سياست خارجي آمريكا پس از 11 سپتامبر



اشاره:
به نظر «نوآم چامسكي» استاد زبان شناسي و علوم سياسي دانشگاه هاي آمريكا، واقعه 11 سپتامبر در تحولات سياسي جهان يك نقطه عطف است، زيرا در طول تاريخ استعماري براي نخستين بار كشور استعمارگر مورد حمله قرار گرفت.

¤ سقوط ديوار برلين هيچ قرباني دربر نداشت، اما صحنه ژئوپوليتيكي را به شدت متحول ساخت. به نظر شما آيا حملات 11 سپتامبر مي تواند چنين نتيجه اي در پي داشته باشد؟
- سقوط ديوار برلين حادثه بسيار مهمي بود و صحنه ژئوپليتيكي را دگرگون ساخت، اما به نظر من، نه از جهاتي كه معمولا تصور مي شود. من در جايي ديگر سعي كرده ام كه دلايل خود را توضيح دهم، لذا در اينجا ديگر وارد اين بحث نمي شوم.
فجايع هولناك 11 سپتامبر امري كاملا نو در مسائل جهاني است اما نه در مقياس و ماهيت فجايع بلكه در هدف اين كار. از زمان وقوع جنگ در سال 1812، اين نخستين بار است كه خاك ملي امريكا مورد تهاجم، يا حتي تهديد، واقع شده است. بسياري از مفسرين در مقام مقايسه، «پرل هاربور» را مطرح كرده اند اما اين امر گمراه كننده است. در 7 دسامبر 1941، پايگاههاي نظامي در دو مستعمره امريكا مورد تهاجم واقع شدند- نه خاك ملي آن كشور، كه هرگز تهديد نشد. امريكا ترجيح مي داد هاوايي را «خاك» خود بداند اما اين منطقه در واقع يك مستعمره بود. طي چند سال گذشته، امريكا جمعيت بومي (ميليونها نفر) را متفرق ساخته، نيمي از مكزيك (در واقع مناطق متعلق به افراد بومي، كه البته مسئله ديگري است) را به تصرف خود درآورده، در منطقه مجاور بطور خشونت آميز مداخله نموده، هاوايي و فيليپين را فتح كرده (با كشتن صدها هزار فيليپيني)، و خصوصا طي نيم قرن گذشته، توسل خود به زور را در بخش عظيمي از جهان گسترش داده است. تعداد قربانيان بسيار فراوان است. براي نخستين بار، سلاحها به سمت ديگري نشانه رفتند و اين تحول چشمگيري است.
همين امر، حتي به نحوي شگفت انگيزتر، در مورد اروپا نيز صحت دارد. اروپا متحمل ويراني شديدي بوده كه البته ناشي از جنگهاي داخلي بوده است. در عين حال، قدرتهاي اروپايي با بيرحمي فراوان بخش بزرگي از جهان را تسخير نموده اند. جز در مواردي بسيار نادر، آنها مورد تهاجم قربانيان خارجي خود واقع نشده اند. انگلستان مورد تهاجم هند واقع نشد، بلژيك مورد حمله كنگو قرار نگرفت، اتيوپي به ايتاليا تجاوز نكرد، الجزاير نيز به فرانسه حمله نكرد (ضمنا فرانسه اين كشور را «مستعمره» هم محسوب نكرد). بنابراين، جاي تعجبي ندارد كه فجايع تروريستي 11 سپتامبر براي اروپا به كلي تكان دهنده باشد. باز هم متاسفانه نه بخاطر مقياس ماجرا.
هيچ كس نمي تواند حدس بزند كه اين دقيقا نشانه چيست. اما پرواضح است كه پديده اي كاملا جديد است.
¤ احساس من اين است كه اين حملات، چشم انداز سياسي نوي به ما نمي دهند، بلكه مويد آن است كه مشكلي در درون «امپراطوري» نهفته است. اين مسئله به اقتدار و قدرت سياسي مربوط مي شود. نظر شما چيست؟
- مرتكبان احتمالي اين حوادث مقوله خاص خود را دارند، اما جاي بحثي نيست كه منبعي از دلخوري و خشم نسبت به سياستهاي امريكا در منطقه، كه تداوم سياستهاي اربابان سابق اروپايي است حامي آنهاست. قطعا مسئله «اقتدار و قدرت سياسي» مطرح است. به دنبال حملات، وال استريت ژورنال به تحقيق پيرامون نظرات «مسلمانان مرفه» در منطقه پرداخت: افرادي از قبيل بانكداران، متخصصان و تجاري كه با امريكا رابطه دارند. آنها نسبت به حمايت امريكا از كشورهاي شديدا ًاقتدارطلب و موانعي كه واشينگتن در برابر توسعه مستقل و دموكراسي سياسي از طريق سياست «حمايت از حكومتهاي ظالم» ايجاد مي كند، اظهار نگراني و خشم نمودند. اما نگراني اصلي آنها چيز ديگري بود: و آن عبارت بود از سياستهاي واشينگتن در قبال عراق و اشغال نظامي اسرائيل. در ميان توده فقير و افراد رنجيده، اين احساسات بسيار شديدتر است؛ ضمنا از اين كه شاهد سرازيرشدن ثروت منطقه به سوي غرب و نخبگان غرب گرا و حاكمان فاسد و ظالمند كه تحت حمايت قدرت غرب هستند، ناخشنودند. پس مشكل اصلي قطعاً اقتدار و قدرت است. واكنش فوري و علني آمريكا نيز اين بود كه با افزودن بر شدت اين مسائل به نوعي آنها را حل كند. البته اين امر اجتناب ناپذير نيست. برخورد مناسب با مساله به نتيجه اين ملاحظات بستگي دارد.
¤ آيا آمريكا در خصوص اداره روند جهاني شدن با مشكل مواجه است- البته منظور من صرفاً به لحاظ امنيت ملي يا سيستم هاي اطلاعات و جاسوسي نيست؟
- آمريكا طرح مشترك جهاني سازي را اداره نمي كند، هرچند كه البته نقش مهمي را ايفا مي كند. اين برنامه ها مخالفت شديدي را، به ويژه در جنوب، برانگيخته اند، جايي كه در آن اعتراضهاي همگاني اغلب سركوب يا ناديده گرفته مي شود طي چند سال گذشته، اعتراضهاي [مذكور] به كشورهاي غني هم رسيد و در نتيجه نگراني شديد دولتهاي بزرگ را فراهم آورد، كه هم اكنون خود را در مقام دفاع مي بينند، و البته بي دليل هم نيست. دلايل بسيار عمده اي براي مخالفت جهاني با اين نوع خاص «جهاني سازي» تحميلي كه به نفع حقوق سرمايه گذار است وجود دارد، اما در اينجا مجال پرداختن به اين بحث نيست.
¤ «بمبهاي هوشمند» در عراق، «ملاحظات بشردوستانه» در كوزوو. آمريكا در ترسيم اين موارد هرگز واژه «جنگ» را به كار نمي برد. اكنون نيز از جنگ با دشمني ناشناخته سخن مي گويد. چرا؟
- آمريكا ابتدا از واژه «جهاد» استفاده كرد، اما بلافاصله اعلام شد كه اگر بخواهند به حمايت متحدين خود در جهان اسلام اميدوار باشند، اشتباه بزرگي خواهد بود كه دلايل روشني هم دارد. در نتيجه اين لفظ به واژه «جنگ» تغيير يافت. جنگ خليج فارس در سال 1991، «جنگ» نام گرفت. بمباران صربستان «مداخله بشردوستانه» نام گرفت، كه به هيچ وجه كاربرد جديدي نبود. اين عنوان معمولي براي ماجراجويي هاي امپرياليستي اروپائيان در قرن نوزدهم بود. اگر بخواهيم به نمونه هاي جديد تر اشاره كنيم،در يك اثر تحقيقي جديد و مهم پيرامون «مداخله بشردوستانه» سه نمونه از «مداخلات بشردوستانه» در دوره بلافصل پيش از جنگ جهاني دوم عنوان شده است: تهاجم ژاپن به منچوري، حمله موسوليني به اتيوپي و اشغال سوديتنلند به وسيله هيتلر. نويسنده اين اثر نمي گويد كه واژه مذكور مناسب است؛ بلكه معتقد است كه جرائم در پس عنوان «بشردوستانه» پنهان شدند.
اينكه آيا مداخله در كوزوو واقعاً «بشردوستانه» بوده، كه در اين صورت نخستين مورد در طول تاريخ خواهد بود، به حقيقت امر بستگي دارد: ادعاي پرشور كافي نيست، اگر تنها دليل آن اين باشد كه نوعاً هرگونه استفاده از زور تحت اين شرايط قابل توجيه است. بسيار عجيب است كه تا چه اندازه استدلالهاي ارائه شده در توجيه ادعاي آمريكا در خصوص قصد بشردوستانه خود در مورد كوزوو ضعيف است، به عبارت دقيق تر، به ندرت مي توان گفت استدلالي وجود داشته، دلايل رسمي دولت نيز كاملاً بي ارتباط است. اما اين مسأله ديگري است كه در جاي ديگر به تفصيل پيرامون آن قلم زده ام.
اما در مورد اخير حتي از بهانه «مداخله بشردوستانه» هم نمي توان به طور معمول استفاده كرد. پس مي ماند «جنگ».
اصطلاح مناسب «جنايت» است- شايد «جنايت به بشريت» همانطور كه رابرت فيسك تاكيد نموده است اما قوانيني جهت مجازات جرائم وجود دارد: ]از جمله[ شناسايي عاملين ارتكاب جنايت، و مسئول دانستن آنها؛ روشي كه در خاورميانه، از سوي واتيكان، و بسياري ديگر به طور گسترده توصيه مي شود. اما اين امر مستلزم شواهد محكمي است و منجر به طرح سؤالات پرمخاطره اي مي گردد: از جمله بارزترين آنها مي توان به اين مورد اشاره كرد كه: عاملين جنايت تروريسم بين الملل كه 15 سال پيش در دادگاه جهاني محكوم شدند چه كساني بودند؟
با توجه به دلايلي از اين قبيل، بهتر است از واژه اي مبهم مانند «جنگ» استفاده كنيم. با اينحال، انتخاب عنوان «جنگ عليه تروريسم» صرفاً حالت تبليغاتي بيشتري دارد، مگر اينكه هدف از «جنگ» واقعاً مبارزه با تروريسم باشد. اما روشن است كه چنين قصدي وجود ندارد زيرا قدرتهاي غربي هرگز نمي توانند به تعابير رسمي خود از اين واژه كه در مجموعه قوانين آمريكا يا مقررات ارتش آمده است پايبند باشند. چرا كه در اين صورت بلافاصله معلوم مي شود آمريكا، همچون دست نشانده هاي خود، در رأس دولتهاي تروريست قرار دارد. شايد مناسب باشد كه در اينجا به گفته كارشناس سياسي، مايكل استول اشاره كنم: «بايد بدانيم كه طبق رسم - و بايد تأكيد كنم كه فقط به طبق رسم- استفاده قدرت بزرگ از زور و تهديد به استفاده از زور معمولاً ديپلماسي زور و فشار ناميده مي شود نه نوعي تروريسم»، اگرچه اين كار عموماً متضمن «تهديد و اغلب استفاده از خشونت جهت دستيابي به اهدافي است كه اگر كشوري غير از قدرت بزرگ بدنبال همين تاكتيك مي بود»، هماهنگ با معناي لغوي، «اهداف تروريستي ناميده مي شد.»
در شرايطي (در واقع، غير قابل تصور) كه فرهنگ روشنفكري غرب مي خواست مفهوم لغوي واژه را برگزيند، جنگ عليه تروريسم شكل كاملاً متفاوتي به خود مي گرفت و در مسيري قرار مي گرفت كه به تفصيل كامل در نوشتجاتي كه وارد آثار اصيل و معتبر نشده اند، شرح داده شده است.
نقل قولي كه هم اكنون عنوان كردم در يك اثر تحقيقي به نام تروريسم دولتهاي غربي، با ويراستاري الكس جورج، 10 سال پيش به وسيله يك ناشر مهم به چاپ رسيده است اما در آمريكا نمي توان نامي از اين كتاب بر زبان آورد. ديدگاه استول در سراسر كتاب به تفصيل ترسيم شده است. اظهارات فراوان ديگري هم وجود دارد كه كاملاً به معتبرترين منابع استناد كرده اند- مانند اسناد رسمي دولت- اما از اينها هم نمي توان در آمريكا سخن گفت، اگر چه اين ممنوعيت در ساير كشورهاي انگليسي زبان يا جاهاي ديگر تا اين اندازه شديد نيست.
¤ ناتو سكوت كرده تا معلوم شود آيا حمله از داخل بوده يا خارج از كشور. تفسير شما در اين زمينه چيست؟
- از نظر من دليل تعلل ناتو اين نيست. هيچ ترديد جدي در اين زمينه وجود ندارد كه حمله از «خارج از كشور» بوده است. تصور مي كنم دلايل ناتو براي تعلل همانهايي است كه رهبران اروپايي به طور كاملاً علني اعلام مي كنند.
آنها، مانند هركسي كه شناخت كامل از منطقه داشته باشد، مي دانند كه حمله گسترده به مقدسات جمعيت مسلمان پاسخ به خواسته هاي بن لادن و همدستان او خواهد بود و به تعبير وزير خارجه فرانسه، آمريكا و متحدين آن را به «دامي شيطاني» رهنمون خواهد ساخت.
¤ ممكن است راجع به تجاهل و نقش سازمان اطلاعات و امنيت آمريكا سخن بگوييد؟
- دقيقاً متوجه سؤال نشدم. اين حمله قطعاً ضربه و شگفتي فراواني براي سرويس هاي اطلاعاتي و جاسوسي غرب، از جمله آمريكا به همراه داشت. سيا در اين ماجرا نقش داشت، در واقع نقش عمده اي داشت، اما اين مسأله به دهه 1980 مربوط مي شود كه طي آن آمريكا در امر سربازگيري، آموزش، و تجهيز افراطي ترين بنيادگرايان اسلامي كه مي توانست بيابد به سرويس اطلاعاتي پاكستان و كشورهاي ديگر (عربستان سعودي، بريتانيا، و غيره) ملحق شد تا به «جنگي مقدس» ]جهاد[ با متجاوزين روس به افغانستان بپردازد.
بهترين منبع در اين زمينه كتاب جنگهاي نامقدس، نوشته جان كولي است كه مدتها خبرنگار و نويسنده امور خاورميانه بوده است. مي توان پيش بيني كرد كه هم اكنون تلاشهايي جهت از بين بردن اسناد صورت مي گيرد تا چنين وانمود گردد كه آمريكا ناظري بي گناه بوده، و تا حدودي جاي تعجب دارد كه، حتي نشريات معتبر گذشته از ساير نشريات به طور سنجيده به ذكر اظهارات مسئولين سيا مي پردازند تا آن نتيجه مورد نياز را اثبات نمايند.- كه اين نقض كامل بنيادي ترين اصول روزنامه نگاري است.
پس از پايان جنگ، «افغاني ها» (بسياري، مانند بن لادن، نه افغان ها) توجه خود را به سمت ديگر معطوف كردند: براي مثال به چچن و بوسني، كه احتمالا در اين كشورها مورد حمايت ضمني آمريكا بوده اند، تعجبي ندارد كه آنها مورد استقبال اين دولت ها واقع شدند، در بوسني، بسياري از داوطلبان مسلمان به پاس خدمات نظامي خود تابعيت گرفتند (كارلوتا گال، نيويورك تايمز، 2 اكتبر 1002).
ضمنا به غرب چين روي آوردند، كه در آنجا گروهي براي آزادي از سلطه چين مبارزه مي كنند، اينها مسلمانان چيني هستند كه ظاهرا چين برخي از آنها را در سال 8791 به افغانستان اعزام كرد تا به شورش چريكي عليه دولت ملحق شوند، بعدا نيز به دنبال تهاجم روسيه در سال 9791 به افغانستان به نيروهاي سازمان دهي شده توسط سيا ملحق شدند، روسيه در حمايت از دولتي كه روي كار آورده بود و از آن پشتيباني مي كرد وارد افغانستان شد، اگر بخواهيم تشبيه نسبتا خوبي انجام دهيم بايد بگوييم اين دولت بسيار شبيه به دولتي بود كه آمريكا در ويتنام جنوبي بر سر كار آورد و سپس به آن حمله كرد تا از كشوري كه بدان حمله كرده بود دفاع كند. در جنوب فيليپين، آفريقاي شمالي، و جاهاي ديگر، به اعتقاد خود، به خاطر دلايل مشابه مبارزه كردند. ضمنا توجه خود را به دشمنان اصلي خود عربستان سعودي، مصر، و ساير كشورهاي عرب معطوف كردند و تا دهه0991 نيز متوجه آمريكا شدند كه از نظر بن لادن به عربستان سعودي حمله كرده بود (مانند حمله روسيه به افغانستان).
¤ چه نتايجي را براي جنبش سياتل پيش بيني مي كنيد؟ آيا به نظر شما نهايتا آسيب مي بيند، يا ممكن است اين حركت قويتر گردد؟
- اين قطعا شكستي براي اعتراض هاي جهاني در برابر جهاني سازي مشترك محسوب مي شود كه - بار ديگر- در سياتل آغاز نشد. اين قبيل فجايع تروريستي براي خشن ترين و ظالم ترين عناصر در همه جا، يك موهبت است، و قطعا براي سرعت بخشيدن به روند نظامي نمودن، كنترل شديد، وارونه كردن طرح هاي اجتماعي دموكراتيك، انتقال ثروت به بخش هاي كوچك، و تضعيف دموكراسي به هر شكل هدفمند، مورد استفاده قرار خواهند گرفت- و در واقع از قبل چنين شده است. اما اين امر بدون مقاومت تحقق نخواهد يافت، و شك دارم كه به موفقيت منتهي گردد، مگر در كوتاه مدت.
¤ چه عواقبي در انتظار خاورميانه است؟ به طور خاص در انتظار درگيري اسرائيل و فلسطين؟
- فجايع 11 سپتامبر، براي فلسطيني ها ضربه سختي بود. همانگونه كه ]خود[ آنها بلافاصله فهميدند. اسرائيل از «دريچه فرصتي» كه هم اكنون براي سركوب فلسطينيان با مصونيت از مجازات به دست آورده صريحا اظهار خوشحالي مي كند. طي چند روز اول پس از حمله 11 سپتامبر، تانكهاي اسرائيلي وارد شهرهاي فلسطين (جنين، رام الله، و نخستين بار جريكو) شدند، دهها فلسطيني كشته شدند، و دقيقا همانگونه كه انتظار مي رفت، چنگال آهنين اسرائيل بر مردم فشرده تر شد. باز هم، اينها محرك هاي رايج چرخه تشديد خشونت هستند كه در سراسر جهان از جمله در ايرلند شمالي، اسرائيل- فلسطين، بالكان، و نقاط ديگر شناخته شده است.
¤ نظر شما در مورد واكنش آمريكائيان چيست؟ به نظر مي رسيد كه كاملا خونسرد هستند، اما ساسكياساسن اخيرا در مصاحبه اي اظهار داشت، «ما از هم اكنون احساس مي كنيم كه در جنگ هستيم.»
- واكنش آني آنها شوكه شدن، وحشت، خشم، ترس، و ميل به انتقام بود. اما افكار عمومي آشفته است و طولي نكشيد كه جريان هاي مخالف شكل گرفتند. در حال حاضر اين جريان ها حتي در تفاسير و گزارش هاي روز تاييد مي شوند. مانند آنچه كه در روزنامه هاي امروز شاهد آن بوديم.
¤ شما در مصاحبه اي با «مكزيكن ديلي لاژورنادا» اظهار داشتيد كه ما با نوع جديدي از جنگ مواجه هستيم. منظور شما دقيقا چه بود؟
- گفتم نوع جديدي از جنگ، به دلايلي كه در پاسخ به سؤال اول شما متذكر شدم: در حال حاضر سلاح ها به سمت ديگري نشانه رفته اند، چيزي كه در تاريخ اروپا و شاخه هاي آن كاملا تازگي دارد.
¤ آيا طبق تعريف، اعراب الزاما بنيادگرا و دشمن جديد غرب هستند؟
- قطعا خير. اول از همه، هر كس كه حتي ذره اي منطق داشته باشد اعراب را «بنيادگرا» نمي خواند. دوم اين كه، آمريكا و غرب عموما مخالفتي با بنيادگرايي ديني به اين شكل ندارند. در واقع، آمريكا يكي از افراطي ترين فرهنگ هاي بنيادگراي مذهبي در جهان است، البته نه دولت، بلكه فرهنگ عامه. در دنياي اسلام، افراطي ترين كشور بنيادگرا، به جز طالبان، عربستان سعودي است؛ دولتي كه از ابتداي پيدايش آن وابسته به آمريكا بوده است؛طالبان در واقع شاخه اي از اسلام از نوع سعودي آن هستند.
افراطيان مسلمان راديكال، كه اغلب «بنيادگرايان» ناميده مي شوند، در دهه 0891 نورچشمي آمريكا بودند زيرا بهترين قاتلان ممكن بودند. در آن سالها، دشمن اصلي آمريكا كليساي كاتوليك بود، كه با تصويب حق انتخاب تبعيض آميز شديدا مرتكب خطا شده بود و به خاطر ارتكاب اين جرم به شدت لطمه ديد. غرب در انتخاب دشمنان خود، انديشه اي كاملا عام دارد، معيارهاي آن اطاعت و خدمت به قدرت است، نه دين. نمونه هاي فراوان ديگري هم وجود دارد