|
ويتگنشتاين
عليه
ويتگنشتاين ليدا
فخري
ويتگنشتاين
را بي شك بايد
يكي از
مهمترين و
تاثيرگذار
ترين چهره
هاي فلسفه
تحليلي و
همچنين يكي
از برجسته
ترين
فيلسوفان
زبان دانست.
بسياري از
منتقدان
آثار و افكار
ويتگنشتاين،
اورا
فيلسوفي
منحصر به فرد
مي دانند. چرا
كه توانست دو
فلسفه
متفاوت را
بنيان گذارد
كه هر كدام،
متفكران و
فلاسفه
بسياري را
تحت تاثير
قرار داد. در
قرن نوزدهم و
حتي پيش از
آن، زبان
همواره به
عنوان يك امر
حاشيه اي
معمولا در
كنار مسائل
فلسفه و علم
معاني و بيان
مورد بررسي
قرار مي گرفت.
اما با توجه
به زبان
در فلسفه
قرن بيستم
چنان آشكار
است كه مي
توان آن را
مهمترين
ويژگي فلسفه
معاصر دانست.
ويتگنشتاين
پرچمدار
مكتب فلسفي
اي بود كه
ايدئاليسم
قرن نوزدهم
را در هم
شكستند و سعي
داشتند با
بررسي زبان
شناختي
سولات فلسفه
سنتي، راه
حلهايي را بر
اساس مفهوم
مورد نظر خود
از «زبان»
ارائه كنند.
از نظر
ويتگنشتاين
فلسفه «نقد
زبان» است. به
عقيده او
بسياري از
سوالات و
گزاره هاي
فلاسفه ناشي
از اين حقيقت
است كه ما
منطق زبان
خود را نمي
فهميم.
لوديك جوزف
يوهان
ويتگنشتاين (Ludwig Josef yohann wittgenstein)در
سال 1889 در وين
پايتخت
اتريش متولد
شد. علاقه
زياد او به
مباحث مربوط
به منطق و
فلسفه باعث
شد تا او در
سال 1911 به
دنبال
برتراند
راسل (Bertrand Russell)
معروفترين
منطق دان آن
زمان برود.
راسل پس از
چند بار بحث و
گفت و گو به
شدت به او
علاقه مند شد
و او را به
عنوان همكار
خود برگزيد.
ويتگنشتاين
در سال 1929 «رساله
منطقي ـ
فلسفي» خود را
نوشت كه در
واقع رساله
دكتراي او
بود اما چند
سال بعد كه به
بررسي مباحث
مطرح شده در
اين رساله
پرداخت به
اين نتيجه
رسيد كه
محتواي آن
داراي
اشكالات و
خطاهاي
اساسي در
خصوص مسائل «زبانشناسي»
و «مرزهاي
انديشه» است.
به همين
دليل آرا و
عقايد جديد
خود را در
نوشتاري تحت
عنوان «مقدمه
اي بر
تحقيقات
فلسفي» منعكس
كرد اما هرگز
موفق به چاپ
آن نشد.
او در سال 1951
در حالي كه
سخت به
تحقيقات خود
مشغول بود در
اثر ابتلا به
سرطان چشم از
جهان فرو بست.
از نوشته
هاي گوناگون
به جامانده
از
ويتگنشتاين
تاكنون 12 جلد
كتاب به همت
دانشجويان و
شاگردانش به
چاپ رسيده
است.
در مجموع
حاصل تفكرات
فلسفي
ويتگنشتاين
را مي توان به
دو بخش «فلسفه
اول» و «فلسفه
دوم» تقسيم
كرد.
در فلسفه
اول، آرا و
تفكرات
اساسي
ويتگنشتاين
در كتاب «رساله
منطقي ـ
فلسفي» او
تجلي پيدا
كرد كه مورد
توجه
متفكراني
چون برتراند
راسل قرار
گرفت. در اين
دوره
ويتگنشتاين
سخت تحت
تاثير فلسفه
كانت بود.
در فلسفه
دوم،
ويتگنشتاين
نظريات قبلي
خود در كتاب «رساله
منطقي ـ
فلسفي» را به
نقد مي كشد و
بسياري از
موضوعات و
مباحث مطرح
شده در آن را
رد مي كند كه
مجموعه آرا و
عقايد او در
اين دوره پس
از مرگش در
سال 1953 توسط
شاگردانش در
كتاب «تحقيقات
فلسفي» منعكس
مي شود. فلسفه
اول؛ رساله
منطقي ـ
فلسفي
كتاب «تراكتاتوس»
يا همان «رساله
منطقي ـ
فلسفي»
ويتگنشتاين
تجلي گاه
انديشه هاي
بنيادين
فلسفه اول
اوست.
هدف او در
اين كتاب
مشخص كردن «مرزهاي
انديشه» بر
مبناي «مرزهاي
زباني» است.
به بياني
ديگر از نظر
او «مرزهاي
زبان ما همان
مرزهاي جهان
ماست» او ريشه
تمام مشكلات
فلسفي را در
سوء تفاهم در
منطق زبان مي
دانست.
او در فلسفه
اول خود به
دنبال پاسخ
دو پرسش بود:
اولا؛ بين
زبان و جهان
چه نسبتي
وجود دارد؟
ثانيا: زبان و
انديشه با هم
چه نسبتي
دارند؟
او به منظور
پاسخ به اين
پرسشها
نظريه
تصويري (Picture
Theory) را
ارائه و در
چهارچوب آن
استدلالاتش
را بيان مي
كند.
براساس «نظريه
تصويري»
گزاره هاي
زباني (Proposition) تصاويري
از
واقعيتهاي
موجود در
جهان هستند.
بدين معنا كه
هر قضيه
تصويري
بازنمايانه
از گوشه اي از
جهان است (امر
واقع)، و زبان
براي اينكه
داراي مفهوم (Concept)
باشد بايد
معناي مشخصي
داشته باشد و
اين معنا
تنها از طريق
ايجاد تصوير
ميسر است.
بدين ترتيب
هر گزاره
واقعي براي
آنكه معنا
داشته باشد
بايد خود
تصوير واضحي
از واقعيت
ارائه دهد.
ويتگنشتاين
معتقد بود
آنچه مي
تواند به
زبان درآيد
كه به واقعيت
هاي جهان
خارج و اشياء
بازگشت
نمايد.
بنابراين
انسان نمي
تواند
درباره
مباحثي چون
اخلاق،
مذهب،
متافيزيك و
يا مفاهيمي
چون «كل»، «هستي»
و …
صحبت كند
بنابراين در
اين مسائلي
كه در حيطه و
چهارچوب «مرزهاي
انديشه» نمي
گنجد بهتر
است كه انسان
سكوت كند.
مجموعه
اصول مطرح
شده در فلسفه
اول
ويتگنشتاين
را مي توان
اين چنين
خلاصه كرد:
1ـ «جهان
تمام آن چيزي
است كه وضع
واقع است»
ويتگنشتاين
به پيروي از
اتميسم
منطقي
برتراند
راسل جهان را
نه كليتي از
اشياء بلكه
كليتي از
وقايع مي
داند.
2ـ «نگاره ي
منطقي بوده
ها، انديشه
است»
به عقيده
ويتگنشتاين
صورت منطقي
قابل بيان به
لفظ نيست (يعني
به بيان نمي
آيد) بلكه
تنها قابل
ارائه است.
زيرا هر
گزاره وضع
معيني از
امور را نشان
مي دهد.
بنابراين
بايد داراي
همان صورت
منطقي اي
باشد كه در
واقع هست و
براي تشخيص
صدق و كذب يك
گزاره بايد
آن را با
واقعيت
تطبيق دهيم و
پيش از هر چيز
معناي آن را
بفهميم. از
اين رو هيچ گزاره اي
نمي تواند از
معني خود خبر
دهد يعني نمي
تواند چيزي
درباره صورت
منطقي خود
بگويد حتي
ويتگنشتاين
پا را از اين
هم فراتر مي
گذارد و ادعا
مي كند كه نه
تنها هيچ گزاره
اي نمي تواند
درباره صورت
منطقي خود
چيزي بگويد،
بلكه هيچ
گزاره ديگري
هم نمي
تواند
درباره صورت
منطقي آن
چيزي بگويد.
3ـ «انديشه،
گزاره اي
معنا دار است»
ويتگنشتاين
مطابق اين
اصل انديشه
را معادل
گزاره
معنادار و
گزاره معنا
دار را معادل
گزاره صادق
مي داند.
4ـ «درباره
آنچه كه نمي
توان سخن گفت
بايد خاموش
ماند»
از نظر
ويتگنشتاين
بسياري از
چيزها در
جهان به زبان
در نمي آيند
جهان براي
ويتگنشتاين
يك امر مرموز
و عرفاني است.
كه اين امر
عرفاني
گفتني نيست.
منظور او از
امر عرفاني
يا مرموز آن
است كه بحث از
آن يا حتي
انديشيدن
درباره آن بي
معنا است.
زيرا از نظر
عقل و منطق به
كار بردن
زبان براي آن
ممكن نيست.
5ـ
ويتگنشتاين
در رساله
منطقي ـ
فلسفي خود
فيلسوفي كل
گراست. و بر
اين اساس مي
گويد كه «وجود
هر قضيه در
زبان متضمن
تمام زبان
است» همانطور
كه وجود هر
شيء متضمن
جهان است.
6ـ «قضايا
تصاوير جهان
اند»
اگر جهان هر
چيزي است كه
مثال واقعي
است
بنابراين هر
چيزي به
صورتي است كه
هست و هر چيزي
رخ مي دهد به
صورتي كه رخ
مي دهد» در
نتيجه در
جهان هيچ
جايي براي
ارزش وجود
ندارد. چون
اگر ارزش
وجود داشت،
هيچ ارزشي
وجود نمي
داشت.
ارزشها هيچ
جايي در جهان
ندارند،
زيرا ارزشها
به نحوه اي
مربوط مي
شوند كه جهان
«بايد باشد»
نه به نحوه اي
كه «جهان هست».
در ضمن او
متذكر مي شود
كه ارزشها
برخلاف امور
واقع جهان
ضرورت دارند
و نمي
توانند
تصادفي
باشند. اما
اگر هر آنچه
بتوان گفت
قضايايي است
كه جهان را
تصوير مي
كند پس هيچ
چيز درباره
ارزشها نمي
توان گفت.
اما اين سخن
به معناي
كنار گذاشتن
علم اخلاق
نيست، به
طوري كه
پوزيتيويستهاي
منطقي
استدلال مي
كنند.
ويتگنشتاين
مي گويد: «امور
ناگفتني
وجود دارد»
علم اخلاق «استعلايي»
است و بيرون
از جهان وجود
دارد.
اين امور
متعلق به
فاعل
استعلايي
است و فاعل
استعلايي در
جهان نيست
بلكه دقيقا «حد
جهان» است. |