|
به مناسبت سالگرد شكست حمله نظامي آمريكا به ايران در طبس ز
بن ريشه «ويلسون»
كنده باد
وصف مظالم
آمريكا از
زبان يك فقيه
و حكيم
ايراني در 80
سال پيش
علي
ابوالحسني (منذر)
انقلاب
اسلامي
ايران، جنبش
تاريخ سازي
بود كه به
موازات نبرد
يا استبداد
داخلي، جبهه
اي بزرگ در
مبارزه با
استكبار
جهاني گشود.
پس از پيروزي
انقلاب
بزودي
ايالات
متحده
آمريكا،
بزرگترين
دشمني تلقي
شد كه با
توطئه ها و
تجاوزات
خويش، حيات
نظام نوپاي
اسلامي را
تهديد مي كرد.
شناخت
آمريكا به
عنوان «سركرده
امپرياليسم
جهاني» عمدتا
سالها پس از
جنگ جهاني
دوم حاصل شد و
پيش از آن: در
جهان سوم، آن
را بيشتر به
عنوان كشوري
صلح دوست و
آزاديبخش مي
شناختند كه
مي توان به
وسيله آن،
سنگ
استعمارگران
چپ و راست را
در جاي جاي
جهان درهم
شكست.
در ايران
نيز
روشنفكران و
رجال مبارز
سياسي،
بيشتر در
كودتاي 28
مرداد به
ماهيت واقعي
آمريكا پي
بردند و
بتدريج در
حوزه ستيز با
آن قرار
گرفتند.
وگرنه پيش از
آن، بويژه در
سالهاي پيش و
پس از جنگ
جهاني اول،
مستشاران
آمريكايي
نظير شوستر و
ميلسپو،
محبوب آزادي
خواهان و
فرشته نجات
كشور از يوغ
استعمار!
قلمداد مي
شدند.
مع الوصف
جالب است
بدانيم كه در
همان جنگ
جهاني اول ـ
يعني بيش از 80
سال پيش ـ يك
شخصيت
روحاني كه در
همين تهران
مي زيست،
شناختي دقيق
و ژرف از خصلت
امپرياليستي
آمريكا داشت
و حتي بقاي
سلطه
استعمار بر
شرق (و ايران)
پس از جنگ
جهاني اول را
ناشي از وجود
اين دولت مي
شمرد! او آقا
سيد احمد
رضوي مشهور
به «اديب
پيشاوري»
فقيه، حكيم،
مفسر، رياضي
دان، تاريخ
شناس، اديب،
و حماسه سراي
بزرگ ايران
اسلامي در
عصر قاجار و
پهلوي بود.
به مناسبت
سالگرد شكست
حمله آمريكا
در صحراي
طبس، مروري
داريم بر
نظرياتي كه
اديب،
پيرامون
آمريكا و
رئيس جمهور
آنروزش،
ويلسون در
بحبوحه جنگ
جهاني اول
ابراز مي كند.
اديب حدود 1260
قمري در
پيشاور به
دنيا آمد كه
در آن روزگار
جزو هند
بريتانيا
شمرده مي شد.
در
نوجواني،
تمامي مردان
قبيله اش را
كه بر ضد
انگليسي ها
قيام كرده
بودند (8 ـ 1857 م)
از دست داد و
ناگزير به
كابل و سپس به
مشهد رفت. غم
قتل عزيزان،
همراه با درد
غربت،
همواره قلبش
را مي فشرد
ولي او فرصت
را از دست
نداد و تمامي
توانش را در
راه فقه و ادب
و تفسير و
حكمت و رياضي
و تاريخ به
كار گرفت و
بدين منظور
به شهرهاي
متعدد سفر
كرد كه از آن
جمله مي توان
به هرات و
مشهد و
سبزوار
اشاره كرد.
نهايتا در
تهران حوزه
درس و ارشاد
گسترد و ديري
نگذشت كه
محضرش محفل
دانش پژوهان
و ادب دوستان
شد. علامه
قزويني،
فروغي،
فروزانفر،
عباس اقبال و
دهخدا از
كساني هستند
كه از محضرش بهره ها
گرفته اند.
حافظه اي
سرشار و ذهني
وقاد داشت و
در كثرت و
تنوع
معلومات،
يگانه عصر
خود شمرده مي
شد.
زماني كه در
تير ماه 1309
شمسي درگذشت
و ضمن تشييعي
باشكوه، در
امامزاده
عبدالله
واقع در حضرت
عبدالعظيم
عليهما
السلام به
خاك سپرده
شد، وزير
فرهنگ وقت
اعلام كرد: «عالم
علم و ادب،
شخصيتي را از
دست داد كه به
وجود آمدن
چون او، مشكل
بلكه محال
است».
تبحر اديب
در علوم
گوناگون،
مانع توجه
دقيق وي به
مشكلات
اجتماعي
مسلمين نبود
و همواره به «مصايب
ايران و شرق»
و دفع «تجاوز
استعمار» از
سرزمين هاي
اسلامي مي
انديشيد. دو
كتاب شعر وي
به نامهاي «ديوان
اديب» و «قيصر
نامه» سرشار
از اشعار
استوار در
شرح تجاوز
دول اروپايي
به شرق، و
تحريض
مسلمانان به
قيام بر ضد
استعمار است.
شعر وي آينه
اي تمام نما
از رفتار زشت
دولتهاي
استعماري
غرب با
شرقيان بوده
و رمز و راز
پيدايش و بسط
بسياري از
مشكلات
كنوني شرق را
در بر دارد.
طبعا از آنجا
كه تشخيص
مرض، خود
نيمي از
درمان است،
مطالعه
اشعار مزبور
مي تواند در
درمان
مشكلات
امروزي
بسيار مفيد
افتد؛ خاصه
آن كه،
بسياري از
اوصاف
استعمار
انگليس ـ كه
در شعر اديب
آمده ـ
امروزه در
باب ميراث
خوار وي:
آمريكا،
مصداق داشته
گويي اساسا
در وصف اين
امپراطوري
دراز دست
سروده شده
است: درد
تو آز
بيكران،
درمانت خون
مردمان درد
اين چنين،
درمان چنان!
لب از عجب
بايد گزيد! بدخو
جهان از خوي
توست، دام
جهان از موي
توست بيم
جهان از روي
توست؛ تا كي
در او خواهي
چخيد بدخويي
تو بيمها
افكنده در
اقليم ها وز
كاخها و
تيمها
آسودگي از تو
رميد!
نيز دردهاي
فعلي شرقيان (تشتت
و پراكندگي،
غفلت از
دشمن، سستي
ايمان و …
) عمدتا
همانهاست كه
در زمان
اديب، آنها
را بيمار
ساخته و در
آينه شعر وي
منعكس شده
است. چنان كه،
نسخه «جهاد
دفاعي» اديب،
همين امروز
نيز در قطع
چنگال
صهيونيسم از
قلب مجروح «قدس»،
نسخه اي
معتبر است. از
دفتر شعر
اديب،
فراوان نكته
ها مي توان
برخواند كه
به كار «شناخت
دسايس
استعمار» و «علاج
دردهاي
امروزين» ما
آيد؛ همچون
تاكيد مكرر
آن بزرگمرد
بر دو عنصر «وطن
خواهي» و «دين
داري» كه در
اصلاح فرد و
جامعه
اكسيري
كارساز است: برآمد
ز لندن يكي
گنده پير
نديده
جهانش، به
جادو، نظير … بگير
اي پسر محضر «دين»
به دست
كه آري در
اين ديو
ساحر، شكست
بيشترين
اشعار اديب
در وصف
استعمار، به
افشاي مظالم
بريتانياي
كبير آن
روزگار
اختصاص دارد
كه به لحاظ
وسعت
مستعمرات (از
هند تا شمال و
جنوب آفريقا)
«دشمن اصلي»
ملتهاي
مسلمان
شمرده مي شد؛
اما وي از شرح
مظالم ديگر
قدرتهاي
استعماري و
از آن جمله
امريكا نيز
باز
نايستاده
است. پاره اي
از اشعار
اديب درباره
آمريكا و نقش
استعماري آن
در جنگ جهاني
اول را مرور
مي كنيم. آمريكا؛
ديو نو و
ناشناخته! بهر
اين ريكاشه
كز آمريك
خاست دشمن
خونخوار
آمريكايمش
در جنگ
جهاني اول (1914 ـ
1918) دو جبهه
متفقين (= روس،
انگليس،
فرانسه،
ايتاليا) و
متحدين يا
دول محور (=
آلمان،
اتريش و
عثماني)،
جهان را عرصه
نبردي سخت
قرار دادند.
در آن غوغاي
عالمگير،
آمريكا حكم
مستكبري نو
كيسه و فرصت
طلب را داشت
كه بيشتر،
ناظر درگيري
قدرتهاي
جهاني وقت و (در
واقع) گوش به
زنگ تضعيف هر
چه بيشتر دو
جناح درگير (متفقين
و متحدين) بود
تا بنيه
سياسي،
نظامي،
اقتصادي
خويش را
تقويت كند و
در آينده
ميراث خوار
استعمار و
پيشواي
استكبار شود (ضمنا،
خاصه بدان
روزگار،
نقاب بشر
دوستي و بي
طرفي به چهره
زد و مقاصدش
را در مشرق
زمين، بيشتر
از طريق
تاسيس
بيمارستان و
مدرسه و
اعزام
ميسيون هاي
تبشيري پيش
مي برد). البته
آمريكايي ها
از همان آغاز
سال 1916 سيل
تسليحات و
خواربار را
به سوي قاره
اروپا
سرازير كرده
و متفقين را
ياري داده
بودند. ولي
تنها در
اواخر جنگ
مزبور بود كه
پس از ماهها
زمينه چيني
سياسي و
تبليغاتي،
رسما پاي به
ميدان جنگ با
آلمان
گذاشتند و
سپر بلاي
متفقين (بويژه
انگليس) شدند.
به قول لويس ل.
اسنايدر،
استاد تاريخ
دانشگاه
نيويورك: «پيروي
متفقين در
جريان جنگ،
هنگامي قطعي
شد كه در
آوريل 1917،
ايالات
متحده با
رنجش فراوان
از روش آلمان
در جنگ بي
انضباط
دريايي،
وارد جنگ شد».
ورود
آمريكا در
دوران رياست
جمهوري
ويلسون، به
عرصه جنگ با
متحدين در
آوريل 1917 دو
علت اساسي
داشت:
از يك سو،
محصول تلاش
متفقين (مخصوصا
ديپلماسي
انگليس) پس از
فرو پاشي
روسيه تزاري
به منظور
نجات از چنگ
آلمان و حفظ
موجوديت
استعماري
خود در آسيا و
آفريقا بود.
و از ديگر
سو، معلول
اقدامات
شديد سياسي،
اقتصادي،
تبليغاتي
صهيونيست
هاي متمول،
متنفذ و فرصت
طلب
آمريكايي و
انگليسي (و
بلكه:
اروپايي ـ
آمريكايي ـ
روسي!) كه برهه
حساس جنگ
جهاني را
فرصتي مناسب
و تاريخي
براي
دستيابي به
بازارهاي نو
براي فروش
تجهيزات و
تداركات
نظامي و غير
نظامي به
متفقين:
انتقام از
امپراطوري
مسلمان
عثماني (كه
عبدالحميد
ثاني اش، با
مقدمات
تشكيل دولت
اسرائيل در
فلسطين،
مخالفت كرده
بود) و
بالاخره:
زمينه سازي
براي
استقرار
دولت
صهيونيسم در
بيت المقدس،
تشخيص داده
بود. فراموش
نكنيم كه
صدور
اعلاميه «بالفور»
از سوي وزير
خارجه
انگليس در
سال 1917، به
مثابه كابين
ازدواج
آمريكا و
انگليس بر ضد
آلمان! و ناز
شستي بود كه
انگليسي ها،
در ازاي
خدمات موثر
يهود به نجات
استعمار
انگليس، به
صهيونيزم
بين الملل
دادند!
ورود
نيروهاي
تازه نفس و بي
شمار
آمريكايي به
ميدان جنگ با
آلمان و
حمايت از
متفقين،
براي اسلام و
شرق، نتايج و
ثمرات بسيار
تلخي داشت؛
زيرا،
متفقين عملا
بخشهاي
وسيعي از
كشورهاي
اسلامي را در
سلطه خويش
داشتند و كمك
به آنها در
برابر آلمان (كه
متحد
امپراطوري
مسلمان
عثماني
شمرده مي شد)،
به معناي كمك
به دوام حيات
استعماري
متفقين در
ممالك
اسلامي بود.
ورود موثر
آمريكا به
نفع متفقين
در جنگ،
گذشته از
شكست و
فروپاشي
آلمان،
دستاوردهاي
زير را به
همراه داشت:
الف) تجزيه و
نهايتا
نابودي
امپراتوري
مسلمان
عثماني
ب ) تثبيت و
گسترش سلطه
استعمار
انگليس،
فرانسه و
ايتاليا بر
مناطق
گوناگون «دارالاسلام»
ج) شكل گيري و
پي ريزي
مقدمات
تشكيل دولت
يهود در قبله
اول مسلمين (قدس).
اديب ـ كه از
آغاز جنگ
جهاني
همواره با
دقت و
حساسيتي
ويژه، اخبار
جنگ را در غرب
و شرق جهان
تعقيب مي كرد
ـ از تحركات
آمريكا نيز
در مراحل
مختلف جنگ
غافل نبود و
هر جا كه
تحركات،
مستقيم يا
غير مستقيم،
بر سرنوشت
شرقيان اثري
سوء مي
گذاشت، با
خدنگ
خونچكان شعر
خويش، وي را
هدف تير
پرخاش مي
ساخت.
نخستين
اشارات اديب
به آمريكا،
به زماني بر
مي گردد كه
دولت آن
كشور، مدتها
پيش از آن كه
در آوريل 1917
گام در ميدان
جنگ با آلمان
گذارد، با
ارسال انبوه
اسلحه و
خواربار از
راه دريا و
توسط
كشتيهاي
ظاهرا تجاري
خويش،
متفقين را
ياري مي داد؛
و اعلان
محاصره
دريايي از
سوي آلمان ـ
كه به غرق شدن
كشتي مشهور
امريكايي «لوزيتانيا»
توسط ناوگان
زير دريايي
آلمان
انجاميد - در
واقع براي
جلوگيري از
همين امر بود.
اديب، پس از
ذكر اعلان
محاصره بحري
از سوي
آلمان، خطاب
به مستر
ويلسون،
رئيس جمهور
آمريكا، و با
تعريض به
كمكهاي عظيم
تسليحاتي و
غذايي وي به
متفقين از
طريق دريا،
بانگ برمي
دارد كه: دورويي
مكن اي
نكوهيده مرد!
تو هرگز به
گرد دو رويي
مگرد چو
با دشمنم،
دوستي افكني
بود با من،
اين دوستي،
دشمني اگر
بخردي، ور كه
ديوانه اي
تو دشمن
نژادي، نه
بيگانه اي
غرق شدن «لوزيتانيا»
همراه حوادث
ديگر، بهانه
خوبي به دست
دشمنان
آلمان ـ
بويژه
انگليس ـ داد
كه آمريكا را
به جنگ با وي
كشانند و
پيكر خسته و
فرسوده
متفقين را از
زير ضربات
مرگبار قيصر
خلاصي بخشند.
اديب، از
آمريكايي ها
به عنوان «قومي
زرآكن، درم
توز، دريا
سپار» ياد مي
كند كه ديو
انگليس
مغزشان را
تباه ساخته
است: شنيدم
كه جادوي
مردم فريب
دگر باره،
پيمود ره بر
وريب به
جادوگري،
كار بستن
گرفت
بدين شاخ،
از آن شاخ،
جستن گرفت … برانگيخت
قومي دگر، از
كنار زرآكن،
درم توز،
دريا سپار … همش
ديو، در مغز،
خايه نهاد
به حيلت، چو
خون، در تنش
ره گشاد …
اعلام جنگ
آمريكا به
آلمان (آوريل
1917) البته، تا
مدتها
اقدامي جدي و
ثمره اي
شايان ذكر به
سود متفقين
را همراه
نداشت. چه
هنوز نه
اعلاميه
بالفور به
سود
صهيونيسم (نوامبر
1917) صادر شده
بود كه آژانس
جهاني يهود
را براي
كشاندن
نيروهاي
عظيم آمريكا
به نفع
انگليس
متقاعد سازد
و نه شكست
كامل روس
تزاري و صلح
خفتبار وي با
آلمان در
برست ليتوسك (مارس
1918) رخ داده بود
كه آلمان با
خيال راحت از
جانب روسيه،
قوايش را در
مرزهاي
فرانسه و
انگليس
تمركز بخشيد
و ديپلماسي
لندن براي
جلب حمايت
جدي آمريكا
ناگزير به
روچيلد
وايزمن باج
دهد و وعده
هاي مكررش به
اعراب ساده
لوح «پان
عربيست» را
زير پا نهد.
طبعا زماني
كه آژانس
يهود موفق به
ديافت وعده
بالفور شده و
انگليسي ها
نيز ـ پس از
صلح روسيه با
آلمان ـ
گرفتار
حملات سخت
آلمان شدند،
نوبت آن رسيد
كه ميليونها
نظامي
آمريكايي (با
تحريك
صهيونيسم)
سپر بلاي
لندن شوند و
در راه نجات
وي از چنگ
آلمان (و در
واقع: براي پي
ريزي حكومت
اسرائيل در
قدس عزيز) سر و
جان بازند!
اديب چه
زيبا، صحنه
را ترسيم
كرده است: چو
شد روز روسي
سيه تر ز قار
نهان گشت
خورشيدش
اندر غبار فرنسيس
با يار آتش
افروز
نه شب بود
آسوده از غم،
نه روز زهولي
كه شه آورد
تاختن
نخفتند از
ساز كين
ساختن پي
اين دو گرد
آورنده سپاه
ز هر سوي در
دشت آوردگاه شتابيد
قيصر به
فرخنده فال
كه تا اين دو
تن را دهد
گوشمال چو
اين هر دو
لشگر
بياراستند
ز آمريكيان
ياوري
خواستند … به
كشتي در
افكند بيمر
سپاه
به دريا
درون كرد
كشتي شناه گران
تر سپاهي
بياورد مرد
كه ياري
دهدشان به
روز نبرد … پي
مالش اين سه
نستوه راي
بجنبيد چون
باد قيصر ز
جاي
نيز گويد: از
آن، پيش آورد
آمريك را
كه روشن كند
روز تاريك را … بدانديش
شه كش جگر باد
داغ
پراكنده
اخگر به هر
دشت و راغ … چو
باران شه،
خواست اين
شعله كشت
ز آمريكيان
خواست زنهار
و پشت به
گرز تو اين
پشت، خم باد و
كوز
نه آتش
بماند نه آتش
فروز …
با ورود
آمريكا،
سرنوشت جنگ
به سود
متفقين رقم
خورد. اديب،
از اين واقعه
كه نجات
متفقين و
بالتبع
تثبيت سلطه
آنان بر جهان
اسلام را
دربر داشت،
بشدت افسرده
و خشمگين بود
و از اين كه با
اين اقدام
آمريكا،
آرزوهاي وي و
ملتهاي
ستمديده شرق
ـ مبني بر
نابودي
استعمار
انگليس و
فرانسه و
ايتاليا ـ بر
باد مي رفت،
ناله هاي زار
و آتشين داشت.
او ضمن شكايت
از مظالم
انگليس در
ايران، خطاب
به خداوند
متعال ـ كه
نابودگر سحر
ساحران است ـ
مي گويد: واي
تو مرا بطال
سحر ساحران
را وعده ده
ارهانمان
يكسر از
نيرنگ هر
جادوزني … گو
فرو كن بند
بند اندر
تنش، رمح بلا
گر كه از
آمريك خيزد،
ور كه باز از
برلني … شاه
جرمن، كوفت
اين پتياره
را، ليك از
قضا
حايل آمد در
ميانه
كارافزا
ولسني گر
نياوردي
زمانه پاي
ولسن در ميان
از زمين
كوتاه گشتي
دست جور
ساكسني
جاي ديگر
آمريكا را «ريكاشه»
يعني خرپشت
بزرگ خوانده
و همراه
بريتانيا،
هدف مرغوا (نفرين)
خويش قرار مي
دهد، چنان كه
شاه آلمان را
به علت تلاش
جدي براي
سركوبي آن
دو، شايسته
مروا (آفرين)
مي خواند: بهر
اين ريكاشه،
كز آمريك
خاست
دشمن
خونخوار
آمريكايمش مرغوا
چندان بر او
بادا ز من
كه به جان شه
بود مروايمش.
نيز خطاب به
قيصر آلمان
مي گويد: از
دست خصم تو
جهان، در روز
شد اختر شمار
هم روز او
بادا سيه،
همه خانه
ولسن تباه!
در «قيصرنامه»
نيز از
آمريكا با
تعبيري چون
جغد سخنگو،
دد تازه رس،
ديو نستوه و
دژم روي دد
ياد كرده و
نسبت به
امپراتوري
تزاري، كه
ديوي كهنسال
بود، او را «ديو
نو» مي
خواند و آرزو
مي كند كه
همچون روسيه
متلاشي شود: اميدم
چنان است
كاين ديو نو
چو ديو كهن،
اندر افتد به
گو شود
عبرتي دور و
نزديك را
شود سومين
روس و بلژيك
را
وي كرارا بر
همذاتي و هم
نژادي طبقه
حاكمه
آمريكا با
انگليس
تاكيد كرده و
آن دو را
دندان هايي
زهرآگين و
شرربار از
دهان يك
اژدها مي
شمارد (با اين
تذكر، كه به
روزگار وي،
دندان
انگليس
زهرآگين تر و
شرربارتر از
آن ديگري
بوده است).
خطاب به
آمريكا ـ و با
اشاره به
انگليس ـ مي
گويد: تو
و وي اگر چه ز
يك گوهريد
دو دندان
دژخيم يك
اژدريد ولي
زهر وي، سينه
سوزنده تر
به گيتي در،
آتش فروزنده
تر.
جاي ديگر،
با ملاحظه
نقش شوم و
زيانبخشي كه
دولت آمريكا
ـ به گونه اي
مزورانه ـ به
سود استعمار
و صهيونيسم
در مراحل
اخير جنگ
جهاني پيدا
كرده، خاطر
نشان مي سازد
كه اگر
آمريكا تا
اواخر جنگ، «پس
از آهنگ آشوب
و فتنه جهان»
بود، در
پايان آن،
پيشاهنگ
آشوب شد. وصفي
كه از طبقه
حاكمه
آمريكا مي
كند، بسيار
دقيق و
شيواست. آنان
را پيله ور
قوم بدگوهري
مي شمرد كه
همگي آزمند،
بي حميت و
پيمان شكن
اند: چو
اين پيله ور
قوم، بد
گوهرند
همه زر
پرستند و
سوداگرند نه
پيمان
شناسند، نه
نيز عهد
چنين شان
بپرورد دايه
به مهد … حذر
كن ز تخم بد و
شير بد
نسازد بم
نيك با زير بد ز
حميت، نشاني
در اين قوم نه …
چو دانسته
جز آز زر هيچ
نه!
مستر
ويلسون،
رئيس جمهور
آمريكا در
جنگ جهاني
اول، به رغم
داعيه صلح
خواهي و بشر
دوستي ـ از
هيچ گونه كمك
به متفقين
دريغ نكرد و
سرانجام نيز
كشورش را به
جنگ با آلمان
و عثماني
كشانيد و با 14
ماده صلحش ـ
كه حكم «اسب
تروا» را
داشته و در
ماده 12 آن بر
استقلال
سرزمين هاي
جدا شده از
امپراتوري
مسلمان
عثماني
تاكيد شده
بود ـ
زيركانه راه
را بر تسلط
صهيونيسم بر
قدس گشود ـ
اديب، به
لحاظ نقش
مزورانه و
خائنانه
ويلسون در
برابر
متحدين، وي
را «نكوهيده
مردي دو رو» و
عنصري «بدگهر
و نابكار»
شمرده و «خواجه
شوم پي»، «مرد
ناپارساي» و
بالاخره «مردي
ز انصاف دور،
فريبنده چشم
از شراب غرور»
خوانده است.
اگر ويلسون
ارتش آمريكا
را به جنگ با
آلمان وا نمي
داشت،
آلمان،
انگليس و
فرانسه و
ايتاليا را
نيز به روز
روس تزاري مي
نشاند و در
نتيجه، هند و
ايران و عراق
و مصر و ليبي و
لبنان و ديگر
نقاط از يوغ
استعمار
بريتانيا و
فرانسه و
ايتاليا رها
مي شدند،
امپراتوري
مسلمان
عثماني
تجزيه نمي
شد، قدس
لگدكوب
اشغالگران
انگليسي و
صهيونيست
نمي شد،
ايران
گرفتار
كودتاي سال 1299
و سلسله
وابسته
پهلوي نمي
شد، مردم هند
مجبور
نبودند 30 سال
ديگر اسير
بريتانيا
باشند، ليبي
دهها سال
ديگر در زير
يوغ ايتاليا
جان نمي كند و
ژنرال گوروي
فرانسوي ـ
اشغالگر
سوريه ـ بر سر
قبر صلاح
الدين ايوبي
نمي گفت: سر بر
دار! ما باز
گشتيم. مقصر
در همه اينها
آمريكا بود
كه با كمك به
متفقين، راه
را بر تداوم
سلطه
استعمار
صليبي هموار
كرد.
جالب آن است
كه در آن زمان
نه تنها كمتر
كسي به نقش و
ماهيت
امپرياليستي
آمريكا توجه
داشت، بلكه
بيست و اند
سال پس از آن
تاريخ نيز ـ
در بحبوحه
قيام ضد
استعماري
نفت ـ كم
نبودند
مبارزاني كه
چشم اميد به
قبله
واشنگتن
داشتند! در
پايان، گريز
به داستان
مامون و آن
پير كشاورز
مي زند كه در
شكارگاه، با
چرب زباني
هايش دل
خليفه را جذب
خود ساخت و در
اين بين،
ناگهان جمعي
از مرغان ـ
خروشان و پر
هياهو ـ از
فراز سر آن دو
عبور كردند و
پيرمرد، با
مشاهده
آنان، به
خنده افتاد.
خليفه، از
خنده
نابهنگام
پيرمرد در
شگفت شد و رمز
آن را پرسيد.
پير خوش
گفتار گفت: هر
گاه صداي اين
مرغان را مي
شنوم، به ياد
خاطره اي
شگفت از ايام
جواني مي
افتم كه روزي
در همين
صحرا، سواري
دلير را
غافلگير
كرده و براي
غارت اسب و
مالش خون او
را ريختم.
هنگام مردن
هر چه التماس
كرد كه
اموالش را
برگيرم ولي
به جانش
گزندي
نرسانم، از
ترس انتقام
بعدي او،
نپذيرفتم و
دست آخر،
زماني كه
دشنه بر
پهلويش
نهاده بودم
خطاب به
مرغاني كه در
آسمان پرواز
مي كردند گفت:
شما بر
مظلوميت من و
جنايت اين
مرد، گواه
باشيد و در
محكمه سلطان
شهادت دهيد! و
اكنون كه من
صفير اين
مرغان را
شنيدم ياد
حرفهاي او
افتادم و از
سفاهتش خنده
ام گرفت.
خليفه كه
داستان كهنه
ظلم پير، و
استغاثه آن
جوان مظلوم
را شنيد، سخت
در خشم شد و
گفت: آري!
مرغان گواهي
خويش را باز
گذاردند! و در
زمان فرمان
داد: ببرند
سر، اين
كهنسال را
بخواهند از
خيل وي، مال
را!
اديب نيز پس
از ذكر اين
داستان،
حديث ظلمي را
كه از بيداد
انگليس و
بدعهدي
آمريكا در
پايان جنگ
جهاني اول بر
شرقيان رفته
و موجب قتل و
غارت هزاران
شرقي مظلوم
پس از آن زمان
شده است، به
سينه تاريخ
مي سپرد و از
زمين و زمان
مي خواهد در
آينده، بر ضد
انگليس و
پشتيبانش
آمريكا در
محضر عدل
الهي شهادت
دهند و داد
ملتهاي
مظلوم شرق را
از مستكبران
بستاند. |