رابطه
ولى فقيه و
قانون اساسى
نويسنده:
مهدى هادوى
تهرانى مفاد
ادله ولايت
فقيه، ولايت
مطلقه را
براىفقيه
جامع شرايط
اثبات مىكند.
حال اگر
دركشورى
حكومتى با
زعامتيك
فقيه تشكيل و
درآن كشور يك
قانون اساسى
با هدايت و
حمايتفقيه
مزبور، تهيه
و تصويب شود و
در آنمحدودههاى
مشخصى براى
دخالت
مستقيم فقيهتعيين
گردد و زمينههاى
ديگر حكومتى
بر عهدهكارگزاران
ديگر گذاشته
و در عينحال
زعامتعظماى
فقيه
پذيرفته شد،
اين پرسشهامطرحمىشود:
1.آيا
فقيه مزبور
مىتواند در
محدودهاىگستردهتر
از آنچه در
اين قانون
آمده، دخالتمستقيم
داشته باشد؟ 2.
آيا مىتواند
خود اين
قانون را
تغيير دهد؟ 3.
ارزش چنين
قانونى در
نظام ولايت
فقيه،بويژه
از ديدگاه
نظريه
انتصاب كه
نظريه صحيحاست،
چيست؟ (1) پيش
از اين اشاره
كرديم: فقيه
هنگامى كه
باتوجه به
ضوابط معين
شرعى حكمى را
متناسب
باشرايط
صادر كرد، بر
همگان، از
جمله خود او،
اطاعتاز
اين حكم واجب
است. قانون
اساسى در
واقعمجموعهاى
از احكام
الهى و ولايى
محسوب مىشودكه
براى شرايط
معينى در يك
موقعيتخاص،
وضعمىگردد
و مادامى كه
آن مصالح
وجود دارد،
هيچ كسنمىتواند
با آن مخالفت
نمايد، چه
فقيه باشد،
چهغير
فقيه، چه
رهبر باشد و
چه غير رهبر. بنابراين،
مادامى كه
قانون - به
دليل بقاىمصالح
اقتضاكننده
آن - به اعتبار
خود باقى
است،فقيه مىبايست
در محدوده آن
عمل كند.
البته
اگرمصالح
مقتضى آن
حكم، به
تشخيص فقيه و
يامشاوران
كارشناس او،
تغيير و در
نتيجه
وجودقانون
ديگرى،
ضرورت پيدا
كرد، فقيه مىتوانددستور
جانشين
ساختن قانون
اساسى جديد،
بهجاى
قانون اساسى
پيشين، يا
بازنگرى در
قانوناساسى
سابق را صادر
كند و پس از
اين امر،
بازاطاعت از
قانون جديد
بر همگان، از
جمله شخصفقيه،
لازم خواهد
بود. با
اين وصف،
پاسخ دو پرسش
نخست
آشكارگرديد.
اما پرسش
سوم، هنگامى
قابل پاسخ
استكه به يك
نكته توجه
كنيم: در
يك كشور،
هنگامى كه
حكومت
اسلامى، بهرهبرى
فقيه جامع
شرايط تشكيل
شود، هموارهگروهى
كه ولايت
فقيه را،
اجتهادا يا
تقليدا،نپذيرفتهاند
و يا در
محدوده
ولايت او با
ديگراناختلاف
نظر دارند،
پيدا مىشوند.
اين اقليت
ازديدگاه
نظرياتشان
خود را ملزم
به اطاعت از
فقيه درتمام
موارد يا
برخى از
آنها، نمىبينند;
ولى وجود يك«ميثاق
ملى» را امرى
التزامآور
براى تمام
افراد
كشورمىشمارند
و اگر چنين
قانونى وجود
داشته
باشد،خود را
ملزم به
اطاعت از آن
مىدانند.
قانون اساسىكه
به آراى
عمومى مردم
گذاشته مىشود،
مىتواندمصداقى
از اين ميثاق
ملى باشد و در
واقع چنينچيزى
خود يكى از
مصالحى است
كه وجود
قانوناساسى
را در يك كشور
اقتضا مىكند.
با اين
وصف،پاسخ
پرسش سوم نيز
آشكار مىگردد.
پىنوشت:
1)
اين مطلب
همان است كه
در قانون
اساسى
جمهورى
اسلامى
ايران،
اتفاق افتاد
و سپس پرسشهايى
مشابه آنچه
آمد، مطرح
ومنشاء بحثهاى
گسترده شد. |