|
نقد
بوش از زبان
يك
جمهوريخواه سياست
هايي براي
خودكشي لئونارد
مالوف ،
استاد فلسفه
و عهد جديد در
مدرسه ديني
ملي دانشگاه
وستون در
مقطع
کارشناسي
ارشد، از
پاييز 1997به
تدريس در
آنجا مشغول
است. تز دکتري
وي پيرامون
فلسفه و کتاب
مقدس بود و به
عنوان يکي از
مهمترين
رساله هاي
دکتري به
شمار مي رود. گيلپي به
عنوان رئيس
کميته ملي
جمهوريخواهان
انجام وظيفه
مي کند و يکي
از دوستان
لئونارد
مالوف است که
از وي خواسته
بوددر جبهه
جمهوريخواهان
در انتخابات 2
نوامبر نقش
فعال خود را
در کمک به بوش
و پيروزي
جمهوريخواهان
ايفا کند. من در
انتخابات
رياست
جمهوري
گذشته (2000) به
بوش راي دادم
، زيرا وي يک
امريکا با
سياست خارجي
فروتنانه و
متواضعانه
به ما وعده
داد. من
درباره آنچه
بوش «جنگ عليه
ترور» مي نامد
از لحظه اي که
اين عبارت
مورد
استفاده
قرار گرفت ،
انتقاد
داشته ام. اين
عبارت حاکي
از آن است که
نگرش
تروريست ها
را براي
جنگيدن با
آنها
برگزيده است.
من معتقدم
اين دقيقا
همان چيزي
است که بوش
انجام داده
است. وي با
عباراتي سخن
مي گويد که بر
يک امريکاي
کاملا بي
گناه دلالت
دارند؛
امريکايي که
طرفدار خير
مطلق است و بر
ضد آنهايي که
همسو با او
نيستند و
بنابراين
طرفدار شر
مطلق هستند،
متحد شده است.
اين همان طرز
تفکر سياه و
سفيد ديدن
است که به
جهان بيني بن
لادن شکل مي
دهد. بوش با
اتخاذ چنين
نگرش و ذهنيت
ساده
انگارانه اي
، به تروريست
ها کمک کرده
است. جمهوريخواهان
و دمکرات ها
بر سر مسائل
بسيار
معدودي با
يکديگر
اتفاق نظر
دارند، اما
از يازدهم
سپتامبر سال
2001 به نظر مي
رسد اين دو
حزب ديدگاهي
مشترک دارند
که من اين
ديدگاه را به
کرات اين
گونه شنيده
ام که خيلي ها
آن را بيان
کرده اند: حمله
فيزيکي ، به
معناي دقيق
کلمه افتضاح
به بار خواهد
آورد و اگر
قرار باشد ما
موضع
تروريست ها
مبني بر اين
که قدرت ، حق
ايجاد مي کند
و همان بي
اعتنايي
متهورانه
آنها به ارزش
زندگي انسان
را در پيش
بگيريم ،
شکست اخلاقي
ما نيز به نظر
من ، فاجعه اي
به مراتب
بدتر خواهد
بود. با توجه
به بدگماني و
ذهنيت
انتقام گيري
جنگ
افروزانه اي
که از زمان
حملات
يازدهم
سپتامبر در
بخشهاي
زيادي از
جامعه
امريکا
گسترش يافته
است ، اين
نگراني
دغدغه
غيرواقع
بينانه اي
نيست. مقاومت
برابر اين
موج نظامي
گري
غيرمسوولانه
و وطن دوستي
کاذب ، پيروي
از يک طرز
تفکر دوران
باستان است
که به دوران
سقراط بازمي
گردد. وي به
روشن ترين
صورت تاکيد
کرد براي يک
ملت هيچ شري
بزرگتر از
فساد اخلاقي
خود آن ملت
نيست. کشور ما
با هيجانات و
احساسات قوي
، خشم ،
سرخوردگي ،
عطش انتقام
جويي برابر
حملات
يازدهم
سپتامبر
واکنش نشان
داد. چنين
واکنش اوليه
اي ، هم قابل
درک بود و هم
مناسب. عادي و
بجا هم بود که
رئيس جمهور
ايالات
متحده ، طبعا
اين هيجانات
و احساسات را
هم داشته
باشد و به تب و
تابهاي آن
روز پاسخ
عاجلي بدهد. وظيفه
رئيس جمهور
ما آن بود که
از تلاطمات و
هيجانات
ناشي از آن
حمله فراتر
رود و تضمين
نمايد که
واکنش
امريکا در
عرصه جهاني
نه از خشم بي
محابا، بلکه
از خير
جهانشمولي
است که عقل آن
را مي فهمد؛
عقلي که
بناست رفتار
انساني و
اجتماعي را
در همه شرايط
هدايت کند. به نظر
من ، بوش در
تدوين
واکنشي
عقلاني و
راسخ به
تهديد
تروريستي
ناکام ماند.
در عوض
خشمگين در
برابر حمله
يازدهم
سپتامبر،
واکنش نشان
داد و به جاي
اين که کشور
را از خشم
کورکورانه
به سمت
واکنشي
معقولانه به
پيش ببرد،
آتش احساسات
مردم عامه
امريکا را
برافروخت.
چنين اقدام
افراطي اي ،
نشان دهنده
ناکامي
فراموش
ناشدني
کشوري است که
آرزو دارد
هرگونه
جامعه
انساني را
رهبري کند،
اما يک
ابرقدرت
تنها در جهان
مي ماند. يک
واکنش
عقلاني در
قبال حملاتي
که به امريکا
شد، در وهله
نخست ، يک
نگاه درست به
داخل است. يک
خودنگري
حقيقت
جويانه که بي
عدالتي هاي
ديرينه در
سياست خارجي
خودمان را
آشکار خواهد
ساخت ؛ سياست
خارجي اي که
خشمي را
برانگيخته
است و اين خشم
در پس
اقدامات
مرگبار
تروريست ها
در سراسر
جهان وجود
دارد. بررسي
دقيق و
آگاهانه نيز
اين سهل
انگاري
نگران کننده
را آشکار
ساخته است ،
چراکه
آمادگي و حتي
مهمتر از اين
، پيشگيري از
حملات نهم
سپتامبر نيز
معقول و
ناتمام ماند. «صدام ،
يک تهديد بود.»
اين جمله ،
ورد زبان بوش
است و در تلاش
خود براي
توجيه جنگ
تجاوزگرانه
بي دليل
امريکا عليه
يک کشور جهان
سومي که به ما
حمله نکرده و
توان چنين
اقدامي را هم
نداشت. به نظر
مي رسد رئيس
جمهور معتقد
باشد که هر
ذهن متفکري ،
لاجرم از اين
اظهار او، به
اين نتيجه
خواهد رسيد
که او در به
راه انداختن
يک جنگ
پيشگيرانه
عليه عراق
توجيه شده
است ؛ جنگي که
لاجرم
هزاران
عراقي بي
گناه و هزار
جوان
امريکايي را
طعمه مرگ کرد.
سواي آن که
هزاران
انسان ديگر
نيز جراحت
هاي جدي
خواهند ديد. اقدامات
بديل بسيار
زيادي وجود
داشت که در
برخورد با
تهديدي که
صدام حسين
براي امنيت
امريکا و
جهان ايجاد
کرد، مي
توانست صورت
بگيرد. بوش به
رغم
اعتراضاتي
که به او شد،
مسلما به آن
گزينه ها
علاقه نداشت.
قاطعيت او در
اقدام به جنگ
با عراق ،
بيمارگونه
بود و
پافشاري
مکرر او که
جنگ به نفعش
خواهد بود،
در نهايت
نادرست از آب
درآمد. «امريکايي
ها حداقل
دقيقا مي
دانند من کجا
مي ايستم و به
چه معتقد
هستم.» اين
يکي ديگر از
شعارهاي
مورد علاقه
بوش در
روزهاي
مبارزات
انتخاباتي
بود. بي پرده
بگويم ، آنچه
بوش بدان
معتقد است ،
به هيچ وجه
علاقه مرا
جلب نمي کند.
او به عنوان
رئيس جمهور
ايالات
متحده ، بايد
به شيوه اي که
عقلا و
اخلاقا قابل
دفاع است ،
عمل کند. روشي
که مبتني بر
ارزشها و
واقعيات
عيني و بي
طرفانه باشد.
بوش وقتي اين
راه را
انتخاب کرد
که امريکا را
به جنگ با
عراق
بکشاند،
چنين نکرد، و
اين اظهار
مکرر او که «من
کار درستي
کردم»، چيزي
از احمقانه
بودن و
غيراخلاقي
بودن اين
تصميم او
نکاست. اگر
بناست حال
بوش را
بفهميم ،
چنان که او
نيز در
سخنراني هاي
باشکوه خود
آن را به ما
يادآور مي
شود، قاطعيت
او در اقدام
به جنگ در
سراسر جهان و
انتخاب هايي
سخت و شاق است.
بدين معنا که
انتخاب هاي
او هميشه در
برگيرنده
استفاده از
نيروي
مرگبار است و
من هرگز تصور
نکرده ام که
کاري فوق
العاده شاق
پيش روي رئيس
جمهوري است
که از صندلي
چرمي راحت
قوه مجريه
دستور حملات
موشکي را
صادر مي کند. حملات
موشکي
بناچار اغلب
غيرنظاميان
را به کام مرگ
مي کشاند و
بمباران هاي
هدفمند، جان
غيرنظاميان
بي گناه را به
جاي اهداف از
پيش تعيين
شده مي گيرد. من به
عنوان
نماينده
جمهوريخواهان
در حوزه
انتخاباتي
خود فکر مي
کنم بايد
درباره
سياست هاي
داخلي بوش
چيزي بگويم.
من مي خواهم
نظرات خود را
به شعار «جنگ
عليه ترور» که
ورد زبان بوش
بود، محدود
کنم. من فکر مي
کنم اين
استراتژي
پيشگيرانه
جهاني ،
مخصوصا چنان
که او آن را
تعريف و
مديريت مي
کند،
مهمترين بعد
دوران رياست
جمهوري بوش
از يک نقطه
نظر اخلاقي
است. من با
بسياري از
برنامه هاي
داخلي بوش و
مخصوصا
حمايت او از
جنبش «طرفدار
زندگي»
موافقم. اما
محافل بي
محتواي رئيس
جمهور در
جنبش «طرفدار
زندگي»، به
خاطر سياست
خارجي نظامي
گرايانه
ضدانساني او
و نيز دکترين
خارق العاده
جنگ
پيشگيرانه
دايمي به نفع
«تامين صلح
جهاني» که از
مشاوران نو
محافظه کارش
برگرفته است
، براي من
توخالي جلوه
مي کند. با سياست
هاي اين رئيس
جمهور، کشور
ما از شيوه
بنيانگذاران
کشور و نيز
تعقيب اصولي
صلح و مخالفت
با درگير شدن
امريکا در
امور خارجي ،
دور نماند و
شور و اشتياق
آشکار بوش به
امنيت دولت
بزرگ در داخل
کشور و جنگ
دولت بزرگ در
خارج نمونه
يک آرمان نو
محافظه
کارانه بود.
بوش به جاي
فرو نشاندن
ترس
امريکايي ها
از طريق
مديريت
عقلايي و
رهبري حساب
شده موج
بدگماني ملي
و نظامي گري
بيگانه
هراسانه را
رهبري کرد و
از آن سود برد.
اين کار از
لحاظ اخلاقي
بي مايه و به
همان اندازه
از نظر سياسي
يک خودکشي
خواهد بود. مصطفي
الماسي منبع:
Antiwar 23
اکتبر
روزنامه
جام جم 1/9/83 |