سر به شورش برداشتند. اين وضع زمينه را براي سلطان عثماني آماده ساخته بود تا از نو به ايران حمله ور گردد. لذا شروع به دست اندازي به سرزمينهاي غرب ايران كرد و بي آنكه با مقاومت زيادي مواجه شود آذربايجان و قراباغ و بخشي از غرب ايران را تا حوالي همدان تصرف كرد.

     در چنين احوالي سلطان محمد خدابنده درگذشت و شاه عباس اول كه جواني نوباوه بود به تخت سلطنت نشست. او گرچه جوان بود اما باهوش و زيرك و از فنون جنگي و سياست آگاه بود. او در همان آغاز سلطنت متوجه شد كه با وضع آشفته و پريشاني كه كشور دارد و در هر گوشه اش ياغياني فرمانروايي مي كنند جنگ با عثماني براي نجات آذربايجان و نواحي اشغالي غرب جز به شكست نخواهد انجاميد و باقي مانده استقلال ايران نيز به خطر خواهد افتاد. لذا به سلطان عثماني پيشنهاد صلح يعني در حقيقت خاتمه جنگ داد و طرفين موقتا وضع موجود را پذيرفتند (سال 998 ـ ه.ق.).

     اين صلح مسلح به شاه عباس امكان داد كه با خيال آسوده از جانب غرب به تمشيت و اصلاح امور كشور بپردازد. او نخست ياغياني را كه در غرب و جنوب كشور آشوب به راه انداخته بودند سركوب كرد و امنيت را در اين نواحي برقرار ساخت. سپس با تمام قوا متوجه خراسان شد و ازبكان را تارومار كرد و به آن سوي رود جيحون عقب راند.

     شاه عباس افزون بر اين در نيروي نظامي و دفاعي كشور نيز تحول عمده اي ايجاد كرد. تا آن زمان نيروي نظامي ايران از سپاهيان ايلهاي قزلباش و صوفيان فدايي مرشد كامل تشكيل مي شد. اين دسته اخير ضابطه معيني نداشتند و تعدادشان كم و زياد مي شد و فرماندهانشان تغيير         مي كردند. لذا نمي شد روي آنها زياد حساب كرد. اما سپاهيان ايلهاي قزلباش كه نيرويي عمده نظامي را تشكيل مي دادند، هر كدام تابع رؤسا و فرماندهان خود بودند و در هنگام جنگ از فرماندهي واحد و متمركزي پيروي نمي كردند. افزون بر اين گاه به رقابت با هم مي پرداختند و در جهت مخالف هم عمل مي كردند. بدين سان شاه صفوي نيروي منظم و مطمئني در اختيار نداشت. شاه عباس اين نقض را برطرف كرد و از ميان پيروان خود و داوطلبان ديگر سپاه منظمي به نام «سپاه خاص» تشكيل داد كه شامل 120 هزار سوار و 20 هزار پياده بود. اين سپاهيان مزدور بودند و به تناسب مقام خود حقوق مي گرفتند، در حالي كه پيش از آن چنين نبود.   

     شاه عباس كار اسلاف خود را در جهت مدرن كردن تجهيزات ارتش و مسلح ساختن آن با سلاحهاي آتشين تكميل كرد و نيرويي داراي 500 عراده توپ و هزاران تفنگچي تشكيل داد. اكنون هنگام پس گرفتن سرزمينهاي اشغال شده از عثمانيها فرا رسيده بود. لذا از قزوين كه پايتخت بود با لشگري عظيم به آذربايجان حمله كرد و پس از 11 روز به نزديكي تبريز رسيد. مردم اين شهر همين كه از اين خبر آگاه شدند تاجهاي 12 ترك قزلباش را كه از بيم عثمانيان پنهان كرده بودند بيرون آوردند و بر سر نهادند و شعار شاه سوني آشكار كردند و پيشاپيش ورود قواي دولتي ولوله و غوغا به راه انداختند و بدين سان همراه سپاه شاه عباس وارد تبريز شدند. هر كس از عثمانيان كه به دست مردم مي افتاد بي درنگ به هلاكت مي رسيد چنان كه آن سربازاني از دشمن كه زنان تبريزي اختيار كرده بودند از سوي خويشاوندان آن زن از پاي درآمدند و سرهايشان در كوچه و بازار مي افتاد. سربازان عثماني از ترس مردم به قلعه تبريز پناه بردند. ليكن سودي نداشت و سپاهيان عثماني تارومار شدند عده اي را شاه عباس كشت و بقيه به سوي سرزمين عثماني فرار كردند.

     شاه عباس پس از فتح تبريز به نخجوان و ايروان حمله كرد. نخجوان به سرعت تصرف شد، اما سردار عثماني مدتي در قلعه ايروان پايداري كرد، ليكن در اوايل 1013 ه.ق. تسليم شد. سپس شاه عباس سرداران خود را مامور فتح قراباغ و عراق عرب كرد و سربازان ايراني تا قارص و ارزروم با كاميابي پيش رفتند و بغداد و بصره را تصرف كردند. خود شاه عباس ارمنستان را از اسارت عثمانيان آزاد ساخت و جمعي از ارمنيان را همراه خود به اصفهان آورد كه در آن زمان پايتخت دودمان صفويه شده بود.

     اما در عثماني پس از مرگ سلطان محمد، پسرش احمد به جاي او نشست و درصدد جبران شكستهاي گذشته برآمد و سردار معروف خود چغال اوغلي را كه فرنگي زاده بود با صد هزار نفر به ايروان و شيروان فرستاد ولي او كاري از پيش نبرد و با دادن تلفات زياد عقب نشست. در بهار 1014 سپاه ايران قلعه وان را محاصره كرد و شكست سختي بر عثمانيان وارد ساخت و غنايم فراواني از جمله چند صد عدد توپ از آنها گرفت. در سال 1015 ايرانيان قراباغ، گنجه، شيروان، شماخي، باكو و دربند را تصرف كردند عثمانيان و دست نشاندگان آنها را يكسره از اراضي ايران بيرون راندند.

     در چند سال بعد نيز جنگ ميان ايرانيان و عثمانيان در خاك آن كشور يعني پيرامون قارص، وان، ارزروم و حوالي رود فرات در عراق ادامه داشت تا سرانجام در 1025 قرارداد صلحي ميان طرفين منعقد گرديد كه طبق آن دولت عثماني متعهد شد هيچ گونه ادعايي نسبت به اراضي كه سابقا متصرف شده بود نداشته باشد و دولت ايران نيز قبول كرد سالي 200 بار ابريشم به عثماني تحويل دهد. با وجود اين، جنگ بويژه در عراق عرب ادامه يافت و ارتش ايران عثمانيها را تا آنسوي فرات عقب راند. همچنين حمله وسيع عثمانيها به ارمنستان و آذربايجان در 1026 با شكست سختي رو به رو شد. عاقبت در 1027 دوباره قرارداد صلح ميان دو دولت تجديد شد و طرفين مرزهاي پيش از سال 998 دو كشور را به رسميت شناختند اما اين بار ايرانيان هيچ گونه تعهدي براي تحويل ابريشم به عثماني نپذيرفتند.

     از مجموع آنچه گفتيم معلوم مي شود كه تنها در مدت 14 سال يعني از 998 تا 1012 بر اثر شرايط آشفته درون ايران بخشي از كشور ما كه در نقشه مزبور نشان داده شده، موقتا در اشغال نيروهاي عثماني بوده است. ليكن از سال 1912 تا 1925 نخست آذربايجان و سپس تمام زمينهاي ديگري كه عثمانيها اشغال كرده بودند از دست آنها آزاد شد و حتي بخشهايي از خاك عثماني مانند ارزروم، وان و عراق عرب به تصرف ايران بود و تمام كوششها و حملات عثمانيها براي بازپس گرفتن سرزمينهاي گذشته با شكست روبه رو شد. پس اگر بتوان اشغال موقت چند ولايت از ايران را دليل قرار دادن آنها در قلمرو عثماني دانست و مرزهاي امپراتوري عثماني را چنان كه در نقشه مزبور آمده ترسيم كرد، به همين سان مي توان نقشه ديگري رسم كرد كه اين مرز را آنسوي وان و ارزروم و عراق قرار بدهد. بنابراين ترسيم چنين نقشه اي آن هم از سوي يك استاد دانشگاه آمريكايي جز انگيزه سوء سياسي او چيز ديگري را نشان نمي دهد؛ انگيزه اي كه در زير موجبات و هدفهاي آن را مورد بحث قرار خواهيم داد.

     اينكه در كتابهايي از اين دست و با نقشه ها و تاريخ تراشيهايي از اين گونه بخواهند آذربايجان يا بخشهاي ديگري از كشور ما را متعلق به امپراتوري سابق عثماني جلوه دهند يا در نشرياتي كه به خرج دولت تركيه منتشر مي شود شاعر ايران پرست آذربايجان محمد حسين شهريار را پيرو شاعران تركيه معرفي كنند 5 و حتي اگر تني چند از آذربايجانياني را كه در اسلامبول يا آنكارا درس خوانده اند زير نام «همايش اروميه» گرد هم آورند و نغمه شوم جدايي آذربايجان از ايران و پيوند آن به تركيه را ساز كنند 6 هيچ كدام از اينها نه از ميهن دوستي مردم آذربايجان ذره اي خواهد كاست و نه علاقه اي در آنان نسبت به تركيه پديد خواهد آورد. همه مي دانند كه اينها دنباله نظريه نژادپرستانه پان توركيسم است كه از يك قرن پيش عوامل تبليغاتي تركيه همواره در بوق دميده اند بي آنكه حاصلي از آن عايدشان شود.

     پان توركيسم و بئس البدل آن پان تورانيسم چه مي گويند و چه مي خواهند؟ نظريه پردازان پان توركيسم معتقدند تمام اقوام و مليتهايي كه از شرق اروپا گرفته تا ديوار بزرگ چين قرار دارند و داراي شباهتهاي زباني، مذهبي، عادات و آداب سنتي و اخلاقي اند، در حقيقت يك ملت را تشكيل مي دهند و بايد به گونه ملت واحدي به هم پيوند يابند و قدرت سياسي، نظامي و فرهنگي بسيار نيرومندي تشكيل دهند كه بتواند رسالت تاريخي خود را در برابر تمدنهاي بزرگ ديگر مانند تمدن اروپايي، عرب، هندي و چيني نگهداري كند و به انجام رساند. ضياء گوك آلپ، نظريه پرداز معروف پان توركيسم، آن را چنين تعريف مي كنند: «ملت چيست؟ چه پيوندي كه ما داريم       مي تواند بر پيوند نژادي، قومي، جغرافيايي و سياسي برتري داشته باشد؟ جامعه شناسي تعيين    مي كند كه اين پيوند وحدت در تربيت و فرهنگ يعني وحدت در احساس است. ملت به هيچ وجه يك گروه نژادي، خوني، جغرافيايي يا تجمع اجباري نيست، بلكه ملت از افرادي تشكيل شده كه زبان مشترك، مذهب مشترك، اخلاق مشترك و داشته باشند، يعني از يك تربيت بهره مند شده باشند هر جا يك فرهنگ غالب باشد آنجا يك ملت است هدف ناسيوناليسم ترك اين است كه در اين اجتماع بزرگ كشورها فقط يك فرهنگ غالب باشد.»7  

     اين نظريه با علم و واقعيت مطابقت ندارد. ملتهاي بزرگ جهان بيشتر از يك نژاد يا دست كم از تيره هاي مختلف يك نژاد تشكيل شده اند. نمونه كامل آن ايالات متحده آمريكاست كه با آنكه كمي بيش از دو قرن از عمرش مي گذرد اكثريت مطلق ساكنان آن از نژاد انگلوساكسون يا ژرمني و به هر حال اروپايي اند. به همين ترتيب  كانادا، استراليا، نيوزلاند كه همه عمري كمتر از ايالات متحده دارند اكثريت ساكنانشان از نژاد اروپاي شمالي يا جنوبي مي باشند. من از كشورهاي آمريكاي لاتين يا جنوبي ديگر سخني نمي گويم چون نام آن معرف ساكنانش و همنژادي آنهاست؛ يا از كشورهاي اروپايي، آسيايي و آفريقايي كه به ندرت ممكن است از نژادهاي ناهمگوني تشكيل شده باشند مانند آفريقاي جنوبي كه آنها هم اگر بخواهند به ملت واحدي تبديل شوند بايد به سوي همنژادي پيش روند. اضافه كنيم كه ممكن است در درون يك كشور كه اهالي آن همنژادند ميان تيره هاي مختلف آن جنگ و كشمكش وجود داشته باشد مانند سرزمين فلسطين و جنگ اعراب و اسرائيل كه در اين صورت آنها را نبايد ملت واحدي بشماريم. به عبارت ديگر همنژادي شرط لازم يك ملت بودن هست اما شرط كافي نيست.

     در مورد اشتراك مكان نيز همين واقعيت وجود دارد يعني كمتر كشوري را مي توان يافت كه بخشها و استانهاي آن به هم چسبيده نباشند اما يكپارچگي مكاني دليل وحدت ملي نمي شود. نمونه آن اختلاف ميان ايرلنديها و انگلستان و نيز اهالي باسك با اسپانياست.

     اكنون به ويژگيهايي كه گوك آلپ براي وحدت ملي ذكر كرده است بپردازيم. نخست تكلم به زبان واحد. البته همزباني شرط مهمي براي وحدت ملي است اما شرط لازم نيست. ملت سويس كه مردم آن از ميهن پرست ترين مردم جهانند، به چهار زبان حرف مي زنند كه سه تاي آنها يعني آلماني، فرانسه و ايتاليايي رسميت دارد ولي استانهايي كه به زبان روماند سخن مي گويند گرچه رسمي نيست اما هيچ گونه محدوديتي از نظر آموزش يا انتشارات به اين زبان ندارند. در بلژيك نيز دو زبان فرانسه و فلامان رسميت دارد، با وجود اين در ميهن پرستي بلژيكيها شك و ترديدي وجود ندارد. از سوي ديگر، عكس آن نيز صادق است يعني همزباني دليل هم مليتي نيست. آلمان و اتريش به يك زبان حرف مي زنند و ادبيات مشترك دارند. اما دو ملت جدا از هم اند. نيمي از مردم بلژيك يعني والونها به زبان فرانسه تكلم مي كنند اما جزو ملت فرانسه نيستند. فرانسوي زبانان سويس نيز با آنكه هم مرز فرانسه اند اما خود را سويسي مي دانند نه فرانسوي. اين مطلب در مورد آلماني زبانان و ايتاليايي زبانان سويس هم صدق مي كند. اوليها هم زبان و هم مرز اتريشيها هستند  اما جزو ملت اتريش نيستند و ايتاليايي زبانان سويس كه در آن سوي جبال آلپ چسبيده به ايتاليا مي زيند نيز خود را از ملت ايتاليا جدا مي پندارند و بسياري نمونه هاي ديگر براي اين واقعيت در دنياي كنوني مي توان يافت. پس زبان مشترك نه شرط لازم براي داشتن مليت واحد است  و نه شرط كافي براي آن.

     تمام آنچه درباره زبان گفتيم درباره مذهب مشترك نيز مي توان مشاهده كرد. نه مذهب مشترك شرط مليت واحد است و نه اختلاف مذهب منافي داشتن آن. نمونه كامل آن كشور خودمان است كه در آن شيعه، سني، مسيحي، كليمي و زردشتي همه خود را ايراني مي دانند و براي دفاع از حاكميت و تماميت ارضي آن، از جان و مال آماده فداكاري اند. در بسياري از كشورهاي ديگر خاورميانه مانند مصر، سوريه، لبنان، تركيه و نيز وضع مشابهي وجود دارد. در اغلب كشورهاي اروپايي كاتوليكها، پروتستانها و ارتدكسها دوش به دوش هم از منافع ملي شان دفاع مي كنند. اما عكس آن يعني جنگ و جدال ميان مردمان هم مذهب به اندازه اي درتاريخ بشر فراوان بوده است كه نيازي به برشمردن آن نيست. تنها كافي است به دو جنگ بزرگ جهاني اشاره كنيم كه دهها ميليون تلفات آن عمدتا پيروان مسيح بوده اند.

     اما بايد اعتراف كنيم كه منظور جناب گوك آلپ را از اخلاق مشترك درست نفهميده ايم. چون اگر مقصود از آن ويژگيهاي روحي و رواني است مانند تندخويي يا نرم دلي، كرامت يا خست، دروغ گويي يا صراحت، بدجنسي يا خوش طينتي، كه اينها حالاتي فردي و خصوصي است كه بيشتر تابع محيط خانوادگي، آموزشي و اجتماعي است كه در آن پرورش يافته اند و چون اين محيط براي افراد يك ملت حتي يك شهر بسيار با هم متفاوت است، چگونه مي توان خصلتي مشخص براي تمام افراد يك كشور تضمين كرد؟ مثلا گفت همه آنان راستگو، نرم خو، سخي، دلير و پاكدامن هستند؛ يا برعكس تندخو، سنگدل، دروغگو، خسيس، موذي و ناپاكند. بديهي است كه در هر ملتي همه جور اخلاقي وجود دارد و اگر بعضي خصلتها در ميان ملتي در برهه اي از زمان كمي رايج تر از معمول باشد بستگي به شرايط تاريخي آن ملت در آن دوران دارد و با تغيير زمان و شرايط، اين وضع نيز تغيير خواهد كرد. مگر اينكه معتقد باشيم اين خصلتها ناشي از خوني است كه در رگهاي افراد اين ملت يا قوم جريان دارد و چون اين خون همواره پاك يا ناپاك باقي خواهد ماند آن خصلتها نيز عمومي و هميشگي است؛ يعني مانند نژادپرستان معتقد باشيم كه ملتي يا قومي برگزيده خداوند و داراي تمام خصلتهاي پسنديده است و رسالت نجات و رستگاري بشريت را بر عهده دارد. بنابراين سرنوشت بشريت بستگي به پيروزي او بر ملتهاي ديگر و سلطه اش بر سراسر جهان داد. اين نظريه نژادپرستانه كه نازيها و هواداران هيتلر، فاشيستهاي پيروموسوليني و صهيونيستها و امثال آنها آن را تبليغ كرده اند و مي كنند از نظر تاريخي شكست خورده و مطرود و مردود شده و از نظر علمي نيز بطلان آن مسلم گرديده است.

     همان گونه كه در پيش گفتيم، پان توركيستها مدعي اند همه اقوام و مردماني كه از آنسوي بغارها تا انتهاي آسياي مركزي يعني ديوار چين به زباني غير از فارسي يا روسي و گرجي و ارمني و حرف مي زنند، همه شاخه ها و تيره هايي از يك ملت بزرگ و نيرومند كه بر اثر ستمهاي تاريخي از يكديگر جدا مانده اند و وظيفه تاريخي آنهاست كه بكوشند از نو زير يك پرچم گرد آيند و كيان توانمندي پديد آورند كه نه تنها در آسيا بلكه در سراسر جهان موثر باشد.

     ببينيم دلايل آنها براي اثبات اين مدعا چيست. نخستين دليل آنها زبان مشترك است، يعني مدعي اند همه اينها در اصل زبان واحدي داشته اند كه بعد بر اثر شرايط نامساعد مختصر تغييراتي در آنها روي داده است. اين ادعا از بنياد باطل است چون اين زبانهاي بسيار متنوع را مي توان به چند دسته تقسيم كرد كه از ريشه با هم متفاوتند:

1.        قبايل معروف به تركي كه در قرن دوم وسوم هجري در ماوراء النهر نخست به خدمت اميران ساماني در آمدند و سپس دين اسلام را پذيرفتند و به خدمت خلفاي عباسي درآمدند و سرانجام دودمان غزنوي را تاسيس كردند و بر افغانستان و نيمي از ايران حكومت كردند؛

2. قبايل اغوزياغز كه از آسياي مركزي به ايران هجوم آورندن و افزون بر غزنويان دودمانهاي ايراني تبار مانند آل بويه و آل زيار را برانداختند و دودمان سلجوقيان را بنياد نهادند كه افزون بر سراسر فلات ايران بر آسياي صغير و عراق عرب و شامات تا كرانه مديترانه مسلط شدندو حتي بغداد را تصرف كرده و خليفه عباسي را دست نشانده خود ساختند. بخشي از اين قوم بعدا جدا شده و در نواحي شرقي آسياي صغير دودمان سلجوقيان روم را تشكيل دادند كه پايتخت آن قونيه بود. سپس در ميان اين قبايل نيز تفرقه افتاد و يك تيره از آنها به غرب آسياي صغير و آناتولي مهاجرت كرد. يكي از هفت طايفه اين تيره به نام عثمان اغلو، استان كوچكي را در جوار اسلامبول در اختيار گرفت كه به تدريج به امپراتوري عثماني مبدل شد.

3. اقوام گسترده مغول كه تحت رهبري چنگيزخان سراسر ايران و ماوراءالنهر و عراق عرب را مورد هجوم قرار دادند و دودمان ايلخانان مغول را جانشين خلفاي عباسي كردند.

4. قبايل تاتار كه نخست شمال ماوراءالنهر و سواحل شمالي درياي خزر را اشغال كردند و سپس با گسترش و تقويت نيروهاي خود به فرماندهي تيمور لنگ به ايران و عراق و قفقاز حمله كردند و دودمان گوركاني را تاسيس كردند.

     اين انديشه رايج كه همه اين اقوام منشاء واحد داشته اند يعني در محل واحدي كه آن را توران ناميده اند، پديد آمده و رشد و نمو كرده و از آنجا به مهاجرت پرداخته اند پايه علمي و مستدلي ندارد بلكه برعكس دلايل وشواهدي وجود دارد كه بطلان آن را نشان مي دهد و ما بعدا ذكر خواهيم كرد. اما يك نكته مسلم است و آن اينكه همه آنها در بخشهاي مختلفي از سرزمين بسيار گسترده اي كه از اورال تا مرز چين در استپهاي جنوب سيبري واقع است، نشات گرفته اند. در هزاره هاي پيش از آن هم اقوام بزرگ ديگري از همين منطقه به سوي غرب و اورپا (ژرمنها، گوتها، هونها و اسلاوها) يا به سوي جنوب (آرياييهاي ايراني و هندي) مهاجرت كرده بوده اند.

     اما دلايل ما بر بطلان نظريه مبتني بر مبداء و موطن واحد اين اقوام يعني بنياد پان تورانيسم عمدتا عبارت است از اينكه:

     1. اگر مهاجرت اين اقوام از مبداء واحدي انجام مي گرفت، يعني همه دسته ها و گروه هايي از يك قوم بودند، منطقا مي بايست مهاجرت آنها مستمر و پشت سر هم يا با فاصله زماني كوتاه باشد در صورتي كه مي دانيم اين مهاجرتها با فواصل زياد يعني حدود دو قرن از هم انجام گرفته است. تركهاي غزنوي در قرن سوم هجري، غزها در قرن پنجم، مغولان در قرن هفتم و تاتارها در قرن نهم به كشور ما حمله و سلطه خود را بر آن آغاز كردند. بدين سان ميان مهاجرت هر كدام از اين اقوام با هم حدود دو قرن فاصله بوده است. 

     2. هر يك از اين اقوام هنگام يورش به ايران سلطه قوم قبلي خود را از بين برده و حتي دودمان آن بر باد داده است؛ در حقيقت مانند دشمن خونخواري با آن قوم رفتار كرده است. اين نشان مي دهد كه پيش از آن هيچ گونه آشنايي و رابطه اي ميان آنها وجود نداشته است.

     3. طرز رفتار و روش فرمانروايي اين اقوام در ايران تفاوت فاحش با هم داشته است. تركان غزنوي به زبان و ادبيات فارسي اهميت و ارزش بسيار مي نهاده اند و حتي خود نيز                مي كوشيده اند اين زبان را بياموزند. آنان نسبت به دين اسلام بسيار معتقد و متعصب بودند و به خليفه عباسي احترام و تبعيت كامل نشان مي دادند. غزهاي سلجوقي بويژه نخستين پادشاهان اين دودمان كمتر از غزنويان به زبان و ادبييات فارسي اهميت مي دادند و بيشتر به تشويق زبان عربي همت مي گماشتند. براي خليفه عباسي نيز ارزش زيادي قائل نبودند و او را دست نشانده خود   مي پنداشتند. اما ايلخانان مغول كلا براي ادبيات فارسي ارزشي قائل نبودند و كتابخانه هاي بزرگي را به آتش كشيدند. آنها گرچه دين اسلام را پذيرفته بودند اما آخرين خليفه عباسي را نمدمال كردند. سرانجام تاتارها دشمن زبان و ادبيات فارسي بودند و در نوشته هاي خود زبان ما را با   واژه هاي نامأنوس و بدآهنگ تاتاري بيالودند.

     براي اينكه تفاوت اين اقوام و زبان آنها را با هم دريابيم، كافي است ياساي چنگيزي را با توزوك تيموري مقايسه كنيم و آثار معماري و هنري اين دو دوره را با هم بسنجيم. البته در هر كدام از اين قومها، زبان تيره ها و طايفه هاي مختلف نيز با هم كم و بيش فرق داشته است. اما آنچه مهم است اين واقعيت است كه تمدني به نام توراني هيچ گاه وجود نداشته و نظريه پان تورانيسم از بنياد جعلي و ساختگي است و به همين سان پان توركيسم؛ يعني گرد آوردن اقوام و ايلاتي با سنتهاي مختلف و زبانهاي كم و بيش متفاوت تحت عنوان ملت ترك، يك تحريف و جعل بزرگ علمي و تاريخي است. آيا مي توان اهالي آناتولي و مردمان آذربايجان، ارّان، تركمنستان، ازبكستان، قرقيزستان، قزاقستان، مغولستان و را ملتي واحد دانست؟! تا آنجا كه مربوط به جمهوريهاي سابق شوروي در آسياي مركزي و قفقاز نشان داده اند كه هر كدام از اينها داراي زباني مستقل و مجزا هستند. يكي از شاخصه هاي دولت شوروي در آغاز تشكيل اتحاد جماهير شوروري براي تعيين مليتها، زبان مستقل ملي بود؛ در نتيجه كميسيوني از كارشناسان و متخصصان زبان تشكيل شد و پس از بررسيهاي مبسوط، اين كميسيون هر كدام از اين جمهوريها را داراي زباني مستقل تشخيص داد.8

     تفاوت ميان اين زبانها به اندازه اي است كه مثلا تركمن ها زبان قرقيزها را نمي فهمند و ازبكها زبان آذربايجانيها را. من شخصا اين واقعيت را مشاهده كرده ام. در ميان «پنجاه و سه نفر»، ما يك تركمن داشتيم به نام آناقليج خضربابا و چند نفر آذربايجاني اصيل هم داشتيم. هر وقت آناقليج به تركمني حرف مي زد آنها اصلا نمي فهميدند. ميان تركي اسلامبولي و تركي آذربايجاني هم تفاوتهايي زيادي وجود دارد. اما به فرض اينكه اين اختلاف هم وجود نداشت باز موجب آن    نمي شد كه آذربايجانيهاي خودمان را با اهالي آناتولي از يك نژاد يا يك ملت تصور كنيم. زيرا اولا، زبان تركي فقط از چند قرن پيش به مردم آذربايجان تحميل شده و پيش از آن مردم اين ايالت به زبان فارسي سخن مي گفته اند و نشانه آن اشعار شاعراني مانند قطران است. ثانيا، پيوندهاي عميق تاريخي كه قدمت آن به زمان زرتشت مي رسد، آذربايجان را چنان با بخشهاي ديگر ايران به هم پيوسته است كه از هم ناگستني اند. تاريخ به ما نشان مي دهد كه هر زمان بيگانگان توطئه اي براي جدا ساختن آذربايجان از مام ميهن طرح كرده اند، مردم آذربايجان پيشاپيش صفوف ديگر ملت ايران با آن به پيكار برخاسته و آن توطئه را درهم شكسته اند.

 

پانوشتها

1.        تاريخ صفويه، دكتر احمد تاج بخش، ص 119 و بعد.

2.                  همانجا.

3.        دليران جانباز، دكتر ذبيح الله صفا، صص 30 ـ 225.

4.                  همانجا.

5.        «فصلنامه خاورشناسي تركيه»، سال اول، شماره 1 و 2، صص 160 و بعد.

6.        همان، ص 238.

7.        ريچارد هارتمان، ضياء گون آلپ و اصول پان توركيسم، صص 9 ـ 588. به نقل از نادرستي فرضيه هاي نژادي، تاليف پروفسور شاپور رواساني.

8.                  امپراتوري گسسته، هلن كارردانكوس، ترجمه دكتر غلامعلي سيار، صص 7 ـ 256.