صهيونيستها سر اعراب كلاه گذاشتند

محمد كريمي

 

     جالب آنكه تمام تلاش صهيونيزم جهت در اختيار گرفتن فلسطين و تشكيل دولت يهودي در آن، در شرايطي صورت مي گرفت كه در سال هاي اوليه، همواره تلاش مي كردند تا به علت جلوگيري از سياست هاي بين المللي و مردم منطقه ـ به ويژه دولت عثماني ـ آن را مخفي نگاه دارند و اين نكته حكايت از حيله گري و تزوير باطني صهيونيزم مي كند كه همواره اهداف واقعي خود را تا حد امكان مخفي نگاه مي دارد و بصورت مرحله اي به آن جامه عمل مي پوشاند، روندي كه در فرآيند جاري صلح در خاورميانه نيز شاهد آن هستيم. به اظهارات ذيل عنايت شود كه بيانگر فعاليت چهره ظاهري صهيونيزم است:

     بعد از شكست امپراتوري عثماني در طرابلس و برقه و بالكان و مقدونيه، نهضت عربي بالا گرفت و پر توان تر شد. نمايندگان عرب در پارلمان عثماني فرياد اعتراض عليه فعاليتهاي صهيونيسم در فلسطين و خطر آن سر دادند. اينك لازم بود كه رهبران صهيونيزم به چيزي تظاهر كنند كه از شدت خشم عرب ها بكاهد. لذا كنگره جهاني صهيونيسم در اوت 1911 در شهر بال تشكيل شد و رئيس آن چنين گفت:

     كساني كه گستاخانه ما را متهم مي كنند كه درصدديم كشور يهودي تشكيل دهيم، اين عمل آنها يا ناشي از جهل و حماقت است و يا برخاسته از حقد و كينه. آنها ميان صهيونيسم و گرايشهاي مذهبي يهود در فلسطين، به طرز آزاردهنده اي خلط مي كنند. چه، عشق بي انتهاي ما به فلسطين بي شك از باور ديني مي جوشد، اما در هيچ زماني به ذهن ما صهيونيست هاي عمل گراي امروزي خطور نكرده است كه اين گرايشهاي مذهبي را در خدمت جنبش خود   درآوريم و با به بازي گرفتن احساسات ديني ميليونها يهودي مرتكب چنين عمل زشت و ناپسندي شويم. ما در برنامه خود، خواسته هايمان را كاملاً روشن كرده ايم و از آمال و آرزوهايمان پرده برداشته ايم. هدف صهيونيسم همانا ايجاد ميهني امن براي امت يهود در فلسطين است، به شرط آنكه اين ميهن به رسميت شناخته شود و قانون از آن حمايت كند. ما خواهان دولت يهودي نيستيم، بلكه خواستار وطني در سرزمين اجداد خويش هستيم تا بتوانيم به يك زندگي يهودي به دور از ستم و فشار ادامه دهيم.(1) 

     در سال 1919 يعني تقريباً دو سال پس از صدور اعلاميه بالفور نيز ناحوم سوكولف، همين تأكيد را تكرار مي كند:

     تأسيس دولت يهود، هيچ وقت جزو برنامه صهيونيسم نبوده است و هدف ملت يهود (همچنان كه بعداً در مصوبه كنگره صهيونيستي سال 1921 آمد) اين است كه زندگي مسالمت آميز جويانه و بر اساس احترام متقابل با ملت عرب داشته باشد و در راه تقويت بنيه كشور در رساندن آن به شكوفايي با آن همكاري كند.(2)

     بهر حال علي رغم اينگونه پنهان كاري هاي حيله گرانه، اظهارات صهيونيست ها آنقدر در اين زمينه (اشغال فلسطين و تشكيل دولت صهيونيستي در آن) فراوان و روشن است كه بيانگر نيت واقعي صهيونيست ها از همان اوان مي باشد.

     مروري بر تاريخچه صهيونيزم كه اجمالي از آن در فصل نخست اين نوشتار آمد، بيانگر آن است كه دولت هاي استعماري، استثمارگر و امپرياليستي غرب كه در فرهنگ سياسي انقلاب اسلامي ايران به قدرتهاي استكباري معروف شده اند، از آغاز تاكنون از اهداف صهيونيسم از جمله در مورد موجوديت و امنيت رژيم صهيونيستي حمايت مي كرده اند.

     در فاصله سالهاي 1848 ـ 1840 در نظر فرانسويان و انگليسي ها، مسأله يهوديان دوباره تحت عنوان “مساله شرق” به طور جدي مطرح گرديد، گويا هر يك از آنان بو برده بودند كه به موضوع بسيار جالبي دست پيدا كرده اند، اين دو دولت كه هر يك طبق منافع خويش رفتار مي كردند، رفته رفته و به طرزي فعالانه، متوجه موضوع فوق، يعني ايجاد يك دولت يهودي در فلسطين گشتند، در اين خصوص يك جريان همه جانبه كه خواستار تولد مجدد يهوديان بود، در اوايل تشكيل كنفرانس پنج جانبه “قدرتهاي بزرگ اروپا” در سال 1840 در انگلستان پديد آمد.(3) روزنامه تايمز لندن در اوت همين سال در مقاله اي تحت عنوان “سوريه، باز گرداندن يهوديان” نوشت:

     در پيشنهاد استقرار مجدد يهوديان در سرزمين آبا و اجدادي آنها تحت حمايت پنج قدرت بزرگ اروپا، ديگر يك مساله ذهني و تخيلي نيست، بلكه موضوعي است كه از نظر سياسي در خور اعتناست.(4)

     حييم وايزمن (رئيس جنبش صهيونيستي كه پس از تشكيل رژيم صهيونيستي در فلسطين، اولين رئيس آن دولت شد) در تأكيد اهميت استراتژيك دولت صهيونيست بسيار پافشاري مي كرد، زيرا اين دولت در حال تأسيس به نظر او، “بلژيك آسيايي” يعني خاكريز اول انگلستان به ويژه در مورد كانال سوئز خواهد بود.(5)

     در مورد رابطه دولت انگلستان با رژيم صهيونيستي و نقش آن رژيم به عنوان پايگاه استعمار غرب در منطقه خاورميانه، نشريه هاآرتص ـ چاپ فلسطين اشغالي كه از ديدگاههاي حزب كار حمايت مي كند ـ در مقاله اي تحت عنوان “روسپي بندرها” به تاريخ 30 سپتامبر 1951 آورده است:

     “اسرائيل براي ايفاي نقش نگهبان تعيين شده است. براي مجازات يك يا بيش از يك دولت از همسايگان عرب كه ممكن است رفتارشان در قبال غرب از حدود مجاز فراتر رود، مي توان به اين نگهبان اعتماد كرد.” نماد پيشين (اسرائيل به عنوان يك نگهبان مزدور كه با روسپي همانندي دارد) ظاهراً انگشت بر نقطه حساسي در رژيم صهيونيستي مي گذارد، زيرا اخيرا در اسناد وزارت خارجه انگلستان به سال 1956، ويژه جنگ سوئز، فاش شده است كه هنگام مذاكرات محرمانه ميان انگلستان و دولت صهيونيستي، براي انجام تمهيدات تجاوز سه گانه عليه مصر توافق شده بود كه پس از حمله نيروهاي صهيونيستي به مصر و رسيدن آنها به كانال سوئز، انگلستان و فرانسه دخالت خواهند كرد، سپس به دو طرف مصري و اسرائيل دستور خواهند داد كه چند كيلومتر از مرزهاي كانال عقب نشيني كنند. دو دولت غربي ضمن تامين نيروهاي صهيونيستي، پوشش هوايي لازم را براي آن فراهم كردند، ولي به نظر مي رسد، نماينده انگلستان در اين مذاكرات محرمانه، اندكي زياده روي كرده و خواستار آن شد كه نيروهاي انگليسي به دليل رد يا درنگ نيروهاي اسرائيل در عقب نشيني، پاره اي تلفات جزئي، ولي عملي، بر اين نيروها وارد سازند، تا نمايش كاملاً طبيعي جلوه كند. در اينجا “بن گوريون” برآشفت و استعاره اي به كار برد كه با استعاره هاآرتص در توصيف رابطه ميان رژيم صهيونيستي و دولت هاي غربي همانندي دارد. وي گفت:  

     “انگلستان همانند آن اشراف زاده فئودال است كه تمايل دارد با خدمتكارها رابطه جنسي برقرار كند، به اين شرط كه اين عمل تنها در نهان انجام گيرد، يعني مثلاً در آشپزخانه، نه در اتاق خواب”.(6)

     روشن است كه بن گوريون، نقش استراتژيك واگذاري به رژيم صهيونيستي در فلسطين را رد نكرد، ولي چشم آن را داشت كه نحوه ايفاي نقش، با شيوه اي آبرومندانه كه در خور دولت صهيونيستي باشد، انجام گيرد.

     اين موضوع منحصر به رابطه انگليس و رژيم صهيونيستي نيست و پس از جنگ جهاني دوم كه آمريكا بتدريج بخش قابل توجهي از نقش استعماري و امپرياليستي انگليس در جهان را بر عهده گرفت، اين رابطه ميان آمريكا و رژيم اشغالگر فلسطين بوجود آمد، چنانچه وزير برنامه ريزي و هماهنگي اقتصادي دولت صهيونيستي (84 ـ 1982) در گفتگو با راديوي وابسته به ارتش آمريكا گفت: اگر اسرائيل به عنوان پايگاه، منطقه نفوذ و هم پيمان ايالات متحده موجود نبود، آمريكا ناچار بود ده ناو هواپيمابر بسازد.

     اعلاميه بالفور، نقطه عطفي در حمايت استعمار غرب ـ در آن زمان انگليس ـ از طرح صهيونيستها در مورد اشغال فلسطين و تأسيس دولت صهيونيستي به حساب مي آيد. مقدمات صدور اعلاميه بالفور توسط پنج نفر انجام گرفت كه عبارت بودند از لرد بالفور، سر مارك سايكس، حييم وايزمن، ناحوم سوكوف، و لرد روتشيلد.

     در تاريخ دوم نوامبر 1917 وزارت خارجه انگليس، اعلاميه اي به شرح زير صادر كرد:

     دولت اعليحضرت، تاسيس وطن ملي يهود را در فلسطين با نظر موافق مي نگرد و براي رسيدن به اين هدف مساعي حسنه خود را به كار خواهد برد، مشروط بر اينكه هيچ نوع اقدامي كه به حقوق ملي و مذهبي جماعات غير يهودي در فلسطين و يا به حقوق و موقعيت سياسي يهوديان در كشور ديگر لطمه بزند، انجام نگيرد (7)

     بلافاصله بعد از صدور اعلاميه بالفور، وزارت خارجه انگليس، شعبه ويژه اي جهت تبليغ اهداف صهيونيست ها، تحت نظارت اداره اطلاعات وزارت خارجه و با كارگرداني يك مبلغ كهنه كار صهيونيست، به نام “آلبرت هيامسون” با وظيفه جلب توجه يهوديان ساكن فلسطين و ساير نقاط جهان به سوي اهداف صهيونيست ها تاسيس كرد و درست يك ماه بعد، فلسطين از تصرف نيروهاي عثماني خارج شد و به تصرف نيروهاي بريتانيا در آمد.(8)

     با يك نگاه جزئي به اين اعلاميه مي توان دريافت كه به رسميت شناختن فلسطين به عنوان موطن ملي يهوديان، هم با قولهايي كه بريتانيا به اعراب مبني بر استقلال آن ها داده بود، تعارض دارد و هم با موافقت نامه سايكس ـ پيكو كه در آن فلسطين به عنوان منطقه اي كه تحت يك رژيم بين المللي اداره شود، هم خواني ندارد. 

  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ عجاج نويهض، پروتكل هاي دانشوران صهيون، ترجمه حميد رضا شيخي، (مشهد: آستان قدس رضوي، بنياد پژوهش هاي اسلامي،1373)، صص 204 ـ 203.

2ـ همان، ص 211.

3ـ نيكيتينا، همان، ص ص 20 ـ 19.

4ـ محمود طلوعي، آفت جهاني، (تهران: انتشارات هفته، 1366)، ص 10.

5_ Chaim Weizmann، Trial and Error: The Autobiography Of Chaim Weizmann،  (New York: Harper، 1949)،  P. 192.

6ـ محمد حسنين هيكل، ملفات السويس: حزب الثلاثين عاما، (القاهره: مركز الاهرام للترجمه و النشر، 1986)، ص 524.

7ـ دروين اينگرامز، بذرهاي توطئه، ترجمه دكتر حسين ابوترابيان، (تهران: انتشارات اطلاعات، 1366). ص 14.

8 ـ همان، ص 17.