|
سرگذشت
اختلافهاي
فرانسه و
آمريكا پل
ماري
دولاگرسه ترجمه:
زمان
رضاخاني
بحران
عراق، بدون
شك، چنان
شكافي ميان
آمريكا و
فرانسه
ايجاد كرده
است كه به
سختي فراموش
خواهد شد. اما
آيا اين
بحران،
سرآغاز دوره
اي جديد از
اختلافهاي
آمريكا و
فرانسه
خواهد يود؟
براي سنجش
اهميت حوادث
اخير، بايد
آنها را در
فضاي
اختلافهايي
كه به روابط
دو كشور از
اواخر دهه 1950
به اين سو
آسيب زده است
ارزيابي كرد.
در سال 1958،
هنگامي كه
ژنرال «شارل
دوگل» به قدرت
بازگشت،
پيشاپيش،
انديشه
جهاني تثبيت
شده و نيز
ديدگاهي
درباره
چگونگي
واكنش هاي
فرانسه داشت.
وي متقاعد
شده بود كه
اتحاد شوروي
ديگر نمي
خواست و نمي
توانست
امپراتوري
خود را به سوي
اروپاي غربي
گسترش دهد و
بايد با
رقابت چين
دست و پنجه
نرم كند.
چنانكه
ژنرال دوگل
نوشت، «اگر
شما جنگ
نكنيد، دير
يا زود بايد
صلح كنيد.»
تعادل ترس
هسته اي ميان
دو قدرت
جهان، امكان
رويارويي
هسته اي
مستقيم را
نفي مي كرد.
اما اين بدان
معنا بود كه
نمي شد به
زرادخانه
هسته اي
آمريكا براي
دفاع از
اروپا
اعتماد كرد.
دوگل به اين
نتيجه رسيد
كه فرانسه
بايد آزادي
عمل خود را با
خروج از ناتو
باز يابد و
براي رسيدن
به تفاهم
بهتر و
همكاري با
كشورهاي
بلوك شرق،
بايد روابط
تازه اي با
اتحاد شوروي
و چين بنيان
گذارد.
فرانسه بايد
صاحب نيروي
هسته اي
بازدارنده
خود مي شد.
تحليل وي و
سياستهايي
كه از دل اين
تحليل برمي
خاست، موجب
اختلاف هاي
عميق فرانسه
و آمريكا شد.
اين
اختلافها
هنگامي كه
دوگل در
جولاي 1958 با «جان
فاستر دالس»
وزير امور
خارجه وقت
آمريكا
ملاقات كرد،
آشكار شد.
تهديد اروپا
از سوي اتحاد
شوروي،
مسأله
خاورميانه،
آفريقا و
آسيا، محور
توجه هاي
آمريكا بود.
در نتيجه،
دالس تقويت
سياسي و
نظامي ناتو و
راه اندازي
سيستم دفاعي
منطقه اي
متكي بر موشك
هاي ميان برد
و استقرار
سلاحهاي
هسته اي
آمريكا در
اروپا را
پيشنهاد كرد.
ژنرال دوگل
هر پيشنهادي
را رد كرد و به
دالس گفت كه
سياستهاي
اتحاد شوروي
در اصل ملي يا
ملي گرايانه
بوده است و
آنها از واژه
كمونيسم به
عنوان
دستاويز
استفاده مي
كنند؛ «همانگونه
كه شما از
واژه كنگره
استفاده مي
كنيد»!!
وي افزود:
فرانسه
اجازه
نخواهد داد
كه سلاحهاي
هسته اي
آمريكا در
خاك اين كشور
مستقر شوند،
مگر آنكه بر
آنها كنترل
كامل داشته
باشد (كه
آمريكا چنين
چيزي را نمي
خواست). او گفت
كه تعادل ترس
هسته اي،
قدرتهاي
جهان را از
ايجاد تهديد
براي يكديگر
بازخواهد
داشت و هشدار
داد كه
فرانسه در
حال طراحي
سلاحهاي
هسته اي خود
است. هنگامي
كه بحث ها به
بحران در
لبنان كه
نيروهاي
اعزامي
آمريكا
بزودي در آن
فرود مي آمدند،
تبديل شد،
دوگل
خواستار
پيكار براي
تقويت
استقلال
كشورهاي
خاورميانه
به جاي تبديل
آن به منطقه
اي ديگر براي
جنگ سرد شد.
گرچه جنگ (جنگ
استقلال) در
الجزاير،
سياستهاي
فرانسه را
تحت تأثير مي
كرد، نخستين
تصميم هاي
دوگل در مقام
رئيس
جمهوري،
بويژه
مخالفت وي با
استقرار
موشكهاي
ميان برد در
آنجا،
تصويري از
آينده را به
دست مي داد.
دوگل مكاتبه
با «دوايت
آيزنهاور»
رئيس جمهوري
آمريكا را
آغاز كرد. وي
ضمن اشاره به
همه موضوع
هاي بين
الملل از
جمله مسائل
هسته اي،
يادداشت
تفاهمي مبني
بر مشورت
دايم ميان
آمريكا،
بريتانيا و
فرانسه را
پيوست نامه
خود كرد. دوگل
كمي درباره
پاسخ آمريكا
اشتباه مي
كرد. او به
ژنرال «جلي»
فرستاده خود
به واشنگتن،
گفت: نامه ام
را نخواهند
پذيرفت و در
اين مورد، حق
كاملاًَ با
او بود.
دوگل با «جان
اف كندي» كه
از تصميم وي
براي به
رسميت
شناختن
خودمختاري و
سپس استقلال
در الجزاير و
نيز از
قاطعيت او در
بحران برلين
(1962-1958) حمايت
كرده بود،
روابط خوبي
برقرار كرد.
كندي نيز از
حمايت دوگل
در جريان
بحران موشكي
كوبا در سال 1963
خرسند بود. (اين
در حالي بود
كه فرانسه
قبلاً، در
سال 1958، تصميم
گرفته بود كه
در محاصره
كوبا از سوي
آمريكا
دخالت نكند)
اما اين
روابط خوب،
او را از هدف
نهايي اش باز
نمي داشت. «خروج
فرانسه از
ناتو و
ساختار
فرماندهي
متمركز آن.»
اين هدف، در
نهايت، در
مارس 1966 به
واقعيت
پيوست. تغيير
سياستهاي
فرانسه و
همكاري با
كشورهاي
جهان سوم،
سريع و تا
اندازه اي
آشكار اتفاق
افتاد. با ترك
روش شركتهاي
بزرگ
بريتانيايي
و آمريكايي،
نوع تازه اي
از روابط
ميان فرانسه
و الجزاير،
ايران و به
دنبال آن
عراق به وجود
آمد. اين
نخستين بار
بود كه روابط
ميان يك كشور
صنعتي
پيشرفته و
كشورهاي
تقريباً
توسعه
يافته، همه
جنبه هاي
توليد و
تجارت را
دربر مي گرفت.
فرانسه در
لائوس و
كامبوج، به
سختي از
دولتهاي اين
دو كشور
حمايت كرد تا
از استقلال و
بي طرفي خود
در مقابل
سياستهاي
آمريكا دفاع
كنند كه
درصدد بود
اين كشورهاي
را به عنوان
متحدان خود
وارد جنگ با
ويتنام
شمالي كند و
از آنها
بخواهد كه در
تهديد در حال
پيدايش ويت
كنگ ها در
جنوب
ويتنام، نقش
ايفا كنند.
برقراري
روابط سياسي
با چين در سال
1964 كه يكي از
هدف هاي مورد
علاقه دوگل
به شمار مي
رفت، در
نهايت،
مهمترين
رفتاري بود
كه صريح ترين
واكنش از سوي
ايالات
متحده را به
دنبال داشت.
جنگ ويتنام
كه مطمئناً
نقشي مهم در
جدايي شرق و
غرب داشت،
اختلاف ميان
فرانسه و
آمريكا را پر
رنگ تر كرد.
رهبر فرانسه
با اين
اعتقاد كه
گفت و گو و
استفاده از
نيروهاي
سياسي واقعي
كه وي آن را «جنبش
مقاوت ملي» مي
ناميد، تنها
راه خروج از
بحران است،
جنگ را محكوم
كرد.
وي معتقد
بود كه اين
كار بايد
بدون توجه به
حكومتي كه در
آغاز، قدرت
را در دست
گرفته بود،
صورت پذيرد.
دوگل با سفر
به آمريكاي
جنوبي و
اعلام اين كه
نپذيرفتن
سلطه آمريكا
الزاماً به
معناي حمايت
از بلوك شرق
نيست،
رويكرد
مشابهي را در
آن منطقه پي
گرفت. در
اينجا نيز
استقلال
امكانپذير
بود و جمهوري
دومينيكن،
تصويري
پرشكوه از آن
را به نمايش
گذاشت.
فرانسه در
سال 1965،
آشكارا
اعزام
نيروهاي
اعزام شده
براي
بازگرداندن
ديكتاتورهاي
نظامي را
محكوم كرد.
حمايت دوگل
از كانادايي
هاي فرانسوي
تبار و فرياد
مشهور «Vive
le Qubec libre»
(زنده باد كبك
آزاد) كه او سر
داد به نظر مي
رسيد كه چالش
بيشتري در
برابر سلطه
آنگلوساكسون
بر آمريكاي
شمالي ايجاد
كرد.
در
خاورميانه،
او توانست
ميان روابط
خوب با «ديويد
بن گوريون»
نخست وزير
اسرائيل و
هشدار
درباره
كارهايي كه
ممكن بود
احساسات
جمعيت عرب را
جريحه دار
كند، تعادل
برقرار و در
جهت برابري
حقوق عرب ها و
اسرائيليان
حركت كند. اما
نكوهش جنگ شش
روزه از سوي
او در سال 1967،
اختلاف
ديگري با
آمريكا
ايجاد كرد.
دوگل،
آشكارا از
سيستم پولي
جهان كه دلار
را تبديل به
اندوخته
ارزي كرده و
به آمريكا
قدرت قابل
ملاحظه اي
بخشيده بود،
انتقاد مي
كرد. بازتاب
گسترده اين
رويكرد وي،
موجب واكنشي
تند در
روزنامه هاي
آمريكايي شد
كه او را به «انگشت
طلايي» تشبيه
كردند. انگشت
طلايي،
شخصيت شرور
داستان جيمز
باند بود كه
مي خواست به «فورت
ناكس» (خزانه
طلاهاي
آمريكا)
دستبرد بزند.
تغييرهاي
بعدي در
زمينه بين
المللي به
صورتي گريز
ناپذير، بر
مسير سياست
هاي دوگلي
اثر گذاشت.
نخستين
گشتگاه عمده
كه نوعي
تغيير جهت
سياسي بود و
همزمان با
واپسين
مرحله از جنگ
سرد اتفاق مي
افتاد، در
سال 1981، يعني
زماني رخ داد
كه «فرانسوا
ميتران» در
انتخابات
رياست
جمهوري
فرانسه
پيروز شد.
دو ماه بعد،
نشست سران
گروه هفت در
اتاوا، گامي
به سوي
سازماني شدن
بلوكي بود كه
به وسيله
آمريكا
رهبري مي شد.
با فروپاشي
اتحاد شوروي
در سال 1991،
اختلافي
ديگر آفريده
شد. اين
فروپاشي، مي
توانست
زمينه اي
براي زير
سؤال بردن
وابستگي
ناتو و نقش
برتر آمريكا
در آن باشد.
اما در عوض،
تبديل به
بهانه اي
براي گسترش
مسؤوليت هاي
كشورهاي
متعهد و در
نهايت،
افزايش
عضوهاي آن شد.
فرانسه به
همين منوال
ادامه داد.
ميتران
نتوانست
ديگر عضوهاي
اتحاديه
اروپا را
متقاعد كند
كه آنها بايد
سازمان
دفاعي
اروپايي جدا
از ناتو
تشكيل دهند.
براي كسب
تأييد اين
ديدگاه، «ژاك
شيراك»
جانشين
ميتران،
پذيرفت كه
اين پيشنهاد
در محدوده
ناتو مطرح
شود.
در سال 1996، در «برلين»
توافق بر سر
نيروي دفاعي
اروپا با قيد
اين شرط به
دست آمد كه
نيروهاي
اروپايي،
وابسته به
زيرساخت هاي
ناتو باشند و
استفاده از
آنها
نيازمند
اجازه ناتو (يا
به عبارت
آمريكا) باشد.
اعلاميه
مشترك
فرانسه و
آلمان در
دسامبر 1996، بر
اين موضوع
تأكيد داشت
كه همبستگي
هاي
فراآتلانتيك،
هميشگي و غير
قابل تغيير
است.
هنگامي كه
فرانسه
دوباره به
نشست وزيران
دفاع ناتو و
كميسيون
نظامي آن
پيوست،
پيشنهاد كرد
كه اين نيرو
نيز بايد در
قالب ساختار
فرماندهي
متمركز باشد.
اما افزود كه
اين ساختار
بايد مشروط
به آن باشد كه
مسؤوليت
جناح جنوبي
ناتو به يكي
از كشورهاي
هم مرز با
مديترانه
واگذار شود.
آمريكا
طبيعتاً با
اين پيشنهاد
مخالفت كرد.
در همين
حال، جنگ در
يوگسلاوي،
ضعف نظامي
اروپا و
اختلاف ميان
عضوهاي آن را
برجسته كرد.
آنها هيچ
گزينه اي جز
درخواست كمك
از ناتو
نداشتند.
به همين
ترتيب،
سازمان ملل
متحد تصميم
گرفت كه ناتو
به عنوان
نماينده
نظامي
سازمان
فعاليت كند.
جنگ در كوزوو
اين فرايند
را تكميل كرد.
ايالات
متحده با
استفاده
انحصاري از
ناتو و
نيروهاي
يكپارچه آن (از
جمله فرانسه)،
تصميم گرفت
كه يكسره جدا
از سازمان
ملل متحد
اقدام كند.
تصميم هاي
رهبران
آمريكا پس از
پايان جنگ
سرد، حوزه
نفوذ ناتو و
مناطقي را كه
اين سازمان
مي تواند در
آنها دخالت
كند، گسترش
داده است. اين
سازمان بدين
منظور
سازمان
يافته است تا
كشورهايي را
كه در گذشته
عضو بلوك شرق
بوده اند، با
ترس از اينكه
تنها آمريكا
مي تواند
امنيت آنها
را تضمين
كند، در
برگيرد.
فرانسه با
اين وضعيت
همراهي كرد؛
تا اينكه
حوادث
خاورميانه و
اختلاف نظر
با آمريكا،
تأثير كامل
اين تغييرات
را آشكار كرد.
پس از تسليم
بر سر بسياري
از مسائل،
بحراني كه
شايد نقطه
آغاز روابط
جديد
فراآتلانتيكي
باشد، گريز
ناپذير بود.
توضيح
مترجم: منافع
سياسي يا
اقتصادي و يا
تركيبي از آن
دو، تعيين
كننده سياست
هاي قدرت هاي
جهان بوده و
جنبه هاي
اخلاقي و
انساني،
كمتر در
رويكرد اين
كشورها
تأثير گذار
است.
به همين
لحاظ،
خوانندگان
گرامي، بايد
به سوابق
استعماري
فرانسه طي 70
تا 80 سال نخست
سده ميلادي
گذشته از
جمله در
الجزاير
توجه داشته
باشند؛
موضوعي كه در
خصوص آمريكا
در يكصد سال
اخير مصداق
دارد.
در عين حال،
بايد به اين
نكته توجه
داشت كه گرچه
آمريكا
نفوذي
چشمگير بر
ناتو دارد،
اما اينگونه
نيست كه آن
پيمان تحت
فرمان
واشنگتن
باشد. |